داستان شب

داستان شب

♦️فقر اجتماعے چیست ؟؟؟♦️
(لطفا بخونید)

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
دوتا ﺍﻟﻨﮕﻮ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ دوتا ﺩﻧﺪﻭﻥ ﺧﺮﺍﺏ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﻨﺖ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ:
استفاده لوازم آرایشے براے یک دختر از نخ دندانش زودتر تمام بشه

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﻋﺮﻭﺱ ﻓﺨﺮﯼ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻭ ﺯﻥ ﺻﯿﻐﻪ ﺍﯼ ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻄﯿﺶ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺣﻔﻆ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﻣﺎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﮐﺸﻮﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﻧﺪﻭﻧﯽ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﺑﺮﯾﺰﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻤﯿﺰﯼ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﻬﺎﯼ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﯽ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺗﻮﻣﺎﻧﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺸﯽ ﻭ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺭﻭ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﻧﮑﻨﯽ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺳﯽ ﺑﺰﻧﯽ ﻭﻟﯽ ، ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﭽﻪ ﺍﺕ ﺟﺮأﺕ ﻧﮑﻨﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺳﺖ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻪ ﮐﻪ ”ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻗﺎﺏ ﻋﮑﺲ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ﺍﺕ ﺭﻭ ﺷﮑﺴﺘﻪ”..

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﻭﺭﺯﺵ ﻧﮑﻨﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻨﺎﺳﺐ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻤﮏ
ﺑﮕﯿﺮﯼ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺩﺭ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻓﺮﺍﻏﺘﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻥ ﭼﺮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﺑﺪﻧﺖ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﯽ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﺕ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﺨﭽﺎﻟﺖ ﺑﺎﺷﻪ.

ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﮐﻤﮑﻪ، ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺖ ﺭﻭ ﺩﺭﺑﯿﺎﺭﯼ ﻭ ﺍﺯﺵ ﻓﯿﻠﻢ ﻭ ﻋﮑﺲ ﺑﮕﯿﺮﯼ.

فقر اينه كه:
اين مطالب بخوني ولي در جهت رشد جامعه به اشتراك نگذاری...

دزدي بسبك جديد...

دزدي بسبك جديد...

نوشته همايون رقابي

در ميدانهاي تره بار غرفه هاي مختلفي براي ارائه اجناس وجود دارد. يك يا چند غرفه هم براي عرضه ميوه هاست. در اين غرفه ها معمولا دو سه نفر هستند كه هرچه را مشتري بخواهد برايش توي كيسه نايلن ميريزند و مشتري هم به پاي ترازو براي توزين و پرداخت پول ميرود.

معمولا جلو ترازو صفي از مشتريان وجود دارد كه بنوبت اجناس خود را كشيده و پول آنرا پرداخت مينمايند.

خانمي كه با حرف "ف" نامش را بيان ميكنيم تعريف ميكرد و ميگفت: در يكي از اين غرفه ها من متوجه شدم زني ميوه ها را ميدزدد. سبك دزدي او تازه بود.

اين خانم يك بچه همراهش بود كه او را جلوي غرفه عرضه ميوه رها ميكرد و خودش براي گرفتن ميوه به مسئول مربوطه مراجعه ميكرد. وقتي نايلن پر از ميوه را ميگرفت ظاهرا در صف منتظران جلوي ترازو ميايستاد. بعد ناگهان بچه اش را صدا ميكرد و مانند كسي كه نگران شده است از مغازه خارج ميشد و با صدا كردن مجدد بچه اش او را كه بر حسب سفارش قبلي كمي دورتر ايستاده بود پيدا ميكرد و همراه او بدون پرداخت پول به منزل ميرفت.

اين صحنه را چند بار خانم "ف" ديده و آن خانم را كاملا شناسائي كرده بود.

در فروشگاههاي بزرگ هم كه قسمتي از اجناس خود را جلوي مغازه ميگذاشتند اين خانم ديده شد و به بهانه اينكه ميخواهد جنسي را بخرد تعدادي از آنها را در كيف خود ميگذاشت و بمحض اينكه ميديد سر صاحب مغازه شلوغ است دست بچه اش را ميگرفت و بدون پرداخت پول از آنجا دور ميشد.

خانم "ف" معمولا به جلسات قرآن و دروس ديني هم ميرفت. يكروز همان خانم را در جلسه قرآن ديد كه بچه اش هم همراهش بود. ايشان روي يك كاغذ چند خط به اين مضمون نوشت:

خانم محترم... من كار شما را در ميادين ميوه ديده ام ... شما كه به جلسه قرآن ميآئيد صحيح نيست كودك خود را از مال حرام تغذيه كنيد و راه دزدي را از حالا به او نشان دهيد.... لطفا به دروس ديني كه اين كارها را منع ميكند بيشتر توجه كنيد و انشاالله از اين ببعد به راههاي ناصواب نرويد.... متأسفم اگر بگويم كه در صورت تكرار من ناچار مراتب را به صاحبان مغازه و پليس اطلاع ميدهم.

هنگاميكه جلسه قرآن تمام شد و همه عازم رفتن شدند در يك فرصت مناسب خانم "ف" كاغذ را به بچه او داد و گفت اينرا به مادرت بده.

خودش هم همراه جمعيت از آنجا خارج شد ولي ديد كه بچه كاغذ را به مادرش داده است.

ازدواج...

ازدواج...

نوشته همایون رقابی

مرد و زن برای زندگی و ادامه حیات انسانها بیکدیگر احتیاج دارند. مسئله اصلی برآورد کردن نیاز های مختلف انسانها و جامعه آنهاست.

قوانینی که در این مورد وجود دارد برگرفته از ادیان مختلف است که هیچکدام توجهی به این مسائل نکرده اند.

در رابطه با نوع ازدواج باید دید جامعه به کدام طریق برای این امر احتیاج دارد. در این مسیر تحقیر زن و رفتار با وی بمانند یک کالا، واقعا غیر انسانی و غیر قابل قبول است.

اگر در جامعه ای تعداد زنها زیاد بود ناچار باید قوانین درستی بوسیله متفکرین و دانشمندان برای چند همسری وضع گردد و عمل شود، و اگر تعداد مرد زیاد بود عکس این قضیه باید انجام گیرد.

در هر دو حالت نباید شخصیت زن یا مرد بخاطر ازدواج تحقیر شود .

با در نظر گرفتن اینکه زن در زندگی بزرگترین بار و مسئولیت را همواره بر دوش دارد ، هر قانونی در مورد ازدواج بتصویب برسد باید حق بانوان را با احترام بسیار برای ایشان رعایت نمود.

به قوانین دینی اصلا نباید توجه کرد. چون این قوانین از طرف خداوند نیستند و طرفداران آن ها متعصبانه شخصیت زن را در زندگی مشترک خرد میکنند .

صیغه کردن بدتر از فحشاء میباشد و هرج و مرجی که از این طریق در روابط بین زن و مرد بوجود میآید تاسف انگیز و غیر قابل قبول از نظر انسانیت است.

تفاوت فحشا و صیغه پولیست که برای خواندن ذکر صیغه به واسطه کار داده میشود .

در این مورد میشود بسیار صحبت کرد ولی بنظر من همیشه باید مقام و شرافت انسانی را در رأس قوانین قرار داد.

وجود قوانین غلط باعث میشود که در زندگی مشترک، مسئله خیانت های پنهانی پیدا شود و از این طریق فجایعی بوجود آید که مورد قبول عقل و انسانیت نیست.

عالی و کاربردی  

عالی و کاربردی


🏆 آیا می دانید که مصرف بادام انسان را لاغر می کند.

🏆 آیا می دانید که خنده موجب تقویت سیستم ایمنی بدن می شود.

🏆 آیا می دانید بیشتر سر دردهای معمولی ناشی از کم نوشیدن آب است.

🏆 آیا می دانید پروتئین تخم مرغ بیشتر از گوشت و شیر است.

🏆 آیا می دانید که پیاز به علت داشتن اَنسولین و اينولين برای مبتلای به مرض قند مفید است.

🏆 دردناک شدن مچ پا می تواند نشان دهنده مشکلات کلسترولی باشد.

🏆 قوی بودن ریه ها نشان دهنده کاهش خطر ابتلا به آلزایمر است.

🏆 خندیدن پس از صرف هر وعده غذایی میزان قند خون را کاهش می دهد.

🏆 راه رفتن و حرف زدن همزمان موجب کمر درد می شود.

🏆 غفلت از کمر درد تهدید جدی برای مغز است.

🏆 داروهای سرما خوردگی تاثير نامطلوب روی توان باروری دارند.

🏆 سفید شدن موها قبل از رسیدن به سن سی سالگی نشانهٔ مهمی از ابتلا به مشکلات تيروييدی است.

🏆 آیا می دانید که گردو با چربی های ناسالم می جنگد.

🏆 آیا می دانید که نوشیدن قهوه برای مدت طولانی در فشار خون خانمها تعادل ایجاد می کند.

با ارسال این مطلب به گروه های دیگر ،دوستان خود را آگاه كنيد...

   ديدار مجدد...

ديدار مجدد...

نوشته همايون رقابي

يكي از دوستان كه در حدود شصت و هفت سال سن داشت داستاني را برايم تعريف كرد كه تا آن موقع از او نشنيده بودم.

وي گفت: پسرم در رشته پزشكي فارغ التحصيل شده و بعد از گذرانيدن دوره هاي بعد از تحصيل مطب اختصاصي براي خودش باز كرده و مشغول كار بود.

علاوه بر آن روزها در يكي از بيمارستانهاي معروف كار ميكرد و رويهم رفته درآمد خوبي داشت. يكروز مادرش بمن گفت: سياوش عاشق شده و ميخواهد براي خواستگاري دختر مورد نظرش اقدام كنيم.

من گفتم: مبارك است ... اما چرا تا بحال چيزي بما نگفته بود؟

زنم خنديد و گفت: يك چيزهائي پيش من زمزمه ميكرد اما بنظرش هنوز زود بود كه تصميم بگيرد. ولي الان كاملا آماده است و تصميم دارد با وي ازدواج كند.

  • دختر و خانواده اش را ميشناسيم؟
  • نه ... اما اسمش سوسن است و فاميلش هم دليري ميباشد.
  • خوب .... حالا كي بايد براي صحبت كردن برويم؟ حتما خودشان قرار هائي گذاشته اند.
  • سياوش منتظر نظر ما بود و ميتوانم به او بگويم براي شب جمعه قرار بگذارد تا بمنزلشان برويم.

گفتم: منزلشان كجاست؟

پاسخ داد: توي خيابان شميران نزديك پل رومي است.

  • باشه .... من كه حرفي ندارم ... بگو قرار بگذارد و براي صحبت كردن برويم . فقط ما كه اين آقاي دليري و خانواده اش را نميشناسيم... آيا خود سياوش تحقيق لازم را كرده است ؟ آيا آنها را خوب ميشناسد؟
  • ازش پرسيدم. گفت پدر دختر رئيس شعبه يكي از بانكها درتجريش است و ملك و املاك خوبي هم دارند. خانه هم مال خودشان است و دو تا ماشين هم زير پاي آنهاست. علاوه بر سوسن يك پسر بنام كيومرث و يك دختر كوچكتر بنام ميترا هم دارند. ظاهرا فاميل سرشناس و محترمي هستند.

پرسيدم : بنظر تو منهم لازم است با سياوش صحبت كنم يا نه؟

گفت: سياوش كه بچه نيست .... تو هم پدر او هستي .... بنا بر اين سه نفري بعد از شام در اينمورد صحبت ميكنيم.

*****

همانطور كه قرار بود بعد از شام به صحبت نشستيم و طي آن متوجه شدم كه سياوش سخت به سوسن علاقمند است و سوسن هم او را واقعا دوست دارد.

خود سوسن هم درسش را تمام كرده بود و بعنوان معاون بانك در همان شعبه پدرش كار ميكرد.

سياوش از برخورد اول با سوسن برايمان تعريف كرد و از رفتار خوب و وقار و شخصيت او مفصلا صحبت نمود.

كاملا متوجه بودم كه عشق آتشيني آنها را بهم پيوند داده و همين عشق همه چيز را در نظر سياوش زيبا و عالي نشان ميدهد.

به هر حال لازم بود به خانه آنها برويم و از نزديك بايكديگر آشنا شويم.

روز بعد من بوسيله يكي از دوستان صميمي خودم كه منزلش در همان حوالي بود توانستم اطلاعاتي در مورد آقاي دليري كسب كنم.

اين دوستم از دور آنها را ميشناخت و ميگفت : اشخاص بسيار محترمي هستند و وضعشان هم خوب است.

بالاخره پنجشنبه عصر رسيد و ما باتفاق سياوش و خانمم به منزل ايشان رفتيم.

*****

مستخدمي در را بروي ما باز كرد و به اطاق پذيرائي راهنمائيمان نمود. حياط نسبتا بزرگي داشتند كه سراسر آن پر از گل و درخت بود و يك حوض بزرگ با فواره نيز در وسط آن بچشم ميخورد.

وارد اطاق شديم و نشستيم . همه چيز از يك زندگي مرفه با صاحبي داراي سليقه حكايت ميكرد. كمي بعد از نشستن آقاي دليري كه مردي با موهاي سفيد بود وارد گشت و با صميميت جلو آمد و ضمن سلام و احوالپرسي دست داد و خوش آمد گفت.

با معرفي هاي اوليه ، كم كم بازار صحبت گرم شد و اندكي بعد مادر سوسن و بعد هم خودش وارد شدند. اين بار هم مراسم معرفي بخوبي انجام گرفت و همه در يك محيط صميمانه به گفتگو نشستيم.

مادر سوسن بنظر من خيلي آشنا ميآمد و مرتب در پي جمله اي بودم كه بپرسم ايشان را كجا ديده ام. هنوز اين فرصت پيش نيامده بود كه من در ضمن صبحت ها چشمم به عكس جواني آقاي دليري و خانمش افتاد كه در يك قاب زيبا روي ديوار نصب شده بود.

بمحض ديدن عكس ابتدا سرگيجه اي بمن دست داد و بعد در خاطراتم به سالها قبل برگشتم.

*****

تازه فارغ التحصيل شده بودم و براي خودم شركتي درست كردم. از همان ابتدا كارم مورد توجه قرار گرفت و مشتريان زيادي بسراغم آمدند.

چند كارمند داشتم و ضمن اينكه به آنها حقوق مكفي ميدادم مواظب بودم بهترين نتيجه را از كارشان بدست بياورند.

شركت من در طبقه سوم يك آپارتمان پنج طبقه تجاري بود كه واحد هاي ديگر آنهم در اختيار موسسات و شركت هاي ديگر قرار داشت.

با پيشرفت كار منزلي خريدم و مستقل شدم و در همين ايام بود كه با زهره آشنا شدم. زهره دختر بسيار زيبائي بود كه از همان ابتدا نظرم را جلب كرد و وقتي با هم آشنا شديم متوجه شدم كه او هم نسبت بمن بيتفاوت نيست.

گفتن طرز آشنائي و صميمي شدن ما با هم مهم نيست، اما خيلي زود بين ما عشق آتشيني بوجود آمد و بالاخره با پدر و مادرم به خواستگاري رفتيم.

پس از صحبت هاي لازم كه با توافق همه انجام گرفت حلقه نامزدي رد و بدل شد و تاريخ عقد و عروسي براي سه ماه بعد تعيين گرديد.

با توجه به علاقه اي كه بين ما بوجود آمده بود اوقات فراغت را بيشتر با هم ميگذرنديم و از شيريني دوران نامزدي لذت ميبرديم.

دو ماه از اين دورن را سپري كرده بوديم كه حادثه اي پيش آمد.

ما اغلب يكديگر را ميديدم و باهم بوديم . اما يكروز وقتي به زهره تلفن زدم كه قرار ديدار عصر را بگذارم گفت: كمي كسالت دارم و امروز نميتوانم بيايم.

گفتم : ميخواهي من به منزلتان بيايم و باهم به دكتر برويم ؟

پاسخ داد : نه ... دكتر رفته ام ... بايد دارو هايم را بخورم و استراحت كنم. بعلاوه اگر تو بيائي ممكن است تو هم مريض شوي.

چون ديدم لحن صحبتش واقعا بيمار گونه است مزاحمش نشدم ولي فردا باز هم تلفن كردم تا با او صحبت نمايم.

اما مادرش گفت : چون حال زهره كمي سنگين تر شده بود با پدرش دوباره به دكتر رفته است . وقت باز گشت ميگويم با تو تماس بگيرد.

نگران شدم و وقتي بيشتر تفحص كردم مادرش گفت : چيز مهمي نيست .... گفتم كه .... وقتي آمد ميگويم با شما تماس بگيرد.

آنروز زهره زنگ نزد و منهم بعلت كار زياد نتوانستم تلفن بزنم. اما صبح روز بعد به منزلشان زنگ زدم تا جوياي حال او بشوم.

كسي منزل نبود و هرچه زنگ زدم پاسخي نشنيدم. دلم بشور افتاد. شركت را ترك كردم و به منزل آنها رفتم. متاسفانه هرچه زنگ زدم كسي در را باز نكرد و معلوم بود كه منزل نيستند. جاي ديگري را نميشناختم تا بسراغ او بروم. ناچار به شركت برگشتم تا راهي براي گرفتن خبر از زهره پيدا كنم.

يك هفته هيچ خبري از زهره نداشتم و ناراحت و كلافه به اين در و آن در ميزدم بلكه او را ببينم. پشيمان شده بودم كه چرا تلفن يا آدرسي از فاميل هاي نزديك او نداشتم و اكنون بايد بيهوده تلاش ميكردم و بجائي نميرسيدم.

اما ميدانستم با علاقه اي كه زهره بمن دارد محال است مرا بيخبر بگذارد و مسلما مشكل عمده اي در كار هست كه اينطور ناپديد شده است.

يكروز در شركت يكي از دوستانم كار داشتم و براي ديدن او به آنجا رفتم. وقتي سوار آسانسور شدم و دكمه طبقه پنجم را فشار دادم آسانسور بالا رفت ولي در طبق دوم ايستاد.

در باز شد و زهره در حاليكه دست مرد جواني را در دست گرفته بود وارد آسانسور شد.

يكه خوردم .... سرم تير كشيد... تمام بدنم داغ شد... با خشم و تعجب فرياد زدم: زهره؟....!!!

زهره هم برافروخته شده بود و با لكنت زبان سلامي كرد.

شعله هاي سركش خشم از چشمان من به سمت او و مرد همراهش بيرون ميزد. اما قبل از اينكه حرفي بزنم زهره گفت: ببين .... ما افراد تحصيل كرده اي هستيم.... بايد متمدنانه رفتار كنيم.... من اشتباه كردم با تو نامزد شدم ... ولي هنوز دير نشده و من نامزديم را پس ميگيرم... من ميخوام با علي ازدواج كنم.

با اين حرف بيشتر خودش را به مرد همراهش چسبانيد و بعد هم دستش را در جيبش كرد و حلقه نامزدي مرا بيرون آورد و در دست من گذاشت.

آتش گرفته بودم .... اينهمه وقاحت و گستاخي را از او انتظار نداشتم .... دو ماه از نامزدي ما با آن عشق و علاقه و شور و هيجان ميگذشت و حالا ناگهان او را در كنار مرد ديگري ميديدم كه هيچ شناختي از او نداشتم.

نميدانستم چه عكس العملي بايد نشان دهم. اگر علي را بباد كتك ميگرفتم و يا احيانا زهره را مورد ضرب و شتم قرار ميدادم، فقط هنگامه اي بر پا ميشد و كار احيانا به مراجع قانوني ميكشيد. اما چون فقط نامزد بوديم هيچ حقي در اين ميان بمن داده نميشد.

بيشترين فشار را از بابت خرد شدن شخصيتم تحمل ميكردم. من بازيچه دست زهره شده بودم و حالا كه او از اين بازيچه خسته شده بود بدنبال بازيچه ديگري رفته و علنا او را بمن ترجيح ميداد.

از بيچارگي اشك بچشمم هجوم آورد... اما بزحمت خودم را كنترل كردم ... با خشم انگشتر نامزديمان را از انگشتم بيرون كشيدم و بسمتش پرت كردم.

بعد هم وقتي آسانسور ايستاد در حالي كه بيرون ميرفتم گفتم : تو لياقت نداري كه من دوستت داشته باشم.... حيف من كه در اين مدت با تو بودم....

گفت: هدايائي كه رد و بدل شده بود برايت پس ميفرستم.

پشتم را به او كردم و از آسانسور خارج شدم. آنموقع در وضعيتي نبودم كه بتوانم بديدار دوستم بروم.... پله ها را بسرعت بسمت پائين پيمودم و لحظاتي بعد در خيابان ، گيج و منگ با نگاه دنبال ماشينم ميگشتم.

وقتي سوار ماشين شدم خوب متوجه بودم كه نميتوانم رانندگي كنم. پشت فرمان نشستم و بدون اينكه ماشين را روشن كنم گيج و مات به اطراف نگاه ميكردم.

در تمام وجودم شعله هائي از خشم زبانه ميكشيد. فكرم كار نميكرد. تمامي وجودم خرد شده بود و نميدانستم بايد چه كار بكنم. چند مرتبه سويچ را توي جاي سويچي قرار دادم ولي بدون اينكه استارت بزنم دوبار آنرا بيرون كشيدم. دردي عجيب قلبم را ميفشرد. مرتب از خودم سئوال ميكردم كه : چطور زهره بخودش اجازه داد با من اينطور رفتار كند؟

علي چه امتيازي بمن داشت كه او را انتخاب كرد؟

چگونه جريان را به خانواده ام اطلاع بدهم؟

اين سئوالات بي پاسخ بود. به شركتم برگشتم و وارد اطاق كارم شدم. در را از داخل قفل كردم و پشت ميزم نشستم . به منشي هم گفتم : هيچ تلفني را وصل نكن و كسي هم مزاحم من نشود.

اشك بيصدا از چشمم جاري بود. اين نه بخاطر از دست دادن زهره بود ، بلكه بيشتر توهيني كه به شخصيت من شده بود رنجم ميداد. با دستمال كاغذي اشكهايم را پاك كردم... اما باز صورتم خيس ميشد. لحظه اي بفكر انتقام افتادم... اما چطور؟....

زهره با علي خوش بود و من در اينجا رنج ميكشيدم. تصميم گرفتم هر چه زودتر با اولين زني كه سر راهم قرار گرفت ازدواج كنم ....اما از اين فكرم بدم آمد .... اين چه لطمه اي به زهره ميزد؟...

دلم ميخواست با كسي درد دل كنم و راه چاره اي بيابم... اما كسي را نداشتم... هر كسي اين جريان را ميشنيد نصيحت ميكرد كه : ولش كن .... ارزشش را ندارد.... لياقتش را نداشت ... فراموشش كن....

اما اينها را خودم هم ميدانستم .... يك چيزي بايد آرامم ميكرد. حتي اگر زهره به پايم ميافتاد و التماس هم ميكرد آرام نميشدم. شخصيتم بد جوري لطمه ديده بود. قلبم مرتب اسم زهره را صدا ميكرد اما با نفرت كامل....

چقدر در اطاقم نشستم ، نميدانم . فقط يك موقع متوجه شدم كه دستمال كاغذي ها تمام شده است.

بلند شدم و صورتم را شستم. در آئينه نگاه كردم، چشم هايم كاملا قرمز شده بود. هنوز هم ميسوختم و هنوز هم كلافه بودم.

به يك شركت هواپيمائي زنگ زدم و تقاضاي خريد بليط هواپيما به مقصد شيراز را كردم.

خوشبختانه هواپيمائي تا دو ساعت ديگر به شيراز پرواز داشت. فورا از شركت خارج شدم و بعد از خريد بليط خودم را به فرودگاه رساندم.

عصر همانروز در پارك هتل شيراز در اطاقم نشسته بودم و باز فكر ميكردم. يك تلفن هم به خانه زدم و به مادرم گفتم كه بخاطر يك امر مهم كاري به شيراز آمده ام. به منشي هم اطلاع دادم كه سه چهار روز در شيراز خواهم بود. حوصله هيچ كاري نداشتم. لطمه روحي كه در اين جريان بمن خورده بود شديدا آزارم ميداد.

از دست دادن زهره و عشق او چندان بريم سنگين نبود، بيشتر خرد شدن شخصيتم و اينكه بازيچه دست زهره شده بودم عذابم ميداد. هيچ برنامه اي هم براي سرگرم شدن نداشتم بنا بر اين فكرم مرتبا در اطراف اين واقعه دور ميزد.

هوا تاريك شده بود كه از هتل خارج شدم. در خيابان زند قدم زدم ولي فكرم همچنان مشغول بود و درك خاصي از آنچه ميديدم نداشتم . اينكه بايد چه بكنم برايم تصميم مشكلي شده بود. ميخواستم شام بخورم اما احساس بيميلي كردم. بنا بر اين از جلوي رستوراني كه سر راهم بود با بي توجهي گذشتم و براهم ادامه دادم .

فكر و فكر و فكر.... اين وضعيت نميتوانست ادامه داشته باشد. بايد راهي براي آرامش پيدا ميكردم. ناگهان چشمم به تابلوي يك دكتر روانشناس افتاد. بي اختيار از پله هاي مطب بالا رفتم. تقريبا ميدانستم آنجا كاري ندارم ، ولي نياز به درد دل كردن و نيز راهنمائي گرفتن از يك نفر ديگر مرا به داخل مطب هدايت كرد.

مطب خلوت بود. منشي نامم را پرسيد و گفت: قبلا وقت گرفته ايد؟

وقتي جواب منفي مرا شنيد گفت: الان يك مريض ديگر بايد بيايد ... اگر نيامد شما ميتوانيد نزد دكتر برويد.

خوشبختانه آن بيمار نيامد. من داخل اطاق دكتر شدم و تازه در آن موقع متوجه گرديدم كه دكتر يك خانم است.

البته اين مسئله برايم مهم نبود اما نشان از مشغول بودن فكر من ميداد.

خانم دكتر صندلي تعارفم كرد و نشستم . بعد مشكلم را پرسيد.... نميدانستم چه بگويم ... كمي من و من كردم . خود دكتر كمكم كرد و بعنوان درج در پرونده چند سئوال از سوابقم نمود.

بالاخره به حرف آمدم و جريان نامزديم و بهم خوردن آنرا برايش گفتم. ضمنا توضيح دادم كه لطمه شديدي به شخصيت من وارد شده و خودم با تمام وجود خرد شده ام.

همين مسئله فكرم را ناراحت كرده و چون نميدانستم چه بايد بكنم اينجا آمده ام.

دكتر سئوال هاي مختلفي از من كرد و بالاخره يك نسخه نوشت و دستور مصرف دارو ها را هم گفت.

*****

دو روز بعد جمعه بود و من كاري براي انجام دادن نداشتم. بر اثر داروهاي دكتر كمي آسودگي خيال پيدا كرده بودم ولي اثر خواب آور داروها رنجم ميداد.

تصميم گرفتم سري به حافظيه بزنم و آنجا سر خودم را گرم كنم. به همين منظور از هتل خارج شدم و با يك تاكسي به حافظيه رفتم.

محيط زيبا و آرامش بخش حافظيه مرا در خود فرو برد و با تحسين به اينهمه زيبائي نگاه ميكردم. از پله ها بالا رفتم و به كنار مزار حافظ رسيدم. در دل با حافظ صحبت ميكردم و از ناراحتي خودم ميگفتم.

ناگهان صداي زني را شنيدم كه ميگفت: ميخواهيد فالي بگيريد؟

برگشتم ديدم خانم دكتر پشت سر من ايستاده است.

از اينكه در غربت كسي براي حرف زدن پيدا شده بود خوشحال شدم. ضمن سلام كردن گفتم: بله ... اما ديوان حافظ را ندارم.

در كيفش را باز كرد و يك ديوان حافظ از آن بيرون آورد و گفت: من دارم.

بعد اضافه كرد: هنوز ناراحتي؟

گفتم : خيلي بهتر شده ام اما به روحيه و شخصيتم واقعا لطمه واقع شده است .

كنار قبر حافظ رفتيم و او گفت: نيت كن...

چشمم را بستم و نيت كردم. خانم دكتر ديوان را گشود و با صداي بسيار زيبائي شروع به خواندن كرد.

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند چنين نبوده و چنين نيز هم نخواهد ماند

وقتي غزل بپايان رسيد با خنده گفت: خوب و بد ،‌ زشت و زيبا، شادي و غم ... همه و همه بپايان خواهد رسيد. بنا بر اين بايد سعي كرد كه به خوب ها توجه كنيم و از زندگي لذت ببريم.

ناگهان متعجب از اين شدم كه چرا خانم دكتر تنها به حافظيه آمده است. سئوال كردم : شما چرا تنها اينجا هستيد؟

گفت : من تنها دختر خانواده هستم. پدر و كمتر با من بيرون ميآيند. امروز كاري نداشتم و تصميم گرفتم به حافظيه بيايم.

صحبت ما گرم شد و خيلي زود صميميتي بينمان برقرا گرديد. گفتم: موافقيد با هم قدم بزنيم؟

با سر اشاره مثبت كرد و در كنار درختهاي باغ حافظيه شروع به راه رفتن كرديم.

*****

يك ماه بعد من و ژاله نامزد شده بوديم. علاقه اي كه در اين مدت بين ما بوجود آمده بود بر اثر معاشرت و صفات عالي ژاله تبديل به عشقي سوزان شد و بالاخره قرار ازدواج را گذاشتيم. من چند بار به تهران براي انجام كارهاي شركت و ديدار خانواده سر زدم اما فورا عشق ژاله مرا به شيراز برميگرداند.

زهره را كاملا فراموش كرده بودم و ژاله هم سعي ميكرد با محبت هايش جاي خالي در زندگي من باقي نگذارد.

با عشق و علاقه ازدواج كرديم و با عشق و علاقه زندگي را ادامه داديم تا پسرمان متولد شد. ورود سیاوش به زندگي ما كانون گرم خانواده را گرم تر كرد و زندگي واقعا شيريني را ميگذرانديم.

ژاله هم مطب خود را بتهران منتقل كرد و منهم شركت را مانند گذشته با موفقيت اداره ميكردم. سالهاي سال اين وضعيت ادامه داشت و بالاخره با عاشق شدن سیاوش و رفتن به خانه آنها براي خواستگاري، مجددا زهره را كه مادر عروس بود ديدم.

صد البته زهره هم پير شده بود و ديگر آن زيباي دوران گذشته در او ديده نميشد. اما اين مسئله براي من سئوال شده بود كه بايد اجازه بدهم پسرم با دختر چنين زني ازدواج كند يا نه؟

در ضمن صحبت ها فهميدم زهره در آن سالها با علي هم بهم زده و بالاخره با آقاي دليري ازدواج نموده است.

ظاهرا زهره در اين ديدار مجدد مرا نشناخت و منهم بروي خودم نياوردم اما با توجه به اينكه زنم دكتر روانشناس بود وقتي به منزل برگشتيم وي را در جريان گذاشتم.

ژاله كمي فكر كرد و گفت: ما نميتوانيم به عشق و خواست فرزندمان بيتفاوت باشيم... اين دختر و پسر گناهي نكرده اند.... اما بايد ديد اگر زهره ترا بشناسد چه عكس العملي نشان خواهد داد.

به اين ترتيب ما بايد به ازدواج آندو رضايت ميداديم. اما من نتوانستم لطمه اي را كه زهره به روح و شخصيت من واردكرده بود فراموش كنم.

حالا بنظر شما من بايد چه تصميمي بگيرم.... ؟

در جواب دوستم حرفي براي گفتن نداشتم. تصميم مشكلي بود. نميتوانستم نظري بدهم . هنوز سياوش و سوسن نامزد نكرده اند اما بايد بزودي اين مسئله حل شود. فكر كردم اين عروسي بايد سر بگيرد و هيچكدام از طرفين مسئله گذشته را بروي خود نياورند، اما چطور...؟

*****

بنظر شما دوست من چه بايد بكند؟

جوابش بايد بله باشد يا نه؟...

  روح...

روح...

نوشته همايون رقابي

نميدانم چرا بعضي از حرف ها را مردم باور نميكنند. هرچه ميگوئيم اين سخن حقيقت دارد و يا خودتان آزمايش كنيد و صحت آنرا دريابيد هيچكس بخرجش نميرود. آنها نه حاضر به تحقيق هستند و نه باور ميكنند!!!

مسئله وجود روح نيز يكي از همين سخن هاست. كساني كه بدون تحقيق به مشتي خرافات پايبند هستند در اين مورد هم بدون تجسس و بدون دليل حرف را باور دارند. اشخاصي هم كه باصطلاح تحصيل كرده و روشنفكر ميباشند اصلا حاضر نيستند در مورد روح صحبت كنند و بكلي منكر ميشوند.

متاسفانه عده اي سودجو با استفاده از مشتي حرفهاي بي پايه و نامفهوم ، خود را صاحب معلومات در رشته هاي فوق طبيعت معرفي ميكنند و همين اشخاص باعث ميشوند كه افراد روشنفكر از مسائل مزبور فراري باشند.

اما من در چند مقاله اي كه در همين وبلاگ نوشتم طرز تماس با روح را شرح داده ام و نيز گفته ام كه خود ارواح مايل به تماس با ما هستند وگرنه شخصيت آنها بقدري والا است كه بدون خواست خودشان هرگز نميتوانستيم با آنها ارتباطي برقرار كنيم.

در زمينه تماس با ارواح من نه ادعائي دارم كه مثلا كار خاصي انجام ميدهم و نه كار من جنبه مادي دارد. بلكه فقط و فقط وقتي ميبينم عده اي مسئله به اين مهمي را منكر ميشوند سعي ميكنم با نشان دادن راههاي تماس ، روشنگرائي كنم و نشان دهم كه بغير از مسائل مادي، بسيار مسائل فوق طبيعت نيز وجود دارد كه بايد به آنها توجه شود.

من نميگويم براي اين نوشته ها بمن پول بدهيد و نيز نميگويم بيائيد مريد من بشويد تا من نشان دهم كه ميتوان با ارواح تماس گرفت. همچنين نميگويم براي تماس گرفتن شرايط خاصي مثل كم نور بودن محيط يا پاكيزه بودن و يا هر شرط ديگري بايد برقرار باشد.

بلكه صراحتا ميگويم هركسي در هر شرايطي بنا بر استعداد خودش ، ميتواند با ارواح تماس بگيرد و حقيقت وجود آنها را درك كند.

در اين مسير فقط راه را نشان ميدهم و ميگويم براي شما كه منكر همه چيز هستيد واقعا لازم است اين تحقيق را انجام دهيد و به حقايقي دست يابيد.

در ابتدا گفته ام و باز هم ميگويم كه كلمه احضار ارواح غلط است. ما زير دست هاي خود را احضار ميكنيم ، در حاليكه ارواح بسيار بالاتر و والاتر از ما هستند و براي صحبت با آنها ميتوانيم درخواست تماس با ايشان را از خود آنها بكنيم.

ارواح علم بينهايت دارند و از همه چيز آگاه هستند. فكر ما را بسادگي ميخوانند و اين مسئله بارها اثبات شده و براي هر كسي نيز قابل اثبات است.

ايشان ميتوانند با حركت دادن اشياء بيجان مانند چوب و غيره و يا با ايجاد صوت و در مراحل عالي حتي با ظهور به اشكال مختلف، تماس خود را با ما عيان سازند.

ظهور ارواح به ميتواند بشكل انسان يا هر چيز ديگري باشد . اين انسان ميتواند زشت يا زيبا ، زن يا مرد، كودك يا بزرگ ، و يا به هر صورت ديگري جلوه نمايد.

وقتي روحي بصورت انسان بر ما ظاهر شد ، حتي ميتوان آنرا لمس كرد و با او حرف زد و همچنين وي ميتواند اشياء را حركت دهد و نيز از بسياري مسائل غيبي خبر دهد.

همه آنچه را كه گفتيم در عمل بسادگي قابل بررسي و مشاهده است و هر كسي كه قصد تحقيق داشته باشد براحتي ميتواند آنرا درك كند.

من نميگويم از هم اكنون مسئله تماس با ارواح را باور كنيد، برعكس ميگويم در اين مورد و هر مورد ديگر بايد شك كنيد و با تحقيق و تفحص به حقيقت راه يابيد. اما بايد قصد تحقيق باشد وگرنه به نتيجه اي نخواهيد رسيد.

