نان حلال...

نان حلال...

نوشته همایون رقابی

سالها پیش یک روز با دوستانمان در خیابان نادری قدم میزدیم. ناگهان توجه من به صحبت سه مردی که جلوی ما در پیاده رو راه میرفتند جلب شد.

یکی از آنها به دیگری گفت: اسماعیل،... همینجا بساطمان را پهن میکنیم. تو هم برو از کوچه پشتی برگرد پیش ما. توی ماشین همه وسائل هست.

اسماعیل گفت: باشه... من رفتم.

متعاقب این حرف از آن دو نفر جدا شد و وارد کوچه بعدی گردید.

یکی از آن دو نفر پارچه ای را از جیبش بیرون کشید و روی زمین پهن کرد. نفر دوم از جیبش مقدار زیادی پاکت کاغذی که ابعادی در حدود ده سانتیمتر داشتند و روی آنها عکسهای کمرنگی چاپ شده بود بیروی آورد و روی پارچه ریخت.

به دوستانم گفتم از فاصله نسبتا امنی که توجه را جلب نکند مواظب کار آنها باشیم. ظاهرا ما با هم صحبت میکردیم اما مرتبا نیم نگاهی به کار آن دو نفر داشتیم. یکی از آنها کنار پارچه روی زمین نشست و فریاد زد: آهای شانستو امتحان کن ... توی این پاکت ها جایزه هست از بیست تومان تا صد تومان... بیا شانستو امتحان کن. فقط با پنج تومان شانستو امتحان کن... فقط پنج تومان.

در آن زمان پنج تومان پول خوبی بود و با آن میشد دو پرس چلوکباب خورد، اما وعده جایزه بیست تومانی تا صد تومانی همه را وسوسه میکرد.

نفر دوم ژست یک مشتری را بخود گرفت و کنار پارچه چمباتمه زد و شروع کرد پاکت ها را زیر و رو کردن. یکی دو نفر از عابرین هم نظرشان به این بساط جلب شد و ایستادند و به پاکتها نگاه میکردند. در همین هنگام اسماعیل بصورت یک عابر بسمت آنها آمد و کنار پاکت ها به حالت نیم خیز نشست. ابتدا پنج پاکت را برداشت و بشکل بادبزن ژاپنی آنها را در دست گرفت. کمی دستش را حرکت داد و وانمود کرد که میخواهد در نور روز از پشت پاکت ها درون آنها را ببینید . پاکتها را به چشمش نزدیک میکرد و سپس دور مینمود و در یکی از همین حرکت ها من متوجه شدم که دستش به جیب بغل کتش فرو رفت و یک پاکت مشابه را از آن خارج نمود. این پاکت را بسرعت با پاکتهای دیگری که در دست داشت مخلوط کرد .

اسماعیل باقی پاکتها را روی پارچه ریخت و پنج تومان بابت پاکتی که از جیبش در آورده بود پرداخت نمود.

سپس پاکت را با ملایمت پاره کرد و یک اسکناس صد تومانی از آن خارج نمود. مردی که پای بساط نشسته بود فریاد زد و گفت: بیا... این آقا همین الان صد تومان برنده شد... خیرش را ببینی ... پنج تومان بده ... شانست را امتحان کن...

اسماعیل بلند شد و رفت. با نگاه تعقیبش کردم دیدم دوباره وارد همان کوچه شد. یکی دو نفر که این صحنه را دیده بودند پنج تومان دادند و پاکتی را برداشتند. بدیهی بود که وقتی پاکت را باز کردند هیچ پولی در آن نیافتند.

کم کم دور آنها شلوغ میشد. در همین هنگام مردی را دیدم که به آنها نزدیک شد. وی کلاه بر سر داشت و سبیل پرپشتی هم در پشت لبش دیده میشد.

او هم کنار بساط آمد و چند پاکت را با هم برداشت و شروع به نگاه کردن کرد. ناگهان متوجه شدم که او همان اسماعیل است که کلاه سرش گذاشته و سبیل مصنوعی دارد.

باز همان کار تکرار شد و اسماعیل از پاکتی که در دست داشت صد تومان بیرون آورد. دوباره مرد فروشنده فریاد زد و گفت: این آقا همین الان شانسشو امتحان کرد و صد تومان برد. شما هم پنج تومان بدهید و شانستان را امتحان کنید ...

