دو دوست...
نوشته همایون رقابی
در خيابان ميرفتم كه دوستم پيام را با يكي از رفقايش ديدم. سلام و عليك كرديم و دوستم ما را به يكديگر معرفي كرد. اسمش سياوش بود و مرد خوبي بنظر ميرسيد.
بعد هم گفت: وقت داري با هم يك بستني بخوريم؟
كاري نداشتم و به همين دليل از اين دعوت استقبال كردم. با هم به يك كافه رفتيم و سفارش بستني داديم.
سياوش بسيار خونگرم بود و مرتبا با طرح مسائل جالب ميدان سخن را در دست گرفته بود ، اگرچه كمي كشيده حرف ميزد و نيز در راه رفتن كمي كند بود، اما در مجموع از آن افرادي بنظر ميرسيد كه در معاشرت با آنها وقت زود ميگذشت و انسان كاملا سر گرم ميشد.
بستني را در ميان صحبت ها و سخن هاي قديم و جديد خورديم.
سياوش نگذاشت ما پول بستني را حساب كنيم و بعد هم به اتفاق از كافه خارج شديم. بعد از ساعتي كه واقعا از بودن با آندو لذت برده بودم از هردو تشكر كردم و به قصد خداحافظي با هم دست داديم.
پيام در اين موقع دست در جيبش كرد و يك نامه بيرون آورد و به من داد. سپس گفت: اين را براي تو نوشته بودم. خوب شد ترا ديدم و نامه زودتر بدستت رسيد. بعدا آنرا بخوان.
با اينكه كنجكاويم تحريك شده بود اما نامه را گرفتم و در جيبم گذاشتم. سپس از آنها جدا شدم و بمنزل بازگشتم.
من پيام را مدتي بود كه ميشناختم و بنظرم آدم مثبت خوبي بود. در همين مدت كم صميميتي بين ما برقرار شد كه فكر ميكنم بيشتر نتيجه خونگرمي او بود.
پيام شركتي داشت كه كارهاي خدماتي انجام ميداد و من چند بار براي ديدنش به اين شركت رفته بودم.
تا شب هنگام كارهاي مختلف نگذاشت به فكر خواندن نامه بيفتم اما شب وقتي فراقتي پيدا شد بياد آن افتادم و بسراغش رفتم.
پاكت آنرا باز كردم و شروع به خواندن نمودم. نوشته بود:
دوست عزيزم سلام....
اين نامه را به دو دليل براي تو نوشتم.... اول اينكه تو دوست نزديك من هستي ... و دوم اينكه دست به قلم داري.... ميخواستم چرائي كه در فكر و مغزم موج ميزند و نميتوانم بيان كنم بوسيله تو نوشته شود.
من از دوران كودكي دوستي بنام سياوش داشتم كه در يك كوچه و با فاصله چند خانه از هم زندگي ميكرديم.
سياوش پسر بسيار خوبي بود و صميميت زيادي از همان زمان بين ما ايجاد شده بود. مدرسه هم با هم ميرفتيم و كلاسهاي اول و دوم و سوم تا آخر دوره ابتدائي را با هم بوديم.
در مدرسه در يك كلاس بوديم و عصر ها هم براي بازي در يك كوچه اينطرف و آنطرف ميدويديم. آن موقع كامپيوتر نبود كه انسان را خانه نشين كند. تمام سر گرمي هاي ما از وسائل بسيار ساده مانند چوب و توپ و طوقه كهنه دوچرخه و غيره تشكيل شده بود. دلخوشي ما هم با هم بودن بود و با بچه هاي ديگر محله ، شور و حالي داشتيم.
وقتي وارد دبيرستان شديم باز هم در يك كلاس بوديم و جالب تر اينكه در يك ميز هم مينشستيم. عصر ها بيشتر با هم درس ميخوانديم و بعد هم بساط شطرنج پهن ميشد.
سياوش فكر بسيار بازي داشت و علاقه او به كارهاي مكانيكي هميشه جلب توجه ميكرد. به همين دليل روزي به پيشنهاد او تصميم گرفتيم يك آپارات سينما بسازيم.
پول زيادي براي اين كار نداشتيم ... اما با پشتكار و اينطرف و آنطرف زدن بالاخره يك پرژكتور سينما ساخته شد كه تصوير واضحي هم نشان نميداد و بديهيست ناطق هم نداشت.