وقتي من با علم تماس با ارواح آشنا شدم اصلا آنرا باور نداشتم و اين مسئله را جزو خرافات ميدانستم . ولي به هيچ وجه قصد تمسخر و سرگرم كردن خودم را با اين موضوع نداشتم.

به همين دليل وقتي دوستي كه راهنماي اين تماسها بود مسئله را عنوان كرد با قصد تحقيق و درك واقعيت به صحبت هاي او گوش دادم و خيلي سريع متوجه شدم واقعا حقيقتي در كار است و ما با نيروي بسيار عظيمي از نظر توان فيزيكي و علمي روبرو هستيم.

من سالها در اين رشته كار كردم و به نتايج عجيبي نيز رسيدم و به همين دليل صراحتا اعلام ميكنم اگر شما مايل به تحقيق هستيد نوشته هاي قبلي مرا كه نشان دهنده راه تماس با ارواح هست بخوانيد و عمل كنيد و شما هم خواهيد ديد كه تماس با ارواح واقعا حقيقت دارد.

اگر توضيحي هم خواستيد من در خدمتتان هستم و هر سئوالي را كه بتوانم پاسخگو ميباشم.

از زندگی چه میخواهیم

از زندگی چه میخواهیم

نوشته همایون رقابی

مرد ثروتمندی که در نهایت رفاه زندگی میکرد بیمار شد. با توجه به امکانات مالی که داشت بهترین دکتر ها را برایش آورند، ولی معالجای موثر نبود و روز بروز حال وی بدتر میشد.

بالاخره دکتری پیدا شد که گفت: علاج بیماری او خندیدن است . اگر او بخندد خوب میشود وگرنه خواهد مرد.

اطرافیان بلافاصله دست بکار شدند و بهترین امکانات خندیدن را برای او فراهم کردند. اما مرد ثروتمند همه چیز برایش عادی بود و نمیخندید.

دلقک ها و هنرپیشه های کمیک و انواع سرگرمی ها نشاط آور را آوردند ولی همه و همه بی نتیجه بود.

وقتی حال مرد خیلی بد شد و نتوانست بخندد،‌شخص دانائی پیدا شدو گفت: او را به پشت بام قصرش ببرید تا از آنجا پولهای خود را به خیابان بریزد.

همه از این حرف تعجب کردند ولی چون راه چاره دیگری را نمیشناختند این کار را انجام دادند.

مرد ثروتمند دسته دسته پولهای خود را از پشت بام قصرش به خیابان میریخت. مردم هم ذوق زده آنها را جمع میکردند و برای برداشتن بیشتر توی سر و کله هم میزدند.

این صحنه مرد را به خنده انداخت و گفت: اینها چیزی را که باعث بیماری من شده دوست دارند و برای برداشتنش اینهمه تلاش میکنند.

همین خنده جان او را نجات داد و بهبودی حاصل کرد.

****

باید برویم .... اما به کجا؟".... معلوم نیست.

چند اتوبوس منتظر ایستاده اند تا با گرفتن مسافر حرکت کنند. ما هم بطور شانسی سوار یکی از آنها میشویم . حرکت شروع میشود و ما بهمراه مسافران دیگر بدون هدف میرویم.

در طی راه ممکن است از مسافری خوشمان بیاید و با او طرح آشنائی بریزیم و از وضع و حالش جویا شویم.

ممکن است کسی از ما خوشش بیاید و به همین ترتیب با ما آشنا شود.

این خود هدف کوتاه مدتیست که ما را سرگرم میکند . اما نهایتا.... میخواهیم در کدام ایستگاه پیاده شویم؟...

برخی از مسافرین در ایستگاههای مختلف بدون هدف و ناخواسته از اتوبوس پیاده میشوند. برخی هم در ایستگاههای دیگر و یا همان ایستگاهها سوار شده و با ما همراه میگردند.

اما هیچکس هدفی برای این رفتن ها ندارد.

برخی داستانسرائی میکنند و میگویند در آخرین ایستگاه نقاط باصفائیست که انسان را سرشار از خوشی و شادمانی میکند.

برخی هم میگویند اگر در حین حرکت دیگران را ناراحت کنیم در ایستگاه آخر به سرزمین پر از عذابی وارد میشویم.

معلوم است که هر دو دسته بیهوده میگویند. وقتی هدفی در کار نباشد از این سخنان زیاد بمیان میآید.

گاهی هوس میکنیم روی یک صندلی راحت تر بنشینیم و برای این کار تلاش میکنیم . برخی از اوقات هم کنار شیشه نشستن را انتخاب نموده و سعی خود را میکنیم تا آنرا داشته باشیم.

در طول راه میتوان سرگرمی ها مختلف و کوتاه مدتی داشت ولی هیچکس نمیداند نهایتا بکجا خواهیم رفت. اگر این سرگرمی های کوچک را از ما بگیرند و یا به تمامی آنها دسترسی پیدا کنیم ، بیهدفی کاملا بر ما آشکار میشود و نسبت به همه چیز بی اعتنا میشویم. و این همان وضعیست که برای آن مرد در داستان قسمت اول پدید آمده بود.

در این حالت حاضر نیستیم قدمی برداریم یا حرفی بزنیم ،‌زیرا دلیلی برای انجام هر کاری نمیابیم. مانند مجسمه مینشینیم و بهت زده اطراف را نگاه میکنیم.همه اینها بخاطر اینست که هدف نداریم.

*****

زندگانی ما مانند همان حرکت در اتوبوس است. نمیدانم چرا آمده ایم و چرا میرویم و بکجا خواهیم رفت. نه به اختیار خودمان آمده ایم و نه رفتن ما با اختیار خویش میباشد.

هیچ هدفی در کار نیست ولی برخی از احتیاجات برای ما هدف های مختصری درست میکنند. مثلا وقتی احساس گرسنگی میکنیم ،‌رنجی که از این بابت نصیبمان میشود هدف تهیه غذا و خوردن را بما اهدا میکند. و یا هنگامیکه دردی بما روی میآورد در پی تسکین آن بر آمده و با کشف و بکار بردن داروئی آنرا ساکت میکنیم و آرامش و خوشی بما دست میدهد.

همچنین رنج تنها زیستن منجر به تلاش برای پیدا کردن همسری میگردد و همه اینها هدفهائیست کوچک که ما را سرگرم میکنند و خوشیهای موقتی بعد از رسیدن به هدف در ما ایجاد مینمایند.

با توجه به آنچه گفته شد میبینیم این هدف های کوچک که ناشی از احتیاج و رنج هائیست که بما روی میآورند، سرگرمی خوبی برای زندگانی هستند و اگر نباشند بیهدفی زندگی بسرعت ما را افسرده و بیمار میکند.

پس باید گفت که رنج های زندگی که ما را بسمت هدفی راهنمائی میکنند هم نعمت میباشند و باید قدر آنها را دانست. این رنجها و درد ها هستند که برای ما هدف درست میکنند و ما را در این زندگی بیهدف سرگرم مینمایند و اگر اینها نبودند زندگی ما مانند مرد اول مطلب، عاطل وباطل میگردید و با افسردگی و ناامیدی لحظات را میگذراندیم.

در چنین زندگی ، انسان نمیداند چه میخواهد و چه باید بکند. وقتی همه چیز برای آدم مهیا باشد، دیگر تلاشی برای بدست آوردن چیزی در کار نخواهد بود . بنابر این باید احتیاج داشت و برای رفع آن احتیاج تلاش کرد و به هدف برطرف کردن آن رسید.

در اینجا میتوان نتیجه گرفت، کسانیکه از مشکلات زندگی مینالند باید قدر این مشکلات را بدانند ، چه همین مشکلات هستند که بزندگی آنها هدف میدهند و همه را به تلاش کردن برای رسیدن به هدف بحرکت در میآورند.

این مشکلات فقط مسائل مادی نیست، وقتی بیماری از درد مینالد و برای رفع آن تلاش میکند در حقیقت هدفی دارد و برای رسیدن به آن هدف اقدام نموده است.

پس :

آهای مردمی که از سختی معیشت زندگی مینالید، خوش باشید که همین مسئله برای شما هدف آفریده و سعی میکنید زندگیتان بیهوده نگذرد.

آهای کسانیکه از بیماری رنج میبرید، خوش باشید که این رنج بشما هدف داده و برای داشتن بدن سالم تلاش میکنید و لحظات زندگی شما پر بار میگذرد.

آهای کسانیکه از دست دیگران مینالید، خوش باشید که علتی برای تلاش شما برای خلاصی از این مسئله ایجاد شده و سعی میکنید این مشکل را حل نمائید.

آهای کسانیکه از زورگوئی اقویا ناراحتید، خوش باشید که هدفی برای شما ایجاد شده و میتوانید از عمر خود برای احقاق حق استفاده کنید.

و بالاخره آهای کسانیکه .... هر درد یا مشکلی دارید، هدف شما مشخص است و باید برای رسیدن به آن تلاش کنید و مسئله خویش را حل نمائید.

و در انتها باز هم میگویم : خود زندگی بیهدف است و باید با همین هدف های گوناگونی که ناشی از احتیاجات ماست خود را سرگرم کنیم تا به انتها برسیم. در غیر اینصورت بی هدفی زندگی دمار از روزگار ما در خواهد آورد و هیچ علاجی هم ندارد.

طرز تماس گرفتن با ارواح...

طرز تماس با ارواح...

نوشته همایون رقابی

تمام اجسام از از خود انرژی بنام هاله یا حوزه سیاله ساطع میکنند. این هاله در شرایط معمولی قابل رویت نیست ولی میتوان با وسایل مخصوص از جمله دوربین کرلیان از آنها عکس گرفت. در شکل زیر عکس یک برگ را مشاهده میکنید که در اطراف آن هاله مشاهده میشود.

انسانها هم دارای این هاله هستند و البته هاله آنها بسیار قویتر از هاله اجسام و موجودات دیگر است. با تمرین میتوان این هاله را قویتر کرد. در شکل زیر هاله اطراف بدن انسان دیده میشود.

روح با استفاده از همین حوزه سیاله میتواند اجسام عایق را حرکت دهد. بدیهیست برای کسانیکه تازه به این عمل مبادرت میکنند بعلت ضعیف بودن هاله حرکت دادن اجسام سنگین ممکن نیست بنا بر این ما ساده ترین راه را که تقریبا همیشه پاسخ میدهد برای تماس با روح بیان میکنیم.

در این روش دو عدد مداد و یا خودکار گرد روی میز قرار میگیرد و یک خطکش هم روی دو مداد مطابق شکل قرار میدهیم.

حال انگشتان دو دست را روی خطکش میگذاریم . در این حالت میبینیم که با کمترین فشاری بعلت گرد بودن مداد ها خطکش روی آنها میلغزد و حرکت میکند.

ما نباید خود حرکتی به خطکش بدهیم ، اما اگر خطکش خواست حرکت کند نباید مانع حرکت آن شویم. در این حالت دست ما همراه با خطکش باید حرکت کند.

حال با این جمله: " من از نزدیکترین روح طیبه حاضر در اینجا خواهش میکنم با حرکت دادن خطکش به هر سمت که مایل بودند با ما تماس بگیرند"

این جمله را چند بار تکرار میکنیم تا اینکه خطکش شروع به حرکت کند. برای اطمینان میتوانیم از روح خواهش کنیم که جهت حرکت خطکش را عوض کند . وقتی در این کار موفق شدیم برای اطمینان خاطر بیشتر میتوانیم از روح خواهش کنیم که عدد معینی را روی لبه یک مداد نگهدارد. در این حالت وقتی خطکش حرکت کرد میبینیم که عدد تعیین شده روی لبه مداد میایستد.

اگر روی لبه خطکش حروف الفبا را که روی کاغذ نوشته شده بچسبانیم و روی سطح زیر مداد ها یک فلش بعنوان شاخص رسم کنیم میتوانیم از روح خواهش کنیم که جواب ما را با هیجی کردن و قرار دادن هر حرف روی فلش بگوید.

در این موقع ابتدا سلام به روح میکنیم و از او میخواهیم پاسخ ما را بدهد.

وقتی خطکش حرکت کرد و حروف را یکی یکی مقابل فلش قرار داد آنها را سر هم میکنیم و جواب را دریافت مینمائیم.

وقتی تماس با روح برقرار شد به هیچوجه نباید تماس را قطع کرد و دست را از روی خطکش برداشت. برای قطع تماس باید از روح اجازه بگیریم و بگوئیم اگر با ما کاری ندارند ما ارتباط را قطع میکنیم . در صورت موافقت آنگاه میتوان ارتباط را قطع کرد.

ضمنا باید در تمام طول مدت تماس بسیار مودبانه صحبت کرد و توجه داشته باشیم با یک نیروی بسیار دانشمند و توانا سر و کار داریم و همواره احترام لازم را در صحبت و رفتار رعایت نمائیم.

نکته بسیار مهم دیگر اینکه نباید به هیچ وجه از روح بخواهیم علم غیب بما بگوید. این نوع خواسته ها مسلما مورد اجابت قرار نمیگیرد و ممکن است به قطع ارتباط منجر شود.

من نمیگویم با این مختصر شما عمل تماس با ارواح را قبول کنید ، ولی در آتیه وقتی تماس با ارواح از طریق میز را بیان کردیم بیشتر به حقیقی بودن آن اطمینان حاصل خواهید کرد.

سوگل...

سوگل...

نوشته همایون رقابی

در سنین میانسالی نوه ای داشتم که در کلاس ششم دبستان درس میخواند. منزل ما نزدیک مدرسه او بود. پدر و مادرش هر دو شاغل بودند و به همین دلیل من هر روز به دنبال او میرفتم و پس از خروج ، با هم بمنزل ما برمیگشتیم.

شاگردان کلاس اول کمی زودتر مرخص میشدند و اغلب مادرهایشان و تعدادی هم از پدرها بدنبال آنها میآمدند. مادر ها که با یکدیگرآشنا شده بودند عجله ای در رفتن به خانه نداشتند و هر روز صحبت های فراوانی داشتند که برای هم بگویند. وقتی مادر ها گرم گفتگو بودند ، بچه هائی که مرخص میشدند در نزدیکی آنها با یکدیگر ببازی مشغول میشدند.

بیشتر این اولیاء با اتومبیل برای بردن فرزندشان بدنبال آنها میآمدند. البته چون منزل ما نزدیک بود نیازی به بردن ماشین نبود.

کنار مدرسه سکوئی بود که معمولا من روی آن مینشستم و منتظر آمده نوه ام میشدم. یکروز که روی آن سکو نشسته بودم کلاس اولی ها مرخص شدند و چند نفر از آنها که مادرانشان مشغول صحبت با هم بودند، شروع به بازی کردند. بازیهای کودکانه و مختلفی آنها را مشغول میکرد و سر و صدای آنها محیط را پر نشاط کرده بود.

دراین میان چشمم به دختر کوچک زیبائی افتاد که نسبت به دوستانش کمی ریزنقش تر بود. این دختر با وجودیکه از نظر جسمی کوچکتر از دوستانش بود ،‌ با لحن گیرائی آنها را به سمت بازی درست هدایت میکرد و دستوراتی میداد که همه آنها را انجام میدادند. این سبک برخورد او با دیگران نظر مرا جلب کرد و بیشتر به او نگاه میکردم. بازی ادامه یافت و همچنان آن دختر دستور دهنده و تعیین کنند نقش هر نفر بود.

آنروز مدتی سرگرم تماشای آنها بودم و وقتی نوه ام مرخص شد بلند شدم و باتفاق او به منزل برگشتیم.

روز بعد باز هم آن دختر را در حال بازی با دوستانش دیدم و باز هم حالت آمرانه و در عین حال مهربانانه سخنانش نظرم را جلب کرد.

آخر کار هر کدام از بچه ها یک کاغذ چاپی که روی آن عکسهای حیوانات مختلف را نقش کرده بودند از کیفشان بیرون آورندند و در مورد رنگ کردن آنها با هم به گفتگو پرداختند.

آن دختر با مداد رنگی یکی از عکسها را کمی رنگ کرده بود اما رنگ آمیزیش بصورت خط خطی و بدون دقت بنظر میرسید.

در یک لحظه که وی نزدیک من بود گفتم: این رنگها را باید پیوسته و یکنواخت تر بزنید و از کادر هم خارج نشود.

نگاهی بمن انداخت و چیزی نگفت،‌ اما فردای آنروز وقتی منتظر نوه ام بودم او را دیدم که با همان کاغذ پیش من آمد و در حالیکه نقاشی را نشانم میداد گفت: اینجوری رنگش کردم ... حالا خوبه؟

رنگ کردنش بهتر شده بود ولی میتوانست خیلی بهتر هم باشد،‌ ولی تشویقش کردم و گفتم : بسیار عالیست ... حالا باید بیشتر سعی کنی و بهتر نقاشی کنی.

کاغذ را بسمت من دراز کرد و گفت: این مال شما.

گفتم : نه ... این کار تست و باید نگهداریش.

باز اصرار کرد و گفت : نه ... دلم میخواهد آنرا بشما بدهم.

ناچار گفتم: اول از مادرت اجازه بگیر و اگر موافقت کرد بعد آنرا بمن بده.

بلافاصله نزد خانمی که کمی دورتر ایستاده بود و با جمعی از مادران دیگر در حال صحبت بودند رفت و جریان را به او گفت.

آن خانم نگاهی بمن کرد و سپس به او گفت : اشکالی ندارد. برو بده...

باز دخترک نزد من آمد و در حالیکه کاغذ را بمن میداد گفت: مامانم موافقت کرد. این برای شما.

کاغذ را گرفتم و او مشغول بازی شد. منهم وقتی با نوه ام بمنزل برگشتم آن کاغذ را در یک جای امن قرار دادم.

روز بعد وقتی دخترک آمد با دوستانش بازی نکرد،‌ بلکه مستقیما بسمت من آمد و مثل کسی که سالهاست مرا میشناسد پهلویم نشست و خودش را بمن چسبانید.

بی اختیار دستم را روی بازوی دیگرش گذاشتم و او رابیشتر بخودم فشردم. بعد هم اسمش را پرسیدم که گفت: اسمم سوگل است.

بعد دندانهایش را نشان داد و گفت: یک دندانم را کشیدم

دندان کشیده شده در جلوی دهان بود،‌ گفتم: اینطوری بانمک تر و زیباتر شده ای.

کمی صحبت کرد و چون مادرش میخواست برود خداحافظ نمود و با وی رفت.

وقتی روز بعد او را دیدم باز هم پیش من نشست و خودش را بمن چسبانید. شکلاتی در جیب داشتم ، آنرا بیرون آوردم و به او دادم . با تشکر گرفت اما نخورد،‌ بلکه فورا نزد مادرش رفت و آنرا نشانش داد.

مادرش نگاهی بمن کرد و تشکر نمود. گفتم قابلی ندارد. آنگاه سوگل شکلات را باز کرد و خورد.

از آن ببعد هر وقت سوگل را میدیدم یک شکلات بوی میدادم و گاهی وقتی با دوستانش بود، شکلاتهای بیشتری میدادم که به آنها هم بدهد.

روزها بسرعت سپری میشدند. پائیز تمام شد و زمستان سرد از راه رسید. با وجود سرما بازی بچه ها و صحبت کردن مادرها همچنان ادامه داشت. سوگل هم هر روز پیش من میآمد و شکلاتی دریافت میکرد.

کم کم حس میکردم که به این بچه خیلی علاقمند شده ام ،‌ از طرفی میدیدم که او هم بمن توجه خاصی نشان میدهد. پنجشنبه و جمعه ها که تعطیل بود ندیدن او کمی مرا ناراحت میکرد و بی اختیار منتظر رسیدن روز شنبه و دیدار مجددش بودم.

برای اینکه این وابستگی کمتر شود یکروز کمی دیرتر به دنبال نوه ام رفتم. در نتیجه سوگل رفته بود و آنروز او راندیدم. فردا وقتی طبق معمول روی سکو نشسته بودم ناگهان سوگل که مرخص شده بود بسمت من دوید و با هر دو دست بغلم کرد. صورتش را هم بصورت من چسبانید و بوسه ای روی گونه ام گذاشت.

منهم بی اختیار او را بوسیدم و شکلاتی به او دادم. سوگل شکلات را نگرفت و گفت: من شکلات نمیخواهم.

پرسیدم : چرا؟

گفت: بابا بزرگ ،من شما را دوست دارم و دلم میخواهد هر روز اینجا بیائید . دیروز نیامدید ،‌فکر کردم شاید از شکلات دادن بمن خسته شده اید. بنا بر این شکلات نمیخواهم.

از اینهمه محبت ، نم اشک را در چشمانم احساس کردم و مجددا او را بوسیدم و گفتم : منهم ترا دوست دارم. شکلات که ارزش ندارد. دیروز کاری برای پیش آمد که کمی دیرتر آمدم. ولی امروز باید شکلات دیروز را هم بتو بدهم.

متعاقبا چند شکلات به او دادم و بعد از بوسیدنش ، چون نوه ام مرخص شده بود خداحافظی کردم و از هم جدا شدیم.

از آن ببعد رسما مرا بابابزرگ خطاب میکرد و منهم از این لقب لذت میبردم.

سوگل هرروز هر روز وقتی مرخص میشد ،‌دوان دوان میآمد و مرا در آغوش میکشید و کنارم مینشست. چیزی نمیگفت اما دوست داشت کنار من باشد.

یکروز نوه ام زودتر مرخص شد بنا بر این سوگل را ندیدم. هنگامیکه در حدود صد متر از مدرسه دور شده بودیم ناگهان دیدم کسی پای مرا بغل کرد. ایستادم و نگاه کردم، دیدم سوگل مادرش را رها کرده و چون مرا از دور دیده دوان دوان بدنبال من آمده بود. مادرش را هم دیدم که بدنبال او میدوید و وقتی رسید گفت: شما را که دید بدنبالتان دوید.

گفتم : واقعا دختر با محبتی است. شکلاتی به او دادم و پیشانیش را بوسیدم و خداحافظی کردیم.

سوگل وقتی مرخص میشد دیگر با بچه ها بازی نمیکرد ، بلکه مستقیما نزد من میآمد و بعد از بوسیدن من ،کنارم مینشست. یکروز بعد از اینکه نزد من آمد و شکلاتش را گرفت بعلت آمدن نوه ام از او خداحافظی کردم و عازم منزل شدم. وقتی چند قدم از مدرسه دور شدم ناگهان حس کردم یک دست کوچک در دست من است. نگاه کردم دیدم سوگل مادرش را راها کرده و دستش را در دست من گذاشته و همراه من قدم برمیداشت.

مادرش هم بدنبال او آمده بود و صدایش میکرد. پیشانیش را بوسیدم و گفتم: سوگل جان ، مامان منتظر تست... برو ... فردا میبینمت.

سوگل باز هم خداحافظی کرد و رفت. این جریانات مرتبا تکرار میشد و روز بروز علاقه من و سوگل بیکدیگر عمق بیشتری پیدا میکرد.

من بچه ها را خیلی دوست دارم، اما نمیدانم سوگل در من چه دیده بود که اینچنین علاقه نشان میداد. به هرحال لحظات کوتاه ولی لذت بخشی را با هم میگذراندیم و هر روز از دیدن هم استفاده میکردیم.

یکروز برایش یک پازل خریدم و به او دادم. فورا آنرا نشان مادرش داد و وقتی مادرش اجازه داد قبول کرد. مادرش جلو آمد و گفت: خیلی ممنونم ، اما همان شکلات برایش کافیست.

گفتم شکلاتش را هم میدهم و بلافاصله از جیبم شکلاتی بیرون آوردم و به سوگل داد. آنرا گرفت و خداحافظی کرد و همراه مادرش رفت.

پنجشنبه ها و جمعه ها واقعا دلم برای سوگل تنگ میشد اما همین مسئله لذت دیدار روز شنبه را صد چندان میکرد.

اینطور پیش آمد که سوگل را چند روز ندیدم . خیلی احساس دلتنگی میکردم اما بروی خودم نمیآوردم. بعد از این مدت بالاخره سوگل آمد و بلافاصله مرا بغل کرد و یکدیگر را بوسیدیم. از مادرش پرسیدم : این مدت سوگل کجا بود؟... من که دلم برایش خیلی تنگ شده بود.

گفت: سوگل مریض بود و در خانه استراحت میکرد، اما او هم مرتبا سراغ شما را میگرفت و میگفت دلم برای بابابزرگم تنگ شده.

این دیدارها همچنان ادامه میافت و من و سوگل منتظر دیدار یکدیگر بودیم. یکروز من نتوانستم بدنبال نوه ام بروم،‌ در نتیجه سوگل را ندیدم، اما فردای آنروز وقتی مادرش را در انتظار آمدن سوگل دیدم ، بعد از سلام و علیک گفت: دیروز شما نبودید. سوگل مرتبا در مورد شما سئوال میکرد و اینکه چه شده که نیامدید. منهم جوابی نداشتم که بدهم و خلاصه خیلی کسل بود.

در همین موقع سوگل مرخص شد و با دیدن من با دستهای باز بسرعت بطرفم آمد و بغلم کرد. او رابوسیدم و گفتم: سوگل جان دیروز که ترا ندیدم دلم حسابی برایت تنگ شده بود.

گفت : بابا بزرگ ،‌من دیروز در خانه گریه کردم.

گفتم :چرا؟...

گفت: آخه شما را ندیده بودم.

وای که چه محبتی این بچه بر سر و روی من میریخت و نمیدانستم چطور آنرا جبران کنم. به هر حال لحظات خوشی بود که باید هرچه بیشتر آنرا غنیمت میدانستم. در صحبت های بیشتر فهمیدم سوگل هنرمند است و از سن چهار سالگی ویلن و پیانو تمرین میکرد و مینواخت. این مسئله بیشتر مرا به وی علاقمند کرد و وقتی به انگشتان ظریف و کوچک او نگاه میکردم متعجب میشدم که چگونه با این انگشتان کوچک کلاویه های پیانو را به حرکت در میآورد.

تعطیلات عید از راه رسید. آخرین دیدار ما در آن سال ،آخرین روز اسفند ماه بود . وقتی آمد مرا بوسید و چند شکلات به او دادم . دلش نمیخواست برود اما مسلما این کار امکان نداشت.

سوگل زیاد معنی تعطیلات را درک نمیکرد اما وقتی از هم جدا شدیم بغضی گلوی مرا میفشرد و با همین وضعیت به منزل برگشتم.

شاید من زیاد احساساتی شده بودم، اما حقیقت اینکه محبت واقعی در بین انسانها کم پیدا میشود، در حالیکه محبت بچه ها پاک و بدون خدشه است. منهم تحت تأثیر محبت های واقعی سوگل او را دوست داشتم و دیدنش برایم مهم بود.

در تعطیلات عید خیلی یاد سوگل بودم و بالاخره وقتی مدرسه ها باز شد با اشتیاق بدنبال نوه ام رفتم تا از این طریق سوگل را هم ببینم.

وقتی سوگل دوان دوان آمد مرا بغل کرد و بوسید. منهم او رابوسیدم و یک عیدی کوچک که برایش خریده بودم همراه با شکلات بوی دادم.

بلافاصله آنرا نزد مادرش برد و نشانش داد تا مجوز دریافت را بگیرد. مادرش تشکر کرد و سوگل دوبار نزد من برگشت.

دو ماهی که تا آخر سال تحصیلی باقیمانده بود بسرعت سپری شد و بعد از امتحانات تعطیلی تابستانی شروع گردید.

آخرین روزی که سوگل را دیدم از ندیدن اجباری که در پیش داشتم خیلی ناراحت بودم اما بروی خودم نمیآوردم. وقت خداحافظی یکدیگر را بوسیدیم و مقداری شکلات به او دادم.

سوگل هم کم و بیش ناراحت بود اما چیزی که او نمیدانست این بود که نوه من از سال بعد به راهنمائی خواهد رفت و مدرسه اش عوض میشود. در نتیجه دیگر من نخواهم توانست او را ببینم.

سالهای بعد اغلب یاد سوگل و محبت هایش میافتادم و دلم میخواست میتوانستم آن دوران را تکرار کنم ، اما خوب ... مسلما این کار امکان نداشت. نقاشی سوگل را که اسمش را هم بالای آن نوشته بود قاب کرده و روی دیوار اتاق خوابم آویزان کرده بودم. اغلب با دیدن این تابلو نقاشی یاد محبت های این بچه و دوران خوشی را که با هم داشتیم میافتادم.

مدتی بعد متوجه شدم که من فامیل سوگل را نپرسیده ام و نمیدانم . البته او هم اسم و فامیل مرا نمیدانست و فقط مرا "بابا بزرگ" خطاب میکرد.

*****

دوران تحصیلی خوبی در دبستان و دبیرستان و دانشگاه داشتم. درسم بسیار خوب بود و همیشه با نمرات عالی قبول میشدم.دبیرستان را بطور جهشی در مدت دو سال تمام کردم و در کنکور دانشگاه هم با رتبه عالی در رشته پزشکی قبول شدم.

من علاقه خاصی به درس داشتم ، به همین دلیل همیشه نمراتم بهترین بود و همواره مورد تشویق اساتیدم قرار میگرفتم. این تشویق ها بسیار لذت بخش بود و خاطره خوبی برایم باقی میگذاشت. اما خاطره مهم دوران تحصیل من موقعی بود که بچه بودم و در کلاس اول دبستان درس میخواندم. در آن موقع با بابا بزرگ اشنا شدم که با محبت های خودش مرا غرق شادی میکرد. شکلات های خوشمزه ای که بمن میداد فراموش نشدنی بود . همین شکلات را در خانه هم داشتیم اما مزه شکلاتی که از دست بابا بزرگ میگرفتم چیز دیگری بود. خاطره آن سال برای من فراموش نشدنی بود اما افسوس که بسرعت زمان گذشت و دیگر من خبری از بابابزرگ محبوبم پیدا نکردم.

وقتی بعد از اتمام دانشگاه دکترایم را گرفتم از خوشحالی در پوست نمیگنجیدم. حالا همه مرا خانم دکتر صدا میکردند و احترام خاصی داشتم.

در این مدت خواستگارهای زیادی هم داشتم اما تصمیم گرفته بودم تا پایان تحصیلاتم ازدواج نکنم.

یکی از این خواستگارها پسری در همان دانشگاه بود که در رشته دیگری درس میخواند اما در محوطه دانشگاه مرا دیده بود و میخواست پدر و مادرش را برای خواستگاری بفرستد.

هنگامیکه از تصمیم من در مورد ازدواج بعد از پایان تحصیلاتم مطلع شد قول داد که صبر کند و بموقع اقدام نماید.

البته ما هیچ تماس خاصی با هم نداشتیم ،‌ ولی گاهگاه در طول مسیر و در داخل دانشگاه وقتی مرا میدید سلامی میکرد و چند کلمه ای با هم صحبت مینمودیم.

در همین معاشرت های محدود و کوتاه بنظرم ساسان پسر خوبی آمد و شرایط زندگیشان هم با زندگی ما وفق میداد.

بعد از پایان تحصیلاتم ساسان به همراهی پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگ و همچنین عمه اش برای خواستگاری به منزل ما آمدند.

خیلی زود در مورد تمام مسائل به توافق رسیدیم و چندی بعد ازدواج کردیم و زندگی موفق و خوبی را شروع نمودیم.

پدر بزرگ و مادر بزرگ ساسان خیلی پیر بودند و به همین دلیل کمتر بمنزل ما میآمدند. اما رفت و آمد ما با خانواده ساسان براه بود و از هر فرصتی برای دیدار استفاده میکردیم.

زندگی شیرین ما با بدنیا آمدن شیرین ،‌شیرین تر شد و دوران خوشی را در کنار هم میگذراندیم.

یکروز اطلاع یافتم که حال پدر بزرگ ساسان بد است و امیدی به ادامه حیات او نیست. باتفاق ساسان بمنزل پدر بزرگ رفتیم. همه آنجا جمع بودند و تأثر و بلاتکلیفی از وجنات همه آشکار بود.

خواستم پدر بزرگ را ببینم و او را معاینه کنم . گفتند روی تخت در اتاقش خوابیده و قادر به حرکت کردن نیست.

باتفاق ساسان و پدر و مادر برای اولین بار به اتاق خواب پدر بزرگ رفتیم. وی روی تخت دراز کشیده بود و بسختی نفس میکشید.

بعنوان یک دکتر جلو رفتم و به معاینه او پرداختم. متاسفانه همه چیز نشان میداد که لحظات آخرین عمرش را میگذراند.

خواستم با او حرف بزنم ، اما ناگهان چشمم به تابلوئی که روی دیوار بود میخکوب شد.

این تابلو نقاشی من بود که در کلاس اول رنگ کرده بودم و به بابابزرگ داده بودم. پس پدر بزرگ ساسان همان بابابزرگ عزیز من بود که یکسال هر روز میدیدمش.

اشک بچشمانم آمد. کنار تختش زانو زدم و دستش را در دستم گرفتم و بوسیدم. بعد گفتم: بابا بزرگ جان ... من سوگل هستم ... اومدم شما را ببینم... میشه چشماهیتان را باز کنید؟

با شنیدن نام سوگل،‌ چشمهای بابابزرگم کمی باز شد و بزحمت گفت: سوگل جان ... سوگل جان ...حالا دیگر شکلات ندارم...

و بعد برای همیشه خاموش شد.

اشک تمام صورتم را پوشانده بود و مرتبا دست او را میبوسیدم. نمیدانم چه مدت گذشت که مرا از کنار تخت دور کردند و به اتاق دیگر بردند.

افسوس که دیر متوجه شدم بابابزرگ محبوبم همان پدر بزرگ همسرم میباشد.

معانی مختلف مُردن در ایران

معانی مختلف مُردن در ایران


می میرم برات : عاشقتم
بمیرم برات : خیلی دلم برات می سوزه

برو بمیر : دیگه نمی خوام ببینمت
می مُردی؟ : چرا کار را انجام ندادی؟

مُرده بودی : چرا نگفتی !
نمُردیم و ... : بالاخره اتفاق افتاد

مُردیم تا ... : صبرمان تمام شد
من بمیرم؟ : راست می گویی

مُردم : خسته شدم
مُردی؟ : چرا جواب نمی دهی؟

مُرده : بی حال و وا رفته
مُردنی : نحیف و لاغر

ادبيات ماخيلی قويههه بله!!😁😁😂

هشت ویژگی...

هشت ویژگی...

اگر میخواهید واقعا یک آدم موفق باشید؛ سعی کنید که این هشت ویژگی را در خودتان حفظ کنید:

۱- عمل گرا باشید. (اگر تصمیمی می‌گیرید بهش عمل کنید، روش وایسید.)
۲- بی‌ سر و صدا زندگی کنید و برای هر موفقیت یا شکست کوچک دادار دودور راه نندازید.
۳- دائم در حال یادگیری چیزهای جدید باشید.
۴- هیچوقت خودتان را با کسی که سه قدم از شما عقب تر یا جلوترست مقایسه نکنید.
۵- انعطاف پذیر باشید؛ یعنی برنامه ریزی داشته باشید ولی بَرده برنامتان نباشید.
۶- سعی کنید همیشه خوشبین باشید.
۷- دنبال افراد و‌ موقعیت هایی باشید که راه را برای رسیدن به هدف های شما هموار می‌کنند.
۸- یک گوشتان را در کنید و دیگری را دروازه، در مقابل کسانی که زیر گوشتان آیه یأس می‌خوانند.

دو دوست...

دو دوست...

نوشته همایون رقابی

در خيابان ميرفتم كه دوستم پيام را با يكي از رفقايش ديدم. سلام و عليك كرديم و دوستم ما را به يكديگر معرفي كرد. اسمش سياوش بود و مرد خوبي بنظر ميرسيد.

بعد هم گفت: وقت داري با هم يك بستني بخوريم؟

كاري نداشتم و به همين دليل از اين دعوت استقبال كردم. با هم به يك كافه رفتيم و سفارش بستني داديم.

سياوش بسيار خونگرم بود و مرتبا با طرح مسائل جالب ميدان سخن را در دست گرفته بود ، اگرچه كمي كشيده حرف ميزد و نيز در راه رفتن كمي كند بود، اما در مجموع از آن افرادي بنظر ميرسيد كه در معاشرت با آنها وقت زود ميگذشت و انسان كاملا سر گرم ميشد.