اسماعیل باز بلند شد و رفت. جمعیت در اطراف آن بساط بیشتر شد و مردم مرتبا پنج تومان میدادند و پاکتی را بطمع بردن صد تومان میخریدند. تمام این پاکتها هم پوچ بودند و در همین موقع اسماعیل با یک ظاهر جدید از دور پیدا شد.

این مرتبه عینک آفتابی زده بود و یک ته ریش مصنوعی هم به چانه داشت. مجددا بازی تکرار شد و باز اسماعیل صد تومان برنده شده و رفیقش فریاد زنان شروع به تبلیغ کرد.

با دوستانم صحبت کردم و قرار شد جلو برویم و مچ آنها را بگیریم. همین کار را هم کردیم . در میان جمعیت ایستادیم و وقتی اسماعیل دوباره آمد با صدای بلند گفتم: مردم ... گول اینها را نخورید... این مرد(اشاره به اسماعیل) در جیبش پاکتهائی دارد که ظاهرش مثل همین هاست اما توی آنها صد تومان پول است. بوسیله همان پاکتها شما را گول میزند. باقی پاکتها پوچ هستند.

سکوتی بین جمعیت حکمفرما شد ولی ناگهان آن سه نفر بحالت حمله بطرف من آمدند. دوستان دیگرم هم به اسماعیل حمله کردند و کتش را از تنش بیرون آوردند و با خالی کردن جیبش بمردم نشان دادند که پاکتهای محتوی اسکناس صد تومانی در جیب بغل کت او میباشد.

مردم غرغر کنان پراکنده شدند. حالا ما مانده بودیم با اون سه نفر کلاش...

اول خواستند گردن کلفتی کنند اما دیدند که عده ما بیشتر است. لذا گرداننده بساط با لحن ملایمی گفت: ببینید ... ما هم زن و بچه داریم ... باید یک لقمه نون حلال براشون ببریم ... پنج تومان که پولی نیست...

همینطور که او حرف میزد نفر سوم تند تند بساطشان را جمع کرد و ناگهان هر سه نفر بسمت همان کوچه فرار کردند. ما هم نه بطور جدی،تعقیبشان کردیم و از فاصله نسبتا دوری دیدیم سوار یک ماشین قراضه که وسط کوچه ایستاده بود شده و بسرعت رفتند.

یکی از دوستان گفت: پشت شیشه عقب ماشین چند تا کلاه و لباس مختلف دیدم که حتما برای تغییر ظاهر اسماعیل مورد استفاده قرار میگرفته است.

و در آنروز ما بیشتر با معنی نان حلال را فهمیدیم.

ایرج میرزا ۱۰۰ سال پیش چه نیکو گفت

ایرج میرزا ۱۰۰ سال پیش چه نیکو گفت:

هر وعده که دادند به ما باد هوا بود
هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود
چوپانی این گله به گرگان بسپردند
این شیوه و این قاعده ها رسم کجا بود ؟
رندان به چپاول سر این سفره نشستند
اینها همه از غفلت و بیحالی ما بود!
خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند
هر چیز در این خانه بی برگ و نوا بود .
گفتند چنینیم و چنانیم دریغا ...
اینها همه لالایی خواباندن ما بود !
ایکاش در دیزی ما باز نمی ماند
یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود!!

سکوت...

سکوت...

چرا همیشه گفته میشود . . .
سکوت نشانه ی رضایت است
چرا نمی گویند :
نشانه ی دردیست عظیم ،
که لب ها رابه هم دوخته است...!!!
چرا نمی گویند :
نشانه ی ناتوانی گفتار ،
از بیان سنگینی رفتار افراد است...!!!
چرا نمی گویند :
نشانه ی دلی شکسته است که
نمیخواهد با باز شدن لب ها از همدیگر
صدای شکسته شدنش را
نامحرمان متوجه شوند...

پس سکوت همیشه نشانه ی رضایت نیست...
سکوت سر شار از ناگفتنی هاست

گیاه دارویی که باید درخانه داشته باشید

گیاه دارویی که باید درخانه داشته باشید:

1. نعناع: ضد نفخ، دل درد، ناراحتی معده، دلپیچه کودکان پس از خوردن سردیها، رفع اسهال.

2. پونه: ضد نفخ، گرم کننده کلیه ها، رفع شب ادراری کودکان، تقویت روده، رفع اسهالی.