اما همين كه تصوير حركت ميكرد براي ما خيلي خوشايند بود.
بر عكس سياوش ، من به كارهاي برقي خيلي علاقه داشتم و در اين زمينه نسبتا پيشرفت هاي خوبي هم كرده بودم.
درس هاي دبيرستاني نسبتا سخت بود اما هر دو در حد متوسط مايل به خوب قبول ميشديم. در همان دوران افكار ما متوجه دختران شد و اغلب صحبت از دختري كه مايل به ازدواج با وي بوديم ميكرديم.
اينهم يك سرگرمي جديد فكري براي ما شده بود.
در مورد مسائل علمي زياد با يكديگر صحبت ميكرديم و سعي فراواني داشتيم كه هرچه بيشتر از مسائل مختلف علمي سر در بياوريم.
به همين دليل هم درسهاي فيزيك و شيمي و رياضي و هندسه ما عالي بود. چون اغلب جواب سئوالات را در آنها پيدا ميكرديم.
بالاخره وارد دانشگاه شديم و فضاي آنجا را كاملا متفاوت با دبيرستان يافتيم . امكان تحقيق و دسترسي به اساتيد بزرگ راه پيشرفت ما را كاملا باز كرده بود.
هر دوي ما بهترين نمره ها را ميگرفتيم و همواره مورد تشويق اساتيدمان قرار داشتيم.
وقتي هم فارغ التحصيل شديم تصميم گرفتيم با هم يك شركت خدماتي درست كنيم. در اين زمينه مطالعات زيادي كرديم و بالاخره كار را شروع نموديم.
اوائل ،... كارمان خوب پيش نميرفت ... اما با تبحري كه من و سياوش در خود ميديديم ، بزودي كار روي غلطك افتاد و درآمد خوبي نصيبمان گرديد.
لازم ديديم در خارج نيز مطالعاتي داشته باشيم . اما با در نظر گرفتن كار شركت قرار شد اول سياوش براي مطالعه به خارج برود و بعد از يكسال وقتي او برگشت من هم براي همين مدت به خارج بروم.
سياوش رفت و تلفني و اينترنتي مرتبا با هم در تماس بوديم و از پيشرفت كارها با خبر ميشديم. وقتي سياوش بازگشت من هم براي ادامه مطالعه به خارج رفتم و وضع به همان سبك ادامه داشت.
در بازگشت نتيجه اين مطالعات را روي هم ريختيم و در كار شركت بكار انداختيم. نتيجه فوق العاده جالب بود و توانستيم سود زيادي بدست آوريم.
زياد طول نكشيد كه اول سياوش و بعد هم من ازدواج كرديم و كمي بعد خود را صاحب يك خانواده سه نفري يافتيم.
خوشبختي ما حدي نداشت... كار شركت بر وفق مراد و محيط خانواده نيز كاملا شيرين و سرگرم كننده بود.
اغلب در تعطيلات سفرهاي خانوادگي ترتيب ميداديم و همه به شمال ميرفتيم. در رفت و آمد با فاميل دو طرف نيز فعال بوديم و در مجموع زندگي شادي را ميگذرانديم.
يكروز سياوش وقتي سر كار بود احساس كسالت كرد. گفتم : برو دكتر و بعد هم برو خانه استراحت كن.
همين كار را هم كرد، اما حال او بهتر نشد. چند دكتر متخصص او را ديدند و كم كم نگراني به سراغمان آمد.
سياوش خيلي بيحس شده بود و بزحمت ميتوانست كارهايش را انجام دهد. يكروز با دكتري كه او را معالجه ميكرد و از آشنايان من بود تماس گرفتم و از حال او جويا شدم.
دكتر گفت: سياوش نميداند ..... متأسفانه او مبتلا به سرطان مغز شده است. دو غده در مغز او ديده شده كه عمر او را بشدت كوتاه مينمايد.
انگار دنيا روي سرم خراب شد. من يك عمر با سياوش بودم و تمام لحظات زندگي را در كنار هم بوديم. زن و بچه او مانند زن و بچه من بودند و صميميتي كه همه با هم داشتيم غير قابل تصور بود.