بستني را در ميان صحبت ها و سخن هاي قديم و جديد خورديم.

سياوش نگذاشت ما پول بستني را حساب كنيم و بعد هم به اتفاق از كافه خارج شديم. بعد از ساعتي كه واقعا از بودن با آندو لذت برده بودم از هردو تشكر كردم و به قصد خداحافظي با هم دست داديم.

پيام در اين موقع دست در جيبش كرد و يك نامه بيرون آورد و به من داد. سپس گفت: اين را براي تو نوشته بودم. خوب شد ترا ديدم و نامه زودتر بدستت رسيد. بعدا آنرا بخوان.

با اينكه كنجكاويم تحريك شده بود اما نامه را گرفتم و در جيبم گذاشتم. سپس از آنها جدا شدم و بمنزل بازگشتم.

من پيام را مدتي بود كه ميشناختم و بنظرم آدم مثبت خوبي بود. در همين مدت كم صميميتي بين ما برقرار شد كه فكر ميكنم بيشتر نتيجه خونگرمي او بود.

پيام شركتي داشت كه كارهاي خدماتي انجام ميداد و من چند بار براي ديدنش به اين شركت رفته بودم.

تا شب هنگام كارهاي مختلف نگذاشت به فكر خواندن نامه بيفتم اما شب وقتي فراقتي پيدا شد بياد آن افتادم و بسراغش رفتم.

پاكت آنرا باز كردم و شروع به خواندن نمودم. نوشته بود:

دوست عزيزم سلام....

اين نامه را به دو دليل براي تو نوشتم.... اول اينكه تو دوست نزديك من هستي ... و دوم اينكه دست به قلم داري.... ميخواستم چرائي كه در فكر و مغزم موج ميزند و نميتوانم بيان كنم بوسيله تو نوشته شود.

من از دوران كودكي دوستي بنام سياوش داشتم كه در يك كوچه و با فاصله چند خانه از هم زندگي ميكرديم.

سياوش پسر بسيار خوبي بود و صميميت زيادي از همان زمان بين ما ايجاد شده بود. مدرسه هم با هم ميرفتيم و كلاسهاي اول و دوم و سوم تا آخر دوره ابتدائي را با هم بوديم.

در مدرسه در يك كلاس بوديم و عصر ها هم براي بازي در يك كوچه اينطرف و آنطرف ميدويديم. آن موقع كامپيوتر نبود كه انسان را خانه نشين كند. تمام سر گرمي هاي ما از وسائل بسيار ساده مانند چوب و توپ و طوقه كهنه دوچرخه و غيره تشكيل شده بود. دلخوشي ما هم با هم بودن بود و با بچه هاي ديگر محله ، شور و حالي داشتيم.

وقتي وارد دبيرستان شديم باز هم در يك كلاس بوديم و جالب تر اينكه در يك ميز هم مينشستيم. عصر ها بيشتر با هم درس ميخوانديم و بعد هم بساط شطرنج پهن ميشد.

سياوش فكر بسيار بازي داشت و علاقه او به كارهاي مكانيكي هميشه جلب توجه ميكرد. به همين دليل روزي به پيشنهاد او تصميم گرفتيم يك آپارات سينما بسازيم.

پول زيادي براي اين كار نداشتيم ... اما با پشتكار و اينطرف و آنطرف زدن بالاخره يك پرژكتور سينما ساخته شد كه تصوير واضحي هم نشان نميداد و بديهيست ناطق هم نداشت.

اما همين كه تصوير حركت ميكرد براي ما خيلي خوشايند بود.

بر عكس سياوش ،‌ من به كارهاي برقي خيلي علاقه داشتم و در اين زمينه نسبتا پيشرفت هاي خوبي هم كرده بودم.

درس هاي دبيرستاني نسبتا سخت بود اما هر دو در حد متوسط مايل به خوب قبول ميشديم. در همان دوران افكار ما متوجه دختران شد و اغلب صحبت از دختري كه مايل به ازدواج با وي بوديم ميكرديم.

اينهم يك سرگرمي جديد فكري براي ما شده بود.

در مورد مسائل علمي زياد با يكديگر صحبت ميكرديم و سعي فراواني داشتيم كه هرچه بيشتر از مسائل مختلف علمي سر در بياوريم.

به همين دليل هم درسهاي فيزيك و شيمي و رياضي و هندسه ما عالي بود. چون اغلب جواب سئوالات را در آنها پيدا ميكرديم.

بالاخره وارد دانشگاه شديم و فضاي آنجا را كاملا متفاوت با دبيرستان يافتيم . امكان تحقيق و دسترسي به اساتيد بزرگ راه پيشرفت ما را كاملا باز كرده بود.

هر دوي ما بهترين نمره ها را ميگرفتيم و همواره مورد تشويق اساتيدمان قرار داشتيم.

وقتي هم فارغ التحصيل شديم تصميم گرفتيم با هم يك شركت خدماتي درست كنيم. در اين زمينه مطالعات زيادي كرديم و بالاخره كار را شروع نموديم.

اوائل ،... كارمان خوب پيش نميرفت ... اما با تبحري كه من و سياوش در خود ميديديم ، بزودي كار روي غلطك افتاد و درآمد خوبي نصيبمان گرديد.

لازم ديديم در خارج نيز مطالعاتي داشته باشيم . اما با در نظر گرفتن كار شركت قرار شد اول سياوش براي مطالعه به خارج برود و بعد از يكسال وقتي او برگشت من هم براي همين مدت به خارج بروم.

سياوش رفت و تلفني و اينترنتي مرتبا با هم در تماس بوديم و از پيشرفت كارها با خبر ميشديم. وقتي سياوش بازگشت من هم براي ادامه مطالعه به خارج رفتم و وضع به همان سبك ادامه داشت.

در بازگشت نتيجه اين مطالعات را روي هم ريختيم و در كار شركت بكار انداختيم. نتيجه فوق العاده جالب بود و توانستيم سود زيادي بدست آوريم.

زياد طول نكشيد كه اول سياوش و بعد هم من ازدواج كرديم و كمي بعد خود را صاحب يك خانواده سه نفري يافتيم.

خوشبختي ما حدي نداشت... كار شركت بر وفق مراد و محيط خانواده نيز كاملا شيرين و سرگرم كننده بود.

اغلب در تعطيلات سفرهاي خانوادگي ترتيب ميداديم و همه به شمال ميرفتيم. در رفت و آمد با فاميل دو طرف نيز فعال بوديم و در مجموع زندگي شادي را ميگذرانديم.

يكروز سياوش وقتي سر كار بود احساس كسالت كرد. گفتم : برو دكتر و بعد هم برو خانه استراحت كن.

همين كار را هم كرد، اما حال او بهتر نشد. چند دكتر متخصص او را ديدند و كم كم نگراني به سراغمان آمد.

سياوش خيلي بيحس شده بود و بزحمت ميتوانست كارهايش را انجام دهد. يكروز با دكتري كه او را معالجه ميكرد و از آشنايان من بود تماس گرفتم و از حال او جويا شدم.

دكتر گفت: سياوش نميداند ..... متأسفانه او مبتلا به سرطان مغز شده است. دو غده در مغز او ديده شده كه عمر او را بشدت كوتاه مينمايد.

انگار دنيا روي سرم خراب شد. من يك عمر با سياوش بودم و تمام لحظات زندگي را در كنار هم بوديم. زن و بچه او مانند زن و بچه من بودند و صميميتي كه همه با هم داشتيم غير قابل تصور بود.

حالا دكتر راحت ميگفت : سياوش حد اكثر چند ماهي بيشتر ميهمان ما نيست.

گفتم : نميشود با عمل كردن غده ها را خارج كرد؟

گفت : چرا ... ميشود عمل كرد... اما غده ها بسرعت رشد ميكنند و در فضاي داخلي كم جمجمه به مغز فشار ميآورند و بالاخره انسان را از پاي در ميآورند.

گفتم : اگر عمل نكنيم چه مدت زنده خواهد بود؟

گفت: حد اكثر سه چهار ماه...

گفتم : و اگر عمل كنيم ؟...

پاسخ داد: حد اكثر تا يكسال.... ولي من با وجود اينكه وظيفه حرفه اي خود ميدانم كه براي يك ثانيه بيشتر زندگي كردن هم تلاش كنم زياد با عمل موافق نيستم.

پرسيدم : چرا .... مگر بد است چند ماهي بيشتر زندگي كند؟

جواب داد: نه ... خيلي هم خوب است ... اما اين زندگي ديگر زندگي نخواهد بود.... مرتب در بستر و در بيمارستان ميباشد و بايد تحت نظر پزشك قرار گيرد. انواع دارو ها به او داده ميشود و هر كاري بتوان كرد كه غده ها رشد نكنند يا سريع رشد نكنند بايد انجام گيرد.

در اين حالت ديگر سياوش ، آن سياوشي نخواهد بود كه مانند هميشه با تو در شركت فعاليت كند و دوران خوب قديم را باز هم ادامه دهيد.

از او خداحافظي كردم ... اما مدارك پزشكي سياوش را از طريق اينترنت نزد چند بيمارستان معروف در آمريكا و اروپا فرستاديم و نظر خواستيم .

متأسفانه همه آنها نيز حرف دوست دكترمان را تصديق كردند.

سياوش بچه نبود . با وجود اينكه دكتر ها حرفي از بيماريش به او نگفته بودند ولي حدس هائي ميزد. به همين دليل با وجود اينكه حالش روز بروز وخيم تر ميشد سعي ميكرد بيشتر با هم باشيم و ساعاتي ديگر را به روال گذشته بگذرانيم.

حالا اينجاست كه من ميخواهم از طريق قلم تو سئوالاتم را مطرح كنم....

من ميخواهم بدانم : حاصل اين زندگي چيست ؟.... اينهمه زحمت و رنج براي رسيدن به مراحل بالاي علمي و مادي و تلاش هاي مداوم براي پيشرفت.... كه چي ؟.... كه دير يا زود بميريم؟...

خودت خوب ميداني براي كسب هر نكته علمي چقدر بايد مطالعه كرد و سعي نمود تا بالاخره آنرا بفهميم.... حالا طي بيست تا سي سال يكنفر ميآيد اينهمه زحمت ميكشد و تمام نكات علمي را كه لازم باشد در مغز خود جاي ميدهد آنوقت يكدفعه ميآيند و ميگويند : بس است ... بايد بروي...!

آخه هدف از اين زندگي چيست .... ؟ قصه كه نميخواهيم سر هم كنيم ....من واقعا ميخواهم بفهمم چرا بايد سياوش بعد از آنهمه زحمت و تلاش حالا كه ميخواست نتيجه كار خود را بگيرد و مزه زندگي خوب را درك كند گرفتار اين مصيبت شد؟

من بيشتر از سي سال با سياوش بودم .... هميشه اميد در تمام وجود او موج ميزد... هميشه براي زندگي كردن شور و هيجاني نشان ميداد كه قابل وصف نيست ....

چرا حالا بايد او ظرف چند ماه از بين برود؟ من چگونه ميتوانم سالهاي باقيمانده عمرم را بدون سياوش بگذرانم؟... در حالي كه خوب ميدانم كه هر ثانيه اش براي من زجر و شكنجه است.

همسر جوان او و پسر كوچكش چه ميشوند؟... آيا اين ظلم به تمام ماها نيست؟....

به همين سادگي ميگويند سرطان مغز گرفته و رفتنيست....

يكي بايد باشد كه جواب اين چراها را بدهد.... اگر آدم نتواند پاسخگو باشد پس بايد خدا جواب بدهد....

اين كه نشد ما بدون اختيار خودمان بيائيم و هزاران نوع زجر را متحمل شويم و درست موقعيكه مانند ميوه رسيده اي شده ايم ما را از درخت زندگي بكنند و دور بيندازند.

وقتي ما مرديم و زير خاك رفتيم ... آن زحماتي كشيديم و آن علمي كه كسب كرديم كجا ميرود؟.... اصلا آن علم ديگر بچه دردمان ميخورد؟ ... آنهمه تلاشي كه كرديم و آن انرژي كه در وجودمان نهفته بود به چه درد ميخورد.... و اصلا كجا رفته است؟

هيچ عقل سالمي نميتوانيد قبول كند كه اين سبك به دنيا آمدن و رفتن درست است. ما بايد چه كار كنيم تا گرفتار اين زندگي مسخره نشويم ؟....

چه كار كنيم كه اصلا به دنيا نيائيم و اگر آمديم چه كنيم كه زجر تحمل اين زندگي را نكشيم و وقتي هم به جائي رسيديم، نگذاريم مرگ نتيجه زندگي ما را درو كند؟؟؟؟؟؟؟

يك لحظه نفسمان را حبس كنيم .... ميبينيم پس از چند ثانيه ديوانه وار به دنبال نفس تازه ديگري ميگرديم......حالا وقتي توانستيم با تلاش و زحمت و تحمل مصائب بيشمار در زندگي پيشرفتي كنيم ناگهان ميگويند : اين نفس آخر است ... ديگر حق نفس كشيدن نداري ....

تازه به همين سادگي هم نيست .... قبل از رسيدن به اين مرحله بايد درد ها كشيد و رنجها تحمل كرد تا كم كم مرگ از راه برسد.

حرف من اينست : چرا ؟.... چرا....؟چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا...........................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درد و زجر را من بايد تحمل كنم ... رنج نفس آخر را من بايد با تمام وجودم حس كنم .... زير خاك من بايد بروم تا انواع حشرات مرا ذره ذره بخورد..... در زمان حياتم من بايد بيماريها و درد هاي مربوطه و تب ها و آمپولها و جراحي ها را بپذيرم.....

آنوقت مني كه اينهمه مصيبت را بسرم ميآورند حق ندارم بپرسم چرا؟......

تازه ... من و سياوش جزو خوشبخت ها بوديم كه هم از نظر جسمي و هم از نظر مادي مشكل خاصي نداشتيم . بنا بر اين نسبتا زندگي راحت تري را بطور نسبي گذرانيديم..... اما مردم بدبختي كه مشكل جسمي دارند و يا توان مادي آنها كم است چقدر بيشتر زجر بايد بكشند تا اين زندگي را بگذرانند؟....

آيا آنها هم حق چرا گفتن را ندارند؟....

اگر چه من بهشت و جهنم را باور ندارم ... ولي اگر هم باشد تازه بعد از مردن به آن شكل فجيع ... بايد به ميان آتش بروم و بسوزم كه چرا كج رفتم و يا چرك جوشان در حلقم بريزند كه چرا راست رفتم....

اگر هم به بهشت بروم كه همان سايه درخت و آب و شير و زن نصيبم ميشود....

آيا حاصل اينهمه زجرو شكنجه و اينهمه تحمل مصائب همين چيز هاي پيش پا افتاده است ؟

آيا اينهمه ستاره و سياره و كهكشانها و اينهمه عجايب جهان فقط براي رسيدن به چرك جوشان يا سايه درخت درست شده اند؟

اگر من بخواهم جواب اين چرا ها را بفهمم ... گناه كرده ام ....

آيا گناه است كه بپرسم هدف زندگي چيست؟...

اگر نپرسم و مثل يك حيوان بيايم و كار كنم و زجر بكشم و بخورم و بروم ... درست زندگي كرده ام؟.....

بما عقل داده اند كه سئوال كنيم .... اگر سئوال نكنيم ...آيا از اين موهبت اعطا شده درست استفاده كرديم؟....

اين عقل ماست كه با سئوال كردنهايش پاسخ ميخواهد و از دست نيافتن به جواب رنج ميبرد..... اگر قرار بود سئوالي نكنيم ... لازم بود كه بما عقل بدهند؟

شعريست كه ميگويد:

بدبخت آنكه در اين دهر گرفتار عقل شد

خوشبخت آنكه كره خر آمد الاغ رفت.....

اما اگر الاغ خوشبخت است بخاطر اين است كه عقل به او نداده اند. اما متأسفانه بما داده اند .... پس بايد سئوال كنيم و بفهميم....

حالا دوست عزيزم.....

سياوش يكي دو ماهي بيشتر ميهمان ما نيست.... و من نميدانم چگونه غم از دست دادن او را بايد تحمل كنم؟

نميدانم چه كنم و به همين دليل اين نامه را براي تو نوشتم .... نه اينكه از تو جواب بخواهم ... چون ميدانم جوابي در كار نيست.

بلكه به اين دليل نوشتم كه از طريق قلم روان تو موضوع را واضح تر مطرح كنم و سئوالم را در دنيا با فرياد هاي رساتر ... با فريادي كه حتي بتواند گوش فلك را كر كند بيان نمايم....

چرا ؟..... چرا؟؟؟؟.... چــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....

*****

نامه پيام اينجا به پايان رسيد. مدتي نشسته بودم و فكر ميكردم.... نميدانستم چه بايد بكنم ..... سئوال بيجوابي بود.

چند روز بعد حال سياوش بد شد. ناچار او را در بيمارستان بستري كردند.

اگر با يك داروي مناسب زندگي او را با يك آرامش خاصي تمام ميكردند... شايد مسئله راحت تر حل ميشد. اما بالعكس .... با آمپول ها و سرم ها و داروهاي مختلف يكسره به شكنجه كردن او ادامه ميدادند و اين مرگ نهائي را به تأخير ميانداختند.

روزي به شركت پيام رفتم و او را ديدم. گفتم كه نامه اش را خواندم و مراتب تأثر خودم را نيز بيان كردم.... بعد هم پرسيدم : منظورت از اينكه فريادمان را به همه جا برسانيم و سئوالات ترا مطرح كنيم چيست؟

گفت: دلم ميخواهد كتابي بنويسي و به بهترين نحو ممكن اين سئوال را مطرح كني.... طوري كه دنيا از خواندن آن استقبال كنند و تلاش كني كه حق مطلب را در اين مورد ادا نمائي.

هر مبلغ هم كه لازم باشد من تقبل ميكنم ... فقط شروع كن و هرچه ميتواني بنويس.

تعجب كردم .... زيرا در يك چنين مورد عجيب و بدون پاسخي ، من چه ميتوانستم بنويسم؟.... اين بحث بين دانشمندان سالها مطرح بوده و هست و هيچكس به جوابي دست نيافته..... پس من چه بنويسم؟

گفتم: اين مبحث بسيار سنگين است ... من بايد با يكي از دوستان نويسنده ام كه بسيار استاد است مشورت كنم .... نتيجه را بعدا بتو اطلاع خواهم داد.

قبول كرد و باز هم گفت كه هر نوع مخارجي را تقبل ميكند.

پس از دقايقي از او خداحافظي كردم و از شركت خارج شدم. چند روز بعد بديدن دوست نويسنده ام كه نامش فرامرز بود رفتم و پس از خوش و بش هاي اوليه موضوع را با وي در ميان نهادم.

خوب گوش كرد و بعد خنديد و گفت: بيهوده تلاش نكن.... اين سئوالات جوابي ندارد.... حد اقل اينكه عقل ما به آنها نميرسد....

چه ميخواهي بنويسي كه براي تمام مردم جهان جذاب باشد؟... اين موضوع خيلي كهنه است... آنهم بدون پاسخ.

گفتم : حرف پيام هم صحيح است ... بطور خلاصه ميگويد وقتي بما عقل براي درك يك مسئله داده اند بايد جوابش را هم بدهند.

باز گفت: خودت را خسته نكن.... برو خوش باش و قدر لحظات زندگيت را بدان... ثانيه ها مثل برق ميگذرد و با پرداختن به اينگونه مسائل ، ما اندر خم يك كوچه خواهيم ماند.

پرسيدم : چگونه قدر لحظات زندگي را بايد بدانم .... در تمام لحظات زندگي هميشه رنج و ناراحتي نهفته است .... مرتبا بايد با اين رنج ها مبارزه كرد تا كمي آسايش بدست آيد ...آن وقت تو ميگوئي بايد قدر اين لحظات بيهوده را دانست؟

خيلي چيز ها بنظر ما شيرين ميآيد اما همه و همه ناشي از وجود نياز است. اگر نياز نبود اين چيز ها اصلا لذت نداشت.

مثلا وقتي ما احساس گرسنگي ميكنيم نياز داريم كه اين ناراحتي را تسكين دهيم و تلاش مينمائيم تا غذا بدست آوريم و با خوردن، آن به لحظات ناراحتي پايان دهيم.... در اين حالت احساس لذت ميكنيم چون گرسنگي ما برطرف شده است.

وقتي به يك جنس مخالف نياز داريم ، واقعا نياز است كه ما را بسوي آن ميبرد .... در نداشتن همسر ما رنج خواهيم برد چون نيازمان بر آورده نشده است.

اينها كه شمردم لذت هاي ظاهري زندگي است .... اما اگر به دردها و صدماتي كه تحمل ميكنيم بپردازيم ديگر نياز نيست ... بلكه درد و رنج واقعي است كه به جان ما افتاده است.

يك دندان درد چنان حالتي در ما ايجاد ميكند كه سر از پا نميشناسيم و هراسان در پي درمان آن بر ميآئيم.... حالا صحبت از درد هاي سخت تر نميكنم....

خوب .... پيام حق دارد كه سئوال ميكند.... ميدانم جوابي در كار نيست ... اما من و تو بعنوان نماينده انسانهائي كه گرفتار اين زندگي هستند ، و دستي به قلم دارند.... نبايد حرفي بزنيم و چيزي بگوئيم ؟

فرامرز با لبخند گفت: حافظ ميفرمايد:

حديث از مطرب و مي گو و راز دهر كمتر جو

كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را

تو دنبال چي هستي ؟.... آنچه تو ميخواهي سيمرغ و كيمياست.... اين چيز ها دست يافتني نيستند....

برو خوش باش و با رفع همان نيازها كه مثال زدي لحظات زندگيت را شيرين كن.

گفتم : يعني خلاصه مثل همان كه پيام در شعر نوشته بود خر باشم... منظور تو همين است؟

بدون هيچ ابهامي گفت : بله ... همين است .... بايد خر بود تا راحت زندگي كرد. خلاصه نبايد در بند هست و نيست زندگي بود.....

پس از ساعتي گفتگو از وي خداحافظي كردم و بخانه برگشتم.

از سياوش هم خبر داشتم ....

حالش بر اثر معالجات بهبودي نسبي كمي يافته بود و در خانه استراحت ميكرد.

*****

روز بعد فرامرز به من زنگ زد و گفت: در رابطه با صحبتي كه داشتيم يك شعري سروده ام كه ميخواهم برايت بخوانم.

گفتم: سراپا گوشم

شعرش را خواند اما افسوس كه حافظه من ياري نميكند آنرا اينجا بنويسم. اما خلاصه معني آن اين بود كه خر بخاطر اينكه نميفهمد راحت زندگي ميكند و اگر تو هم بخواهي راحت زندگي كني بايد خر باشي....

البته با توجه به اين كه او نويسنده و شاعر بود با اين صراحت مسئله را عنوان نكرده بود اما همين معني را در لباس ادبيات زيبا ارائه ميكرد.

شب همانروز در جواب او شعر زير را گفتم و فردا برايش فرستادم.

اي كه شادي كه نئي در غم هستي يا نيست

بچه كار آيدت اين عمر و غرض از پي چيست

من اگر زار و ملولم كه ندانم هدفم

لا اقل در طلبم كين همه چون بايد زيست

من و تو تشنه و محكوم به صحراي جنون

قد علم كرده منم تا به كجايم آبيست

من و تو واله و سرگشته به ظلمات و فنا

من تفحص بكنم بلكه به نوريم رهيست

بگو آنرا كه تأسف بخورد بر عاقل

خر به دنيا شمرد خوب و ز انديشه بريست

كره خر آمده و خورده و گشتست خري

وقت رفتن شده و كره فقط پير خريست

با همايون به ره عقل قدم ها بردار

چون كه پرواز نباشد چه ثمر بال و پريست

اين مناظره و مشاعره ما چند روزي ادامه يافت و بالاخره بجائي نرسيد. فرامرز ميگفت بايد به هر دليل خوش بود و من ميخواستم دليل هر چيز را بفهمم.

با پيام هم كم و بيش در تماس بوديم و او از پيشرفت كار سئوال ميكرد.... در جوابش ميگفتم : واقعا دارم روي اين كار وقت ميگذارم ، اما مسئله خيلي غامض تر از اين حرفهاست ....

نوشته اي كه بتواند آنطور كه تو ميخواهي در جهان صدا كند بسيار مشكل خواهد بود. به هر حال من تلاشم را ميكنم.

پيام هم متقابلا ميگفت : اميدوارم بتوانم جبران كنم....

*****

حال سياوش بد شده بود ... باز هم او را در بيمارستان بستري كردند و قرار شد با وجود مسائل خاص آن ترتيب عمل كردن وي را بدهند.

يكروز كه فرامرز در منزل من بود و با هم صحبت ميكرديم تلفني با شركت پيام تماس گرفتم . منشي او كه مرا ميشناخت بمحض برقراري تماس بشدت گريست و هق هق گريه اش اجازه حرف زدن را از او گرفته بود.

فهميدم براي سياوش اتفاقي افتاده است . گفتم : من الآن به آنجا ميآيم . بعد هم به اتفاق فرامرز سوار ماشين او شديم و به شركت پيام رفتيم. نزديك شركت ازدحام مردم به چشم ميخورد و تعدادي اتوبوس هم افراد را براي بردن به بهشت زهرا سوار ميكردند.

هر طور بود خودم را به دفتر پيام رساندم . منشي با ديدن من باز هم گريه ميكرد... از او پرسيدم : كي اين اتفاق افتاد؟

گفت: ديشب ساعت حدود 9

گفتم : الان پيام كجاست ؟

پاسخ داد: در پزشك قانونيست.

گفتم : من همين حالا به آنجا ميروم.

وقتي خواستم از دفتر او بيرون بيايم يك چك از كشو بيرون آورد و گفت : ايشان اين چك را براي شما گذاشته اند.

چك را گرفتم و بسرعت با فرامرز از درب خارج شديم. وقتي بسمت پزشكي قانوني حركت كرديم ناگهان فرامرز ترمز كرد و گفت:سياوش كه بيمارستان بود... چرا بايد او را به پزشكي قانوني برده باشند؟

گفتم : حتما منشي اشتباه كرده ... اصلا بهتر است ما بجاي بيمارستان مستقيما به بهشت زهرا برويم و در غسالخانه آنها را خواهيم ديد.

فرامرز هم قبول كرد و بلافاصله بسمت بهشت زهرا حركت كرديم.

وقتي آنجا رسيديم هنوز اتوبوس ها نيامده بودند و از مشايعين ديگر هم كه با ماشين هاي خودشان زودتر رسيده بودن ما كسي را نميشناختيم.

كمي همان دور و بر قدم زديم و بعد از نيمساعت جمعيت مشايعين با اتوبوس ها رسيدند. يك آمبولانس هم همراه آنها بود كه جنازه را ميآورد.

بلافاصله عده اي زير تابوت را گرفتند و با گفتن شعار هاي مذهبي جنازه را به غسالخانه بردند.

در اين ميان من پي پيام ميگشتم تا تسليتي بگويم و ببينم اگر كاري از دستم بر ميآيد انجام دهم.

متاسفانه بعلت شلوغي نتوانستم او را پيدا كنم . ساعتي بعد جنازه را براي اجراي نماز آوردند و همگي به صف ايستاديم. جلوي هر جنازه يك تابلو نگاهداشته بودند كه مشخص ميكرد نام آن متوفي چيست.

با ديدن آن تابلو مثل اين كه آب سردي روي سر من ريختند.... زيرا طبق نوشته ، جنازه مربوط به پيام بود نه سياوش....

نماز خوانده شد اما من كلافه و حيران ايستاده بودم. فرامرز هم متوجه موضوع شده بود ولي براي اطمينان خاطر از يكنفر نام متوفي را پرسيد و معلوم شد كه پيام در گذشته است.

با كمي تحقيق مشخص شد كه شب قبل در يك تصادف ماشين پيام فوت كرده بود و جنازه را در پزشك قانوني نگاهداشته بودند.

با حالي نزار پيام را تا خوابگاه ابديش بدرقه كرديم . سياوش هم آمده بود و با اين كه حالش اصلا مناسب نبود با كمك ديگران راه ميرفت و اشك ميريخت.

مراسم انجام گرفت و جمعيت به دعوت بازماندگان براي صرف نهار با اتوبوسها و ماشين هاي خودشان شروع به بازگشت كردند.

من و فرامرز حوصله خوردن نهار نداشتيم . با هم به خانه من برگشتيم و سر خورده و ناراحت به صحبت نشستيم.

فرامرز ميگفت: واقعا كه از كار اين دنيا كسي سر در نميآورد..... پيام ميخواست براي سياوش سئوال كند و چرا بگويد.... اما حالا بايد براي خودش چرا گفت.

گفتم : اصلا نميتوانم باور كنم پيام در عين سلامتي و نشاط اينگونه از بين برود.

بنظر من حق داشت كه به اين روش زندگي چرا بگويد....

مدتي در اين زمينه با هم صحبت كرديم و مرتبا بعد از چند جمله به بي هدفي زندگي و پوچي آن ميرسيديم.

دلم ميخواست كتاب را بنويسم... اما نميدانستم چگونه شروع كنم و چه بنويسم تا خواست پيام انجام شده باشد.

واقعا اين مسخره است .... اينهمه بيهودگي زندگي ... اينهمه پوچي .... اينهمه تلاش ... اينهمه درد و رنج ....

آخه براي چي؟

تازه اگر هم سئوال كنيم ملامتمان ميكنند و ميگويند كه در كار خدا مداخله نكن.

من در كار خدا مداخله نميكنم .... ولي اين رنج ها و درد ها را من بايد تحمل كنم و اين من هستم كه بايد در زندگيم مرتبا تلاش كنم و زحمت بكشم و اين من هستم كه از دست اين دنيا عذاب ميكشم و اين من هستم ......

بعد ميگويند : نخير .... نميشود سئوال كني

تازه وقتي هم سئوال ميكنم ... كي جواب ميدهد؟.... هيچكس ....

نگاهي به تاريخ كنيم .... نگاهي به قبرستانها بنمائيم .... تريليونها انسان آمده اند و اين مسير را طي كرده اند و رفته اند و اثري از آنها هم باقي نمانده است.

اگر هم اثري از معدودي باقيست يا چند تكه سنگ است كه روي هم گذاشته اند و يا چند جمله و حرف است كه بدون بيان كردن هدف زندگي گفته اند....

به انيشتين ميگفتند (مرد تنهاي قرن)....

زيرا مسائلي را بيان داشت كه در ذهن هيچكس نميگنجيد... در زمان حياتش فقط حدود ده نفر در دنيا بودند كه حرف هاي بزرگ او را ميفهميدند....

وي بسادگي كه به اين سخن ها دست نيافت.... زحمت كشيد... انديشه كرد.... مطالعه نمود .... رنج برد تا توانست گوشه كوچكي از حقايق دنيا را كشف كند...

حالا وي كجاست ؟.... آنهمه زحمت و رنج به كجا رفت....؟

اگر بگوئيد اثري از او باقي مانده جواب اينست كه چه فايده اي براي وضع فعلي او دارد.

تازه بر اثر كوشش و مطالعه ديگر دانشمندان كم كم فرضيه نسبيت او هم زير سئوال ميرود و ممكن است روزي بكلي مردود شناخته شود.

باز هم اين سئوال تكرار ميشود كه چرا؟..... چرا ما اينهمه زحمت ميكشيم كه بعد در يك لحظه .... با درد و رنج بميريم.....؟

با فرامرز مرتبا در اين زمينه صحبت ميكرديم و چون به هيچ تكيه گاهي دست نيافتيم من چك را به شركت پس دادم و تصميم گرفتم همين مقاله را كه در حد توانم ميباشد بنويسم.

*****

دو ماه بعد ، سياوش هم در گذشت. سرطان كار خودش را كرده بود و آنهمه انرژي و علم و هستي ملموس او هم تسليم خاك شد.

باز هم بايد چرا گفت و جوابي نشنيد....

اما آخر .... چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      ((  قدرت عشق ))

(( قدرت عشق ))

نوشته همایون رقابی

ما چهار برادر بوديم كه تفاوت سني هركدام با ديگري دوسال بود . من كوچكترين آنها بودم . پدر ما مغازه پارچه فروشي داشت و در مجموع زندگي مرفهي داشتيم . دو خواهر هم داشتم كه يكي از من بزرگتربنام مرضيه و ديگري يكسال كوچكتر بنام حميده بود . يك خانه قديمي هم داشتيم كه در انتهاي يك كوچه بن بست بود. در حياط اين خانه وقتي پدرم سر كار بود با هم بازي ميكرديم ولي بعد از ظهر ها كه پدرم از سر كار باز ميگشت و همچنين شبها ديگر اجازه نداشتيم سرو صدا كنيم . پدرم معمولا بعد از نهار ساعتي ميخوابيد و عصر بعد از صرف يك چاي باز به مغازه ميرفت .

وقتي برادرم بزرگم رضا دبستان را تمام كرد ، پدرم اجازه نداد درسش را ادامه دهد و گفت : براي پسر همين قدر بس است . از فردا بايد بيائي در مغازه و كمك من باشي .

دو سال بعد بقول پدرم، فرهاد برادر ديگرم هم درسش تمام شد و به مغازه رفت . برادر سوم و خود منهم بهمين ترتيب در مغازه مشغول كار شديم .

ابتدا كار زيادي در مغازه نبود و ما اغلب بيكار بوديم ، اما پدرم كم كم كارش را توسعه داد و ما هم كه بزرگ شده بوديم هركدام يك گوشه كار را گرفتيم .

قبل از اينكه پدرم بفكر سرو سامان دادن به وضع بچه ها بيفتد عمرش بپايان رسيد و فوت كرد. مراسم مربوط بسرعت انجام گرفت و يكماه بعد رضا همه ما را جمع كرد و به مغازه برد و دوباره مشغول كسب و كار شديم .

نـتنها رضا، بلكه همة ما چهار برادر كاسب خوبي بوديم ، قدر پول را ميدانستيم و براي كارمان هم زحمت ميكشيديم . طولي نكشيد كه رضا يك مغازه براي خودش خريد و از ما جدا شد . برادران ديگرم هم با كمك يكديگر براي خود مغازه اي دست و پا كردند و هركدام مشغول كسب شدند . منهم همين كار را كردم و با پولي كه از فروش مغازه پدري بدست آورده بودم در يك نقطه مناسب مغازه اي براي خودم باز كردم . همه ما واقعا كاسب بوديم و بهمين دليل روز بروز وضع مغازه ها بهتر ميشد .

براي مرضيه و حميده هم خواستگار آمد و بسلامتي هر كدام سر خانه و زندگي خويش رفتند.

حالا موقعي بود كه مادرمان بفكر زن گرفتن براي ما بيفتد . از رضا شروع شد و او با دختر يكي از تجار بازار ازدواج نمود . مادرم با كمك خواهرهايم براي هر كدام از ما دختري را در نظر گرفته بودند ، اما من زياد توي اين فكر ها نبودم . به مادرم هم كه گاهي صحبتي در اين زمينه ميكرد ميگفتم : حالا حالا ها قصد ازدواج ندارم .

مادرم هم مرا نصيحت ميكرد اما واقعا مايل نبودم با عجله ازدواج كنم . اما يكروز .....

آنروز مشغول كارم بودم كه ناگهان فرشته اي بشكل مشتري وارد مغازه شد . وقتي ميگويم فرشته ، بايد حدس بزنيد كه چقدر آن دختر زيبا بود . حد اقل اينكه بنظر من زيبا بود بطوريكه در حال حرف زدن با او خودم را در ميان ابر ها حس ميكردم و فرشته اي را در مقابل خودم ميديدم.

او مقداري پارچه خريد و من زير قيمت خريد پول آنرا از وي گرفتم . خودش هم از ارزاني آن پارچه متعجب شده بود و ميگفت : ممكن است بيايم براي خواهرم هم از همين پارچه بخرم .

گفتم : مغازه متعلق به خودتان است ، هر وقت تشريف بياوريد قدمتان روي چشم .