3. خاکشیر: رفع گرمازدگی، رفع گرمی کردن( مصرف بیش از حد خوراکی های طبع گرم)، گر گرفتگی، کهیر و خارش پوست.

4. سنبل الطیب: آرامبخش، رفع کم خوابی، ضد استرس.

5. سیر: کاهش سریع فشار خون، کاهش چربی خون و کلتسرول مضر، آنتی بیوتیک گیاهی.

6. سنجد: آرد سنجد کامل( با پوست و دانه): رفع درد معده و سوزش مری، رفع و پیشگیری از پوکی استخوان و ارتروز.

7. گشنیز: کاهش سریع فشار خون، خوشبو کننده دهان، ضد نفخ برای افراد گرم مزاج به جای نعناع و پونه، ضد آفت.

8. گل گاوزبان: آرامبخش اعصاب، رفع تپش قلب و بهبود زکام و سرفه خشک.

9. زنجبیل: ضد تهوع و استفراغ، رفع درد عادت ماهانه، بهبود سرما خوردگی وسردی، ضد رماتیسم.

10. گزنه: رفع سنگ و عفونت کلیه و مثانه، رفع کم خونی، ضد عفونت لوزه‌ها، کاهش قند خون.

خیلی جالبه, بخونید


خیلی جالبه, بخونید

می‌گویند که در ایام قدیم در یکی از پاسگاه‏های ژاندارمری سابق ژاندارمی خدمت‏ می‏‌کرد که مشهور بود به سرجوخه جبّار...

این سرجوخه جبار مانند بسیاری از همگنان و همکاران خودش در آن روزگار سواد درست حسابی نداشت ولی تا بخواهی زبل و کارآمد بود و در سراسر منطقه خدمت او کسی را یارای نفس‏ کشیدن نبود.!

از قضای روزگار، در محدوده خدمت‏ سرجوخه جبار دزدی زندگی می‌کرد که به راستی، امان مردم را بریده و خواب سرجوخه جبار را آشفته گردانیده بود...

سرجوخه جبار با آن کفایت و لیاقتی که‏ داشت بارها دزد را دستگیر کرده، به‏ محکمه فرستاده بود ولی گردانندگان‏ دستگاه، هربار به دلایلی و از آن جمله‏ فقد دلیل برای بزهکاری دزد یاد شده، او را رها کرده بودند به گونه‏‌ای که گاهی جناب دزد، زودتر از مأموری که او را مجلوبا و مغلولا به‏ مرکز دادگستری برده بود به محل باز می‏‌گشت و برای دلسوزانی سرجوخه جبار مخصوصا چندبار هم از جلو پاسگاه رد می‏‌شد و خودی‏ نشان می‏‌داد یعنی که بعله...

یک روز سرجوخه جبار که از دستگیری و اعزام بیهوده دزد سیه‌کار و آزادی او به ستوه آمده بود منشی‏ پاسگاه را فراخواند و به او دستور داد که قانون‏ مجازات را بیاورد و محتویات آن را برای‏ سرجوخه بخواند.

منشی پاسگاه کتاب قانونی را که‏ در پاسگاه بود آورد و از صدر تا ذیل برای‏ سرجوخه جبار خواند.

ماده ۱...ماده ۲...ماده ۳...الی‌آخر...

سرجوخه جبار که در تمام مدت خوانده‏ شدن متن قانون مجازات خاموش و سراپا گوش‏ بود، همین‏که منشی پاسگاه آخرین ماده قانون‏ را خواند و کتاب را بست حیرت‌زده و آزرده‏‌دل به منشی گفت:
اینها که همه‏‌اش "ماده" بود آیا این کتاب حتی یک «نر» نداشت؟!

آنگاه سرجوخه جبار به منشی گفت:
ببین در این کتاب صفحه سفید هست؟!!

منشی کتاب را گشود و ورق زد و پاسخ داد:
قربان! در صفحه آخر کتاب به اندازه‏ نصف صفحه جای سفید باقی‏مانده است.

سرجوخه جبار گفت:
قلم را بردار و این مطالب را که می‏‌گویم‏ بنویس...