حالا دكتر راحت ميگفت : سياوش حد اكثر چند ماهي بيشتر ميهمان ما نيست.
گفتم : نميشود با عمل كردن غده ها را خارج كرد؟
گفت : چرا ... ميشود عمل كرد... اما غده ها بسرعت رشد ميكنند و در فضاي داخلي كم جمجمه به مغز فشار ميآورند و بالاخره انسان را از پاي در ميآورند.
گفتم : اگر عمل نكنيم چه مدت زنده خواهد بود؟
گفت: حد اكثر سه چهار ماه...
گفتم : و اگر عمل كنيم ؟...
پاسخ داد: حد اكثر تا يكسال.... ولي من با وجود اينكه وظيفه حرفه اي خود ميدانم كه براي يك ثانيه بيشتر زندگي كردن هم تلاش كنم زياد با عمل موافق نيستم.
پرسيدم : چرا .... مگر بد است چند ماهي بيشتر زندگي كند؟
جواب داد: نه ... خيلي هم خوب است ... اما اين زندگي ديگر زندگي نخواهد بود.... مرتب در بستر و در بيمارستان ميباشد و بايد تحت نظر پزشك قرار گيرد. انواع دارو ها به او داده ميشود و هر كاري بتوان كرد كه غده ها رشد نكنند يا سريع رشد نكنند بايد انجام گيرد.
در اين حالت ديگر سياوش ، آن سياوشي نخواهد بود كه مانند هميشه با تو در شركت فعاليت كند و دوران خوب قديم را باز هم ادامه دهيد.
از او خداحافظي كردم ... اما مدارك پزشكي سياوش را از طريق اينترنت نزد چند بيمارستان معروف در آمريكا و اروپا فرستاديم و نظر خواستيم .
متأسفانه همه آنها نيز حرف دوست دكترمان را تصديق كردند.
سياوش بچه نبود . با وجود اينكه دكتر ها حرفي از بيماريش به او نگفته بودند ولي حدس هائي ميزد. به همين دليل با وجود اينكه حالش روز بروز وخيم تر ميشد سعي ميكرد بيشتر با هم باشيم و ساعاتي ديگر را به روال گذشته بگذرانيم.
حالا اينجاست كه من ميخواهم از طريق قلم تو سئوالاتم را مطرح كنم....
من ميخواهم بدانم : حاصل اين زندگي چيست ؟.... اينهمه زحمت و رنج براي رسيدن به مراحل بالاي علمي و مادي و تلاش هاي مداوم براي پيشرفت.... كه چي ؟.... كه دير يا زود بميريم؟...
خودت خوب ميداني براي كسب هر نكته علمي چقدر بايد مطالعه كرد و سعي نمود تا بالاخره آنرا بفهميم.... حالا طي بيست تا سي سال يكنفر ميآيد اينهمه زحمت ميكشد و تمام نكات علمي را كه لازم باشد در مغز خود جاي ميدهد آنوقت يكدفعه ميآيند و ميگويند : بس است ... بايد بروي...!
آخه هدف از اين زندگي چيست .... ؟ قصه كه نميخواهيم سر هم كنيم ....من واقعا ميخواهم بفهمم چرا بايد سياوش بعد از آنهمه زحمت و تلاش حالا كه ميخواست نتيجه كار خود را بگيرد و مزه زندگي خوب را درك كند گرفتار اين مصيبت شد؟
من بيشتر از سي سال با سياوش بودم .... هميشه اميد در تمام وجود او موج ميزد... هميشه براي زندگي كردن شور و هيجاني نشان ميداد كه قابل وصف نيست ....
چرا حالا بايد او ظرف چند ماه از بين برود؟ من چگونه ميتوانم سالهاي باقيمانده عمرم را بدون سياوش بگذرانم؟... در حالي كه خوب ميدانم كه هر ثانيه اش براي من زجر و شكنجه است.
همسر جوان او و پسر كوچكش چه ميشوند؟... آيا اين ظلم به تمام ماها نيست؟....
به همين سادگي ميگويند سرطان مغز گرفته و رفتنيست....
يكي بايد باشد كه جواب اين چراها را بدهد.... اگر آدم نتواند پاسخگو باشد پس بايد خدا جواب بدهد....