تشكر كرد و از مغازه خارج شد . نميدانستم چه كار بايد بكنم . بي اختيار و بدون معطلي درب مغازه را بستم و از دور او را تعقيب نمودم . اتفاقا منزلش نزديك بود و وقتي آدرسش را ياد گرفتم مستقيما به خانه رفتم . مادرم متعجب بود كه چرا زود بخانه آمدم ، اما گفتم : مادر جان .... من دختري را كه ميخواهم با او ازدواج كنم پيدا كردم . خواهش ميكنم زودتر به خواستگاري او برويد .

مادرم متحير بمن نگاه ميكرد و هرچه بيشتر صحبت ميكردم تحيرش بيشتر ميشد . بالاخره گفت : پدر عشق بسوزد ... آخه يكدفعه كه آدم اينجوري عاشق نميشه ....

گفتم : مادر جان ... مگر نه اينكه ميخواستي براي من زن بگيري ؟ .... خوب ... حالا من همين دختر را ميخوام.... پس با مرضيه برويد خواستگاري ....

مدتي با مادرم چانه زدم تا بالاخره قبول كرد . قرار شد فرداي آنروز به خواستگاري بروند.

تا روز بعد چه بمن گذشت قابل توصيف نيست . مرتبا شكل دختر در نظرم مجسم ميشد. همه جا او را ميديدم و با تمام وجودم او را ميخواستم .

صبح آنروز به مغازه رفتم تا شايد دختر باز هم براي خريد بيايد . البته توقع بيهوده اي بود اما دلم اينطور ميخواست .

نزديك ساعت يازده دختر خانمي وارد مغازه شد و گفت : خواهرم ديروز از شما پارچه اي خريده.... منهم از همان پارچه ميخواهم .

فهميدم خواهر همان دختر است . فورا پارچه را آوردم و او يك قواره خريد . وقتي پول ميداد گفت : نسبت به پارچه هاي ديگر هم بهتر است هم ارزانتر.

گفتم : مغازه مال خودتان است . اينجا همه اجناس ما ارزان ميباشد . با خواهرتان و خانواده تشريف بياوريد و امتحان كنيد .

تشكر كرد و خواست برود اما من گفتم : ببخشيد ... من اغلب مشتريهاي خودم را ميشناسم ... ميشود فاميل شما را هم بدانم .

نگاه مشكوكي كرد و گفت: از بابت پارچه متشكرم ... خداحافظ

بعد هم فورا از مغازه خارج شد .

ظهر كه بمنزل رفتم جريان را به مادرم گفتم . مادرم گفت : زحمت نكش ... اسم دخترنيلوفر است و فاميل آنها هم اميديان است .

گفتم : شما از كجا ميدانيد ؟

  • امروز به آدرسي كه داده بودي رفتم و از همسايه ها پرس جو كردم . جمعا خانواده خوبي هستند و دخترهاي خوبي هم دارند . حالا امروز عصر با مرضيه به آنجا ميرويم .

عصر به مغازه رفتم اما حواسم دنبال نيلوفر بود . بهر ترتيب بود وقت گذشت و من كمي زودتر از موقع به خانه برگشتم . بمحض رسيدن از مادرم جريان كار را جويا شدم . گفت : دخترك دبير است . ليسانس فيزيك دارد ... نميتواند با تو ازدواج كند .

گفتم : خودش اينرا گفت ؟

ـ آره ... ميگفت تفاوت فرهنگي بين ما زياد است .

ـ آخه تفاوت تحصيلي چه ربطي به ازدواج دارد؟

ـ لابد ربط دارد ديگه ...

ـ من بايد با خودش صحبت كنم . هرچي بخواد براش ميخرم ... هر كار بخواد ميكنم ...

ـ مادر جون ... فايده اي نداره ... من خيلي صحبت كردم . تازه از نظر ثروت هم از ما كمترند ... اما دماغشان باد داره ... همشون تحصيل كردن .

ـ خوب ... منم تحصيل ميكنم ...

ـ آخه چطوري ؟ ... تو فقط شش كلاس ابتدائي را خوانده اي ... اونا دانشگاه ديدن

ـ مادر جون فقط بگو چطور ميتونم دو كلام با او صحبت كنم ؟

ـ نه ... از اون دخترا نيست ... خيلي سنگين و نجيب هستند . نميتوني باهاش حرف بزني .

ـ ولي من ول نميكنم ... بايد راهي باشه .

()()()()()()()()()()

چند روز، قبل از رفتن به مغازه و بعد از آن نزديك خانه آنها ميرفتم تا شايد تصادفا نيلوفر را ببينم اما هيچگاه اين شانس نصيبم نشد.

نميدانم يكبار ديدن او با من چه كرده بود كه اينگونه كلافه شده بودم . بهر حال تصميم داشتم بهر طريق هست با او ازدواج كنم .

يكروز صبح زود نزديك خانه آنها رفتم و منتظر شدم كه براي سر كار رفتن از خانه خارج شود . همينطور هم شد و ناگهان او را ديدم كــه از جلوي من عبور ميكند . سلام كردم ، اما جوابي نداد . از دور تعقيبش كردم و مدرسه اش را ياد گرفتم . قبل از ظهر دم در مدرسه منتظرش بودم ولي هنگاميكه زنگ را زدند او بيرون آمد و بدون جواب دادن به سلام من از جلويم عبور كرد و رفت.

اين كار مرتبا تكرار ميشد ولي نيلوفر هميشه بي اعتنا بود . كلافه شده بودم و نميدانستم چه كار بايد بكنم . نميخواستم در خيابان مزاحم او بشوم و دنبالش براه بيفتم . دلم ميخواست ميفهميد كه بخاطر او حاضرم هر كاري را انجام دهم ... اما با اين وضع امكانش نبود .

يكماه گذشت ... كار هر روز من ديدن او از دور بود اما بهيچ وجه امكان صحبت كردن را نميداد.

يكروز كه در مغازه ايستاده بودم ناگهان نيلوفر وارد شد . اينكه ميگويم "ناگهان" .... به اين علت است كه انتظار آمدنش را نداشتم . قلبم بشدت ميزد و اين بخت و اقبال خوب را نميتوانستم باور كنم . خودش سلام كرد منهم جواب دادم و منتظرماندم تا او چه بگويد .

كمي مكث كرد و گفت : ميبخشيد.... شما مردي بزرگ هستيد كه مغازه و زندگي خوبي هم داريد . خيلي ها آرزو دارند همسر شما بشوند ، اما من جزو آن خيلي ها نيستم . من جواب شما را به مادرتان دادم . اختلاف فكري بين ما زياد است و اين براي من خيلي مهم است . بنا بر اين خواهش ميكنم ديگر مرا تعقيب نكنيد و سر راه من قرار نگيريد.

محو چشمهاي سياه او شده بودم اما فهميدم بايد حرفي بزنم و از موقعيتي كه ايجاد شده استفاده كنم ، لذا گفتم : من هر كار كه شما بخواهيد حاضرم انجام دهم ، اما بغير از شما با كسي ازدواج نميكنم .

گفت : متشكرم ... اما اگر شما درس خوانده بوديد مشكلي در كار نبود ولي حالا.....

گفتم : حالا هم درس ميخوانم . از همين الان شروع ميكنم . لطف كنيد كمي بمن فرصت بدهيد .

ابتدا باور نميكرد اما وقتي اصرار مرا ديد گفت : شما حد اقل بايد ديپلم را داشته باشيد ... تا موقعيكه ديپلم بگيريد شش سال طول ميكشد . در اين مدت معلوم نيست چه خواهد شد .

گفتم : اگر شروع كردم تا آخر ادامه ميدهم اما لازم نيست صبر كنيم .

  • حرف زدن آسان است ... عمل مهم است .
  • من از همين امشب شروع به درس خواندن ميكنم . اگر امسال موفق شدم با هم ازدواج ميكنيم و بعد من ادامه ميدهم .

لبخندي زد و گفت : نزديك مدرسه ما ، كلاس درس بزرگسالان هم هست . ميتوانيد همين امشب ثبت نام كنيد .

از خوشحالي نميدانستم چه كنم . بسرعت توپ پارچه اي را كه قبلا از آن خريده بود آوردم و گفتم : چشم ... شما در دنيا براي من ازهمه چيز مهمتر و عزيزتر هستيد . همين امشب درس را شروع ميكنم . بعد هم توپ پارچه را بسته بندي كردم و در حاليكه به او ميدادم گفتم : اين اولين هديه من براي شماست . لطفا قبول كنيد .

()()()()()()()()()()

همان شب به كلاس رفتم و با علاقه وصف نشدني شروع به درس خواندن نمودم . نيلوفر گاهي به مغازه من ميآمد و از وضع درسم سئوال ميكرد و منهم از همصحبتي با او لذت ميبردم . در كلاس با چنان علاقه اي درس ميخواندم كه يكي از دبير ها گفت : استعداد و علاقه شما بسيار زياد است . بنا بر اين وقتتانرا تلف نكنيد و در طي يكسال سه كلاس را با هم بخوانيد .

پرسيدم : ميتوانم اين كار را بكنم؟

گفت : خيلي ها اين كار را كرده اند ، شما هم ميتوانيد .

از اين موضوع حرفي به نيلوفر نزدم اما آخرسال سه كلاس را با موفقيت در يكسال تمام كرده بودم .

روزي به نيلوفر گفتم : حالا موقع آنستكه مادرم را براي خواستگاري بفرستم .

  • مطمئن باشم كه درس خواندن را رها نميكني ؟
  • حتما ... قول ميدهم . تازه مزه درس خواندن را فهميده ام .
  • با يكسال ؟....
  • نه با سه كلاس در يكسال.

وقتي موضوع را به او گفتم شادمان شد و گفت : كي براي خواستگاري اقدام ميكنيد؟

()()()()()()()()()()

سال بعد در كنار نيلوفر موفق شدم ديپلمم را بگيرم ، يعني باز هم سه كلاس را در يكسال خواندم . بعد هم در كنكور شركت كردم و در رشته مهندسي شيمي در دانشگاه قبول شدم .

نيلوفر هميشه مشوقم بود و در كنار او لذت زندگي با يك همسر تحصيلكرده را بخوبي درك ميكردم . چهار سال بعد مدرك مهندسي شيمي را در دست داشتم اما عشق و علاقه ام به درس آنچنان بود كه قيد مغازه را زدم و تمام وقتم را صرف درس خواندن كردم . دو سال بعد فوق ليسانس شيمي را گرفتم و بعد براي اخذ دكترا اقدام نمودم .

در همين ايام بود كه يك مطلب جديد علمي را براي اساتيدم مطرح كردم كه مورد توجه آنان قرار گرفت . پروژه اي در رابطه با اين مطلب به من داده شد و وقتي به نتيجه رسيد نامم را در مجلات علمي جهان درج كردند .

براي يك كنفرانس به دعوت يك دانشگاه بزرگ آمريكائي باتفاق نيلوفر به خارج سفر كرديم . بعد از سخنراني من و تشويق حاضرين به هتل باز گشتيم و در آنجا نيلوفر در حاليكه سرش را روي سينه ام گذاشته بود گفت : من بتو و عشق تو افتخار ميكنم . تو همه چيز مني

()()()()()()()()()()

ما صاحب دو بچه شديم كه مثل پدر و مادرشان درس خوان هستند .

من الان يك خانه و يك باغ دارم . دو ماشين هم يكي براي خودم و يكي براي نيلوفر خريده ام و رويهم رفته وضع زندگي ما خوب است .

نكته اي كه در اينجا بايد به آن اشاره كنم اينستكه برادر هاي من دنبال تحصيل نرفتند و با همان كار بزازي هر كدام تاجر معروفي شده اند و صاحب چندين خانه و ملك و باغ و ماشين هستند . اما من خود را خوشبخت ميدانم چون لذت داشتن علم و همسر خوب عالم را برده ام .

پايان

این هم نوع جدیدیست

این هم نوع جدیدیست

جوانی وارد سوپر مارکت شد ومشغول خرید بود که متوجه کسی شد که سایه به سایه تعقیبش میکنه رو برگرداند زن مسنی را دید که زل زده وی را نگاه می کرد جوان پرسید:
مادر چیزی شده که مرا اینطور دنبال میکنی خانم با اشک گفت:
تو شبیه پسر مرحومم هستی وقتی مرا مادر صدا زدی خاطرات پسرم را تجدید کردی جوان گفت:
خانم این روزگار است و سنت حیات، یکی میره یکی میاد شما هم خودتو ناراحت نکن.
زنه در حال رفتن بود که از جوان درخواست کرد دوباره وی را مادر صدا کند. جوان صدا زد مادر مادر و با صدای بلند صدا زد مادر.
زن رو برگرداند و خداحافظی کرد و رفت جوان خرید را تمام کرد و رفت صندوق حساب کند صندوق دار گفت:
280هزار تومان جوان گفت :
اشتباه نمی کنی صندوقدار گفت:
30هزار تومان حساب شما و 250هزار تومان حساب مادرتان که گفت پسرم حساب میکند

جوان از آن به بعد حتی مادرش را خاله صدا میزند😐😂


#طنز

توصیه های روانشناسی

توصیه های روانشناسی


• وقتی دلت میگیره چه چیزی می‌تونه حالتو بهتر کنه؟ :

1- تفکر مثبت: نیمهٔ پر لیوان را ببینیم.
2- پیاده‌روی: آن بیرون، زندگی جریان دارد.
3- یاد خدا: منبع آرامش و انرژی‌های مثبت.
4- درددل‌کردن با دوست: تنها نیستی رفیق.
5- موسیقی: زبانی که دل‌ها با آن سخن می‌گویند.
6- ورزش: راهی برای تخلیه انرژی.
7- گریه‌کردن: اشک‌ها ماساژور طبیعی گونه‌ها هستند.
8- نوشتن: سپردن احساسات به کاغذ سپید.
9- مطالعه: جادوی کتاب‌ها را دست‌کم نگیرید.
10- خریدکردن: گاهی برای خودتان هدیه بخرید.
11- فیلم‌دیدن: گاهی با خودتان خلوت کنید.
12- خوابیدن: فردا روز دیگری است.
13- غذا خوردن : پرت کردن حواس با غذای خوب.

• 6 نوع دمنوش که برای آرامش اعصاب مفیده و میتونی این مواقع بخوری :

1- دمنوش نعنا
2- دمنوش اسطوخودوس
3- دمنوش بابونه
4- دمنوش مرزنجویه
5- دمنوش چای سبز
6- دمنوش گل محمدی

کفش...

کفش...

نوشته همایون رقابی

میگفت:

ما بچه بودیم و در کلاس سوم دبستان درس میخواندیم. پدر من تحویلدار بانک بود و درآمد چندانی نداشت.

خانواده ما از پدر و مادرم و هفت هشت بچه تشکیل میشد. در نتیجه زندگی جمع و جوری داشتیم ،‌ ولی ما بچه ها زیاد متوجه کمبود ها نبودیم.

یک همکلاسی بنام مهدی داشتم که با من خیلی رفیق بود. خانه او هم تقریبا نزدیک خانه ما بود و اغلب راه مدرسه تا خانه یا بالعکس را باتفاق طی میکردیم.

در مدرسه نیز بیشتر با هم بودیم و وقت میگذراندیم.

پدر مهدی ناگهان او و مادرش را رها کرده و رفته بود. هیچ نشانی و آدرسی هم نگذاشته بود و در نتیجه وضع زندگی آنها واقعا فلاکت بار بود.

عموی مهدی درمنزلش یک اتاق کوچک به آنها داده بود که در آن زندگی میکردند و پول اندکی هم برای خرجی به آنها میداد.

لباسهای اغلب بچه ها کهنه و گاهی وصله دار هم بود. اما چون مسئله تقریبا جنبه عمومی داشت کسی به این نکته اهمیتی نمیداد.

در آن سال اولیاء مدرسه تصمیم گرفتند یک جشن چهارشنبه سوری بگیرند و در آن به فروش بلیت برای بی بضاعت ها پول جمع کنند.

مدرسه نوساز بود و وجودش برای آن محله نعمتی بحساب میآمد. سالن نمایش خوبی هم داشت و اغلب برای بچه ها فیلم های مختلفی را در آن نشان میدادند که بیشتر جنبه آموزشی داشت.

با کوشش اولیاء مدرسه یک ارکستر بصورت رایگان از بیرون دعوت کردند و از شاگردانی که سازی هم میزدند استفاده شد و برای شب چهارشنبه سوری برنامه هائی تهیه گردید.

روی هم رفته تلاش ها به نتیجه رسید و سالن از افراد خیر که بلیط خریده بودند پر شد. ابتدا مدیر مدرسه سخنرانی کرد و از تمام کسانیکه در این راه کمک کرده بودند تشکر نمود. سپس برنامه با موسیقی و نمایش شروع شد و تا چند ساعت ادامه یافت.

همه چیز با خوبی و خوش انجام شد و تصمیم گرفتند با پولهای جمع آوری شده برای بچه های بی بضاعت لباس و کفش و مایحتاج شب عید تهیه گردد.

صورتی از افراد بی بضاعت بعد از تحقیق تهیه گردید و نام مهدی هم جزو آنها بود.

یکروز با سرپرستی یکی از اولیاء مدرسه و با هماهنگی قبلی با یکی از تجار بازار این بچه ها را برای خرید کفش به مغازه او بردند. در آنجا به هر بچه یک جفت کفش اهدا گردید.

مهدی خیلی آرزو داشت که کفشی که حالت نیم چکمه دارد داشته باشد،‌ ولی کفش های اهدائی همه معمولی بودند.

مهدی در یک فرصت مناسب خودش را به صاحب مغازه رسانید و گفت: حاج آقا ... میشه بمن از اون کفشهای نیم چکمه بدهید؟...

صاحب مغازه گفت: نمیتوانم جلوی این بچه ها این کار را بکنم ... تو کفشت را بگیر و برو و بعدا تنهائی بیا تا کفشت را عوض کنم و مدل نیم چکمه بدهم.

مهدی از خوشحالی داشت عرش را سیر میکرد. با خوشحالی کفش را گرفت و رفت و بعد از دقایقی بتنهائی برگشت .

صاحب مغازه همانطور که قول داده بود کفش را عوض کرد و نیم چکمه ای که مهدی میخواست به او داد.

مهدی با خوشحالی بسیار زیادی به منزل برگشت و کفش را نشان مادرش داد. عصر همانروز از آنجائی که آرزوهای کودکانه فراوانی داشت کفشش را نزد یک کفاش فقیر که دکان فرسوده کوچکی در همان نزدیکی ها داشت برد و گفت که در کف آن برایش نعل بکوبد.

در آن زمان کف کفش ها را از چرم میساختند. این چرم بر اثر راه رفتن کم کم سائیده میشود و از بین میرفت. برای جلوگیری از این سائیده گی نعل های فلزی و میخهای خاصی را در نقاط مختلف کف کفش میکوبیدند تا عمر آن زیاد شود. این کار علاوه بر جلوگیری از سایش سریع باعث میشد هنگام راه رفتن صدای برخورد فلز با زمین بگوش برسد.

مهدی عاشق همین صدا بود و دلش میخواست کفشش نعل و میخ داشته باشد تا صدای راه رفتن با آنرا همه بشنوند. کفاش کفش را گرفت و گفت که روز بعد برای بردنش رجوع کند.

روز بعد مهدی خوشحال و خندان برای من تعریف کرد که کفشهایش را برای کوبیدن نعل به کفاش داده و عصری آنها را میگیرد.

آنروز ساعات خوشی برای وی بود. با همه میگفت و میخندید و بازی میکرد و خلاصه با عشق کفش های نیم چکمه نعل دار لحظات خوشی را میگذرانید.

اما روز بعد وقتی در مدرسه مهدی را دیدم ، بشدت غصه دار و مغموم بود. جلو رفتم و بعد از سلام و علیک از او علت ناراحتیش را پرسیدم.

سرش را پائین انداخته بود و با بغض گفت: کفشم را دادم کفاشی محل نعل و میخ بکوبد... دیشب باران شدیدی گرفت و مغازه کفاشی روی سرش خراب شد ، خودش مرد و تمام کفشها هم از بین رفت.

متحیر او را نگاه میکردم و پی جمله ای بودم که دلداریش بدهم اما چیزی به ذهنم نمیرسید. در آن شب عید این کفش برایش همه چیز بود و بر اثر از دست دادن آن لطمه بزرگی به روحیه اش وارد شده بود.

گفتم : برو به مدیر دبستان جریان را بگو شاید راهی پیدا کنند..

قبول نکرد و گفت: آنها کار مرا نمیپسندند و ملامتم هم میکنند.

آنروز با غصه از هم جدا شدیم. وقتی به خانه برگشتم جریان کار را به مادرم گفتم. پدرم هم در جریان امر قرار گرفت و همه از واقعه پیش آمده ناراحت بودیم.

روز بعد باز مهدی را دیدم که با سر بزیر افتاده بین بچه ها قدم میزد. گریه نمیکرد ولی قیافه اش مملو از غم بود. خیلی دلم برایش سوخت. نمیدانستم چه باید بکنم . فقط وقتی شب پدرم بخانه برگشت دوباره وضع او را برایش گفتم.

پدرم لبخندی زد و گفت: همین الان پاشو برو خانه آنها و این بسته را به مهدی بده.

همه متعجب شدیم . پدرم یک بسته پیچیده شده در روزنامه را بمن داد و گفت که بازش نکنم و فقط به خود مهدی تحویل دهم.

پرسیدیم : توی این بسته چیست؟

پدرم گفت : همان نیم چکمه ایست که مهدی آرزویش را داشت. دادم برایش میخ و نعل هم کوبیدند. زود برو و بدون اینکه حرفی بزنی بده و برگرد.

*****

وی به صحبتش ادامه داد و گفت: اخیرا ،‌ بعد از شصت سال بر اثر یک حسن تصادف مهدی را دیدم . کار و بارش خیلی خوب شده بود ،‌ اما هنوز داستان اون نیم چکمه و اون شب عید را بیاد داشت.

مرگ بي صدا...

مرگ بي صدا...

نوشته همايون رقابي

((اين يك داستان واقعيست و با خواندن آن متوجه ميشويم چه خطراتي زندگي ما را تهديد ميكند.))

در اواخر سال 1354 بود كه من در دانشكده شيمي مشغول كار شدم. در آن هنگام به دستور شاه اساتيد مشهور ايراني از سراسر جهان براي كار در دانشگاههاي خودمان ،‌با بر خورداري از امكانات وسيع رفاهي و علمي به كشور دعوت شده بودند.

اين اساتيد علاوه بر سابقه تدريس در دانشگاههاي معتبر جهان ، داراي مرتبه استادي بودند و لازم بود كه معلومات فراوان ايشان در خدمت جوانان كشور قرار گيرد.

در عمل نيز همه نوع امكانات در اختيار ايشان قرار گرفته بود و بوسيله آنها دستگاههاي بسيار پيشرفته علمي و انواع وسايل لازم وارد دانشگاهها شده بود.

چون من در رشته برق و الكترونيك درس خوانده بودم ، محيط دانشكده شيمي برايم تازه و جالب بود. از آنجائي كه هميشه دوست داشتم مطلبي بياموزم در اين محيط جديد به مسائل بسيار متنوعي بر ميخوردم كه برايم تازگي داشت.

دانشكده انبار بزرگي داشت كه مجهز به سيستم تهويه و روشنائي مخصوص بود تا بتوانند از مواد مختلف شيميائي در آن نگهداري كنند. با وجود اينكه اين مواد در شيشه و ظروف در بسته خريداري ميشد و در آنجا انبار شده بود، ولي وجود تهويه دائمي لازم مينمود كه مرتبا گازهاي متصاعده را از محيط انبار خارج كند. بعلاوه سيستم روشنائي خاصي در آنجا وجود داشت كه ضد حريق بود و ايمني كاملي را ايجاد ميكرد.

در بين اين مواد از اسيدهاي خطرناك مختلف تا فلزات گرانبها و انواع مواد ديگر بچشم ميخورد. در كار تحويل و تحول اين مواد دقت فوق العاده اي بكار ميرفت كه لازمه كار در دانشكده شيمي بود.

مثلا ظرفي شبيه يك ليوان كوچك از جنس پلاتين وجود داشت كه بسيار گرانقيمت بود. به اين ظروف "بوته" ميگفتند و هر متقاضي دريافت آن بايد فرم مخصوصي را پر ميكرد و بعد بوته را با ترازوي بسيار دقيق كه حتي ميكرو گرم را نشان ميداد وزن ميكردند. پس از اين توزين مقدار وزن آنرا در فرم مذكور مينوشتند و از گيرنده امضاء گرفته و بوته را تحويل او ميدادند.

هنگامي كه كار متقاضي با بوته باتمام ميرسيد بايد آنرا به انبار رجعت ميداد و دوباره با دقت هر چه تمامتر آنرا وزن ميكردند تا كم و كسري نداشته باشد.

همه مواد موجود در آنجا را در اطاقك هاي مخصوصي نگهداري ميكردند و در هر اطاقك شرايط نگهداري خاصي حكمفرما بود.

برخي از اين مواد مصرفي بود كه طبق ضوابط خاصي تحويل و برخي مانند همان بوته پلاتين، بايد برگشت داده ميشد. براي گرفتن مواد گرانقيمت داشتن امضاء يك استاد يا رئيس دانشكده الزامي بود.

با وجود تمام اين مراقبت ها ، همواره محيط انبار پر از بوي مواد شيميائي بود كه البته سعي ميشد با تهويه هوا و كارهاي ضروري ديگر جلوي صدمه زدن به كاركنان گرفته شود.

دستگاههائي مانند ترازو هاي دقيق در آزمايشگاهها فراوان بكار ميرفت و اصولا وقتي وارد يكي از آزمايشگاهها ميشديم ، به انواع دستگاههاي مربوط به آزمايش هاي شيمي برخورد ميكرديم.

برخي از دستگاهها قطعات مخصوص خودشان را داشتند كه در مجاورت همان دستگاه نگهداري ميشدند و با وجود گرانقيمت بودن ،‌تحويل انبار نميگرديد و به مسئول كار با آن دستگاه داده ميشد. مثلا دستگاهي بود كه براي شناسائي اجسام ناشناخته بكار ميرفت. اين دستگاه داراي واشري بود كه از طلاي خالص ساخته شده بود. قيمت اين واشر ها بسيار زياد بود و بعد از چند بار استفاده از آن بايد عوض ميشد. در اين حالت واشر كهنه را براي بازسازي ميفرستادند و واشر جديدي جانشين آن ميكردند.

اين واشر ها و بسياري از قطعات ديگر تحويل استادي بود كه با اين دستگاه كار ميكرد و به انبار ارتباطي نداشت.

هر استادي دستگاههائي را كه ميشناخت و لازم ميدانست سفارش ميداد و بعد از خريد (كه اغلب از خارج انجام ميگرفت) در آزمايشگاه وي قرار ميدادند.

برخي از مواد اختصاصي كه خريدشان لازم بود نيز بوسيله اساتيد مربوطه سفارش داده ميشد و پس از خريد تحويل همان استاد ميگرديد.

شرايط نگهداري اين مواد نيز بوسيله استاد مربوطه و در شرايطي كه كارخانه سازنده تعيين كرده بود مشخص ميگرديد و امكانات نگهداري نيز فراهم ميشد.

در راهرو طبقه سوم دانشكده فريزر صندوقي بزرگي قرار داشت كه در آن داروها و محلول هاي علمي بسيار گرانقيمت را كه نياز به بودن در دماي زير صفر داشتند نگاهداري مينمودند.

اين مواد بايد هميشه در دماي زير صفر نگاهداري ميشدند و ميتوانستند در درجه حرارت معمولي خطرات جاني براي همه توليد كنند. كار با اين مواد تخصص خاصي را ميطلبيد و بجز استاد مربوطه هيچكس اجازه نداشت به آن فريزر دست بزند.

گرچه همه اين مواد خطرناك بودند اما يكي از اين مواد، شيشه كوچكي بود (كمي كوچكتر از شيشه شربت اكسپكتورانت فعلي) كه در صورت قرار گرفتن در درجه حرارت محيط منفجر ميشد. خود اين انفجار خطر چنداني نداشت ، ولي بلافاصله ملوكولهاي اين ماده با اتمهاي هوا تركيب ميشدند و تا شعاع پنج كيلومتر تمام كساني را كه نفس ميكشيدند از بين ميبردند.

اين ماده گرانقيمت و خطرناك بايد كاملا محافظت ميشد و فريزر مزبور دائما در حال كار بود تا دماي زير صفر لازم را براي نگاهداري آن توليد كند.

البته تعداد زيادي مواد ديگر هم در فريزر بود اما هيچكدام به اين اندازه خطرناك نبودند.

براي اطمينان از كار كردن دائم فريزر، و نيز براي ادامه كار تمام آزمايشگاههاي دانشكده ، يك جنراتور بقدرت صد و ده كيلووات تهيه شده بود كه هنگام قطع برق بطور خودكار شروع به كار مينمود و برق لازم را به همه جا از جمله به اين فريزر ميرسانيد.

من مسئوليتي در مورد اين مواد و فريزر نداشتم ولي تصادفا در يك جلسه بوسيله يكي از اساتيد در جريان وجود اين ماده خطرناك قرار گرفتم. اغلب فكر ميكردم كه تنها خطر، قطع برق نيست، زيرا ممكن است خود فريزر خراب شود و نتواند دماي زير صفر لازم را توليد كند. همچنين امكان داشت كه در موقع قطع برق جنراتور اضطراري بعلل فني نتواند استارت بزند و برق لازم به فريزر نرسد. به هر صورت خطر مرگي بي صدا نتنها كاركنان دانشگاه بلكه تمام مردم آن منطقه را تا شعاع پنج كيلومتر تهديد ميكرد. اگر چنين اتفاقي ميافتاد مرگ بي صدا از راه ميرسيد و تمام كساني كه در آن محيط تنفس ميكردند ناگهان افتاده و ميمردند.

*****

در سال پنجاه و شش كم كم آثار مخالفت با شاه در همه جا بچشم ميخورد و معلوم بود كه كشور آبستن حوادثي ميباشد.

در يكي از ماههاي همين سال، بدنبال عدم اجراي برخي از خواستهاي اساتيد،‌ كادر آموزشي دانشگاه بر عليه شاه دست به اعتصاب زدند. براي نشان دادن مخالفت خود برخي شب را در دانشگاه خوابيدند و همچنين از تدريس دست كشيدند.

اطراف دانشگاه هم بوسيله نظاميان محاصره شد و اجازه نميدادند كسي به داخل برود. كادر آموزشي هم كه كم كم از آنجا خارج شده بودند نتوانستند سر كار خود مراجعت كنند.

در آن شبها مرتبا بمدت حدود يكساعت برق قطع ميشد و همه جا در تاريكي فرو ميرفت.

با توجه به اينكه منزل من نزديك دانشگاه بود، ناگهان من بياد فريزر و مواد خطرناكي كه در آن بود افتادم و چون هيچ مسئولي در دانشگاه نبود خودم به قصد بازديد از فريزر بسمت آنجا رفتم. هدفم اين بود كه از سالم بودن فريزر و روشن شدن جنراتور برق اضطراري در مواقع خاموشي مطمئن بشوم.

وقتي به آنجا رسيدم، نظاميان از ورود من جلوگيري كردند. وقتي منظورم را از سركشي به آنجا گفتم ، قبول نكردند و باز هم اجازه ورود ندادند. ناچار درخواست كردم كه مرا نزد فرمانده خودشان ببرند. با اصرار من ، اين كار انجام شد و من مسئله خطري كه همه را تهديد ميكرد براي فرمانده شرح دادم. همچنين اضافه كردم كه اگر فريزر مزبور خراب بشود و اين ماده منفجر گردد ، خود او و سربازانش اولي نفراتي خواهند بود كه جان خود را از دست بدهند.فرمانده شخص فهميده اي بودبه همين علت بلافاصله دستور داد اجازه ورود مرا به دانشگاه بدهند.

وارد شدم . همه جا سوت و كور بود و هيچ فعاليتي بچشم نميخورد. گوئي آن محيط پر فعاليت به گورستاني تبديل شده بود. همه جا خلوت و بي سرو صدا و وهم انگيز بنظر ميرسيد. به دانشكده شيمي رفتم و با آسانسور خودم را به طبقه سوم رساندم.

خوشبختانه فريزر در حال كار بود و مشكلي بچشم نميخورد. با وجود اين در ساعت قطعي برق مجددا به دانشگاه سر زدم و مطمئن شدم كه جنراتور اضطراري در حال كار است.

*****

در اوائل انقلاب، عده اي از اساتيد از ايران مهاجرت كردند و اين مواد خطرناك كه براي آزمايش بوسيله برخي از آنها وارد شده بود بدون مسئول در آنجا باقي ماند.

چند سال بعد جنگ شروع شد. جنگي كه معلوم نبود هدف آن چيست ولي با شروع آن همه چيز بهم ريخته بود و كسي نميدانست عاقبت چه خواهد شد. مشكلات ناشي از جنگ را همه بخاطر دارند و هر كسي سعي ميكرد كه گوشه كاري را بگيرد و اين مشكلات را تا حد ممكن بر طرف كند. از آن عده بگذريم كه سعي ميكردند همواره و در هر شرايطي از آب گل آلوده ماهي بگيرند. اين قبيل افراد حتي در شرايط جنگي هم منافع خود را در نظر داشتند و فرصت طلبي مينمودند.

اما من هميشه نگران كار آن فريزر و آن ماده خطرناك بودم. در اين مدت چند بار رئيس دانشكده عوض شده بود و اشخاص تازه اي جاي قبلي ها را گرفتند. اساتيد بسياري رفتند و تازه وارد ها جانشين آنها شدند. به همين دليل كساني كه تازه آمده از موضوع اين ماده و خطرات آن بي اطلاع بودند. در نتيجه با وجودي كه فريزر مزبور در ديد همگان قرار داشت ، كم كم وجود آن مواد خطرناك در آن به فراموشي سپرده شد.

با توجه به شرايط جنگي، و تحريمي كه نسبت به كشور ما اعمال ميشد، مسئولان سعي ميكردند بر امكانات موجود در كشور تكيه كنند و از آنها بهره ببرند. مخصوصا در مورد مسئله جنگ، تلاش ميشد از علم و تجربه دانشگاهيان استفاده نموده و وسايل مورد نياز را در داخل تهيه نمايند. در بسياري از موارد دانشكده شيمي ميتوانست كمك هاي بسياري به اين امر بنمايد و اين كار را هم ميكردند.

در قسمتي از دانشكده شيمي جهاد دانشگاهي تشكيل شده بود و ضمن تمام كارهاي ديگر مشغول تهيه سوخت خاصي براي موشك هاي ساخت ايران بودند. آزمايش هاي سري ويژه اي بوسيله جوانان ما در آنجا انجام ميگرفت كه ارزشمند بود. در اين مسير از اساتيد فن دعوت به همكاري شده بود و تلاش ميشد تا با امكانات موجود گره اي از كار بگشايند. با وجود سري بودن اين تحقيقات ، جاسوسان خود فروخته به هر طريقي بود خبر اين كار را به عراقي ها رساندند.

صدام هم تصميم گرفت در يك فرصت مناسب دانشكده شيمي را بمباران كند و جلوي اين كار را بگيرد.

در يك روز جمعه كه بغير از نگهبانها كسي در دانشگاه نبود يك هواپيماي عراقي توانست خود را به دانشگاه برساند و بمبي را بقصد ويران كردن دانشكده شيمي روي آن بيندازد.

نگهبانها در اطاق خودشان بودند كه ناگهان زمين لرزيد و صداي مهيبي همه چيز را به لرزه در آورد. ابتدا همه شوكه شده بودند ، ولي لحظاتي بعد سراسيمه بيرون آمده و بدنبال علت آن صدا و لرزه شروع به تجسس كردند.

با ديدن دود بسرعت به سمت دانشكده شيمي رفتند و در آنجا اثرات بمباران را مشاهده نمودند.

خوشبختانه بمب در محوطه جلوي دانشكده افتاد ولي تركش هاي آن صدمه فراواني به ساختمان زد. بيشتر شيشه ها شكستند و پرده هاي كركره از جا كنده شدند و درب هاي كلاسها و آزمايشگاهها از جا در آمدند و خلاصه نشان اثرات تخريبي بمب در همه جا بچشم ميخورد.

مراتب فورا به متصديان امور اطلاع داده شد و اقدامات لازم صورت گرفت.