و چنین تقریر کرد:
«نر»سرجوخه جبار؛ هرگاه یک نفر شش‏ بار به گناه دزدی از طرف پاسگاه دستگیر و به محکمه فرستاده شود و در تمام دفعات از تعقیب و مجازات معاف گردد و به محل‏ بیاید و کار خودش را از سر بگیرد برابر «نر سرجوخه جبار» محکوم است به اعدام!!

پس از اتمام کار منشی سرجوخه جبار، نخست آن را انگشت زد و مهر کرد و پس از آن دستور داد دزد را دستگیر کنند و به پاسگاه بیاورند.

آنگاه او را در برابر جوخه آتش قرار داد و فرمان اعدام را درباره‏‌اش اجرا کرد.

گویا خبر این ماجرا به گوش حاکم وقت‏ رسانده شد و حاکم دستور داد سرجوخه جبار را به حضورش ببرند.

هنگامی که سرجوخه جبار به حضور حاکم‏ رسید، پرخاش‏‌کنان از او پرسید چرا چنان‏ کاری کرده است؟!!

سرجوخه جبار پاسخ داد:
قربان! من دیدم در سراسر قانون‏ مجازات هرچه هست ماده است ولی حتی یک‏ «نر» توی آن همه ماده نیست و آن‏وقت‏ فهمیدم که عیب کار از کجا است و چرا دزدی‏ که یک منطقه را با شرارت‏هایش جان به سر کرده است هربار که دستگیر می‏‌شود بدون‏ آن‏که آسیبی دیده باشد به محل‏ باز می‏‌گردد.

این بود که لازم دیدم در میان‏ «ماده»های قانون مجازات یک «نر» هم باشد.

این است که خودم آن نر را به قانون اضافه و دزد را طبق قانون اعدام کردم و منطقه را از شرّ او آسوده گردانیدم!

پول دشمن بشریت

پول دشمن بشریت

نوشته همایون رقابی

ما به خودمان علاقمندیم ،بعد از آن به اطرافیانمان و خانواده و سپس به همشهریان و بعد به هموطنان خویش محبت داریم. اما اگر یک قدم بالاتر بگذاریم به انسانها در تمام جهان و باز در یک قدم دیگر که به جلو برویم به تمام موجودات روی زمین و حتی نباتات و جمادات توجه خاص میکنیم.

ایجاد رشته های علمی با نام محیط زیست و یا توجه به نگاهداری آبها و طبیعت و نیز رسیدگی به کسانی که در هر نقطه دنیا گرفتار مصیبتی بشوند نشان دهنده همین موضوع است.

باز اگر یک قدم فراتر برویم از زمین خارج شده و به آسمانها هم توجه میکنیم و با وجود ناتوانی خویش درمقابل عظمت بیکران هستی ،‌ آنچه در آن هست را دوست داریم.

اما عاملی بنام پول، باعث میشود که این محبت ها فراموش شوند و در اغلب نقاط مردم مانند حیوانات وحشی بجان یکدیگر و یا طبیعت افتاده و شروع به نابودی آنها میکنند!!!

بکار بردن کلمه حیوانات وحشی شاید توهینی به این موجودات بیگناه باشد ،‌ زیرا آنها کاملا معصومانه، به اندازه احتیاج خود مصرف میکنند و به کشتار یا خرابکاری بخاطر پول دست نمیزنند.

اما ما چه میکنیم؟...

ما وسایل جنگی میسازیم و برای فروش آنها از تعصبات مذهبی و قومی و سنتی و گویش ها استفاده میکنیم و مردم را وادار به کشتن یکدیگر مینمائیم.

در این میان اسلحه های ما فروش میرود و چون سود سرشاری نصیبمان میشود به این اختلافات را باز هم دامن میزنیم.

عجیب آنکه بیشتر این اختلافات از تعصب های بیجا سرچشمه میگیرد و کسانی که منافع خاصی در این زمینه دارند آتش این تعصبات را شعله ور تر میکنند.

در همه موارد، ... حتی مواردی که فکرش را هم نمیکنیم تعصب جلوی پیشرفت ما را میگیرد و نمیگذارد بشریت جهش غول آسای خود را در راه علم و زیست و زندگی انجام دهد.

اصولا آنچه از نیاکان هر قومی به آنها به ارث رسیده است باید به تاریخ بپیوندند و معیارها برای زندگی تغییر کند.

مثلا یکی از موارد این ارث ،‌ زبانها و باورها و گویش هائیست که در نقاط مختلف جهان بین مردمان محلی برقرار میباشد.