اين كه نشد ما بدون اختيار خودمان بيائيم و هزاران نوع زجر را متحمل شويم و درست موقعيكه مانند ميوه رسيده اي شده ايم ما را از درخت زندگي بكنند و دور بيندازند.
وقتي ما مرديم و زير خاك رفتيم ... آن زحماتي كشيديم و آن علمي كه كسب كرديم كجا ميرود؟.... اصلا آن علم ديگر بچه دردمان ميخورد؟ ... آنهمه تلاشي كه كرديم و آن انرژي كه در وجودمان نهفته بود به چه درد ميخورد.... و اصلا كجا رفته است؟
هيچ عقل سالمي نميتوانيد قبول كند كه اين سبك به دنيا آمدن و رفتن درست است. ما بايد چه كار كنيم تا گرفتار اين زندگي مسخره نشويم ؟....
چه كار كنيم كه اصلا به دنيا نيائيم و اگر آمديم چه كنيم كه زجر تحمل اين زندگي را نكشيم و وقتي هم به جائي رسيديم، نگذاريم مرگ نتيجه زندگي ما را درو كند؟؟؟؟؟؟؟
يك لحظه نفسمان را حبس كنيم .... ميبينيم پس از چند ثانيه ديوانه وار به دنبال نفس تازه ديگري ميگرديم......حالا وقتي توانستيم با تلاش و زحمت و تحمل مصائب بيشمار در زندگي پيشرفتي كنيم ناگهان ميگويند : اين نفس آخر است ... ديگر حق نفس كشيدن نداري ....
تازه به همين سادگي هم نيست .... قبل از رسيدن به اين مرحله بايد درد ها كشيد و رنجها تحمل كرد تا كم كم مرگ از راه برسد.
حرف من اينست : چرا ؟.... چرا....؟چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا...........................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
درد و زجر را من بايد تحمل كنم ... رنج نفس آخر را من بايد با تمام وجودم حس كنم .... زير خاك من بايد بروم تا انواع حشرات مرا ذره ذره بخورد..... در زمان حياتم من بايد بيماريها و درد هاي مربوطه و تب ها و آمپولها و جراحي ها را بپذيرم.....
آنوقت مني كه اينهمه مصيبت را بسرم ميآورند حق ندارم بپرسم چرا؟......
تازه ... من و سياوش جزو خوشبخت ها بوديم كه هم از نظر جسمي و هم از نظر مادي مشكل خاصي نداشتيم . بنا بر اين نسبتا زندگي راحت تري را بطور نسبي گذرانيديم..... اما مردم بدبختي كه مشكل جسمي دارند و يا توان مادي آنها كم است چقدر بيشتر زجر بايد بكشند تا اين زندگي را بگذرانند؟....
آيا آنها هم حق چرا گفتن را ندارند؟....
اگر چه من بهشت و جهنم را باور ندارم ... ولي اگر هم باشد تازه بعد از مردن به آن شكل فجيع ... بايد به ميان آتش بروم و بسوزم كه چرا كج رفتم و يا چرك جوشان در حلقم بريزند كه چرا راست رفتم....
اگر هم به بهشت بروم كه همان سايه درخت و آب و شير و زن نصيبم ميشود....
آيا حاصل اينهمه زجرو شكنجه و اينهمه تحمل مصائب همين چيز هاي پيش پا افتاده است ؟
آيا اينهمه ستاره و سياره و كهكشانها و اينهمه عجايب جهان فقط براي رسيدن به چرك جوشان يا سايه درخت درست شده اند؟
اگر من بخواهم جواب اين چرا ها را بفهمم ... گناه كرده ام ....
آيا گناه است كه بپرسم هدف زندگي چيست؟...
اگر نپرسم و مثل يك حيوان بيايم و كار كنم و زجر بكشم و بخورم و بروم ... درست زندگي كرده ام؟.....
بما عقل داده اند كه سئوال كنيم .... اگر سئوال نكنيم ...آيا از اين موهبت اعطا شده درست استفاده كرديم؟....
اين عقل ماست كه با سئوال كردنهايش پاسخ ميخواهد و از دست نيافتن به جواب رنج ميبرد..... اگر قرار بود سئوالي نكنيم ... لازم بود كه بما عقل بدهند؟
شعريست كه ميگويد:
بدبخت آنكه در اين دهر گرفتار عقل شد
خوشبخت آنكه كره خر آمد الاغ رفت.....