روز بعد وقتي من خواستم به دانشگاه وارد شوم يكي از مسئولين بلند پايه آنجا را ديدم كه در محوطه ايستاده و مانع ورود اشخاص به ساختمانها ميشود. بديهيست اجازه ندادند كه منهم داخل شوم.

باز ياد آن فريزر و ماده خطرناك موجود در آن افتادم . دلشوره عجيبي داشتم و فكر ميكردم اگر بمب به فريزر صدمه اي زده باشد عده زيادي خواهند مرد. آن مسئول بلند پايه را هم درست نميشناختم و در نتيجه امكان اصرار و صحبت با او نبود. لحظات قيمت داشت و من نميتوانستم دست روي دست بگذارم و بي تفاوت از اين مسئله رد بشوم. تلاش كردم بنحوي مسئله را براي آنها بازگو كنم اما در آن گير و دار گوش شنوائي در كار نبود.

در همين هنگام چشمم به يكي از اساتيد با نفوذ دانشكده افتاد كه در آنجا حضور داشت. فورا نزد او رفتم و نگراني خود را بيان كردم و گفتم: با توجه به اين حمله بعيد نيست فريزر از كار افتاده باشد و خطر مرگ همه اطرافيان را تهديد ميكند.

او هم اهميت قضيه را درك كرد و بلافاصله با آن مسئول بلند پايه صحبت نمود و نهايتا بمن اجازه دادند كه براي سركشي به آنجا بروم.

باز هم دانشگاه خلوت و سوت و كور شده و غم خاصي در تمام محوطه سايه افكنده بود.

جلو رفتم و اطراف را نگاه ميكردم. وقتي به دانشكده شيمي رسيدم آثار خرابي را در ساختمان و اطراف آن مشاهده كردم.

در جلوي دانشكده گودالي ناشي از انفجار بمب درست شده بود و با يك نگاه به ساختمان كاملا اثرات تخريبي بمب بچشم ميخورد.

زياد خودم را معطل نگاه كردن به اطراف نكردم . مسئله مهم براي من تعيين وضعيت فريزر و مواد داخل آن بود.

بسرعت وارد ساختمان شدم. خوشبختانه آسانسور كار ميكرد و براحتي به طبقه سوم رفتم. وقتي به آنجا رسيدم خود را عملا با درب هاي كنده شده و شيشه هاي شكسته و اشياء بهم ريخته مواجه ديدم .

با وجود غرابت اين صحنه ها ، بسرعت بطرف فريزر رفتم و بدون باز كردن درب آن به بررسي وضعيت پرداختم. كمي دور فريزر چرخيدم. به صداي موتور آن كه كار ميكرد گوش دادم وقتي خيالم كاملا راحت شد تازه متوجه ديگر قسمت هاي ساختمان شدم.

با قطع برق جنراتور اضطراري هم بكار افتاد و خاطر جمع شدم كه مشكلي براي مواد داخل فريزر ايجاد نشده است.

سپس به طبقات ديگر ساختمان رفتم و با ديدن اوضاع خراب آنجا، بر هر چه جنگ و جنگ افروز است لعنت فرستادم.

*****

اما آنچه را كه از آن ميترسيدم ، بالاخره بوقوع پيوست.

چند سال بعد ... نزديك عيد بود و دانشگاه كم كم خلوت ميشد. همه براي مسافرت به مرخصي ميرفتند و سعي داشتند عيد را با خانواده خود در نقاط ديگر كشور بسر برند.

بيشتر اساتيد و مسئولان هم حضور نداشتند. محوطه دانشگاه خلوت شده بود و افراد معدودي در آنجا رفت و آمد ميكردند.

يكروز صبح يكي از دانشجويان نزد من آمد و گفت: از لاي درب اين فريزر كه در راهرو است بخار قهوه اي رنگي خارج ميشود.

با شنيدن اين خبر از جا پريدم و بسرعت خودم را به آنجا رساندم. از فاصله ده بيست متري هم ميشد بخار قهوه اي رنگي كه از لاي درب فريزر خارج ميشد ديد.

بسرعت اوضاع را بررسي كردم . برق وجود داشت ، ولي از لابلاي در فريزر همچنان بخار قهوه اي رنگي بيرون ميزد. به صداي موتور فريزر كه بايد وز و وز ملايمي داشته باشد گوش كردم، اما مثل اينكه موتور سوخته بود و هيچ صدائي بگوش نميرسيد. جريان وجود آن ماده خطرناك و كار كردن فريزر را من كاملا ميدانستم ولي ديگران هم با ديدن بخار قهوه اي رنگ بد بو كه از لبه درب فريزر خارج ميشد وحشت كرده بودند و سعي در دور شدن از آنجا داشتند.

با صداي بلند فرياد زدم : همه از اينجا دور بشويد... خطرناك است. اما ما ايرانيها عادت داريم كه هر مسئله تازه اي را بعنوان سرگرمي ،‌با كنجكاوي تماشا ميكنيم.

در نتيجه با وجود اخطار من ،‌ كسي از آنجا دور نشد. از دو سه نفر دانشجو كه آنجا ايستاده بودند كمك خواستم و گفتم كه همه را از محوطه دور كنند. ضمنا سفارش كردم كه كسي به فريزر دست نزند و متعاقبا و بدون معطلي جريان امر را با رئيس دانشكده در ميان گذاشتم .

بعد از تشريح ماوقع ، گفتم كه بايد اقدام سريعي صورت گيرد و اگر ممكن باشد با سيستم صوتي دانشكده دستور تخليه ساختمان داده شود.

بعد خودم مجددا به كنار فريزر برگشتم و آن دو سه دانشجو را هم از آنجا دور نمودم. دقايقي بعد رئيس دانشكده با يكي از اساتيد به آنجا آمدند. فكر ميكردم براي بررسي محتويات فريزر بايد از ماسك مخصوص استفاده شود ، ولي با عجله اي كه در كار بود كسي بفكر اين مسئله نيفتاد.

آقاي رئيس معلوم بود كه كاملا ترسيده است ،حالت ايستاده آماده فراري از خود نشان ميداد.او در چند متري فريزر توقف كرد و بنظاره همراه با احتياط مشغول شد. اما آن استاد همراه وي كه زرتشتي هم بود با كمال شجاعت و انسانيت جلو آمد و درب فريزر را باز كرد. با باز شدن درب فريزر بخارهاي متصاعده بيشتر شد ، همه نگران به اين صحنه نگاه ميكرديم اما آن استاد ، خيلي خونسرد شروع به كار نمود.

ابتدا تمام مواد را خارج ساخت و يكي يكي آنها را با خواندن نام و مشخصات نوشته شده رويشان شناسائي كرد و بالاخره به شيشه مورد نظر رسيد.

آنرا نشان داد و گفت: همين است .

لحظات ارزشمند بود و هر آن ممكن بود آن شيشه منفجر شود. وي آنرا همراه با چند ماده خطرناك ديگر كنار هم قرار داد و تصميم گيري بسرعت آغاز گرديد.

پس از يك مشورت كوتاه قرار شد اين شيشه ها موقتا در يخچال انبار و در قسمت فريزر آن قرار گيرد و مابقي مواد نيز در بين يخچالهاي آزمايشگاهها توزيع گردد.

اين كار بسرعت انجام شد و دقايقي بعد توانستيم نفسي براحت بكشيم.

دستور تعمير فريزر نيز صادر گرديد و همانروز آنرا براي تعمير از دانشكده بيرون بردند. جاي شكر بسيار وجود داشت كه در تعطيلات عيد نوروز اين اتفاق نيفتاد.

*****

هنوز هم جنگ بپايان نرسيده بود. مسئله وجود چنين مواد خطرناكي به اولياء امور گزارش شده و نهايتا از طرف سپاه با احتياط بسيار و امكانات مخصوص اين مواد به نقطه امن ديگري منتقل گرديد.

محله ما....(١)

محله ما...(١)

نوشته همایون رقابی

وقتی ما بچه بودیم ... توی محله ما یک علی دیوونه بود که هیکل درشتی داشت. بهش میگفتند علی دیوونه ... اما راستش ما هیچ کار دیوونگی از او ندیده بودیم.

همیشه سرش را پائین میانداخت و تند تند راه میرفت. بچه های محل هم گاهی دنبالش میافتادند و داد میزدند ... علی دیوونه ... علی دیوونه...

گاهی هم سنگ ریزه بسمتش پرتاب میکردند. در اینجور مواقع علی دیوونه فقط یک لحظه بسمت آنها بر میگشت که باعث میشد همه فرار کنند. اونوقت باز به راهش ادامه میداد و میرفت.

علی دیوونه نمیتونست حرف بزند ... فقط با صدای عجیبی های و هوی میکرد. خدائیش خیلی بی آزار بود اما چون از اول بهش میگفتند علی دیوونه ... همه ما ازش میترسیدیم.

برعکس علی دیوونه ، ... یک آدم گردن کلفت هم توی محلمون بود که همه ازش میترسیدند. اسمتش محمد لاته بود. هر روز از همه مغازه ها باج میگرفت. اگر کسی نمیداد بساطش رو بهم میریخت. اگر ازش شکایت میکردند ... حد اکثر چند روزی زندان میرفت و وقتی آزاد میشد پدر شاکی رو در میآورد....

به همین دلیل همه سعی میکردند با اون درگیر نشوند و خودشونو از سر راهش کنار میکشیدند.

محمد لاته ... شبها میرفت عرق خوری ... خوب که مست میکرد بسمت خونه اش برمیگشت و سر راه بلند بلند فحشهای رکیک میداد...

معلوم نبود به کی داره فحش میده .... اما بد فحش هایی میداد.

پیرمردی هم توی محلمان بود که یک زیر پله را اجاره کرده و کاسبی محقری براه انداخته بود. اسمش نمیدونم چی بود ... اما بهش میگفتن ... پیر آقا....

آدم مظلومی بود و توی اون زیر پله چند نوع شکلات و اسباب بازی ارزان قیمت بچه ها را میفروخت. بیشتر مردم با اینکه نیازی به اجناس ارزان او نداشتند ، برای اینکه کمکی بوی شده باشد خرید هایی از او میکردند.

آنقدر کسب او ضعیف بود که بزحمت خرج خودش را در میآورد. محمد لاته هم از اون باج نمیگرفت و کاری به کارش نداشت.

یکروز شیطون زد پس گردن محمد لاته و به سراغ پیرآقا رفت. اول با لحن داش مشدیها سلام کرد و بعد هم چند تا بسته بیسکوئیست و شکلات برداشت. میخواست برود که پیر آقا گفت : پولش را ندادی؟...

محمد لاته گفت: من تا بحال از تو دشتی نکردم .... خوب ... اینم دشت امروزم...

پیر آقا گفت : نمیشه عزیزم ... برای اینها من پول دادم .... مفت که نیومده اینجا ...

محمد لاته عربده کشید که : واسه من گردن کلفتی میکنی؟...

بعد هم خواست برود اما پیر آقا دنبالش دوید... آستینش رو گرفت و گفت: نمیشه ... باید پولشو بدی...

کار بالا گرفت و مردم جمع شدند ... اما کسی از ترس محمد لاته جرأت حرف زدن نداشت ....

محمد لاته آستینشو از دست پیر آقا خلاص کرد و اونو به عقب هل داد و گفت ... برو بوزینه......

پیر آقا افتاد زمین و نالان بلند شد و باز دنبال محمد لاته دوید...

در همین موقع علی دیوونه از راه رسید. معمولا همانطور که سرش پائین بود براه خودش ادامه میداد و میرفت... اما آنروز وقتی صدای عربده محمد لاته را شنید و جمعیت و زمین خوردن پیر آقا را مشاهده کرد ناگهان بسمت آنها آمد و در حالیکه با های و هوی حرف های نامفهومی میزد اجناس را از دست محمد لاته گرفت و به پیر آقا داد.

علی دیوونه همیشه سرش پائین بود ... اما حالا ناگهان قد علم کرده بود و با سر افراشته جلوی محمد لاته وایستاده بود.

محمد لاته عصبانی شد و خواست بسمت او حمله کند اما ناگهان علی دیوونه یک سیلی محکم توی گوش او زد.

بعد هم اشاره به پیر آقا کرد و باز با های و هوی ولی در حالتی عصبانی یک حرف هایی به محمد لاته گفت. در این حالت چشمهای او گشاد شده و مثل دو کاسه خون قرمز بود ... بطوریکه آدم از نگاه کردن به آنها میترسید.

محمد لاته تا خواست عکس العملی نشون بده دومین سیلی توی گوشش خورد. همه با تعجب و حیرت زده صحنه را تماشا میکردن....

علی دیوونه مهلت نمیداد که طرف تکان بخوره .... سیلی پشت سیلی بود که میزد.... معلوم بود که ضرباتش هم خیلی محکمه ... چون محمد لاته با هر سیلی بشدت تکان میخورد و سرش کج میشد.

اما علی دیوونه ول کن نبود ... هیکل هردو درشت بود و هردو قوی بودند ... اما علی دیوونه کاملا سر بود....

علی دیوونه میزد و محمد لاته هیچ کاری نمیتونست بکنه.

بالاخره هم با حالت دو و در حالیکه باز فحش های رکیک نثار زمین و آسمان میکرد به هر ترتیب بود خود را از معرکه بیرون کشید و با عجله در رفت.

علی دیوونه یک های و هوی مهربانانه ای به پیر آقا کرد و بعد هم انگار نه انگار اتفاقی افتاده ... سرش را انداخت پائین و تند تند براهش ادامه داد.

از اون ببعد محمد لاته نتونست توی محله ما زندگی کنه و خیلی زود اسباب کشی کرد و رفت.

حالا دیگه همه به علی دیوونه خیلی احترام میزاشتن... دیگه بچه ها دنبالش نمیافتادن و سنگ بهش نمیزدن.

بجای علی دیوونه ... همه اونو علی آقا صدا میکردن. کسبه هم هواشو داشتن ... اما علی آقا واقعا مظلوم بود و اگر گاهگاهی در خیابان دیده میشد همچنان سرش پائین بود و تند تند براه خودش میرفت.

نان حلال...

نان حلال...

نوشته همایون رقابی

سالها پیش یک روز با دوستانمان در خیابان نادری قدم میزدیم. ناگهان توجه من به صحبت سه مردی که جلوی ما در پیاده رو راه میرفتند جلب شد.

یکی از آنها به دیگری گفت: اسماعیل،... همینجا بساطمان را پهن میکنیم. تو هم برو از کوچه پشتی برگرد پیش ما. توی ماشین همه وسائل هست.

اسماعیل گفت: باشه... من رفتم.

متعاقب این حرف از آن دو نفر جدا شد و وارد کوچه بعدی گردید.

یکی از آن دو نفر پارچه ای را از جیبش بیرون کشید و روی زمین پهن کرد. نفر دوم از جیبش مقدار زیادی پاکت کاغذی که ابعادی در حدود ده سانتیمتر داشتند و روی آنها عکسهای کمرنگی چاپ شده بود بیروی آورد و روی پارچه ریخت.

به دوستانم گفتم از فاصله نسبتا امنی که توجه را جلب نکند مواظب کار آنها باشیم. ظاهرا ما با هم صحبت میکردیم اما مرتبا نیم نگاهی به کار آن دو نفر داشتیم. یکی از آنها کنار پارچه روی زمین نشست و فریاد زد: آهای شانستو امتحان کن ... توی این پاکت ها جایزه هست از بیست تومان تا صد تومان... بیا شانستو امتحان کن. فقط با پنج تومان شانستو امتحان کن... فقط پنج تومان.

در آن زمان پنج تومان پول خوبی بود و با آن میشد دو پرس چلوکباب خورد، اما وعده جایزه بیست تومانی تا صد تومانی همه را وسوسه میکرد.

نفر دوم ژست یک مشتری را بخود گرفت و کنار پارچه چمباتمه زد و شروع کرد پاکت ها را زیر و رو کردن. یکی دو نفر از عابرین هم نظرشان به این بساط جلب شد و ایستادند و به پاکتها نگاه میکردند. در همین هنگام اسماعیل بصورت یک عابر بسمت آنها آمد و کنار پاکت ها به حالت نیم خیز نشست. ابتدا پنج پاکت را برداشت و بشکل بادبزن ژاپنی آنها را در دست گرفت. کمی دستش را حرکت داد و وانمود کرد که میخواهد در نور روز از پشت پاکت ها درون آنها را ببینید . پاکتها را به چشمش نزدیک میکرد و سپس دور مینمود و در یکی از همین حرکت ها من متوجه شدم که دستش به جیب بغل کتش فرو رفت و یک پاکت مشابه را از آن خارج نمود. این پاکت را بسرعت با پاکتهای دیگری که در دست داشت مخلوط کرد .

اسماعیل باقی پاکتها را روی پارچه ریخت و پنج تومان بابت پاکتی که از جیبش در آورده بود پرداخت نمود.

سپس پاکت را با ملایمت پاره کرد و یک اسکناس صد تومانی از آن خارج نمود. مردی که پای بساط نشسته بود فریاد زد و گفت: بیا... این آقا همین الان صد تومان برنده شد... خیرش را ببینی ... پنج تومان بده ... شانست را امتحان کن...

اسماعیل بلند شد و رفت. با نگاه تعقیبش کردم دیدم دوباره وارد همان کوچه شد. یکی دو نفر که این صحنه را دیده بودند پنج تومان دادند و پاکتی را برداشتند. بدیهی بود که وقتی پاکت را باز کردند هیچ پولی در آن نیافتند.

کم کم دور آنها شلوغ میشد. در همین هنگام مردی را دیدم که به آنها نزدیک شد. وی کلاه بر سر داشت و سبیل پرپشتی هم در پشت لبش دیده میشد.

او هم کنار بساط آمد و چند پاکت را با هم برداشت و شروع به نگاه کردن کرد. ناگهان متوجه شدم که او همان اسماعیل است که کلاه سرش گذاشته و سبیل مصنوعی دارد.

باز همان کار تکرار شد و اسماعیل از پاکتی که در دست داشت صد تومان بیرون آورد. دوباره مرد فروشنده فریاد زد و گفت: این آقا همین الان شانسشو امتحان کرد و صد تومان برد. شما هم پنج تومان بدهید و شانستان را امتحان کنید ...

اسماعیل باز بلند شد و رفت. جمعیت در اطراف آن بساط بیشتر شد و مردم مرتبا پنج تومان میدادند و پاکتی را بطمع بردن صد تومان میخریدند. تمام این پاکتها هم پوچ بودند و در همین موقع اسماعیل با یک ظاهر جدید از دور پیدا شد.

این مرتبه عینک آفتابی زده بود و یک ته ریش مصنوعی هم به چانه داشت. مجددا بازی تکرار شد و باز اسماعیل صد تومان برنده شده و رفیقش فریاد زنان شروع به تبلیغ کرد.

با دوستانم صحبت کردم و قرار شد جلو برویم و مچ آنها را بگیریم. همین کار را هم کردیم . در میان جمعیت ایستادیم و وقتی اسماعیل دوباره آمد با صدای بلند گفتم: مردم ... گول اینها را نخورید... این مرد(اشاره به اسماعیل) در جیبش پاکتهائی دارد که ظاهرش مثل همین هاست اما توی آنها صد تومان پول است. بوسیله همان پاکتها شما را گول میزند. باقی پاکتها پوچ هستند.

سکوتی بین جمعیت حکمفرما شد ولی ناگهان آن سه نفر بحالت حمله بطرف من آمدند. دوستان دیگرم هم به اسماعیل حمله کردند و کتش را از تنش بیرون آوردند و با خالی کردن جیبش بمردم نشان دادند که پاکتهای محتوی اسکناس صد تومانی در جیب بغل کت او میباشد.

مردم غرغر کنان پراکنده شدند. حالا ما مانده بودیم با اون سه نفر کلاش...

اول خواستند گردن کلفتی کنند اما دیدند که عده ما بیشتر است. لذا گرداننده بساط با لحن ملایمی گفت: ببینید ... ما هم زن و بچه داریم ... باید یک لقمه نون حلال براشون ببریم ... پنج تومان که پولی نیست...

همینطور که او حرف میزد نفر سوم تند تند بساطشان را جمع کرد و ناگهان هر سه نفر بسمت همان کوچه فرار کردند. ما هم نه بطور جدی،تعقیبشان کردیم و از فاصله نسبتا دوری دیدیم سوار یک ماشین قراضه که وسط کوچه ایستاده بود شده و بسرعت رفتند.

یکی از دوستان گفت: پشت شیشه عقب ماشین چند تا کلاه و لباس مختلف دیدم که حتما برای تغییر ظاهر اسماعیل مورد استفاده قرار میگرفته است.

و در آنروز ما بیشتر با معنی نان حلال را فهمیدیم.

چند شماره کاربردی که شاید لازمتون بشه:

چند شماره کاربردی که شاید لازمتون بشه:

۲۱۵: آمبولانس

۱۴۰: اگه کد پستیو نیاز داشتید زنگ بزنید تلفن خونتون یا آدرسشو بدید کد پستیتونو میده.

۱۶۴۰: به این شماره همین الان زنگ بزن حالتو صددرصد خوب می کنه.

۲۱۸: اگه جلوی در پارکینگتون ماشینه و شما عجله دارید زنگ بزنید شماره پلاک بدید بهشون زنگ میزنن.

۱۸۱۶۱۹: کمک به کاهش درد پریودی.

۱۴۸۰: اگر فکر می کنید نیاز به مشاوره دارید و به هر دلیلی امکان رفتنش رو ندارید، تماس بگیرید.

به طور رندوم به یه روانشناس خوب وصل میشید و می تونید رایگان مشاوره بگیرید.

۲۱۵۴۴۶۷۰۰: اگه حالتون بد بود تماس بگیرید، به یه روانشناس رندوم متصل می شید و اطلاعاتتون محرمانه می مونه و مشخصات ازتون نمی گیرن.

۱۳۳: وقتایی که تاکسی گیرتون نمیاد به این شماره زنگ بزنید نزدیک ترین تاکسی بهتون

میاد شمارو سوار میکنه

معجزه...

معجزه...

اين داستان بغيير از اسامي آن واقعيست...

ساعت يك بعد از نصف شب كه همه خواب بودند، ناگهان صداي مهيبي برخاست و خانه لرزيد. متعاقبا فرياد يك پسر بچه ده ساله بگوش رسيد كه هراسان ميگفت: بابا ... بابا ...

*****

چند سال قبل ... در يكي از كوچه هاي خيابان امير آباد تهران خانة نوسازي ساخته شده بود كه يك خانواده چهار نفره بتازگي آنرا خريده و در آن سكونت كرده بودند.

پيام و پري... بچه هاي آن خانواده بودند كه بترتيب ده و هفت سال سن داشتند.

منزل نو معمولا اثاث نو هم ميخواهد ... بنا بر اين چند روزي هم براي خريد لوازم مورد نياز صرف شد و بالاخره همه چيز در آن خانه تكميل گرديد.

اقوام و دوستان براي ديدن ميآمدند و هر كدام نيز طبق معمول هديه اي براي آنها ميآوردند.

در آن شب از پدر و مادر بزرگ ها دعوت شده بود كه شام را در منزل آنها صرف نمايند. ميهماني گرم و خوبي برگزار شد

بعد از شام ، وقتي ميهمانها رفتند همه آماده خواب و استراحت شدند.

خانه دو خوابه بود. يك اطاق براي پدر و مادر و يك اطاق هم براي پيام و پري اختصاص يافته بود. بعد از رفتن ميهمانها ، همه خسته بودند. بچه ها زودتر از همه به اطاق خواب خود رفتند و هركدام روي تخت خود خوابيدند.

مادر كمي وسائل را جمع و جور كرد و او هم براي خواب با همسرش با اطاقشان رفتند.

بعلت خستگي از كار روزانه همه سريعا بخواب رفتند و دقايقي بعد سكوت همه جا را فرا گرفته بود.

***

پدر با شنيدن صداي مهيب و لرزش خانه از جا پريد و با صداي پيام بسرعت بسمت اطاق آنها رفت.

وقتي چراغ را كه روشن كرد با منظره ترسناكي روبرو شد.

كف اطاق بچه ها ريزش كرده بود و پيام روي لبه باريك يك موزائيك كه هنوز فرو نريخته بود ايستاده و كمك ميخواست.

پدر اولين كاري كه كرد كمك به پيام بود و به هر ترتيب بود او را از اطاق خارج كردند.

وسط اطاق بصورت يك قيف فرو رفته و خاك همه چيز را در خود فرو برده و پوشانده بود.

پدر نگاهي به اطراف كرد اما از پري اثري نبود.

مادر بشدت شوكه شده بود و مات و متحير به اطراف نگاه ميكرد. بعد هم فرياد زنان از در خانه خارج شد و به كوچه دويد....

همسايه ها كه از صداي مهيب فرو ريختن بيدار شده بودند با صداي جيغ مادر به كوچه ريختند و همه از هم جوياي علت حادثه ميشدند.

پدر اول پيام را از خانه خارج كرد و بلافاصله به اداره آتش نشاني خبر داد.

ده دقيقه بعد ماشين هاي آتش نشاني از راه رسيدند و مامورين به تجسس پرداختند.

براي خاك برداري از كف اطاق وسيله لازم بود و با بيل و كلنگ اين كار مدتها طول ميكشيد. معلوم بود كه پري زير خاكها فرو رفته و لازم بود هرچه زودتر اقدام شود.

از طرفي بيرون بردن خاكها از درب اطاق بسادگي امكان پذير نبود لذا مامورين آتش نشاني تقاضاي ارسال يك بيل مكانيكي كردند.

چند دقيق بعد بيل هم رسيد و دستور داده شد كه ديوار اطاق را از سمت كوچه خراب كنند تا عمليات خاكبرداري شروع شود.

با چند ضربه بيل ديوار خراب شد و فضاي كافي براي كار ايجاد گرديد.

مادر كه تازه از حالت شوك در آمده بود شيون كنان دخترش را صدا ميكرد و زنهاي همسايه سعي در آرام كردن او داشتند.

اضطراب و نگراني در قيافه همه ديده ميشد. اغلب همسايه ها بصورت نجوا با يكديگر صحبت ميكردند و در مورد امكان نجات پري اظهار نظر مينمودند.

بيل با احتياط شروع به كار كرد و خاكهاي كف اطاق را در كوچه خالي مينمود. پدر جلوي درب اطاق ايستاده بود و بسمت كف اطاق فرياد ميزد: پري....پري .... اگر صداي مرا ميشنوي جواب بده .....

اما خبري نبود.

ساعت دو بعد از نيمه شب بود و كار همچنان ادامه داشت. بيل مكانيكي نميتوانست سريع عمل كند زيرا ممكن بود بر اثر يك حركت نا بجا ، احيانا پري را در زير آوار زخمي كند.

كم كم با خاكبرداري عمق گودال بيشتر ميشد. همه براي شنيدن يك صداي كوچك از زير خاكها بسيج شده بودند.... يك مامور با دستگاهي كه داراي گوشي مخصوص بود قسمت هاي مختلف اطاق را امتحان ميكرد.

ساعت سه ... هنوز هيچ اثري از پري بچشم نميخورد. براي جلوگيري از برخورد احتمالي بيل مكانيكي با بدن پري ... چند نفر با بيل ها معمولي به داخل خاكها رفته بودند و با احتياط به خاكبرداري ادامه ميدادند. بيل مكانيكي هم كمك ميكرد تا خاكهايي را كه آنها جابجا مينمودند خارج كند.

مادر ساكت شده بود اما اشك مثل سيل از ديدگانش روان بود. يكي از خانمها همسايه برايش شربت گلاب درست كرد و آورد و بزور بخوردش داد.

پدر كلافه اينطرف و آنطرف ميرفت و مرتب از رئيس مامورين آتش نشاني سئوالات مختلفي ميكرد. رئيس هم او را دلداري ميداد و ميگفت: نبايد نا اميد بود .... در شرايط خيلي بدتر از اينهم افرادي زنده و سالم از زير آوار خارج شده اند .... اجازه بدهيد كارمان را بكنيم...

ساعت چهار شد و خاكبرداري ادامه داشت . در قيافه همه نااميدي نمايان شده بود. ديگر كسي جرأت نميكرد به مادر تسلي بدهد ....

واقعا امكان نداشت كه بعد از سه ساعت ، پري هنوز زنده باشد.

ولي مامورين آتش نشاني همچنان با حرارت به كار خود ادامه ميدادند.

ساعت پنج صبح هنوز هيچ اثري از پري پيدا نشده بود. يكي از همسايه ها دكتر بود ... به خانمش گفت كه شربتي براي مادر بياورد و خود پنهاني چند قطره آرام بخش به آن اضافه كرد. اين شربت را هم بزور و اصرار به خورد مادر دادند. بعد از دقايقي كم كم دارو اثر خود را نشان داد و مادر به حالت نيمه خواب در آمد.

زنهاي همسايه دور او را گرفته بودند و سعي ميكردند وسائل آسايش او را فراهم كنند. مردها هم در دسته هاي دو يا سه و يا چند نفري ايستاده بودند و خسته از اين وضعيت با سكوت فعاليت مامورين را تماشا ميكردند.

در اين ميان گاهي كسي چيزي ميگفت ... اما صحبت او زياد طول نميكشيد و باز سكوت حكمفرما ميشد.

ساعت شش صبح مقدار زيادي خاك از كف اطاق خارج شده بود. مامورين براي محكم كاري تير هاي چوبي آوردند و ديوار ها و سقف اطاق را با آنها مهار كردند.

باز هم خاكبرداري ادامه يافت... اما در قيافه مامورين هم كم كم آثار يأس پيدا شده بود. اگرچه باز هم كار ميكردند و براي رفع خستگي با نيروهاي تازه نفس جايگزين ميشدند... اما ديگر آن شور حال اوليه در بين آنها هم از بين رفته بود.

يكي از همسايه ها براي همه آنها چاي آورد... با خوردن چاي انرژي جديدي حاصل شد و باز هم فعاليت ها ادامه يافت.

ساعت هفت صبح ، رئيس مأموران آتش نشاني در جواب پدر كه ميپرسيد : ممكن است دخترم هنوز زنده باشد.... سري تكان داد و گفت : بايد به خدا توكل نمود .... انشاالله كه زنده است.

گودال كف اطاق بر اثر خاكبرداري كاملا عميق شده بود. براي رفتن به كف گودال نردبامي گذاشته بودند تا افراد بتوانند در صورت لزوم بالا و پائين بروند.

چند تكه از اثاث اطاق در بين خاك ها پيدا شده بود... ولي هنوز اثري از پري مشاهده نميشد.

ساعت هشت صبح ديگر همه نااميد شده بودند.... مأمورين خسته هنوز هم به خاكبرداري ادامه ميدادند اما ديگر آن تلاش اوليه وجود نداشت.

عمق گودال بقدري زياد شده بود كه مجبور بودند براي صحبت با افراد داخل كوچه فرياد بزنند.

مامورين ديگر نميدانستند كجا را بايد حفر كنند .... قرار شد براي رفع خستگي همگي بالا بروند و چاي بنوشند. ضمنا ميخواستند مشورت كنند كه چگونه بايد كار را ادامه بدهند.

پنج نفر مأمور كه مشغول كار بودند يكي يكي از نردبان بالا رفتند و به كوچه وارد شدند.

نفر آخر وقتي وسط پله هاي نردبان بود ناگهان صداي ضعيفي را شنيد كه ميگفت : من اينجا هستم ... كمك ... كمك ...

مأمور مزبور فرياد كشيد و ديگران را خبر كرد.

همه فورا سر كار باز گشتند و يكنفر از آنها پري را صدا كرد.

در پاسخ او صداي ضعيف پري شنيده شد كه ميگفت : من اينجام .... كمك كنيد ....

بلافاصله با حرارت و شدت خاكبرداري مجددا شروع شد. وقتي خبر با بالا رسيد اشك در چشم همه حلقه زد. مادر نيمه خواب تكاني خورد و نشست و گريه كنان ناظر وضعيت شد.

مأمورين با احتياط خاكها را كنار زدند و بالاخره ديدند كه پري ابتدا سقوط كرده و تخت خواب او كه بعد از او افتاده بود با تكيه به ديوار بصورت مورب او را از زير خاك ماندن محفوظ نگاهداشته بود.

چگونگي اينكه هواي لازم از كجا براي تنفس پري به او ميرسيد بر كسي معلوم نشد ... اما وقتي پري را صحيح و سالم در حاليكه حتي يك خراش هم برنداشته بود بيرون آوردند همسايه ها ضمن خوشحالي ... پيراهن او را تكه تكه كردند و بعنوان نظركرده نزد خود نگاهداشتند.

واقعا معجزه اي صورت گرفته بود .

فواره چون بلند شود سرنگون شود

فواره چون بلند شود

سرنگون شود

گفته اند که خاندان برمک خاندانی ایرانی بودند که در دربار عباسیان نفوذ فراوان داشتند و تعدادی از آنها وزرای خلفای عباسی بودند.

جعفر برمکی حتی با هارون الرشید دوستی فوق العاده نزدیک داشت

روزی که به باغی رفته بودند هارون هوس سیب کرد و به جعفر گفت برایم سیب بچین

جعفر دور و بر را نگاه کرد و چیزی که بتواند زیر پایش بگذارد و بالا برود پیدا نکرد
هارون گفت بیا پا روی شانه ی من بذار و بالا برو

جعفر این کار را کرد و سیبی چید و با هارون خوردند و خوششان آمد

هارون به باغبان گفت برای پرورش این باغ قشنگ از من چیزی بخواه

باغبان که از برمکیان بود گفت قربان می خواهم که دست خطی به من بدهید که من از خاندان برمک نیستم!!
همه تعجب کردند اما به هر حال هارون این دستخط را به باغبان داد

بعدها هارون از نفوذ برمکیان در حکومتش خیلی ترسید و بر اثر سعایت بعضی از آدمهای حسود دستور قلع و قمع برمکیان را صادر کرد و همه ی آنها را کشتند

زمانی که برای کشتن باغبان رفتند باغبان دستخط خلیفه را نشان داد و گفت من برمکی نیستم

این مسئله به گوش هارون رسید و از باغبان پرسید چطور آن روز چنین چیزی را پیش بینی کردی و این دستخط را از من گرفتی؟

باغبان گفت من در این باغ چیزهای مفیدی یاد گرفته ام از جمله این که می بینم وقتی آبفشان را باز می کنم قطرات آب رو به بالا می روند

و وقتی به اوج خودشان می رسند سقوط می کنند و به زمین میفتند
بنابراین وقتی دیدم جعفر پا روی شانه ی شما گذاشت، متوجه شدم که به نقطه ی اوجش رسیده و دیر نیست که سقوط کند

و وقتی هم چیزی سقوط می کند
هر چه بزرگتر باشد خسارت بیشتری وارد می آورد
و فهمیدم که اگر جعفر سقوط کند
ما را هم با خودش به نابودی می کشاند
بنابر این دستخط گرفتم که برمکی نیستم.

 پیشرفت علم و تکنولوژی همراه با ایجاد بیکاری...

پیشرفت علم و تکنولوژی

همراه با ایجاد بیکاری...

نوشته همایون رقابی

با پیشرفت علم و تکنولوژی خطر بیکاری در میان انسانها افزایش میابد. هم اکنون با وجود دستگاههای خود پرداز وجود تحویلدار در بانک ضروری بنظر نمیرسد. حتی با وجود کارت های بانکی و دستگاههای کارت خوان کم کم خود پول هم از بین خواهد رفت.

در این میان با نبودن پول بانک ها هم کم کم تعطیل خواهند شد و دستگاههای الکترونیکی پیشرفته جای آنها را خواهند گرفت. بدیهیست با تعطیل شدن بانکها ،‌پست های ریاست و معاونت و حسابداری و تحویلداری و تحصیل داری نیز وجود نخواهد داشت.

با نبودن پول ضرورت چاپ آن نیز از بین میرود و چاپخانه های دولتی که پول را چاپ میکنند بسته خواهد شد. نتیجه اینکه پرسنل آنها نیز کار خود را از دست خواهند داد.

در حال حاضر کامپیوتر ها قادر هستند با استفاده از نرم افزار خاصی گفتار ها را تایپ کنند و نیازی به تایپیست ندارند. البته این نرم افزارها فعلا اشکالاتی دارند ولی با پیشرفت هائی که بطور مداوم صورت میگیرد بزودی شغل تایپیست ها هم از بین خواهد رفت.