یک همت بلند و یک اراده قوی و پاک میخواهد که زبانی بین المللی بدون عیبی تهیه کند و همه مردم را تشویق به استفاده از آن نماید.

اما متاسفانه مردم روی زبان خود بدون دلیل منطقی تعصب لجوجانه ای دارند و حاضر نیستند آنرا در راه پیشرفت کنار بگذارند.

اگر شما با یک آلمانی بزبان انگلیس صحبت کنید تا آنجا که میتواند بزبان آلمانی پاسخ میدهد و همین وضع در فرانسه و بیشتر نقاط جهان حکمفرماست.

در کشور ما هم اگر برای انجام کاری به هر اداره یا موسسه ای رجوع کنیم در صورتیکه متصدی انجام کار هم زبان یا همشهری ما باشد کار بهتر و سریعتر انجام میگیرد.

اگر مثلا مسئول اداره ای اهل آذربایجان باشد و مراجعه کننده نیز ترکی صحبت کند کار او را با علاقه و دقت بیشتری به انجام میرساند. همین مسئله در مورد تمام قسمت های دیگر روابط اجتماعی مشکلاتی تولید میکند که ناشی از تعصب است.

اغلب با گفتن اینکه " این زبان مادری ماست" میخواهند دو دستی به آن بچسبند و بخاطر آن حتی حاضر به جنگ و جدال نیز هستند.

در مورد دین و بسیاری از مواردی که تعصبات بهمراه دارند همین وضعیت حاکم است.

بالاخره باید یکروز تصمیم بگیریم از شر تعصبات خود را نجات دهیم و زندگی را برای بشریت بصورت علمی و عملی پیشرفته سازیم .

باید مردم کشورها و شهرهای مختلف را با دادن امکانات بهتر ، وادار به مهاجرت کرد تا نسل بشر مخلوط شده و کم کم از تعصبات کاسته شود.

از طرفی با ایجاد یک فرهنگ یکسان در سراسر جهان باید باور ها را بصورت علمی و درست در آورد تا اختلافات ناشی از ارثیه پدران ما حذف گردد.

این کار بسیار دشوار است و تا موقعی که پول از طریق ایجاد تعصبات به جیب عده ای سود جو میریزد امکان عملی شدن نخواهد داشت.

ولی بالاخره باید جنبشی کرد و بشریت را از دست تعصبات جاهلانه نجات داد.

باید قبول کنیم :

زبان ما بهترین نیست ... و بهتراست تغییرکند.

باورهای ما میتوانند درست نباشند... باور درست را باید دانشمندان برای ما فراهم کنند.

تاریخ ما برترین تاریخ نیست... تاریخ هیچ قومی برترین نیست. اغلب تاریخها مملو از خونریزی و کشت و کشتار میباشد که هیچ برتری انسانی برای قوم خود به ارمغان نمیآورد.

مشاهیر متعلق به یک کشور یا قوم نیستند و جهانی میباشند... در این زمینه میبینیم که از افکار روشن و درخشان مشاهیر عالم در تمام جهان استفاده میشود.

کسی نباید بی دلیل پول هنگفتی داشته باشد و عده بسیاری در فقر بسر برند... مگر میشود یک نفر میلیاردها پول داشته باشد وبگوید من این پول را از راه درست بدست آورده ام!!!

آنچه در گذشته گفته اند نمیتواند سرمشق زندگی امروز ما باشد... برای زندگی درست باید قوانین علمی جدید و درست تهیه نمود.

فرضیه های بسیاری امروزه مورد تردید قرار گرفته است و هنوز هم تحقیق در مورد فرضیات جدید و اثبات صحت یا مردود بودن آنها ادامه دارد... بعنوان مثال جاذبه نیوتون با آنهمه استحکام بوسیله اینشتین زیر سئوال رفت و اکنون نیز فرضیه خود اینشتین درحال بررسی مداوم و زیر سئوال رفتن میباشد.

هیچکس و هیچ قومی مقدس نیست و تنها دلیل برتری هر انسان میزان خدمت او به جامعه میباشد...

از این قبیل باور کردنی ها زیاد هستند که در صورت امکان باید گروهی از دانشمندان بی غرض آنها را بررسی نموده و در صورت لزوم حذف نمایند .