اما اگر الاغ خوشبخت است بخاطر اين است كه عقل به او نداده اند. اما متأسفانه بما داده اند .... پس بايد سئوال كنيم و بفهميم....
حالا دوست عزيزم.....
سياوش يكي دو ماهي بيشتر ميهمان ما نيست.... و من نميدانم چگونه غم از دست دادن او را بايد تحمل كنم؟
نميدانم چه كنم و به همين دليل اين نامه را براي تو نوشتم .... نه اينكه از تو جواب بخواهم ... چون ميدانم جوابي در كار نيست.
بلكه به اين دليل نوشتم كه از طريق قلم روان تو موضوع را واضح تر مطرح كنم و سئوالم را در دنيا با فرياد هاي رساتر ... با فريادي كه حتي بتواند گوش فلك را كر كند بيان نمايم....
چرا ؟..... چرا؟؟؟؟.... چــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....
*****
نامه پيام اينجا به پايان رسيد. مدتي نشسته بودم و فكر ميكردم.... نميدانستم چه بايد بكنم ..... سئوال بيجوابي بود.
چند روز بعد حال سياوش بد شد. ناچار او را در بيمارستان بستري كردند.
اگر با يك داروي مناسب زندگي او را با يك آرامش خاصي تمام ميكردند... شايد مسئله راحت تر حل ميشد. اما بالعكس .... با آمپول ها و سرم ها و داروهاي مختلف يكسره به شكنجه كردن او ادامه ميدادند و اين مرگ نهائي را به تأخير ميانداختند.
روزي به شركت پيام رفتم و او را ديدم. گفتم كه نامه اش را خواندم و مراتب تأثر خودم را نيز بيان كردم.... بعد هم پرسيدم : منظورت از اينكه فريادمان را به همه جا برسانيم و سئوالات ترا مطرح كنيم چيست؟
گفت: دلم ميخواهد كتابي بنويسي و به بهترين نحو ممكن اين سئوال را مطرح كني.... طوري كه دنيا از خواندن آن استقبال كنند و تلاش كني كه حق مطلب را در اين مورد ادا نمائي.
هر مبلغ هم كه لازم باشد من تقبل ميكنم ... فقط شروع كن و هرچه ميتواني بنويس.
تعجب كردم .... زيرا در يك چنين مورد عجيب و بدون پاسخي ، من چه ميتوانستم بنويسم؟.... اين بحث بين دانشمندان سالها مطرح بوده و هست و هيچكس به جوابي دست نيافته..... پس من چه بنويسم؟
گفتم: اين مبحث بسيار سنگين است ... من بايد با يكي از دوستان نويسنده ام كه بسيار استاد است مشورت كنم .... نتيجه را بعدا بتو اطلاع خواهم داد.
قبول كرد و باز هم گفت كه هر نوع مخارجي را تقبل ميكند.
پس از دقايقي از او خداحافظي كردم و از شركت خارج شدم. چند روز بعد بديدن دوست نويسنده ام كه نامش فرامرز بود رفتم و پس از خوش و بش هاي اوليه موضوع را با وي در ميان نهادم.
خوب گوش كرد و بعد خنديد و گفت: بيهوده تلاش نكن.... اين سئوالات جوابي ندارد.... حد اقل اينكه عقل ما به آنها نميرسد....
چه ميخواهي بنويسي كه براي تمام مردم جهان جذاب باشد؟... اين موضوع خيلي كهنه است... آنهم بدون پاسخ.
گفتم : حرف پيام هم صحيح است ... بطور خلاصه ميگويد وقتي بما عقل براي درك يك مسئله داده اند بايد جوابش را هم بدهند.
باز گفت: خودت را خسته نكن.... برو خوش باش و قدر لحظات زندگيت را بدان... ثانيه ها مثل برق ميگذرد و با پرداختن به اينگونه مسائل ، ما اندر خم يك كوچه خواهيم ماند.