در زمینه پزشکی نیز کامپیوتر ها در حال پیشرفت برای تشخیص بیماری و نوشتن نسخه هستند و در صورت کامل شدن دکترها نیز بیکار خواهند شد.

در این راستا حتی بزودی کامپیوتر میتواند بسیار بهتر از انسان اعمال جراحی پیچیده را انجام دهد و نیازی هم به تخصص و گذراندن دوره های مختلف نخواهد داشت.

ماشین های تراش CNCهم اکنون تحت کنترل کامپیوتر قطعات را بسیار دقیقتر و سریعتر از کنترل انسانی درست میکنند و با پیشرفت این ماشین ها تراشکار ها هم شغل خود را از دست خواهند داد.

علم امروزی که همراه با تدریس است جای خود را به علم تولید نرم افزار های لازم میدهد و در نتیجه بسیاری از معلمین و اساتید بیکار خواهند شد.

بسیاری از این نرم افزارها نیز بوسیله ابرکامپیوتر ها نوشته میشوند و کم کم خود نرم افزار نویس هم حرفی برای گفتن در زمینه کار نخواهد داشت.

در بسیاری از کارخانه های امروزی کارها بوسیله ربات ها انجام میگیرد و کم کم استفاده از کارگر و متخصصین منتفی میگردد.

تنها شغلی که همواره مورد نیاز است برنامه نویسی در سطحیست که از کامپیوتر ها بالاتر باشد، و این بسادگی قابل دسترس نخواهد بود.

تراست های بزرگ اینگونه مغزها را در اختیار خواهند گرفت و از طریق آنها دنیا را اداره خواهند کرد.

امواج رادیوئی در اجسام هادی تولید الکتریسته میکنند. مغز انسان نیز هادیست و جریان های عصبی بعد از رسیدن به مغز آنرا بگونه مخصوص تحریک کرده و باعث درک میشوند. با پیشرفت علم، تابش امواج رادیوئی به مغز را میتوان عملی ساخت و اطلاعات لازم از این طریق وارد مغز خواهد شد. در نتیجه خواندن درس و کتاب و صرف سالها وقت برای فراگیری علم از بین خواهد رفت و همه کار با یک تابش امواج به مغز انجام خواهد گردید.

در این راستا نیز مسلما عده ای کار خود را از دست خواهند داد.

بطور خلاصه ، آینده بشر مملو از بیکاریست و در همه جا کامپیوتر و ربات ها خدمات لازم را انجام میدهند. اینکه در آتیه انسانها چگونه زندگی خواهند کرد و درآمد آنها از چه طریقی خواهد بود سئوالیست که گذشت زمان پاسخ آنرا خواهد داد.

وای به وقتی که از ربات ها از هوش مصنوعی هم بهره ببرند. شاید در آن موقع پایان زندگی بشر فرا رسد.

مینا

(( مينــــــا ))



نوشته همایون رقابی





آن روز وقتي وارد خانه شدم ، در صندوق نامه ها پاكتي را ديدم . برداشتم و داخل راهرو ورودي شدم . هنگاميكه در حال بالا رفتن از پله ها بودم آنرا باز كردم .

سر راهم مقداري ميوه خريده بودم كه پاكت آن اينك در دستم بود و در نتيجه باز شدن پاكت نامه كمي به كندي صورت گرفت .

جلوي درب هال ايستادم و در حاليكه پاكت ميوه را در دست چپ داشتم با دست راست كليد را داخل قفل كردم و درب را گشودم . در داخل هال چند مبل راحتي گذاشته بودم و ميز مناسبي نيز در وسط قرار داشت .

ميوه ها را روي ميز گذاشتم و بلافاصله روي مبلي كه در كنار آباژور قرار داشت نشستم . نامه را بيرون آوردم و پاكت آنرا روي ميز انداختم و بعد از تكيه كردن شروع به خواندن نمودم . نوشته بود :

دوست خوبم سلام ... سلامي كه همراه با گرمي محبت يك دوست تنهاست . نه ... اشتباه كردم ...نبايد در ابتداي نامه ام اين كلمه وحشتناك را بكار ميبردم .

مرا ببخش ... اما چه كنم ... آنقدر تنهايي مرا احاطه كرده كه در همه جا و حتي در اول نامه ام نامش بدون اختيار ميآيد .

آنها كه در كانون گرم خانواده زندگي ميكنند و حد اقل گرماي محبت پدر و مادر را در وجود خود حس مينمايند ، نميتوانند حال مــرا در اين تنهايي مطلق دريابند . اغلب به حال كساني كه در يك خانه پر از خواهر و برادر زندگي ميكنند غبطه ميخورم . اما افسوس كه هيچ چيز نميتواند رنج تنهائيم را كاهش دهد .

در منزل من سكوت ، حاكم بر همه چيز است . گاهي كه از شدت تنهايي به جان ميآيم و براي رفع ناراحتيم آوازي را زير لب زمزمه ميكنم ، بنظرم ميرسد صداي من به حيطه فرمانروايي اين حاكم لطمه زده و خشمگينش نموده است .

در اين حالت بي اختيار ساكت ميشوم . گاهي هم مثل ديوانه ها با خودم بلند حرف ميزنم تا لااقل صدايي در اين خانه شنيده شود ،اما اين شنيدن ، توأم با حرف زدن است و لذت شنيدن تنها را ندارد . از تنها دوستم كه تو هستي در چنان فاصله اي قرار گرفته ام كه جز با نامه نميتوانم خبري داشته باشم و يا حرفي بزنم . پس اگر جملات من عجيب است معذرت ميخواهم . شايد حرف نزدن را با نوشتن جبران ميكنم ، اما چون تو تنها دوست من هستي ناچار حرف هايم را براي تو مينويسم .

مينا جان ....



ناگهان مكث كردم . پس اين نامه مال من نبود ... عجب اشتباهي ... متأسفانه من بدون اينكه ر وي پاكت را بخوانم به گمان اينكه مال من است آنرا گشوده بودم . خواندن را قطع كردم و پاكت را از روي ميز برداشتم و به نام گيرنده آن نگاه كردم .

همانطور كه حدس ميزدم نامه براي دختري بنام مينا نوشته شده بود اما آدرس ، آدرس منزل من بود .

بلافاصله دريافتم نامه بايد متعلق به كسي باشد كه قبلا در اين خانه زندگي ميكرده است .

من فقط چند روزي بود كه به اينجا نقل مكان كرده بودم و ساكنين قبلي را نميشناختم . اين خانه را بوسيله يك بنگاه معاملات ملكي از صاحبخانه اجاره كرده بودم و او نيز راجع به مستأجر قبلي چيزي به من نگفت و خانه را تخليه شده تحويلم داد .

به آدرس فرستنده نگاه كردم و ديدم دختري بنام ژيلا . م . آنرا از شيراز فرستاده است . شرمگين از اينكه نامه ديگران را خوانده ام ، فورا آنرا در پاكت گذاشتم و در صدد بر آمدم صاحبش را پيدا كرده و نامه را با عذر خواهي تحويلش دهم .

عصر آنروز براي انجام اين كار به سراغ بنگاه معاملات ملكي رفتم و از آدرس مستأجر قبلي خانه سئوال كردم . متأسفانه او هم ايشان را نميشناخت . شماره تلفن صاحبخانه را داشت و با استفاده از آن به خانه او زنگ زدم . پس از چند بار زنگ زدن متوجه شدم كه در خانه نيستند و تصميم گرفتم شب در حدود ساعت نه مجددا زنگ بزنم . خوشبختانه در منزل تلفن داشتيم و لذا پس از مدتي گردش و وقت گذراني ، در يك رستوران شام خوردم و به خانه مراجعت كردم .

درست سر ســـاعت نه گوشي را برداشتم و به صاحبخانه زنگ زدم . خودش گوشي را برداشت و پس از سلام و عليك و حرف هاي مقدماتي منظورم را به او گفتم و پرسيدم آدرس مستأجر قبلي را دارد يا خير ؟

كمي من و من كرد و بالاخره گفت : حقيقت اينست كه در منزل شما قبلا يك دختر شهرستاني تنها زندگي ميكرد كه در دانشگاه درس ميخواند . متأسفانه چندي پيش در يك سانحه اتومبيل فوت كرد . بعد از مدتي پدرش به تهران آمد و اثاث مختصر او را با خود برد .

پرسيدم : اسم آن دختر مينا نبود ؟

چرا ... اسمش مينا و اهل شيراز بود . اما آدرس فعلي خانواده اش را نميدانم .

خدا حافظي كردم و گوشي را روي تلفن گذاشتم . از اينكه اين دختر جوان فوت كرده متأثر شدم اما بيشتر از اين ناراحت بودم كه دوستش ژيلا از مرگ او خبر نداشت و در نتيجه برايش كاغذ نوشته بود . از خودم سئوال ميكردم كه حالا بايد چه كار بكنم ؟ ... آيا نامه را به آدرس فرستنده پس بفرستم و خبر فوت دوستش را بدهم ؟

حقيقت اين بود كه من از عهده چنين كاري بر نميآمدم . آنهم دادن خبري به اين بدي ... به دختري تنها مانند ژيلا....

نميدانستم چه كنم . اگر نامه را نگشوده بودم و به مسئله وضع روحي ژيلا پي نميبردم ، فورا نامه را پس ميفرستادم . اما تنهايي ژيلا و غمي كه لابلاي جملات نامه اش موج ميزد مرا از اين كار باز ميداشت . از طرفي نامه طوري بود كه بعد از خواندن آن بخود اجازه چنين كاري را نميدادم .

ژيلا تنها دوستش را كه فرسنگها از او دور بود از دست داده بود و خودش هم به دلايلي كه من نميدانستم در اين دنياي بزرگ تنهاي تنها زندگي ميكرد و يگانه دلخوشي او همين نامه نوشتن به دوستش بود . حال اگر به او مينوشتم كه مينا مرده است ، ضربه شديدي به روحيه غمگين او وارد ميشد . مسلماٌ نبايد اين كار را ميكردم . اما پس بايد چه كنم ؟

ديدم حالا كه من نامه را تا نيمه خوانده ام براي تصميم گيـري بهتر است تا آخر آنرا بخوانم و با دانستن مطالب مهم آن راحت تر ميشد تصميم بگيرم . پس با اين فكر دوباره نامه را از پاكت در آوردم و به خواندن ادامه دادم . نوشته بود :

مينا جان .... نميدانم چرا بايد من آماج اينهمه تنهايي و غم باشم ... چرا بغير از تو كسي در دنيا نيست كه بتوانم حرف هايم را به او بزنم ؟ بهر حال تو خوب ميداني كه چرا من دچار اين تنهايي وحشتناك شده ام و اگر ترا نداشتم تا غمم را با تو بگويم ، مسلما تا بحال مرده بودم .

گاه فكر خود كشي به سرم ميافتد اما سعي ميكنم به آن نينديشم . نصايح تو هميشه يادم هست و فقط به تو دوست خوبم و حرف هاي زيبايت دلخوش كرده ام .

گاهي فكر ميكنم تحمل اين تنهايي حق من است زيرا بايد جزاي اينكه بسادگي دلم را به عشق سپردم ببينم . آنهم چه عشقي....

نه .... بهتر است ياد آور آن عشق يك جانبه نشوم و قلب شكسته ام را در تنهايي و دور از گرگ هاي خونخوار انسان نما نگاهدارم .

مرا ببخش كه نامه اي اين چنين غمگين برايت نوشتم . چه كنم .... دست خودم نيست ... از تو باز هم معذرت ميخواهم و به اميد دريافت نامه ات كه تنها اميد من در زندگيست بسر ميبرم .

خداحافظ دوست تنهاي تو ژيلا



نامه كوتاهي بود كه از آن بوي غم ميآمد ، اما مطلب مهمي دستگيرم نشد . سبك نوشتن نامه هم عجيب بود . مثل اينكه نويسنده آن انشاء نوشته است . ولي اين نكته راهي براي تصميم گيري نشانم نميداد . فكر ميكردم اگر ژيلا از مرگ دوستش با خبر بشود چه حالي به او دست خواهد داد .با آنچه از نامه اش درك كرده بودم بعيد نبود با از دست دادن مينا ، او نيز خود كشي كند .از عشقي كه او را به چنين حالي انداخته بود متنفر شدم و پيش خود ميگفتم آن مردي كه دختري را به اين عذاب دچار كرده اكنون كجاست ؟ آيا خبر دارد با زندگي يك انسان بازي كرده ؟ آيا وجداني در او هست كه كمي ناراحتش كند ؟

از اين سئوالات كه زياد بودند پرهيز كردم و باز در اين انديشه فرو رفتم كه با نامه ژيلا چه بايد بكنم ؟

بالاخره بدون اينكه بتوانم به نتيجه اي برسم ، خسته و غم آلود به رختخواب رفتم و خوابيدم . گرچه فكر اين نامه راحتم نميگذاشت اما وقتي خوابم برد توانستم يكسره بخوابم .

روز بعد در تمام مدتي كه سر كارم بودم فكر نامه و ژيلا و مينا آني مرا رها نكرد . نميدانستم دوستي خانواده مينا و ژيلا تا چه حد بوده ، اما تعجب ميكردم كه با چنين صميميتي چگونه خانواده مينا مرگ فرزندشان را به دوستش خبر ندادند و اين وظيفه خطير به گردن من افتاده است .

بفكر افتادم با يكي دو نفر از دوستان مشورت كنم و همين كاررا هم كردم . بدون اينكه اسمي از ژيلا و مينا ببرم موضوع را با بهرام ، يكي از همكارانم در ميان گذاشتم و از او كمك فكري خواستم . او خيلي راحت گفت : معلوم ميشود خيلي بيكاري ... اگر مثل من گرفتار زن و بچه بودي از اين فكر ها نميكردي .... مگر اين نامه مال توست ؟

گفتم : مسلما مال من نيست ....

گفت : آدرس گيرنده اش را داري ؟

نه .... گفتم كه ندارم .

دلت ميخواهد براي فرستنده اش پس بفرستي ؟

نه ... نميشود .

پس آنرا پاره كن و دور بريز .

اما آن دختر نويسنده نامه منتظر جواب دوستش است . اگر جواب دريافت نكند ....

حرفم را قطع كرد و گفت : به من و تو چه ...؟ چرا بكار مردم دخالت ميكني ؟

آخه تو فكر نميكني كه ممكن است او خود كشي كند ؟

به من چه كه اين فكر را بكنم ...؟ مگر فكر ديگري ندارم كه غم مردم را هم به آنها اضافه كنم ؟

من فكر ميكنم تو از نظر انساني نقاط ضعفي داري كه بايد اصلاح بشود . انسان كه نميتواند نسبت به همنوعان خود اينقدر بي تفاوت باشد .

راستي ...؟ خوب ... بگو ببينم ، آقاي انسان دوست ... اگر بجاي يك دختر خانم غمگين و تنها و شايد هم خوشگل يك مرد گردن كلفت بود ، تو باز هم غصه او را ميخوردي ؟

مرد با زن خيلي فرق ميكند .

يعني اگر مرد بود ميگفتي گور پدرش و نامه را پس ميفرستادي و يا پاره ميكردي ؟

نه .... اما ...

اما ندارد ... پس بنظر تو فقط زنها انسان هستند و بايد در غمشان شريك شد .

نه ... همه انسانند ... اما زنها ضعيف تر و آسيب پذير تر هستند . مرد ميتواند به هر حال گليم خود را از آب بيرون بكشد ، اما اين كار براي زنها سخت تر است .

كي ميگه زنها ضعيف ترند ؟... همين جنابعالي كه مرد هستيد و خود را قويتر ميدانيد حاضريد با يك اشاره ابروي زنها تا ابر قو هم پياده بدويد . بنا بر اين ميبينيد كه قدرت اين جنس لطيف چقدر زياد است . اما بنظر من اين انسان دوست تو ناشي از عشق به همين جنس لطيف است و بعنوان اينكه ميخواهي در غمشان شريك بشوي و كمكشان بكني دستي دستي خودت را در دام مياندازي .

اه .... جداً گندش را در آوردي ... مرا بگو كه با كي مشورت كردم .

مشورت كردي و جوابش را هم گرفتي . اما تن خودت ميخارد ... تو صيدي هستي كه خيال ميكني صيادي ... به بهانه كمك كردن به شكارچي از هر طرف كه تيري رها شود خود را جلوي آن مياندازي .

بسه ديگه .... بسه ....

باشه ... بسه ... اما آقاي پيمان خان ... از حالا آن روزي را كه طوق لعنت از همين طريق به گردنت افتاده ميبينم . آن روز خودم بهت تبريك خواهم گفت . يادت باشد .

باشه ... باشه ... متشكرم . اما بسه ديگه .

ديگر چيزي نگفت و من پس از جدا شدن از او با يكي ديگر از دوستانم موضوع را در ميان گذاشتم . اين يكي مجرد بود و سعي ميكرد طوري صحبت كند كه نامه را از من بگيرد و خودش به اصطلاح ترتيب كارها را بدهد . چون حسن نيتي در او نديدم بحث را رها كردم .

دو روز گذشت و در اين مدت فكر ميكردم كه با نامه چه بايد بكنم ؟ . نهايتاٌ راه حلي بنظرم رسيد و تصميم گرفتم بنام مينا جواب نامه او را بدهم و با جملات مناسب روحيه اش را تقويت كنم و خلاصه كاري كنم كه به فكر خودكشي نيفتد و به زندگي اميدوار شود .

مشكل اصلي اين بود كه من خط مينا را نديده بودم و در نتيجه نميتوانستم آنرا تقليد كنم .

اين مشكل را موقتا باين ترتيب حل كردم كه با خط بدي نامه را بنويسم و در آن ذكر كنم دست راستم آسيب ديده و ناچار با دست چپ نامه را نوشته ام . يك لحظه بنظرم رسيد كه ممكن است مينا چپ دست بوده است ؟....ناچار براي رفع اين اشكال بايد جمله را اينطور مينوشتم كه چون دستم آسيب ديده با دست ديگرم اين نامه را مينويسم .

باين ترتيب او متوجه خط نميشد . با اين نيت كاغذي برداشتم و با خطي كه سعي ميكردم بد باشد شروع به نوشتن نمودم . اگرچه ابتدا كار مشكل بنظر ميرسيد اما وقتي شروع كردم كلمات بي اختيار روي كاغذ ميريختند و خيلي ساده توانستم نامه اي با مضمون زير براي ژيلا بنويسم و بفرستم .

دوست عزيزم ، ژيلاي خوبم....

سلام ، آنهم سلامي چو بوي خوش آشنايي . نميداني چقدر از دريافت نامه ات خوشحال شدم . اگرچه در سراسر آن بوي غم و تنهاي را يافتم ، اما ميدانم تو چه روحيه قوي و شادي داري و مسلم است كه اين غصه هاي موقتي نميتواند بتو غلبه كند .

ژيلا جان ... چرا با مردم معاشرت نميكني ؟ همه كه نميتوانند بد باشند . دنيا پر از افراد گوناگون است . زشت و زيبا با هم هستند و خوب و بد هم با هم .تو زيبا ها را انتخاب كن و خوب ها را به دوستي بگير . اما تنها نباش . افسوس كه نميتوانم پيش تو باشم و اگر غير از اين بود ثانيه اي ترا تنها نميگذاشتم و آنقدر با محبت خودم گرمت ميكردم كه سردي تنهايي و غمها را فراموش كني .

حتما تعجب ميكني كه چرا انشاء من يك مرتبه عوض شده ؟ .... علت اينست كه من تصميم گرفته ام دنيا را زيبا ببينم و اين همه زيبايي را از طريق نامه هايم به تو انتقال دهم . دلم ميخواهد در نـامه بعدي برايم از شادي هايت و از سرگرمي هاييكه براي خودت درست كرده اي بنويسي .

از عشق گذشته ديگر حرف نزن و از عشق جديدت بگو و خلاصه نامه اي بنويس كه مرا از خوشحالي برقص در آورد .

( در اينجا راجع به بدي خطم و نوشتن با دست ديگر توضيح دادم .)

برايم از اوضاع و احوال خودت و دور و بري هايت مفصل بنويس و قول بده دنيا را با چشم علاقمند به آنچه هست تماشا كني .

يك پيشنهاد ديگر هم دارم . قلم بردار و تمام خاطرات خوشي كه از بدو تولد داري با ذكر تاريخ آن برايم بنويس .اين خودش خيلي اميدواري ميآورد .حتما اين كار را بكن و زود جواب نامه ام را بفرست كه بيصبرانه منتظر هستم .

خدا حافظ قربانت مينا



تازه در اينموقع متوجه شدم كه امضاء مينا را بلد نيستم ،اما بدون اهميت دادن به اين مسئله نامه را پست كردم و نفس راحتي كشيدم .

در نامه جملات را طوري نوشتم تا سن ژيلا را در پاسخ او بفهمم و نيز بدانم كه پدر و مادر دارد يا نه و اگر ندارد با چه كسي زندگي ميكند و خلاصه منظرم از كلمه "دور و بري هايت" همين بود كه از هر كس كه با او نسبتي دارد و يا حتي سلام و عليكي بين آنهاست برايم بنويسد تا بيشتر با اوضاع و احوال او آشنا شوم .



()()()()()()()()()()()()()()()



از دانشكده تازه برگشته بودم كه خواهرم جلو دويد و گفت : ژيلا... يك نامه داري .

گفتم : از كي ؟

خنديد و گفت : حدس بزن .

اذيتم نكن .... بگو از كيست ؟

چه بد اخلاق.... خوب از ميناست ديگه ....

خنديدم و گفتم : بد اخلاق خودتي ... حالا نامه را به من بده .

دست مامان است .

مامان داخل هال روي مبل نشسته بود . آنجا رفتم و سلام كردم و بعد گفتم :مامان، از مينا نامه آمده ؟

مادرم درحاليكه نامه را بسوي من دراز ميكرد جواب سلامم را داد و گفت : آره .... بيا ...

نامه را گرفتم و به اطاقم رفتم . روي يك صندلي راحت نشستم و شروع به خواندن نمودم . هم خطش عجيب و غريب بود وهم انشايش . تازه نامه را امضاء هم نكرده بود . ولي خوب ... وقتي دست راستش صدمه ديده باشد با دست چپ كه نميتوانست بهتر از اين بنويسد و يا امضاء كند .

اما موضوع نامه واقعا جالب بود . اين بد جنس ميخواهد روي دست من بزند . اما من كه نميگذارم . آنچنان جوابي برايش بنويسم كه بنشيند و زار زار گريه كند . من بايد شرط را ببرم .

خوب ... خودش اين شرط را پيشنهاد كرده بود و حالا هم بايد مسابقه را ادامه دهد گرچه خيلي دوستش دارم ، اما عيبي كه دارد اينستكه خودش را در نويسندگي از همه بالاتر ميداند .

بياد آن روزي افتادم كه به من ميگفت : ژيلا ... تو آنقدر در رفاهي كه معني غم و بدبختي را نميفهمي . تو هيچوقت نميتواني درد يك دختر زجر كشيده را در نوشته هايت منعكس كني ، چون نسبت به دنياي آنها بيگانه هستي .

گفتم : بهمين نسبت تو هم نخواهي توانست دنياي اغنيا را در نوشته هايت تشريح كني ... گرچه تو هم از طبقه فقير و زجر ديده نيستي ، اما اگر اين دليل تو درست باشد نه ميتواني شاديهاي زندگي ثروتمندان را برشته تحرير در آوري و نه غم درماندگانرا .

گفت :من با تو فرق دارم ... فكر من باز است . تخيلاتم وقتي اوج ميگيرند تمام دنيا را زير پر خود دارند . اما تو خشكي و آن قدرت تخيل لازم را نداري .

اما من و تو هم سن هستيم و رشته ادبيات را ميخوانيم .پس چه چيز بيشتر از من ميداني كه اينقدر به خودت مينازي ؟

اين ديگر ارثي است . پدر منهم با قريحه بود و خوب مينوشت . من از او به ارث بردم .

تو از كجا ميداني پدر من يا مادرم داراي قدرت نويسندگي هستند يا نه ؟

از خودت و افكارت ميفهمم . بهر حال آنچه براي من مسلم است ، تو نميتواني دنياي غم و رنج و بدبختي را حس كني و آنطور كه هست برشته تحرير در آوري ... فهميدي ؟

پس لازم شد كه بنويسم و بتو خانم از خود راضي ثابت كنم كه ميتوانم .

شرط ميبندم كه از عهده اش بر نيايي خانم از خود ناراضي .....

چه شرطي ؟

ببين ،... تو نامه اي برايم بنويس كه مرا غرق در اندوه كند و من نامه اي بتو خواهم نوشت كه شادت نمايد . اين نامه نگاري را ادامه خواهيم داد تا از مجموع آنها كتابي درست شود . اين كتاب را به قضاوت ديگران ميگذاريم و حتي اگر توانستيم آنرا چاپ ميكنيم .هر كدام در نوشته هاي خود موفق تر بوديم شــرط را برده و اگر چاپ كتاب در آمدي داشته باشد تماما به او ميرسد .

خنديدم و گفتم : قبول دارم . وقتي به تهران برگشتي نامه نگاري را شروع ميكنيم . اما بدا به حالت ... چون كاري ميكنم كه از غصه دق كني .

گفت : من به نامه هاي تو ميخندم . چون نوشته هايت از ته دل نيست . تو غم را تجربه نكرده اي .

خواهيم ديد .

به دنبال اين صحبت ها ، وقتي او به تهران رفت نامه نگاري ما شروع شد . من سعي ميكردم در نامه هايم غم و غصه دختري تنها و شكست خورده در عشق را به او منتقل كنم و او در دو نامه قبليش تلاش كرده بود مرا به دنياي شاديها ببرد . البته من به كلمات ساختگي او ميخندم و مسلما او هم به نوشته هاي من ميخنديد ، اما بهر شكل ، شرط شرط است و بايد ادامه پيدا كند .

چيز عجيبي اخيرا در نامه اش ديدم كه انگار حرف هايش از ته دل برميخواست . اگرچه زياد تحت تأثير قرار نگرفتم ، اما بدون اغراق بيشتر از قبل روي من اثر كرد .واي ... چه بد .... من دارم كم كم اقرارميكنم كه او مرا تحت تأثير قرار داده ...

نه... بايد مبارزه كنم .

اين مرتبه نامه اي خواهم نوشت كه بيچاره اش كند . اگر او خود را نويسنده ميداند منهم دست كمي از او ندارم . اين را بايد ثابت كنم .

خواهيم ديد .



()()()()()()()()()()()()()()()



نامه ژيلا رسيد . وقتي آنرا خواندم راستي راستي دلم گرفت . عجيب غم دار مينويسد .كلامش پر از غم است و زهر تنهايي را بجان انسان تزريق ميكند . با خواندن آن كمي بيشتر به اوضاع زندگيش وارد شدم و حالا بايد جواب او را بنويسم .

در نامه اش نوشته بود :

دوست اميد آفرين من مينا جان

سلام

نامه پر از محبتت بدستم رسيد و قطراتي از اميد را در دلم چكاند . اما مينا جان ... تو كه ميداني وضع من چگونه است چرا اينطور قضاوت ميكني ؟.... چرا ميخواهي با ياد آوري غمهايم بيشتر و بيشتر در دنياي تنهايي خودم غرق شوم ؟

چه چيز را بايد زيبا ببينم كه نديده ام ؟ ... آيا عشقي كه عاقبتي جز شكست نداشت زيباست و يا خيانت دوستي كه بعد از سالها يكرنگي عشقم را از دستم گرفت ؟

آيا ضربه اي كه بر اثر ازدواج آن دو به من وارد شد و زمين گيرم كرد اميد بخش است و يا چشمهايي كه كم كم نور خود را از دست ميدهند ؟

تو ميداني كه من اسير صندلي چرخ دار شده ام و با وجود اينكه تمام بدنم سالم است ، اما ضربه از دست دادن مردي كه از صميم دل دوستش داشتم مرا به چنين روزي نشاند .

تو ميداني كه صميمي ترين دوستم به من خيانت كرد و عشقم را از دستم گرفت . . و همچنين ميداني كه بعلت همين وضعيت قادر به كار كردن نيستم و در نتيجه بايد زير سايه صدقه ديگران زندگي كنم . پس با اين ترتيب جز اشك و احساس رنج چيز ديگري در زندگي من نيست كه به آن دل خوش باشم .

از من خواسته بودي خاطرات خوش گذشته را برايت بنويسم . حالا كه به گذشته نگاه ميكنم جز غم و محنت چيزي نميبينم . هرچه بود فريب بود و يا واقعيت خود غم .

اگر زمان كودكي احساس شادي و بي خيالي در همه هست ، با از دست دادن پدر و مادرم هرگز چنين شادي را حس نكردم و اگر در سنين جواني زيبايي و انرژي و نيرو باعث زندگي خوش ميشود ، خودت خوب ميداني كه من نه زيبايي دارم و نه در حاليكه روي صندلي چرخ دار نشسته ام انرژي و نيرويي برايم باقي مانده است .

البته اميد هايي كه در نامه تو مشاهده ميشود مرا كمي گرم ميكند اما جدا مرا ببخش كه با قلبي اين چنين سرد و ماتم زده تلاش هاي ترا بي اثر ميكنم .

در هر حال از تو ممنونم كه در اين تنهايي وحشتناك زندگي من ، با نامه هايت گرمي محبت را بسويم ميفرستي اما حقيقتا آرزو دارم خداوند مرا زودتر به پايان راهم برساند تا هم خود از اين ناراحتي ها نجات يابم و هم تو از دست دوستي اين چنين مأيوس رهايي يابي .

بدي كار من در اينست كه فقط خودم را ميبينم و از خودم صحبت ميكنم . از اين بابت هم معذرت ميخواهم . نوشته بودي كه دستت صدمه ديده و با دست چپ نامه را نوشته اي . اگر چه خطت بد و كاملا نا آشنا بود اما باز بوي ترا ميداد و با ديدنش لحظاتي از دنياي تنهاي خودم بيرون آمدم . متأسفم كه دستت آسيب ديده و اميدوارم تا نامه بعدي كاملا خوب شده باشد .

از خداوند برايت سلامتي و خوشي ( همان چيز هايي كه خودم از آنها محرومم‌ ) مسئلت دارم .

خداحافظ ژيلاي غمگين تو



بعد از خواندن نامه چند نكته برايم آشـكار شد . اول اينكه مينا راست دست بوده و لذا حالا ظاهرا بايد با دست چپ نامه بنويسد . دوم اينكه ژيلا در كودكي پدر و مادرش را از دست داده و اين ضربه روحي بزرگي به او زده است . سوم ، دوست او مردي را كه مورد توجه كامل ژيلا بوده از چنگش خارج كرده و بازدواج او درآمده است . چهارم ، ژيلا زيبايي چنداني ندارد و بدتر از همه اينكه بر اثر ضربه روحي فلج شده و از صندلي چرخ دار استفاده ميكند .

پنجم ، وضع مالي وي خوب نيست و با كمك ديگران زندگي ميكند . اما هنوز نفهميده بودم او چند سال دارد و بسادگي از پاسخ به سئوال غير مستقيم من در اينمورد طفره رفته بود . همچنين نفهميدم كه او خواهر يا برادر و يا قوم و خويشي دارد يا نه و آيا تنهايي او در نتيجه نداشتن آنهاست يا اينكه مثلا هركدام از اقوامش گرفتار زندگي هاي خود هستند و كسي به او توجه نمينمايد .

با داشتن اين معلومات و مجهولات تصميم گرفتم نامه دوم را بنويسم و باز سعي كنم اين نا اميدي را از وجودش دور كنم .

براي انجام اين كار دو سه صفحه كاغذ سياه كردم اما هيچكدام مورد پسندم نشد . اشكال كار بيشتر در اين بود كه از خاطرات مشترك مينا و ژيلا هيچ اطلاعي نداشتم و لذا ناچار بودم حرف هاي مبهمي كه معاني كلي داشته باشند رديف كنم .

حالا كه ميدانستم با يك دختر زمين گير طرف صحبت هستم بايد بيش از پيش در نوشته هايم دقت ميكردم تا مبادا كلماتم به او ضربه اي بزند و يا نبودن نامه از طرف مينا را فاش كند .

بالاخره بعد از چند روز تلاش و صرف وقت نامه را نوشتم و كاملا سعي كردم خطم مانند نامه قبلي باشد . وقتي آنرا پست كردم نفس راحتي كشيدم و در انتظار جواب به كارهاي عاديم پرداختم .

يك روز به بهرام جريان عليل بودن ژيلا را بدون اينكه اسمي از وي ببرم گفتم و پرسيدم : آيا باز هم عقيده دارد كه من بخاطر دختر بودن و زيبا بودن وي و امثال اين چيز ها كه قبلا گفته بود خير خواهي ميكنم يا نه ؟

به شوخي پوزخندي زد و گفت : صبر كن ... خواهيم ديد . موقعيكه به دام افتادي ضمن عرض تبريك يك "ديدي"هم بتو خواهم گفت .



()()()()()()()()()()()()()()()



امروز خيلي خوشحال و شاد هستم .

اما اينكه نشد ... براي يك نويسنده بكار بردن دو كلمه با يك معني ، آنهم پشت سر هم صحيح نيست . پس بهتر است جمله ام را اينطور تصحيح كنم " امروز خيلي سر حال و شاد هستم . " مثل اينكه بهتر شد . خوب ... علت اينكه خوشحالم اينستكه در امتحانات نيمه ترم نمرات بسيار خوبي آورده ام . يكي از استادانم از بابت اين مسئله مرا شفاها تشويق كرد و گفت آتيه خوبي دارم .

بياد مينا افتادم كه ميگفت : تو نميتواني نويسنده خوبي شوي . ثابت خواهم كرد كه سخت در اشتباه است . دلم ميخواهد آن روزي كه بعنوان يك نويسنده شناخته شده ام ببينم و آن موقع سر بسر مينا بگذارم .

پدرم عقيده دارد من نويسنده بزرگي خواهم شد اما مادرم ميگويد "انشاالله" كه خواهي شد . آخه او فكرميكند كه نظر پدرم بخاطر علاقه پدر و فرزندي تا اين حد مثبت است .

خواهرم نوشته هاي مرا ميخواند و اغلب با كلمه "بد نيست" تشويقم ميكند . اما مشوق واقعي من برادرم است كه با زن و دو فرزندش در خانه اي با فاصله نيم ساعت پياده روي از خانه ما زندگي ميكند .

احمد با اينكه كارش زياد است و به خانواده اش هم ميرسد ، هر وقت مرا ميبيند سراغ نوشته تازه ام را ميگيرد و اگر چيزي ننوشته باشم اخم هايش را در هم ميكند . خيلي جدي ميگويد : خواهر ، بنويس ... تنبلي نكن . دفعه ديگر بايد تلافي اين دفعه را هم در آوري و دو برابر بنويسي .

اگر از يك نوشته من خيلي خوشش بيايد هديه مناسبي برايم ميخرد و خلاصه اينكه بزرگترين مشوق و حامي من در نويسندگي برادرم است .

يك داستان جالب (البته بنظر خودم ) در حال نوشتن دارم كه احمد از آن خبر ندارد . ميخواهم وقتي تمام شد نشانش بدهم و در صورتيكه پســنديد بطور آزمايشي براي چاپ به يك مجله بدهم . اگر موفق بشوم و چاپش كنند ديگر رسما نويسنده شده ام .

ديروز يك نامه از مينا رسيد . حسابي مرا مسخره كرده بود . طوري جوابم را ميداد كه انگار راستي راستي من يك دختر فلج و تنها هستم . در جملاتش تلاش ميكرد اين دختر مأيوس را به زندگي اميدوار كند . راستش اگر من واقعا در آن شرايط بودم اين نامه ها ميتوانست دل گرمم كند . حالا در جوابش باز هم نامه اي پر از يأس خواهم نوشت و وادارش ميكنم كه قبول كند قادر به نوشتن حرفهاي دل يك دختر فقير بيچاره هم هستم . مينا نوشته بود :

دوست من ،ژيلاي مهربانم

باز هم سلام ، چقدر دلم ميخواست ميتوانستم پيش تو باشم و اين سلام را از نزديك بتو عرضه كنم . شايد هم بزودي اين كار ميسر بشود ، اما حالا فقط به همين نامه ها دلخوش هستم .