پرسيدم : چگونه قدر لحظات زندگي را بايد بدانم .... در تمام لحظات زندگي هميشه رنج و ناراحتي نهفته است .... مرتبا بايد با اين رنج ها مبارزه كرد تا كمي آسايش بدست آيد ...آن وقت تو ميگوئي بايد قدر اين لحظات بيهوده را دانست؟
خيلي چيز ها بنظر ما شيرين ميآيد اما همه و همه ناشي از وجود نياز است. اگر نياز نبود اين چيز ها اصلا لذت نداشت.
مثلا وقتي ما احساس گرسنگي ميكنيم نياز داريم كه اين ناراحتي را تسكين دهيم و تلاش مينمائيم تا غذا بدست آوريم و با خوردن، آن به لحظات ناراحتي پايان دهيم.... در اين حالت احساس لذت ميكنيم چون گرسنگي ما برطرف شده است.
وقتي به يك جنس مخالف نياز داريم ، واقعا نياز است كه ما را بسوي آن ميبرد .... در نداشتن همسر ما رنج خواهيم برد چون نيازمان بر آورده نشده است.
اينها كه شمردم لذت هاي ظاهري زندگي است .... اما اگر به دردها و صدماتي كه تحمل ميكنيم بپردازيم ديگر نياز نيست ... بلكه درد و رنج واقعي است كه به جان ما افتاده است.
يك دندان درد چنان حالتي در ما ايجاد ميكند كه سر از پا نميشناسيم و هراسان در پي درمان آن بر ميآئيم.... حالا صحبت از درد هاي سخت تر نميكنم....
خوب .... پيام حق دارد كه سئوال ميكند.... ميدانم جوابي در كار نيست ... اما من و تو بعنوان نماينده انسانهائي كه گرفتار اين زندگي هستند ، و دستي به قلم دارند.... نبايد حرفي بزنيم و چيزي بگوئيم ؟
فرامرز با لبخند گفت: حافظ ميفرمايد:
حديث از مطرب و مي گو و راز دهر كمتر جو
كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
تو دنبال چي هستي ؟.... آنچه تو ميخواهي سيمرغ و كيمياست.... اين چيز ها دست يافتني نيستند....
برو خوش باش و با رفع همان نيازها كه مثال زدي لحظات زندگيت را شيرين كن.
گفتم : يعني خلاصه مثل همان كه پيام در شعر نوشته بود خر باشم... منظور تو همين است؟
بدون هيچ ابهامي گفت : بله ... همين است .... بايد خر بود تا راحت زندگي كرد. خلاصه نبايد در بند هست و نيست زندگي بود.....
پس از ساعتي گفتگو از وي خداحافظي كردم و بخانه برگشتم.
از سياوش هم خبر داشتم ....
حالش بر اثر معالجات بهبودي نسبي كمي يافته بود و در خانه استراحت ميكرد.
*****
روز بعد فرامرز به من زنگ زد و گفت: در رابطه با صحبتي كه داشتيم يك شعري سروده ام كه ميخواهم برايت بخوانم.
گفتم: سراپا گوشم
شعرش را خواند اما افسوس كه حافظه من ياري نميكند آنرا اينجا بنويسم. اما خلاصه معني آن اين بود كه خر بخاطر اينكه نميفهمد راحت زندگي ميكند و اگر تو هم بخواهي راحت زندگي كني بايد خر باشي....
البته با توجه به اين كه او نويسنده و شاعر بود با اين صراحت مسئله را عنوان نكرده بود اما همين معني را در لباس ادبيات زيبا ارائه ميكرد.
شب همانروز در جواب او شعر زير را گفتم و فردا برايش فرستادم.
اي كه شادي كه نئي در غم هستي يا نيست
بچه كار آيدت اين عمر و غرض از پي چيست
من اگر زار و ملولم كه ندانم هدفم
لا اقل در طلبم كين همه چون بايد زيست
من و تو تشنه و محكوم به صحراي جنون
قد علم كرده منم تا به كجايم آبيست
من و تو واله و سرگشته به ظلمات و فنا
من تفحص بكنم بلكه به نوريم رهيست
بگو آنرا كه تأسف بخورد بر عاقل
خر به دنيا شمرد خوب و ز انديشه بريست
كره خر آمده و خورده و گشتست خري
وقت رفتن شده و كره فقط پير خريست
با همايون به ره عقل قدم ها بردار
چون كه پرواز نباشد چه ثمر بال و پريست
اين مناظره و مشاعره ما چند روزي ادامه يافت و بالاخره بجائي نرسيد. فرامرز ميگفت بايد به هر دليل خوش بود و من ميخواستم دليل هر چيز را بفهمم.
با پيام هم كم و بيش در تماس بوديم و او از پيشرفت كار سئوال ميكرد.... در جوابش ميگفتم : واقعا دارم روي اين كار وقت ميگذارم ، اما مسئله خيلي غامض تر از اين حرفهاست ....
نوشته اي كه بتواند آنطور كه تو ميخواهي در جهان صدا كند بسيار مشكل خواهد بود. به هر حال من تلاشم را ميكنم.
پيام هم متقابلا ميگفت : اميدوارم بتوانم جبران كنم....
*****
حال سياوش بد شده بود ... باز هم او را در بيمارستان بستري كردند و قرار شد با وجود مسائل خاص آن ترتيب عمل كردن وي را بدهند.
يكروز كه فرامرز در منزل من بود و با هم صحبت ميكرديم تلفني با شركت پيام تماس گرفتم . منشي او كه مرا ميشناخت بمحض برقراري تماس بشدت گريست و هق هق گريه اش اجازه حرف زدن را از او گرفته بود.
فهميدم براي سياوش اتفاقي افتاده است . گفتم : من الآن به آنجا ميآيم . بعد هم به اتفاق فرامرز سوار ماشين او شديم و به شركت پيام رفتيم. نزديك شركت ازدحام مردم به چشم ميخورد و تعدادي اتوبوس هم افراد را براي بردن به بهشت زهرا سوار ميكردند.
هر طور بود خودم را به دفتر پيام رساندم . منشي با ديدن من باز هم گريه ميكرد... از او پرسيدم : كي اين اتفاق افتاد؟
گفت: ديشب ساعت حدود 9
گفتم : الان پيام كجاست ؟
پاسخ داد: در پزشك قانونيست.
گفتم : من همين حالا به آنجا ميروم.
وقتي خواستم از دفتر او بيرون بيايم يك چك از كشو بيرون آورد و گفت : ايشان اين چك را براي شما گذاشته اند.
چك را گرفتم و بسرعت با فرامرز از درب خارج شديم. وقتي بسمت پزشكي قانوني حركت كرديم ناگهان فرامرز ترمز كرد و گفت:سياوش كه بيمارستان بود... چرا بايد او را به پزشكي قانوني برده باشند؟
گفتم : حتما منشي اشتباه كرده ... اصلا بهتر است ما بجاي بيمارستان مستقيما به بهشت زهرا برويم و در غسالخانه آنها را خواهيم ديد.
فرامرز هم قبول كرد و بلافاصله بسمت بهشت زهرا حركت كرديم.
وقتي آنجا رسيديم هنوز اتوبوس ها نيامده بودند و از مشايعين ديگر هم كه با ماشين هاي خودشان زودتر رسيده بودن ما كسي را نميشناختيم.
كمي همان دور و بر قدم زديم و بعد از نيمساعت جمعيت مشايعين با اتوبوس ها رسيدند. يك آمبولانس هم همراه آنها بود كه جنازه را ميآورد.
بلافاصله عده اي زير تابوت را گرفتند و با گفتن شعار هاي مذهبي جنازه را به غسالخانه بردند.
در اين ميان من پي پيام ميگشتم تا تسليتي بگويم و ببينم اگر كاري از دستم بر ميآيد انجام دهم.
متاسفانه بعلت شلوغي نتوانستم او را پيدا كنم . ساعتي بعد جنازه را براي اجراي نماز آوردند و همگي به صف ايستاديم. جلوي هر جنازه يك تابلو نگاهداشته بودند كه مشخص ميكرد نام آن متوفي چيست.
با ديدن آن تابلو مثل اين كه آب سردي روي سر من ريختند.... زيرا طبق نوشته ، جنازه مربوط به پيام بود نه سياوش....
نماز خوانده شد اما من كلافه و حيران ايستاده بودم. فرامرز هم متوجه موضوع شده بود ولي براي اطمينان خاطر از يكنفر نام متوفي را پرسيد و معلوم شد كه پيام در گذشته است.
با كمي تحقيق مشخص شد كه شب قبل در يك تصادف ماشين پيام فوت كرده بود و جنازه را در پزشك قانوني نگاهداشته بودند.