ژيلا جان ... اگر چه بر نامه هاي تو سلطان غم حاكم مطلق است اما سبك نگارشت نشان ميدهد كه ميتواني خوب بنويسي . در اينصورت پس چرا تلاش نميكني مطالب شادي آفرين از زير قلمت بيرون بريزد ؟

راستي يك دوست پيدا كرده ام كه پدرش متخصص هيپنوتيزم است . وقتي بطور غير مستقيم جريان ترا برايش گفتم ، فكري كرد و گفت : چون اين شخص ناراحتي جسمي ندارد و فقط بخاطر ضربه روحي فلج شده است ، با هيپنوتيزم كاملا قابل درمان ميباشد . حتي ميشود آثار غم و اندوه را تا حد زيادي از خاطرش زدود .

خوب ... چطور است ؟ ... حالا ديدي كه دنيا فقط جاي غم نيست ؟... پس ميشود خيلي سريع معالجه ات كرد و با يك روحيه خوب بسوي زندگي پر از شادي روانه ات نمود .

از نظر مادي هم نگران نباش ، تا كاملا خوب بشوي من مبلغي اگرچه مختصر باشد برايت ميفرستم . اما خواهش ميكنم به غرورت بر نخورد چون من آنرا بعنوان قرض بتو ميدهم و بعد كه خوب شدي پس ميگيرم . خوب ... حالا دوست دارم بخندي ... بلند هم بخندي ....آنقدر شاد بخندي كه من در نامه ات صداي خنده شادت را بشنوم .

ژيلا جان ... با عرض شرمندگي فقط توانستم مبلغ دو هزار تومان بوسيله بانك برايت حواله كنم كه اميدوارم تا بحال رسيده باشد . سعي ميكنم بيشتر هم بفرستم تا تو در رفاه باشي . اما در مورد آن متخصص هيپنوتيزم بايد بگويم كه خودش هم علاقمند است بتواند خدمتي بكند . احتمالا وادارش ميكنم بعنوان گردش به شيراز بيايد و سري هم به تو بزند . در اينصورت معالجه تو حتميست .

ژيلا ... باور كن كه زندگي پر از شاديست . از حالا تصميم بگير كه خوش باشي و ديگر سايه غم را بر چهره ات نبينم .

نامه ام را خاتمه ميدهم و بيصبرانه منتظر نامه پر از نشاط تو خواهم بود .

خداحافظ قربانت مينا



خوب مسخره ام كرده ... ميخواهد با هيپنوتيزم معالجه ام كند . كم كم دارم به عقل او شك ميكنم . جالبست كه دو هزار تومان هم برايم حواله كرده . البته مسلما اين كار را نكرده است چون هم من ناراحت ميشوم و هم اينكه او چنين شوخي هاي زننده اي را نميكند . اما بهر حال بايد جوابي به او بدهم تا معني قدرت قلم را بفهمد .



()()()()()()()()()()()()()()()



احمق .... احمق .... راستي راستي احمق .... من نميدانم به اين ميناي احمق چه چيزي بهتر از اين كلمه ميتوان گفت ؟

.... حسابي عصبانيم كرده . بايد بيشتر فكر كنم و بعد تصميم بگيرم . آخه اينهم شد كار؟.... ديروز راستي راستي از طرف بانك يك حواله دو هزار توماني را كه فرستنده اش مينا بود به در خانه ما آوردند .

نميدانم چه بگويم ... همه اهل خانه از اين عمل متعجب شدند . اين دختره فكر نميكند كه كفش معمولي پاي من دو برابر اين مبلغ قيمت دارد ؟.... راستي چرا اين كار را كرده ؟... آيا قصدش توهين است ؟....

باز هم بايد فكر كنم .

راستي يك خبر جالب ... پدر مينا بوسيله يكي از دوستانش پيغام داده كه براي ديدن ما سه هفته ديگر به شيراز ميآيد . حتما اينجا كاري دارد . اگر مينا هم با او ميآمد خوشحال ميشدم و بعد هم از نزديك حسابش را ميرسيدم . اما خوب ... اين كه نميشود . چون مينا در تهران درس ميخواند و پدر و مادرش در مشهد زندگي ميكنند . آخه كار پدر مينا در مشهد است اما همگي اهل شيراز ميباشند .

بدون مينا هم سفرشان لطفي ندارد ... حالا شايد سر راهشان مينا را هم بردارند و پيش ما بيايند . اونوقت من ميدانم و مينا . ولي حالا بايد فورا يك نامه برايش بنويسم و در رل يك دختر فقير و فلج از لطف اين دوست پر محبت تشكركنم .

كار نوشتن داستانم خوب پيش ميرود وسعي ميكنم هرچه زودتر تمامش كنم و براي چاپ بفرستم .

اگر چاپ بشود از خوشحالي دو كيلو بستني خواهم خورد . آخه من بستني خيلي دوست دارم .



()()()()()()()()()()()()()()()



نامه اي از ژيلا به دستم رسيد . همه نامه يكطرف و جمله اي كه در حاشيه اش نوشته بود يكطرف .

از خواندنش حسابي تكان خوردم زيرا نوشته بود : بدجنس ... چرا ننوشته بودي پدرت به شيراز خواهد آمد ؟

اين جمله سخت پريشانم كرد . واضح است كه اگر پدر مينا به شيراز برود مشت من باز خواهد شد و ژيلا از مرگ دوستش با خبر ميگردد . آنوقت مسئله نامه ها مطرح ميشد و خلاصه معلوم نبود كار به كجا ميرسد . اما در اين ميان سلامتي ژيلا به خطر ميافتاد و من جدا نگران اين نكته بودم .

از اين كه در اين گرفتاري غرق شده بودم و با پاسخ دادن به نامه ژيلا خواسته بودم به او كمك نمايم سخت احساس پشيماني ميكردم . اگر چه قصد من كمك كردن به يك انسان نا اميد بود ولي بايد فكر آخرش را هم مينمودم .

نميدانستم عكس العمل ژيلا نسبت به اين مسئله چگونه خواهد بود اما مسلما ناراحت ميشد و اگر بوسيله پدر مينا در جريان امر قرار ميگرفت در صدد تفحص و پيدا كردن نويسنده نامه ها بر ميآمد . بديهيست بعلت فلج بودن و فقر مادي خودش نميتوانست به تهران بيايد اما وقتي پدر مينا در جريان نامه ها قرارميگرفت خيلي ساده ميتوانست به تهران بيايد و به خانه من مراجعه كند .آنوقت نميدانستم چه جوابي به او بدهم . از طرفي اين اميدواري در دلم پيدا شد كه پدر مينا وقتي وضع نابسامان ژيلا را ببيند مسلما بي تفاوت نخواهد بود و كمك هاي لازم را خواهد كرد . پس ژيلا آنطور هم كه فكر ميكردم بي كس نيست .

يك لحظه اين فكر در من پيدا شد كه چرا پدر مينا قبلا به او كمك نكرده است ، اما فهميدم سئوال بي مورديست . چون من از وضع ژيلا و اينكه چه كسي كمكش ميكند خبر نداشتم و بعيد نبود كه سفر پدر مينا به شيراز بقصد همين كمك و يا احتمالا ادامه كمك هايش باشد .

اما بالاخره من بايد چه كار ميكردم ؟ جرأت جواب دادن به نامه ژيلا را نداشتم و از طرفي فكر ميكردم بد نيست نامه اي به او بنويسم و همه چيز را صراحتا اعتراف كنم .مسلما اين خبر لطمه اي به روحيه حساسش وارد ميكرد .

نتوانستم اين كار را بكنم . نميدانستم چه بايد بنويسم ، ضمناً فكرميكردم اگر يك روز درب منزل مرا بزنند و پدر مينا به سراغم بيايد چگونه خواهم توانست عمل خود را توجيه كنم ؟

يك نكته هم كه كار را خراب ترميكرد مسئله خط من بود . نميتوانستم به بهانه لطمه ديدن دست راستم همچنان بد خط بنويسم و به حساب نوشتن با دست چپ بگذارم . پس گاهي تعجب ميكردم كه چطور انشاء نامه هاي من سوء ظن ژيلا را بر نينگيخته است ؟... پس بايد انشاء من و جمله بنديها و تكيه كلام هايم خيلي شبيه نوشته هاي مينا باشد .



()()()()()()()()()()()()()()()



با تحمل مقداري خسارت خانه ام را عوض كردم و به كسي نگفتم منزل جديدم كجاست . تقريبا دو هفته از رسيدن آخرين نامه ژيلا گذشته و من هيچ راه حل مناسبي براي اين مسئله پيدا نكرده بودم . ناچار منزلم را عوض كردم تا اگر پدر مينا و يا هر كس ديگري در اين رابطه خواست مرا پيدا كند نتواند .

نامه هاي ژيلا را نگاهداشته بودم و گاهي آنها را ميخواندم . دلم ميخواست بدانم چه بر سر اين دختر بد بخت آمده و بالاخره كارش به كجا ميرسد .

مدتي بهمين منوال گذشت . يك روز رئيس اداره مرا احضار كرد و به اطاقش رفتم .

صندلي تعارفم كرد و نشستم . آنگاه شروع به صحبت كرد و گفت : آقاي پيمان.... از آنجاييكه رشته شما ادبيات انگليسي و فارسي است از امروز مقالات رسيده را براي تأييد و چاپ ، اول نزد شما ميفرستم . اگر تشخيص داديد كه مقاله اي براي چاپ مناسب است زيرش دستور لازم را بنويسيد تا اقدام كنند . اين كار با حفظ سمت قبلي شما خواهد بود و از نظر اضافه كاري هم شما را راضي ميكنيم .

گفتم : اما تا بحال آقاي تجلي اين كار را ميكردند ؟

گفت : آقاي تجلي يكي از همكاران دانشمند و با سابق ماست كه متأسفانه بعلت زيادي سن بازنشسته شده است و از ديروز در كنار ما نيست . بنا بر اين فعلا بايد جور كار ايشان را شما بكشيد .

ضمن اعلام قبول اين مسئوليت تشكر كردم و به اطاقم برگشتم . از آن روز مقالاتي را كه ميرسيد براي اظهار نظر به من ميدادند و اغلب مجبور ميشدم مدت زيادي اضافه كار كنم و حتي برخي از آنها را براي بررسي به خانه ميبردم .

در نتيجه اين زياد شدن كار از فكر مينا و ژيلا بيشتر غافل شدم و كمي آسودگي فكري برايم ايجاد شد .



()()()()()()()()()()()()()()()



يكروز مستخدم اداره دختر خانمي را به اطاق من راهنمايي كرد و وي بعد از سلام گفت : من يك داستان نوشته ام و ميخواهم اگر مورد قبول واقع شود در مجله تان بچاپ برسانيد .

متعاقب اين حرف يك دفتر قطور روي ميز من گذاشت .

بر اساس تجربه ميدانستم كسانيكه داستان مينويسند ، خودشان از نوشته خويش بسيار لذت ميبرند و نقصي در آن نميبينند . در نتيجه توقع چاپ آنرا دارند . بديهيست يك نويسنده خبره و يا يك كارشناس بخوبي به نقاط ضعف اين نوشته ها پي ميبرد و وقتي از چاپ آن امتناع ميورزد صداي نويسنده بلند ميشود و خود را مغبون شده ميابد .

در اين گونه موارد اگر نويسنده تازه كار پارتي نداشته باشد تا مسئول مربوطه را براي چاپ تحت فشار قرار دهند ، با نارضايتي و اخم دنبال كارش ميرود . ولي اگر پارتي داشته باشد ......

بهر حال با توجه به اين مسائل از او پرسيدم : شما نويسنده هستيد ؟

گفت : ميخواهم باشم .... تازه شروع كرده ام .

طوري حرف ميزد كه گويي از كار خودش مطمئن است . نگاهي به او كردم ، بسيار زيبا بود و شخصيت ممتازش در رفتار و حرف زدنش مشخص ميگرديد .

گفتم : شما بايد اول كتابتان را به چند نفر اهل علم و ادب نشان بدهيد و اگر مورد تأييد قرار گرفت آنوقت شايد بشود كاري كرد .

گفت : البته اين كار را كرده ام و مدتي قبل ميخواستم آنرا براي شما بفرستم اما چون مجبور شدم سفري به تهران بيايم ترجيح دادم داستانم را هم با خودم بياورم .

از كجا تشريف آورديد ؟

شيراز .... من اهل شيرازم و در دانشكده ادبيات تحصيل ميكنم .

دفتر را برداشتم و صفحه اول آنرا باز كردم . با خط خوشي نام داستانش را نوشته بود و كمي پايين تر با خط ريز تري اسم نويسنده آمده بود .

يكه خوردم . بار ديگر اسم نويسنده را خواندم و بعد بي اختيار نگاهي به دختر خانم كردم . آنگاه مجددا و با ناباوري اسم نويسنده را كه نوشته بود : نويسنده "ژيلا .‌ م‌ ." ديدم .

خداي من ... اين چطور ممكن است ؟.... دختري به اين زيبايي و شيك پوشي ، در حالي كه رفاه از سر و رويش ميباريد .....چگونه ممكن است ژيلا باشد ؟

چون ديدم سكوتم طولاني شده ، ناچار براي اطمينـان خاطر با صداي متزلزلي گفتم : ببخشيد ... اسم شما ؟....

با تعجب گفت : همانطور كه ملاحظه كرديد اسم من "ژيلا . م . " است .

مدتي گيج و مبهوت او و دفتر را متناوباٌ تماشا كردم . وقتي تغيير حال مرا ديد پرسيد : چيزي شده ؟

بزحمت گفتم : نه ... و بعد با شرمندگي از تأخير ، يك صندلي براي نشستن تعارفش كردم .

نشست و منتظر جواب من شد . چون حالم دگرگون شده بود و نميتوانستم تصميم بگيرم ، خودم را مشغول ورق زدن دفترش كردم و در حاليكه هيچ چيز نميتوانستم بخوانم به اين كار تظاهر نمودم .

بالاخره بخودم مسلط شدم و فكر كردم ممكن است دو نفر با يك اسم وجود داشته باشند و لذا پرسيدم : چطور شد كه به تهران آمديد ؟

گفت : مجبور شدم ... كار مهمي پيش آمد كه ناچار شدم خودم با برادرم به تهران بيايم .

خيلي عذر ميخواهم ... ميدانم نبايد اين سئوال را بكنم . اما اگر امكان دارد .... منظورم اينستكه اگر ممكن است ....خلاصه دلم ميخواست بدانم كارتان چيست كه بخاطر آن بتهران آمديد ؟.... البته اگر خصوصي نيست .

متعجب شد ، ولي موٌدبانه گفت : نه .... مسئله مهمي نيست كه نتوانم بگويم . اما اگر بگويم خودش يك داستان پليسي هيجان انگيز ميشود كه انتها ندارد .

جالب شد . جريان چيست ؟

جريان از اين قرار است كه من مدتي با يك مرده مكاتبه ميكردم . بنظرتان جالب نيست ؟

لرزه اي بر تنم نشست و حس ميكردم اسرار مينا و ژيلا برايم در حال فاش شدن است . گفتم : چطور ...؟ با يك مرده ...؟

سايه غمي در چهره اش پيدا شد و گفت : بله ... دوستي داشتم كه بر اثر تصادف فوت كرده بود . اما تا مدتي بعد از فوتش كه من از آن بيخبر بودم با هم مكاتبه ميكرديم و نامه هايش ميرسيد .

داغ شده بودم و در عين حال خود را متعجب نشان دادم و گفتم : محال است .....؟؟

گفت : نه ... عين واقعيت است . من و دوستم قرار گذاشته بوديم براي نشان دادن قدرت قلم و نويسندگي .....

آنگاه ژيلا جريان شرط بنديشانرا با مينا شرح داد و موضوع روشن گرديد . در آخر اضافه كرد . با برادرم به خانه مينا رفتيم . معلوم شد شخصيكه آنجا زندگي ميكرده تغيير منزل داده و آدرسي هم از خود بجا نگذاشته است . اينجاست كه داستان نيمه تمام ميماند .

پرسيدم : حدس ميزنيد چرا آن شخص بجاي مينا بنامه هايتان جواب ميداد ؟

نميدانم ، ولي احتمالا فكر ميكنم وي اشتباه كرده و مرا واقعا يك دختر عليل و فقير و مستحق كمك تصور نموده است و چون ظاهرا آدم خير خواهي بوده براي كمك به من اين نامه ها را نوشته است .

جريان جالبي است كه قابل چاپ در مجله است .

در اين ميان به من ثابت شد كه ميتوانم با قدرت قلمم تصورات واهي در فكر اشخاص بوجود آورم . در نتيجه اگر دوستم زنده بود شرط را ميباخت .

حالا اگر نويسنده نامه ها را پيدا كنيد چه خواهيد كرد ؟

نميدانم .... چون او به من بدي نكرده است ، شايد تشكر كنم و پولش را پس بدهم . البته كمي از اينكه گولش زدم احساس ناراحتي ميكنم ، ولي خوب .... من تقصيري نداشتم .

خواستم بگويم شما مقابل آن شخص نشسته ايد اما صدا در گلويم گير كرد و موفق نشدم .

ژيلا پرسيد : اما شما چرا دانستن اين مطلب برايتان مهم بود ؟

بدون اينكه بتوانم جواب درستي بدهم موضوع را به كتابش كشاندم و گفتم : كتابتان را بطور امانت به من بدهيد . آنرا خواهم خواند و اگر قابل چاپ باشد ضمن عقد يك قرار داد اقدام به چاپش ميكنيم .

تشكر كرد و گفت : آدرس منزلم را هم در انتهاي كتاب نوشته ام كه اگر خواستيد با من تماس بگيريد از آن استفاده كنيد .

ميخواست برود .... به احترامش از جا بلند شدم . وقتي اين كار را كردم جلو آمد و دست داد .

يك لحظه ، موقعيكه دست ميداديم چشمم به چشمش افتاد و قلبم شديدا لرزيد . حس كردم اين لرزش از طريق نگاه به او هم منتقل شد . اما خودش را كنترل كرد و با لبخندي موٌدبانه خداحافظي كرد و رفت .

كتابش را در دست داشتم ، ولي فكرم كاملا متوجه او شده بود . بعد از چند دقيقه آنرا ورق زدم و سرسري نگاهي به محتوياتش انداختم . در چند جا قسمتهايي از آنرا خواندم .جالب بود . در يك نقطه موضوع آنقدر مهيج ميشد كه نميتوانستم خواندن را قطع كنم ، ولي ديدم حيف است چنين كتابي را به اين شكل مطالعه نمايم . پس تصميم گرفتم بعد از خاتمه كار آنرا به خانه ببرم و از ابتدا شروع به خواندن كنم .

همين كار را هم كردم و تا آخر شب نصف كتاب را تمام نمودم . موضوع داستان بسيار جالب بود و ژيلا هم واقعا قدرت قلم خوبي داشت . نوشته هايش كاملا خواننده را مجذوب ميكرد و كاملا ميشـد حدس زد كه آتيه درخشاني در فن نويسندگي دارد .

آن شب با فكر ژيلا و كتابش خوابيدم و روز بعد توانستم آنرا تمام كنم . از لطافت و زيبايي داستان لذت بردم .بنظر من نتنها اين كتاب قابل چاپ بود ،بلكه مسلما سرو صداي زيادي هم برپا ميكرد .

چند روز بعد كه طي آن كتاب ژيلا را چند بار خوانده بودم موضوع چاپش را با رئيس اداره در ميان گذاشتم و او گفت : هر طور صلاح ميدانيد اقدام كنيد .

بعد اضافه كرد : در دانشگاه شيراز سميناري تشكيل ميشود كه من به آن دعوت دارم . بنا به عللي ترجيح ميدهم از طرف اداره شما بجاي من در آن شركت كنيد . در نتيجه آنجا ميتوانيد قرار داد لازم را با نويسنده ببنديد .

با خوشحالي قبول كردم و روز بعد با هواپيما عازم شيراز شدم .



()()()()()()()()()()()()()()()



مدتي از مينا بيخبر بودم ، تا اينكه پدرش به شيراز آمد . تنها بود . وقتي سراغ مينا را از او گرفتم اشك در چشمش حلقه زد و گفت : متأسفانه .... مينا شديدا مريض است .

در خانه ما بوديم و پدر و مادرم هم حضور داشتند . پدرم با نگراني پرسيد : علي ... چيزي شده ؟....

پدرمينا در حاليكه اشك و بغض مجالش نميداد سرش را به علامت پاسخ مثبت تكان داد و به دستهايش خيره شد .

مادرم با ناراحتي گفت : خداي من ....؟؟؟

من با هيجان پرسيدم : چي شده ؟؟؟....

پدر مينا همانطور كه سرش پايين بود و با انگشتر خودش بازي ميكرد گفت : مينا مرده ...

باورم نميشد . گريه كردم . مادرم هم گريه كرد . پدرم پرسيد : كي ... چطور ؟....

تصادف كر د . حدود سه ماه پيش ... شايد هم بيشتر ....

در ميان گريه گفتم : اما من تا سه هفته قبل از او نامه داشتم .

موضوع جالب شده بود و همه در ميان ناراحتي و اشك مسئله را با تعجب بررسي ميكرديم .

نامه هاي مينا را آوردم و خيلي سريع مشخص شد كه كس ديگري آنها را نوشته است .



()()()()()()()()()()()()()()()



مدتي بعد با احمد برادرم كه براي انجام كاري عازم تهران بود همســفر شدم تا هم به خانه مينا بروم و نويسنده نامه ها را پيدا نمايم ، و هم در مورد چاپ كتابم بيكي از مجلات معتبر رجوع كنم .

در تهران با احمد به خانه مينا رفتيم . مستأجري كه آنجا بود خبري از نامه ها و نويسنده آنها نداشت و ميگفت : من فقط سه روز است كه به اين خانه آمده ام . بسراغ صاحبخانه رفتيم اما معلوم شد براي يكسال به خارج از كشور سفر كرده است .

در نتيجه نتوانستم نويسنده نامه ها را ببينم و از منظورش با خبر شوم .

روز بعد وقتي احمد بدنبال كارهايش ميرفت منهم كتابم را به دفتر مجله مورد نظرم بردم . در قسمت اطلاعات مرا بوسيله يك مستخدم به اطاق آقايي كه مسئول اين كار بود راهنمايي كردند .

اول فكر ميكردم با يك مرد نسبتا مسن و چاق كه سري كاملا بي مو دارد روبرو خواهم شد . اما وقتي ديدم جواني شيك پوش و مودب آنجا نشسته تعجب كردم . برخوردش با من خيلي خوب بود و طي صحبت هايمان جريان مينا را هم گفتم . برايش جالب بود . بعد هم كتابم را گرفت تا بخواند . گفت در صورت جالب بودن با من قرار دادي جهت چاپ آن خواهند بست .

مرد خوبي بنظر ميرسيد . حس ميكردم كمي مشوش است ، اما نگاههايش تا عمق وجود آدم نفوذ ميكرد . انگار با نگاه ميتوانست فكر انسان را بخواند .

آدرسم را هم در آخر كتاب نوشته بودم تا اگر خواست تماس بگيرد ، بتواند . و حالا منتظر خبري از او هستم .



()()()()()()()()()()()()()()()



تا شيراز فقط پنجاه دقيقه در راه بوديم . جالب است كه تشريفات سوار شدن و پياده شدن بيش از اين طول ميكشد . وقتي از فرودگاه خارج شدم هيجان خاصي داشتم . من قبلا هم به شيراز آمده بودم ، اما اين بار وضع فرق ميكرد . چرا پرده پوشي كنم .... حقيقت اينست كه از فكر ديدار مجدد ژيلا به هيجان آمده بودم . فكر ميكردم من به اين دختر كه با تصورات اشتباهي مدتي در باره اش فكر كرده بودم علاقمند شده ام .

يك تاكسي مخصوص فرودگاه را گرفتم . ميخواست مسافر ديگري نيز سواركند ، اما اجازه ندادم و آدرس هتل كورش را به او گفتم . حركت كرد و در حاليكه ميدان فرودگاه را پشت سر مينهاد من در فكر فرو رفتم .

با خود فكر ميكردم چطور شد كه من به ژيلا علاقمند شدم ؟ البته مدت نسبتا درازي بود كه با نامه نگاري ،شب و روزم رادر فكر او ميگذرانيدم ، اما وقتي وي را ديدم زمين تا به آسمان با ژيلاي تصورات من تفاوت داشت .

ژيلا واقعا زيبا بود . در عين زيبايي ، شخصيت محكمي داشت و ميدانست چه بايد بكند .

خوب حرف ميزد و مخاطب را به سادگي تحت تأثير قرار ميداد . از همه مهمتر .... چشم هاي سياهش بود كه با برق خاص خودش دل را ميلرزاند .

در چشمش خنده و شادي موج ميزد ، اما وقار خاصي در حركات و صحبتش بود كه مخاطب او را وادار به احترام مينمود .

همه اين ها كه از فكرم ميگذشت حرف بود . اگر چه حقيقت داشت ، ولي خودم خوب ميدانستم كه شديدا به ژيلا علاقمند شده ام . نميتوانستم بفهمم جالب بودن كتاب ژيلا باعث تشديد علاقه من به او شده بود و يا علاقه من كتابش را جالب توجه نشان ميداد .

ناگهان متوجه شدم به خيابان زند رسيده ايم . چنان غرق در تفكر بودم كه طول راه را حس نكردم . دقايقي بعد از خيابان زند هم رد شده بوديم و تاكسي جلوي هتل كورش توقف نمود .

پولش را پرداختم و پياده شدم .قبلا در هتل جا رزرو كرده بودم و لذا به سادگي به اطاقم راهنمايي شدم و قبل از هر كار به دوش گرفتن پرداختم .

سمينار در دانشكده ادبيات و علوم دانشگاه شيراز كه جنب حافظيه بود بر گزار ميشد و تاريخ شروع آن روز بعد بود . بنا بر اين من تمام روز را وقت داشتم كه برنامه اي براي خودم تنظيم كنم .

تصميم گرفتم نهار را در رستوران هتل صرف كنم و بعد از يك استراحت كوتاه سري به خيابان هاي اصلي شهر بزنم و نزديك غروب به خانه ژيلا بروم .

همين كار را كردم و عصر در حاليكه كتاب او در دستم بود با يك تاكسي به خيابان باغ اناري رفتم . ساختمان فرستنده تلويزيون شيراز در انتها و بالاترين نقطه اين خيابان بود . طبق آدرسي كه داشتم ، نرسيده به انتهاي خيابان پياده شدم و به دنبال يافتن خانه ژيلا پلاك ها را خواندم . بسادگي به درب مورد نظر رسيدم . ساختمان ويلايي و بزرگ بود . زنگ زدم . بيتاب از اينكه تا لحظاتي ديگر ژيلا را ميبينم منتظر شدم . لحظاتي گذشت و بعد بجاي اينكه از اف اف صدايي بگوش برسد ، درب حياط گشوده شد و زن نسبتا مسني كه معلوم بود مستخدم است با نگاهي متفحص مرا نگريست .

پرسيدم : منزل آقاي م . ؟

بله ، اما منزل نيستند .

ژيلا خانم تشريف دارند ؟

نخير .... همه به مسافرت رفته اند .

يكه خوردم و نا اميدانه پرسيدم : كجا رفته اند ؟

واضح بود كه نبايد اين سئوال را ميكردم و لذا به دنبال حرفم افزودم : كي از مسافرت بر ميگردند ؟

با سوء ظن مرا نگاه ميكرد و گفت : نميدانم .

حسابي سر خورده بودم . كمي مكث كردم . سپس كارت هتل را كه قبلا از مسئول آن گرفته بودم و شماره تلفن هتل هم روي آن بود از جيبم در آوردم . پس از نوشتن نامم آنرا به او دادم و گفتم : من در هتل كورش هستم . اگر آمدند بگوييد با اين شماره ها تماس بگيرند .

كارت را گرفت و گفت : چشم ، ميگويم .

خدا حافظي كردم و از آنجا دور شدم . خيابان خلوت بود و منهم بيكار ، قدم زنان از شيب تند خيابان بسمت ساختمان فرستنده تلويزيون بالا رفتم .

يك ساندويچ فروشي مشهور در آنجا بود . با اينكه سير بودم براي وقت گذراني داخل شدم و يك ساندويچ با نوشابه خوردم .

آنگاه باز بسمت انتهاي خيابان حركت كردم . وقتي جلوي فرستنده تلويزيون رسيدم ، در يك نقطه مناسب ايستادم و به تماشا پرداختم . از آنجا قسمت اعظم شيراز ديده ميشد .

در تمام اين مدت دلم از نبودن ژيلا گرفته بود و به او فكر ميكردم . با بي هدفي سري به نمايندگي مجله واقع در خيابان زند زدم و پس از ساعتي بدون صرف شام به هتل برگشتم و خوابيدم .



()()()()()()()(()()()()()()()



هواپيما روي باند فرود گاه نشست . لرزش شديد ناشي از تماس چرخ ها با زمين همه چيز را لرزاند و دقايقي بعد همه در حال ترك هواپيما بوديم .

احمد به استقبال ما آمده بود و در سالن فرودگاه يكديگر را ديديم . پدرم بارها را تحويل گرفت و با كمك احمد همه را به اتومبيل منتقل كرديم . احمد پرسيد : خوب .... خوش گذشت ؟

پدرم گفت : بله ... جاي شما خالي . اما علي و خانواده اش واقعا كم بود مينا را حس ميكنند . با اينكه مدتي گذشته اما هنوز هم كسل هستند .

من گفتم : سعيد هم خيلي حال ترا پرسيد . ميگفت ممكن است براي تابستان سري به شيراز بزند و ترا هم ببيند .

حتماٌ او هم از بابت در گذشت خواهرش خيلي ناراحت بود ؟

مسلم است ... اما خوب ... سعي ميكرد نشان ندهد .

بسمت خانه ميرفتيم و من از اينكه به شيراز باز گشته بودم احساس خوشحالي ميكردم . چند روز بود كه در مشهد ميهمان خانواده مينا بوديم . اگر چه خيلي محبت ميكردند اما هر بار با ديدن من خاطره مينا در ذهنشان زنده ميشد و افسردگي به ايشان غلبه ميكرد .

آخه باعث آشنايي خانواده هاي ما دوستي من و مينا از دوران كودكي بود . من و مينا در يك كودكستان بوديم و در يك جشن كه والدين ما هم دعوت داشتند مادرم با مادر مينا آشنا شد و بدنبال آن رفت و آمد خانوادگي ما شروع گرديد .

مينا فقط يك برادر داشت كه از او سه سال بزرگتر بود . سعيد حالا تازه ليسانس خود را گرفته بود و بدنبال يك كار مناسب ميگشت .

از دسـت دادن خواهرش شديدا به او لطمه زده بود . با اين تفاوت سني كم ، آنها مدتها همبازي و همفكر خوب براي هم بودند و از همه بد تر اينك سعيد خواهر ديگري نداشت .

به خانه رسيديم و من خوشحال وارد شدم . مستخدم پير ما خديجه خانم در را باز كرد و خوش آمد گفت .

همگي داخل شديم و در هال روي راحتي ها نشستيم وخديجه چاي آورد . صحبت ها شروع شد و همه سعي ميكرديم حرفي از مينا زده نشود .

ژاله ، خواهرم ميگفت : بابا جان ، يك سفر هم بايد به اروميه برويم . آب هاي معدني آنجا خيلي براي شما نافع است .

پدرم در حاليكه چاي ميخورد گفت : انشاالله ... قسمت باشد ميرويم .

مادرم به خاله ام تلفن كرد و از حال او پرسيد و بعد هر كسي به كاري و صحبتي مشغول گرديد .

وقتي برادرم ميخواست برود مادرم نگذاشت و كمي بعد همه سر ميز شام نشسته بوديم .

در اين موقع خديجه خانم يك كارت هتل كورش را بمن داد و گفت : چند روز پيش آقايي به اينجا آمدند و سراغ شما را گرفتند . وقتي گفتم نيستند ، اين كارت را دادند و گفتند با اين شماره ها تماس بگيريد .

روي كارت را خواندم ديدم نوشته پيمان . ن .

اسمش را نوشته بود . با هيجان متوجه شدم اين همان كسيست كه در اداره مجله كتابم را براي خواندن و احيانا چاپ كردن گرفته بود . شام را رها كردم و بسوي تلفن دويدم .

تند تند شماره را گرفتم . شخصي گوشي را برداشت و من اطاق 214 را خواستم . گفت : گوشي ...

آنگاه سكوت بر قرار شد . پس از مدتي باز همان شــخص گفت : متأســفانه ايشان رفته اند . نيمساعت پيش هتل را بقصد فرود گاه ترك كردند .

گفتم : نميدانيد هواپيماي ايشان چه ساعتي پرواز ميكند ؟

گفت : متأسفانه خير ، اما ميتوانيد از فرودگاه سئوال كنيد .

گوشي تلفن را گذاشتم . همه متوجه من بودند . برادرم پيشم آمد و گفت : چي شده ؟

جريان را برايش گفتم و بعد شرح دادم كه اين شخص يا كتابم را آورده كه اين كار را بوسيله پست هم ميتوانست بكند و يا ميخواست براي چاپش با من قرار داد ببندد .

احمد در حاليكه گوشي را بر ميداشت گفت :صبر كن ... من الان ترتيب كار را ميدهم . بعد اطلاعات فرودگاه را گرفت و راجع به ساعت اولين پرواز به تهران سئوال كرد .



()()()()()()()()()()()()()()()



نتوانستم ژيلا را ببينم . سمينار برگزار شده بود و من ناچار به ترك شيراز بودم . روز آخر باز به منزل آنها رفتم اما هرچه زنگ زدم كسي در را باز نكرد . حتما مستخدمه براي خريد و يا كار ديگري از خانه خارج شده بود .

به هتل باز گشتم و بالاخره كيفم را برداشتم و آنجا را بمقصد فرودگاه ترك كردم .

در فرودگاه پس از كمي معطلي كيفم را باز ديد كردند و وارد سالن مخصوص سوار شدن به هواپيما شدم .

هنوز در حدود يكساعت بوقت پرواز باقي بود . روي يك صندلي نشستم و براي چندمين بار شروع به خواندن قسمت هايي از كتاب ژيلا نمودم .

وقت بسرعت ميگذشت و كم كم سالن پر از مسافريني شد كه در اين سفر با ما به تهران ميرفتند .

بلند گو گاهگاه رسيدن پرواز يا برخاستن آنها را اعلام ميكرد . يكربع به پرواز ما مانده بود كه ناگهان شنيدم كه بلند گو نام مرا صدا ميكند و از من ميخواهد به اطلاعات رجوع كنم .

متحير از اين موضوع بسمت درب براه افتادم و در آنجا به پليسي كه مانع خروجم شده بود جريان را گفتم . بلند گو مجددا نام مرا صدا كرد و پليس بعد از ديدن كارت شناسائيم اجازه بازگشت با سالن اصلي و رجوع به اطلاعات را بمن داد و خودش تا درب ورود به آن قسمت همراهيم كرد.

بسمت ميز اطلاعات رفتم كه ناگهان صداي شادي بمن سلام نمود .

بله .... ژيلا بود . مشوش از نزديك شدن پرواز بودم اما با ديدن ژيلا همه چيز فراموشم شد . سلام كردم و دست داديم . مرد جواني در كنارش بود كه او هم سلام كر د و ژيلا برادرش احمد را معرفي نمود .

دست داديم و احمد گفت : بموقع رسيديم . اگر پروازتان به تأخير بيفتد اشكالي دارد ؟

گفتم : نه .... اما ...

ژيلا حرفم را قطع كرد و گفت : ما در سفر بوديم كه شـما آمديد . اگر اشكالي ندارد فردا يا پس فردا برويد .

گفتم : راستش اينكه براي عقد قرارداد چاپ كتابتان آمده بودم . مسلما اين كار در اين چند لحظه امكان پذير نيست . پس ناچارم برگشتم را به عقب بيندازم .

احمد گفت : اينجا همه با من آشنا هستند . شما بليط تانرا بمن بدهيد من ترتيب كارها ميدهم .

بليط را به او دادم و وي سريعا از ما دور شد .

ژيلا خيلي خوشحال بنظر ميرسيد . مثل اينكه خبر چاپ كتابش خوشحاليش را بيشتر كرده بود . منهم خوشحال بودم چون بالاخره ژيلا را ديده بودم و حالا در كنارم بود .