با حالي نزار پيام را تا خوابگاه ابديش بدرقه كرديم . سياوش هم آمده بود و با اين كه حالش اصلا مناسب نبود با كمك ديگران راه ميرفت و اشك ميريخت.
مراسم انجام گرفت و جمعيت به دعوت بازماندگان براي صرف نهار با اتوبوسها و ماشين هاي خودشان شروع به بازگشت كردند.
من و فرامرز حوصله خوردن نهار نداشتيم . با هم به خانه من برگشتيم و سر خورده و ناراحت به صحبت نشستيم.
فرامرز ميگفت: واقعا كه از كار اين دنيا كسي سر در نميآورد..... پيام ميخواست براي سياوش سئوال كند و چرا بگويد.... اما حالا بايد براي خودش چرا گفت.
گفتم : اصلا نميتوانم باور كنم پيام در عين سلامتي و نشاط اينگونه از بين برود.
بنظر من حق داشت كه به اين روش زندگي چرا بگويد....
مدتي در اين زمينه با هم صحبت كرديم و مرتبا بعد از چند جمله به بي هدفي زندگي و پوچي آن ميرسيديم.
دلم ميخواست كتاب را بنويسم... اما نميدانستم چگونه شروع كنم و چه بنويسم تا خواست پيام انجام شده باشد.
واقعا اين مسخره است .... اينهمه بيهودگي زندگي ... اينهمه پوچي .... اينهمه تلاش ... اينهمه درد و رنج ....
آخه براي چي؟
تازه اگر هم سئوال كنيم ملامتمان ميكنند و ميگويند كه در كار خدا مداخله نكن.
من در كار خدا مداخله نميكنم .... ولي اين رنج ها و درد ها را من بايد تحمل كنم و اين من هستم كه بايد در زندگيم مرتبا تلاش كنم و زحمت بكشم و اين من هستم كه از دست اين دنيا عذاب ميكشم و اين من هستم ......
بعد ميگويند : نخير .... نميشود سئوال كني
تازه وقتي هم سئوال ميكنم ... كي جواب ميدهد؟.... هيچكس ....
نگاهي به تاريخ كنيم .... نگاهي به قبرستانها بنمائيم .... تريليونها انسان آمده اند و اين مسير را طي كرده اند و رفته اند و اثري از آنها هم باقي نمانده است.
اگر هم اثري از معدودي باقيست يا چند تكه سنگ است كه روي هم گذاشته اند و يا چند جمله و حرف است كه بدون بيان كردن هدف زندگي گفته اند....
به انيشتين ميگفتند (مرد تنهاي قرن)....
زيرا مسائلي را بيان داشت كه در ذهن هيچكس نميگنجيد... در زمان حياتش فقط حدود ده نفر در دنيا بودند كه حرف هاي بزرگ او را ميفهميدند....
وي بسادگي كه به اين سخن ها دست نيافت.... زحمت كشيد... انديشه كرد.... مطالعه نمود .... رنج برد تا توانست گوشه كوچكي از حقايق دنيا را كشف كند...
حالا وي كجاست ؟.... آنهمه زحمت و رنج به كجا رفت....؟
اگر بگوئيد اثري از او باقي مانده جواب اينست كه چه فايده اي براي وضع فعلي او دارد.
تازه بر اثر كوشش و مطالعه ديگر دانشمندان كم كم فرضيه نسبيت او هم زير سئوال ميرود و ممكن است روزي بكلي مردود شناخته شود.
باز هم اين سئوال تكرار ميشود كه چرا؟..... چرا ما اينهمه زحمت ميكشيم كه بعد در يك لحظه .... با درد و رنج بميريم.....؟
با فرامرز مرتبا در اين زمينه صحبت ميكرديم و چون به هيچ تكيه گاهي دست نيافتيم من چك را به شركت پس دادم و تصميم گرفتم همين مقاله را كه در حد توانم ميباشد بنويسم.
*****
دو ماه بعد ، سياوش هم در گذشت. سرطان كار خودش را كرده بود و آنهمه انرژي و علم و هستي ملموس او هم تسليم خاك شد.
باز هم بايد چرا گفت و جوابي نشنيد....
اما آخر .... چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