پرسيد : كتابم را خوانديد ؟

گفتم : بله .... و چند بار هم خواندم . واقعا جالب بود .

لبخندي كه زيبائيش را دو چندان ميكرد بر لبانش ظاهر شد و با خوشــحالي گفت : راستي ؟ .... باور كنم ؟...

بله .... حقيقتا عالي نوشته بوديد . من به شما تبريك ميگويم . مطمئنم كه آتيه درخشاني در پيش داريد .

ذوق زده شده بود و تشكر ميكرد اما احساس ميكردم دوست دارد بيشتر راجع به كتابش با او صحبت كنم .

منهم شروع كردم و شرح مفصلي از زيبايي هاي آنچه او نوشته بود بيان نمودم . حرفم از دلم برميخاست و دروغ نميگفتم . اما صد در صد ميدانستم كه علاقه من به ژيلا اين آنچنان را آنچنان تر كرده بود .

ژيلا چشم از من بر نميداشت و مثل اشخاص سحر شده مرا مينگريست و به حرف هايم گوش ميكرد. منهم در آتش نگاههايش ميسوختم و گرم از حرارت آن به حرف هايم ادامه ميدادم و بالاخره صداي احمد كه ميگفت " كار تمام شد " ما را از دنياي خودمان بيرون كشيد .

احمد گفت : تاريخ پروازتان را براي پس فردا شب گذاشتم ولي بهر حال اگر خواستيد باز هم قابل تغيير است . حالا بفرماييد برويم .

بقدري در وجود ژيلا غرق شده بودم كه گذشت زمان را حس نميكردم . باتفاق از فرودگاه خارج شديم و سوار ماشين احمد گشتيم .

من به اصرار آنها جلو و پهلوي احمد نشستم و ژيلا در صندلي عقب جا گرفت . ماشين حركت كرد و من در حاليكه يك پهلو نشسته بودم و با ژيلا حرف ميزدم ، چراغ هاي فرودگاه را ميديدم كه از ما دور ميشوند . وقتي ماشين در اولين پيچ بسمت شيراز تغيير مسير داد ديگر چراغها ديده نميشدند . از اينجا ببعد جاده تقريبا مستقيم بود و يكراست به خيابان كريم خان زند ميرسيديم .

احمد ميگفت : در تهران شانس ياريم نكرد خدمت برسم و كم مانده بود اينجا هم فرصت از دست برود .

گفتم : من براي شركت در يك سمينار به اينجا آمده بودم ولي علاوه بر آن تنها دلخوشيم در اين سفر ديدار شما ( در اينجا زير چشمي به ژيلا نگاه كردم و او هم متوجه شد ) و بستن قرار داد چاپ اين كتاب بود كه خوشبختانه در آخرين لحظات ميسر گرديد . ژيلا سرخ شد و چيزي نگفت اما احمد گفت : بهر حال اگر خديجه خانم كمي بيشتر در دادن كارت شما تأخير ميكرد نميتوانستيم حالا شما را پيش خودمان داشته باشيم .

فهميدم خديجه خانم همان مستخدمه آنهاست .

()()()()()()()()()()()()()()()

وقتي آقاي پيمان را در فرودگاه پيدا كرديم ، چيزي به پرواز نمانده بود . خوشبختانه زرنگي احمد باعث شد موقع برسيم و او را باز گردانيم . وقتي احمد براي درست كردن تاريخ بليط مراجعت او رفته بود من و او تنها شديم و در آن موقع با صدايي گرم و گيرا از كتاب من تعريف كرد . راستش را بخواهيد حرف هايش را نميفهميدم ، اما متوجه شدم كه كتاب مرا قابل چاپ تشخيص داده و براي عقد قرار داد آمده است . من در آن موقع فقط با او بودن را حس ميكردم و دلم ميخواست تا ابد حرف بزند و منهم گوش كنم .

وقتي سوار ماشين شديم و به شهر بر ميگشتيم حرف هاي زيادي زد اما در يك جمله اش شنيدم كه ميگفت : تنها دلخوشيم در اين سفر ديدار شما و بستن قرار داد چاپ اين كتاب بود .

در اين موقع او بمن نگاه ميكرد .

داغ شدم و سرم را پايين انداختم .

راستي مثل اينكه من ..... نه .... هيچي ....

وقتي به شهر رسيديم تشكر كرد و گفت : چون امشب دير وقت است لطفا مرا به هتل برسانيد ، فردا براي بستن قرار داد خدمت ميرسم .

بند دلم پاره شد . دلم نميخواست به هتل برود . اما قبل از اينكه حرف ديگري بزند احمد گفت :غير ممكن است . در منزل ما هم يك لقمه غذا و يك جا براي خوابيدن پيدا ميشود .

پيمان گفت : نه ... اينكه خيلي زحمت ميشود . من مطمئنم هنوز اطاق من در هتل خاليست . پس اجازه بدهيد آنجا باشم .

احمد گفت : شما به منزل ما بياييد . اگر بد گذشت فردا هر طور خواستيد عمل ميكنيم .

خوشحال شدم و احمد عليرغم حرف هاي پيمان ماشين را به در خانه ما برد و پياده شديم . خديجه خانم در را باز كرد و پس از ورود به هال ، پدر و مادرم از آقاي پيمان استقبال كردند .

چاي آمد و همگي به نوشيدن و گفتگو نشستيم . پيمان از كتابم تعريف ميكرد و به پدرم ميگفت : اگر ژيلا خانم بهمين منوال جلو برود يقينا نويسنده مشهوري خواهد شد .

پدرم پاسخ مناسبي داد و ضمن صرف ميوه بازار صحبت كاملا گرم شده بود . آقاي پيمان ميان حرف هايش به من گفت : ژيلا خانم ... كتاب شما را بصورت داستان دنباله دار در مجله چاپ ميكنيم و فعلا براي همين كار قرار داد خواهيم بست . بعدا ميتوانيم آنرا بصورت كتاب منتشركنيم و حساب آن جدا خواهد بود . شما براي چاپ كتابتان در مجله چه مبلغي پيشنهاد ميكنيد ؟

من صادقانه گفتم : اين اولين كار منست كه چاپ ميشود و هيچ تجربه اي در مسائل مربوط به آن ندارم . بيشتر چاپ شدن آن مورد نظر من است .

احمد دخالت كرد و گفت : شما خودتان هر طور صلاح ميدانيد عمل كنيد . خوشبختانه وضع طوريست كه مسائل مادي مورد نظر نميباشد .

باز من ضمن تأييد حرف هاي احمد اختيار عقد قرار داد را به او دادم و بالاخره بعد از ساعتي پدرم كه احساس خستگي ميكرد پيشنهاد نمود آقاي پيمان را به اطاق خوابش راهنمايي كنيم .

احمد اين كار را كرد و من كه از خوشحالي در پوست نميگنجيدم به برادرم پيشنهاد كردم برود و زن و بچه هايش را هم به آنجا بياورد تا دور هم باشيم . مادرم هم گفته مرا تأييد كرد و گفت : دلم براي بچه ها تنگ شده ... حالا كه ميهمان داريم برو آنها را هم بياور .

احمد قبول كرد و رفت . دقايقي بعد آنها آمدند و باصطلاح جمعمان جمع شد .

كم كم همه براي خواب آماده شدند و منهم به اطاق خودم رفتم .

نفهميدم كي خوابم برد ، اما اين را ميدانم تا موقعيكه بيداربودم فقط به آقاي پيمان و كتابم فكر كردم . صبح روز بعد خديجه خانم مرا صدا كرد تا از خواب بيدار شدم . دست و صورتم را شستم و سر و وضعم را مرتب كردم . توي راهرو كه ميرفتم احمد را ديدم . احمد خنديد . گفت : سلام .... خانم نويسنده چطوري ؟

گفتم : عالي ... باور كن خيلي خوشحالم . راستي سلام ... تو چطوري ؟

به به به .... خانم نويسنده را ببين كه جملاتش را پس و پيش ميگويد .

احمد سر به سرم نگذار ... جدا از اينكه كتابم چاپ ميشود خيلي خوشحالم .

يادت هست هي بهت ميگفتم چيز بنويس ... ؟ حالا بالاخره موفق شدي .

آره ... راستي راستي تو و تشويق هايت مرا نويسنده كرديد . اما داداش ... مثل اينكه خدا اين آقاي پيمان را از آسمان فرستاد تا بكمك او كتابم چاپ شود .

در اين كه از آسمان آمده شكي نيست . خودم بليط هواپيماي دو سره اش را ديدم و تاريخ برگشتنش را درست كردم .

شوخي نكن ... ميدوني ... باورم نميشود كه كتابم چاپ خواهد شد . جاي مينا خالي كه ببيند . سعيد ميگفت اگر چاپ شد بما هم خبر بده .

باتفاق به هال رفتيم . پدر و مادرم هم آنجا بودند و لحظاتي بعد آقاي پيمان هم آمد و بعد از سلام و حرف هاي مقدماتي ، فرم قرار داد را كه براي امضاء آماده شده بود جلوي من گذاشت .

معلوم شد ديشب قبل از خواب آماده كرده و حالا بايد فقط امضاء ميكردم .

تقريبا و سريعا آنرا خواندم و امضا نمودم . مبلغش اگر چه قابل ملاحظه بود اما براي من اهميتي نداشت .

همانطور كه اشاره كرده بودم مهم چاپ شدن كتابم بود و بس و اين مطلب را صراحتا باز گو كرده بودم .

بدنبال اين كار مسير صحبت عوض شد و به مسافرت ما و خانواده مينا پرداختيم . براي آقاي پيمان توضيح دادم كه علي اسم پدر مينا و سعيد برادرش است كه با مادرشان فعلا در مشهد زندگي ميكنند .

آقاي پيمان از سن و سال سعيد پرسيد . برايش گفتم و بعد صحبت هاي ديگر به ميان آمد .



()()()()()()()()()()()()()()()



شب را با خيال ژيلا بسر بردم . از اينكه او در چند متري من و در يكي از اطاق هاي همين خانه خوابيده لذت ميبردم . حس ميكردم او هم به من توجه دارد . اگر چه رفتــار متين و پسنديده اي داشت اما نگاه هاي هر كس ميزان محبت او را بيان ميكند و من در چشم هاي سياه او سايه عشق را ديدم .

قبل از خواب قرار داد چاپ كتابش را تنظيم كردم و سپس چشمهايم را بر هم گذاشتم و در حاليكه تصوير ژيلا را در ذهن داشتم خوابيدم .

صبح وقتي از خواب بلند شدم ، پس از دوش گرفتن لباس پوشيدم تا براي صرف صبحانه به هال بروم . قبلا احمد آقا گفته بود كه هر وقت بيدار شدم ميتوانم نزد آنها كه در هال صبحانه ميخورند بروم .درب اطاق را كه گشودم تا خارج شوم صداي صحبتي متوقفم كرد .

صداي ژيلا بود كه ميگفت از چاپ كتابش خيلي خوشحال است و بايد خبرش را به سعيد بدهد . مخاطبش احمد آقا بود .

من فورا به داخل اطاق برگشتم و درب را بستم .

سعيد كي بود ؟.... چه ارتباطي با ژيلا داشت ؟....

روي يك صندلي نشستم و به فكر پرداختم . سعيد كي بود ؟ .... همين يك اسم مرا كلافه كرده بود . آيا ژيلا را دوست داشت ؟....مسلما خيلي پيش از اينكه ژيلا مرا بشناسد او را ميشناخت والا اينطور راحت از او صحبت نميكرد .

راستي من چقدر احمق بودم . از صحبتهاي ژيلا كاملا مشخص بود كه توجهش به من فقط به خاطر چاپ كتابش ميباشد نه چيز ديگر .

چرا من چنين اشتباهي كردم؟ زندگي كاملا مرفه ژيلا با زندگي معمولي من كه حتي يك خانه هم از خود نداشتم زمين تا آسمان تفاوت داشت . چرا من بايد دل باو ببندم ؟

مسلما سعيد كه با آنها آشناست امكانات زندگي بهتري دارد كه متناسب با رفاه خانواده ژيلاست . شايد بغير از سعيد ديگران هم باشند .... ژيلا كه بچه نيست ... او دختري زيبا و تحصيل كرده و ثروتمند است . پس بسادگي ميتواند خواستگاران فراوان داشته باشد .

انگار آب سردي روي سرم ريخته بودند . تصميم گرفتم حـد خود را رعايت كنــم و پس از امضاء قرار داد بســـرعت از آنها دور شوم .

بليط هواپيما را كه در جيبم و لابلاي نامه هاي ژيلا بود بيرون كشيدم و تاريخش را مجددا نگاه كردم . همانطور كه احمد گفته بود فردا شب ميتوانستم شيراز را ترك كنم . اما اين مهم نبود . چون خود احمد ميتوانست تاريخ آنرا عوض كند و همين امروز به تهران باز گردم .

بليط را مجددا در جيبم گذاشتم و قرار داد را برداشتم و بقصد صرف صبحانه از اطاق خارج شدم . همه در هال جمع بودند و پس از سلام و تعارف منهم به جمع آنان پيوستم . ژيلا همچنان از زيبايي ميدرخشيد اما من ديگر آن پيمان قبلي نبودم . از يكطرف نام سعيد تكانم داده بود و از طرف ديگر هرچه به او و زندگيش نگاه ميكردم تفاوت بيشتري را بين محيطش وزندگي خودم ميافتم .

قرار داد جلويش گذاشتم . سريعا خواند و امضاء كرد . بعد هم در حرف هايش تأكيد كرد كه چاپ شدن كتابش مورد نظر بوده ، نه مبلغ حاصل از آن .

صحبت عوض شد و از مسافرت اخيرشان به مشهد و افراد خانواده مينا حرف بميان آمد .فهميدم سعيد برادر ميناست

و دوسه سالي از ژيلا بزرگتر است . فعلا هم دانشگاه را تمام كرده و دنبال كار مناسبي ميگردد . از طرفي تنها فرزند خانواده ميباشد و كاملا مورد توجه است .

مدتي بعد از احمد خواهش كردم تاريخ پرواز را براي امروز عوض كند و عذر آوردم كه با داشتن كار زياد و نيز با امضاء شدن قرار داد چاپ كتاب نميتوانم بيشتر در شيراز بمانم .

نگاه ژيلا را روي خودم احساس ميكردم ، اما جر‌أت نگريستن به او را نداشتم . نفهميدم احمد چه گفت و ديگران چقدر اصرار در ماندنم كردند و نيز من چه جوابي دادم ، فقط متوجه شدم كه آخر سر احمد به سراغ تلفن رفت و با يكي از دوستانش در فرودگاه تماس گرفت و بعد به من گفت : درست شد . البته ما خيلي مايل بوديم بيشتر شما را ببينيم ، اما چون خودتان اصرار كرديد ناچار ساعت پرواز را براي نه صبح امروز تغييردادم . خودم هم با شما به فرودگاه ميآيم كه براي تغيير ساعت و تاريخ بليط اشكالي پيش نيايد .

تشكر كردم و چون وقت زيادي باقي نمانده بود در كيفم را گشودم و مبلغ قرار داد را كه قبلا آماده كرده بودم جلوي ژيلا گذاشتم . با اشاره به پول ها گفتم : اين مربوط به قرار داد چاپ كتاب شماست . اميدوارم براي نوشته هاي ديگرتان بتوانيم مبلغ بيشتري بپردازيم . ضمنا از محبت و پذيرايي شما بينهايت سپاسگزارم و اميدوارم بتوانم جبران كنم .

به پول دست نزد . نگاهم كرد و در يك لحظه كه چشمم به چشمش افتاد نم اشك را در آنها ديدم .

آهسته گفت : متشكرم

بعد بلند شد و گفت : ميروم تا آماده شوم .

نميدانستم چه احساسي دارد ؟ ...آيا اين اشك خوشحالي ناشي از چاپ كتابش بود ؟ ... آيا من ناراحتش كرده بودم ؟

بهر حال خودم هم حال خوشي نداشتم و حس ميكردم از خودم بدم ميآيد .

اما چــرا ؟...

()()()()()()()()()()()()()()()



پيمان رفت . من و احمد او را بدرقه كرديم . از صبح امروز رفتارش عوض شده بود . اگرچه حفظ ظاهر را ميكرد اما نگاهش از من ميگريخت . چرا ....؟ من كه كاري نكرده بودم .

وقتي براي زودتر رفتن اصرار ميكرد ، كوه غم ها روي دلم فشــار ميآوردند . چرا او متوجه اين غم نميشد ؟

چرا نميخواست خواهش در نرفتنش را در چشم هاي من ببيند ؟

وقتي پول را جلوي من گذاشت حرصم گرفت . من كه پول را نميخواستم .... من او.....

در نگاهش عشق و محبت را ديده بودم ، اما نميدانم چطور شد كه ناگهان رفتارش عوض شده بود .

در فرودگاه خيلي از من و برادرم تشكر نمود . اما بغير از لحظه آخر اصلا نگاهي بمن نكرد . در اين آخرين نگاه تمام تنم لرزيد .حس كردم او هم تكان خورد . چشم هايش نميتوانستند عشقش را پنهان كنند ،اما هرچه بود بالاخره رفت .

به خانه باز گشتيم .نميدانم در طول راه احمد به من چه گفت و من چه جوابي به او دادم ولي وقتي به خانه رسيديم به اطاقم رفتم و بشدت گريستم . اما چرا؟.... چرا بايد گريه كنم ... ؟ من كه پيمان را نميشناختم . شايد كس ديگري را دوست داشت ... نميدانم ... ولي بهر حال دلم گرفته بود .

مدتي بعد ، پس از مرتب كردن سر و وضعم نزد پدر و مادرم كه هنوز در هال نشسته بودند باز گشتم . احمد آماده ميشدتا با تأخير سر كارش برود . پدرم هم ميخواست از خانه خارج شود . با ژاله و مادرم به صحبت نشستيم و در همين موقع خديجه خانم يك كاغذ را آورد و گفت : ژيلا خانم .... اين توي اطاق آقاي پيمان روي زمين افتاده بود . بنظرم مال ايشان است .

كاغذ را گرفتم و نگاه كردم . ناگهان در سرم جرقه باران شد و چشمم سياهي رفت و بعد همه جا تاريك گرديد .



()()()()()()()()()()()()()()()()



اولين قسمت داستان ژيلا را در مجله چاپ كرديم . من يك شماره از مجله را به آدرس ژيلا پست كردم . ژيلا هميشه در فكر من بود و آخرين نگاهي كه در فرودگاه بهم كرديم و بر اثر آن هر دو لرزيديم فراموشم نميشد . من ژيلا را واقعا دوست داشتـم و احتمال ميــدادم كه او هم مرا دوســت بدارد ، اما تفــاوت ســطح زندگــي ما دو نفــر زياد بود و از طرفـــي سعيد ....

سعي ميكردم كه با بيشتر كار كردن خودم را مشغول كنم تا بلكه كمتر به ژيلا فكر نمايم . واقعا هم تا وقتي شديد كارميكردم كمتر ناراحتي دوري از او را احساس مينمودم .

داستان ژيلا از همان ابتدا مورد توجه خوانندگان قرار گرفت و نامه هائيكه در اين رابطه ميرسيد مؤيد اين نظر بود .

هفته بعد كه قسمت دوم داستان را چاپ كرديم نامه ها زيادتر شدند معلوم بود كه قضاوت من در مورد خوب بودن آن درست بوده است .

يك روز نامه اي از شيراز بدستم رسيد كه نويسنده آن ژيلا بود . پاكت را باز كردم و با تعجب ديدم اينطور نوشته است :



ميناي عزيزم .... دوست خوبم .

اگرچه مدتيست از تو خبر ندارم اما لازم ديدم باز هم نامه بنويسم و در مورد امر مهمي با تو مشورت كنم .

اما قبل از مطرح كردن مسئله ميخواهم بگويم كه برخلاف تصور تو ، من بالاخره نويسنده شدم و بنا بر اين شرط را باخته اي . چون اينك اولين قسمت كتاب مرا در يك مجله چاپ كرده اند .

و بالاخره آنچه كه در مورد آن ميخواهم با تو مشورت كنم اينست :

چند روز پيش مردي ميهمان ما بود كه من از ابتدا محبت و عشق را در چشم هايش ديدم . منهم او را دوست دارم اما نميدانم چرا در آخرين ساعات بودنش در خانه ما رفتارش عوض شده بود . البته نه او بمن حرفي زد و نه من صحبتي كرده بودم ،

اما عشق نيازي به زبان و گفتگو ندارد . چشم ها خود گوياي همه چيز هستند .

وقتي از منزل ما رفت ، محيط برايم سرد و غمزده شد و احساس كردم بدون او هيچم . فرار نگاههايش در ساعات آخري كه با مابود باعث تعجبم ميشد اما هنوز علت اين فرار ها را نميدانم .

بعد از رفتنش نامه اي را كه ضميمه كرده ام در اطاقش پيدا كرديم . معلوم بود كه از جيبش افتاده و متوجه نشده است . آنرا هم برايت فرستادم تا بهتر بتواني قضاوت كني و به سئوال من جواب بدهي .

حالا بنظر تو صحيح است كه من باو نامه اي بنويسم و بگويم كه چقدر دوستش دارم ؟ بگويم كه چقدر جاي او را خالي ميابم و بگويم كه چقدر به صداي گرم و بازوان قوي او براي شنيدن حرفهايش و در آغوشش بودن احتياج دارم ؟

نامه اي كه از جيبش افتاده ناگهان فكر مرا روشن كرد و فهميدم چقدر انسانيت در وجود او نهفته است و همين مسئله محبت مرا نسبت به او چند برابر كرد .

منتظر نامه و راهنمائيت هستم .

خدا حافظ دوست تو ژيلا



از شدت خوشحالي نميدانستم بخندم يا گريه كنم . قهوه چي اداره وقتي برايم چاي آورد از اينكه بلند شدم و مثل ديوانه ها اورا بوسيدم خشكش زده بود و فكر ميكرد مغزم تكان خورده است . اما من خوشحال بودم و اينها برايم اهميت نداشت .

نامه ضميمه كاغذ ژيلا يكي از نامه هاي قبلي خود اوبود كه بعنوان مينا برايش مينوشت . اين نامه در جيب من و در كنار بليط هواپيمايم قرار داشت . به احتمال قوي وقتي در اطاق منزل آنها بليط هواپيما را براي ديدن تاريخش از جيب خارج كرده بودم ، نامه هم همراه با آن بيرون آمده بود و من متوجه روي زمين افتادنش نشده بودم .

حالا ژيلا ميدانست كه نويسنده نامه هاي مينا براي او چه كسي بوده و از طرفي از علاقه من نسبت بخودش نيز خبر داشت ، زيرا بعد از اولين ديدار ما ، من گوشه همين نامه نوشته بودم " ژيلا ... نميداني چقدر دوستت دارم ".....

البته آنروز هرگز فكر نميكردم ژيلا اين نامه را روزي خواهد خواند اما تصادف اينطور شد و او بدينوسيله از راز دلم آگاه كرديد .

او هم صراحتا گفته بود كه مرا دوست دارد و اين بزرگترين مژده اي بود كه ميتوانست مرا غرق شادماني كند .

از خوشحالي روي پا بند نميشدم . كاغذي برداشتم و با همان خط بد شروع به نوشتن نامه اي باين مضمون براي ژيلا كردم .



ژيلاي عزيزم سلام

بعد از مدتها باز به تو نامه مينويسم و از اينكه با تو صحبت ميكنم خوشحالم . خوشحالم كه ديگر در نامه ات اثري از غم نيست و همچنين خوشحالم كه بالاخره نويسنده شدي و قبول دارم كه شرط را باخته ام .

اما در مورد آن مرد كه صحبتش را كرده بودي بايد بگويم كه او هم ديوانه وار ترا دوست دارد و هر لحظه از زندگيش با ياد تو ميگذرد . او چه در دوراني كه بنظرش دختري فقير و عليل ميآمدي و هنوز ترا نديده بود و چه بعد از آنكه ترا با چشم هاي زيبا و اندام سالم و موزون ديد عاشق تو بود . ابتدا از طريق نامه هايت بتو مهر ميورزيد و بعد هم وقتي ترا ديد فهميد گمشده اش را يافته است .

اما علت تغيير رفتار او در ساعات آخرين و گريز نگاههايش اين بود كه نام سعيد را شنيده بود و حس ميكرد ممكن است تو او را دوست داشته باشي . از طرفي سطح زندگي تو با او آنقدر تفاوت داشت كه اميدي در دلش باقي نميماند .

تو ميتواني از يك چيز مطمئن باشي و آن اينستكه دل آن مرد فقط بخاطر تو ميطپد و بر اوج بلند ترين قله هاي آرزوهايش فقط ترا ميبيند .

شايد بپرسي كه من از كجا ميدانم ؟.... خوب ... ارواح از همه چيز خبر دارند . اميدوارم در جشن عروسيت منهم شركت كنم و از نزديك نور محبت را در نگاههاي شما ببينم .

خداحافظ دوست تو مينا



()()()()()()()()()()()()()()()



در جشن عروسي ما واقعا مينا شركت كرده بود . پدر و مادر مينا هم همراه او آمده بودند و همه ما از بودن آنها در كنارمان خوشحال بوديم .من و پيمان دست در دست هم در ميان سالن ميچرخيديم و با ميهمانان گفتگو ميكرديم . اركستر آهنگ هاي شادي ميزد و من احساس ميكردم قلبم با نواي شاد موسيقي در طپش است و نام پيمان را تكرار ميكند .

به او نگاه كردم ... هر دو خنديديم .

صداي مينا بگوشم خورد كه ميگفت : مبارك باشد ... انشاالله كه خوشبخت باشيد . معلوم است كه يكديگر را خيلي دوست داريد .

گفتم : تو از كجا ميداني ؟

با خنده گفت : مرده ها از همه چيز خبر دارند .

ژاله دست مينا را گرفت و صحبت كنان از ما دور شدند .



()()()()()()()()()()()()()()()



و حالا با پيمان زندگي ميكنم و هر دو خوشبخت هستيم . اما من يك توضيح بدهكارم كه بايد بدهم .

جريان از اين قرار است كه كارت شناسايي مينا گم شده و دختر ديگري آنرا يافته و در جيبش گذاشته بود تا صاحبش را پيدا كند .

دو تصادف در يك روز به وقوع پيوست كه در يكي از آنها ، آن دختر در آتش از بين رفت بطوريكه قابل شناسايي نبود وكارت مينا بطور نيمه سوخته در جيب او پيدا شد .

در يك تصادف ديگر ضربه مغزي به مينا وارد شده بود كه او را در حال اغما فرو برد و چون اتفاقا هيچ مدركي براي تعيين هويت همراهش نبود او را بطور ناشناخته در بيمارستان بستري كردند .

در يك دوره طولاني ، نيروي جواني بكمك معالجات آمد و مينا بالاخره از مرگ رهايي يافت . در اين موقع وي حافظه اش را از دست داده بود و دكتر ها تشخيص دادند كه اين مسئله موقتي خواهد بود .

برگشت حافظه مينا در نزديكي روز عروس من و پيمان اتفاق افتاد و او بلافاصله با پدر و مادرش تماس گرفته بود .

شرح حال مادر مينا در لحظه ايكه صداي وي را شنيده بود خارج از وصف است . حيرت كرده بودند و با ناباوري براي بردنش به تهران آمدند . شادي آنها از ديدن مينا حد و اندازه نداشت . او را ميبوسيدند و ميبوئيدند .

و بالاخره به اتفاق او براي عروسي ما بشيراز آمدند .

وقتي آمدند و ديديم مينا همراهشان است غوغايي بر پا شد و همه اشك شادي ميريختند و خنده كنان او را در آغوش ميگرفتند .





()()()()()()()()()()()()()()()





بزودي سعيد و ژاله با هم ازدواج ميكنند . قرار اين وصلت در حين بر گزاري مراسم ازدواج من و ژيلا گذاشته شد .

در جشن عروسي ما بهرام هم شركت داشت و در يك فرصت مناسب پيشم آمد و با پوزخند گفت :

جناب آقاي خير خواه .... تبريك عرض ميكنم .

پايان

٣/١/١٣٧٠

ذهن تغییر یافته...

ذهن تغییر یافته...

هیچ چیز به اندازه ذهن تغییر یافته قدرتمند نیست.
شما می توانید ظاهر خود را تغییر دهید،
محل اقامتتان را تغییر دهید،
همسرتان را تغییر دهید،
اما اگر ذهن خود را تغییر ندهید،
همان تجربه مشابه دائما و بارها و بارها اتفاق خواهد افتاد، زیرا همه چیز به صورت ظاهری تغییر کرده است اما هیچ تغییر درونی صورت نگرفته است.
تمام مسائل تو را ذهنیت کنونی ات خلق کرده و
اگر بخواهی مسائلت حل بشوند،
این ذهنی که مسئله ساخته قادر به حلش نخواهد بود
بنابراین ابتدا باید ذهنیتت را تغییر بدهی.

ذهن و باورهایتان لبریز از عشق و فراوانی

آنچه در درون داریم

آنچه در درون داریم

عیسی مسيح از مسيری مي‌گذشت
يك نفر با او برخورد نمود.

به محض ديدن مسيح به او فحاشی كرد و گفت:
ای پسر حرامزادۀ بی اصل و نسب!
مسيح در پاسخ گفت:
سلام ای انسان باشرافت و ارزشمند!!
اطرافيان تعجب کردند و از مسيح پرسيدند:

او به تو فحاشی كرد، چه طور شما به او اين قدر احترام ميگذاريد؟ مسيح پاسخ داد:
هر كسی آنچه را دارد خرج ميكند.

چون سرمايه او اين بود به من بد گفت،
و چون در ضمير من جز نيكويی نبود
از من جز نيكويی بیرون نمی‌آيد.
ما فقط آنچه را كه در درون داريم
ميتوانيم از خود نشان دهيم.

پدر بزرگ !!

پدر بزرگ !!

یادم هست آن قدیمتر ها، پدر بزرگم همیشه وقتی دو ساعت بعد اذانِ ظهر ، از سرِ کارش می آمد، به خانم جان می گفت :

" غذایم را که می آوری ، نرو ... بنشین، بگذار غذا به من بچسبد ..."

من هم که بی خبر از همه جا، عالَمِ کودکی بود و نافهمیِ کمالات ....!

به خودم می گفتم :
چه ربطی دارد "نشستنِ خانم جان و چسبیدنِ غذا به آقا جان ؟!"

بزرگتر که شدم ، اوّلش در کتابها خواندم حسّی در دنیا هست به نامِ "عشق"...
که بی خبر می آید و اوّلین نشانه اش ، تپشهای ناهماهنگ قلب است ...
خواندم آدمها تنها ازراهِ چشمهایشان به دلِ هم نفوذ می کنند ،
نه حرف اهمیتی دارد و نه بودنِ کسی که دلت را به تپیدن وامیدارد ...
یک وقتهائی شاید ، آن غریبه ی آشنا ، هرگز قسمتِ آدم هم نباشد،
ولی همان یک بار که ناغافل ، صیدِ مردمکهای بی قرارش می شوی، کافی ست برای هزار سال رؤیا بافتن و خواب دیدن !
اینها همه، مربوط به داستانها بود و کتابهای ادبیات ، تا آن روز که...
اوّلین شعرم به نامِ نگاهِ تو به دنیا آمد ، "یارجان"...!

همان "تو" که نه دارَمَت و نه ،
نداشتنت را بلد می شوم ...!

حالا دیگر خوب می دانم چیزی که
آن وقتها باید به آقاجان
می چسبید ، غذا نبود ...
چشمهای خانم جان بود که "عشق" را در همۀ ثانیه های زندگی ، لقمه می گرفت و می گذاشت در تنورِ دلِ آقا جان...
مهر خانم جان بود که باید به وجود آقاجان می چسبید...

حالا خوب می فهمم "زنده بودن" ،
بی آنکه دلت عاشقی را زندگانی کند ،
به هیچ کجای نامِ آدمیزاد ، نمی آید ...

۳۶ روش برای سرمایه  گذاری روی خودت:

۳۶ روش برای سرمایه

گذاری روی خودت:

1. غذای سالم بخور
2. آشپزی یاد بگیر
3. نظر دیگران برات مهم نباشه
4. ساعات خوابت رو تنظیم کن
5. نق زدن را تمام کن
6. زمانت رو بهتر مدیریت کن
7. بیشتر سفر کن
8. برای خودت برنامه روتین داشته باش
9. پولتو سرمایه گذاری کن
10. هر روز خودتو به چالش بکش
11. حواست به خرج کردنت باشه
12. موفقیت رو تصویرسازی کن
13. دیگران را ببخش
14. دنبال تایید دیگران نباش
15. یادداشت بنویس
16. پادکست گوش کن
17. دوستاتو عاقلانه انتخاب کن
18. برنامه های آموزشی نگاه کن
19. مطالب را آنلاین یاد بگیر
20. پس انداز داشته باش
21. کتاب بخون
22. با خانوادت خوب باش
23. از شر دوستای سمی خلاص شو
24. کسب و کارتو شروع کن
25. یه مربی برای خودت پیدا کن
26. یه زبان یاد بگیر
27. هدف گذاری کن
28. برنامه روزانه و هفتگی داشته باش
29. تمرین مدیتیشن کن
30. سپاسگزاری رو تمرین کن
31. برنامه زندگی تو تعیین کن
32. ورزش کن
33. مهارت های بیشتری یاد بگیر
34. نوشابه و الکل نخور
35. یک سرگرمی جدید پیدا کن
36. این مطلب رو ذخیره کن

اگه اضافه وزن دارین و میخواین سریعا لاغر بشین،

اگه اضافه وزن دارین و

میخواین سریعا لاغر بشین

این پست خیلی می‌تونه بهتون کمک کنه

• روش های کور کردن اشتها :
1- خوردن سفیده تخم مرغ.
2- جویدن آدامس.
3- بو کردن نعنا.
4- خوردن دو عدد مغز گردو همراه با یه لیوان آب.
5- خوردن آب قبل از غذا.
6- خوردن آب همراه با چند قطره لیمو ترش.

• چربی شکم رو کاملا از بین ببر :
1- سه عدد هل
2- مقداری زعفران
3- یک تکه سیب سبز خشک
همه رو بریزید تو چای و توی یه قوری بزارین خوب دم بکشه، این چای در کنار رژیم مناسب باعث افزایش چربی سوزیتون میشه.

• چربی سوزی شدید برای لاغر شدن :
1- سرکه سیب بخورین.
2- قند و نون رو کاملا حذف کنین.
2- دم کرده زنجبیل با عسل بخورین.
3- هر هفته سه روز آب کرفس بخورین.
4- روزی نیم ساعت ورزش کنین.
5- دم کرده تخم کتان بخورین.
6- مصرف آبتون رو شدیدا ببرین بالا

24 ترفند گفته که برای صاف کردن شکم عالیه:

24 ترفند گفته که برای صاف کردن شکم عالیه:

🏦 یک لیوان آب قبل از غذا بنوشید
🏦 پنج وعده کوچک غذا در روز بخورید
🏦 آهسته غذا بخورید
🏦 بیست دقیقه تمرینات هوازی،5بار در هفته انجام دهید
🏦 به کالری و سایز خود توجه کنید
🏦 حالت بدن خود را تصیح کنی،چون این کار باعث کشیده شدن عضلات شکم میشود
🏦 شنا کنید
🏦 شیرینی خوردن را متوقف کنید
🏦 هرگز از صبحانه نگذرید
🏦 هر روز مقدار زیادی آب بنوشید
🏦 هفت تا هشت ساعت خواب شبانه داشته باشید
🏦 مصرف الکل را متوقف کنید
🏦 مصرف نمک را کاهش دهید
🏦 از استرس پرهیز کنید
🏦 بشقاب خود را رنگین کنید
🏦 مصرف فست فود ها را کنار بگذارید
🏦 مصرف نوشابه رو فراموش کنید
🏦 گرسنگی نکشید
🏦 شکم خود را پنهان نکنید
🏦 پنج بار در روز میوه و سبزیجات مصرف کنید
🏦 غذا خود را با فیبر ها غنی کنید
🏦 حرکات مخصوص شکم را انجام دهید
🏦 حرکات بلند کردن پا را انجام دهید
🏦 از پله بالا بروید ولی نه انقدر که به زانوهایتان فشار وارد شود