مسلم اینکه تا موقعیکه ما گرفتار این جهل و تعصبات بیجا هستیم محال است به امکان داشتن یک جامعه خوشبخت دست پیدا کنیم.

دیر یا زود ...بالاخره زمانی میرسد که بشریت از این جهالت بیرون خواهد آمد و جامعه ایده آلی برای زندگی درست ایجاد خواهد نمود.

وارن بافت می‌گوید

وارن بافت می‌گوید:

«بهترین سرمایه گذاری ممکن، سرمایه گذاری بر روی خودتان است»

۳۰ روش برای سرمایه گذاری بر روی خودتان

۱. روزانه مطالعه کنید.
۲. سالم‌تر غذا بخورید.
۳. آشپزی بیاموزید.
۴. سحرخیز باشید.
۵. از تعلل‌کردن دست بردارید.
۶. زمان خود را مدیریت‌ کنید.
۷. بیشتر سفر کنید.
۸. به یک روال ثابت، پابند بمانید.
۹. پول خود را سرمایه گذاری کنید.
۱۰. خودتان را به چالش بکشید.
۱۱. موفقیت را تجسم کنید.
۱۲. دیگران را ببخشید.
۱۳. نگران خودتان باشید.
۱۴. یادداشت بردارید.
۱۵. به پادکست‌های صوتی گوش کنید.
۱۶. وسایل به‌دردنخور نخرید.
۱۷. خردمندانه دوستانتان را انتخاب کنید.
۱۸. با خانواده‌ خود در ارتباط بمانید.
۱۹. از دوستان زهرآگینتان فاصله بگیرید.
۲۰. هر روز، ۱٪ بهتر شوید.
۲۱. کسب و کارتان را شروع کنید.
۲۲. شکایت نکنید.
۲۳. مشاوری باتجربه بیابید.
۲۴. چیز جدیدی بیاموزید.
۲۵. هدف‌گذاری کنید.
۲۶. برای هفته خود برنامه‌ریزی کنید.
۲۷. با مدیتیشن (مراقبه) مأنوس شوید.
۲۸. با شکرگزاری مأنوس شوید.
۲۹. برای زندگی‌تان برنامه داشته باشید.
۳۰. نرمش کنید.

انسان

انسان

از پنجره به پیاده‌رویِ مملو از جمعیّت نگاه کرد. گفت: می‌بینی، لباس‌هایی هستند که راه می‌روند، دروغ می‌گویند، عاشق می‌شوند، می‌میرند...
کمتر لباسی آن بیرون است که درونش "انسان" وجود داشته باشد. به‌راستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است.

رومن‌گاری

رضاشاه و داور

رضاشاه و داور

رضاشاه پس از به قدرت رسیدن، لیستی بلند بالا از احتیاجات بهداشتی و فرهنگی و اقتصادی مردم ایران و اصلاحاتی که باید در کشور صورت پذیرد تهیه کرد؛ اما انجام همه آن موارد، مستلزم پول هنگفت بود.

رضاشاه از وزیر مالیه خود علی اکبر داور خواست تا راهی برای تامین بودجه پیدا کند.

داور امر شاه را پذیرفت و گفت برای حل این موضوع بطور کلی دو راه بیشتر وجود ندارد.

یا باید میزان مالیات‌ها را افزایش داد و ثروت مردم را ماهرانه مکید و یا باید سرچشمه‌های درآمد کشور را زیاد کرد که آنهم از چهار طریق بیشتر میسر نیست: اول استخراج معادن، دوم توسعه کشاورزی، سوم رونق صنعت و چهارم درآمد حاصله از جلب سیاحان خارجی.

شاه راه حل دوم را پذیرفت و به داور دستور داد کار را شروع کند.

گفته شده داور در روز بیش از شانزده ساعت کار می‌کرد. کمیسیون پشت کمیسیون ایجاد می‌کرد، جلسه می‌گذاشت و دستورات را صادر و سرمایه‌گذار جذب می‌نمود و قرارداد می‌بست و هر روز کار جدیدی بوجود می‌آورد و به گروهی می‌سپرد. بنحوی که در طهران جنبنده‌ای یافت نمی‌شد که سر و کارش با وزیر مالیه نباشد.

پس از حدود یک سال، نهال تازه کاشت داور میوه داد. داور لیستی از درآمدهای ایران را که خودش ایجاد کرده بود، نزد شاه برد.

اما همچنان بخشی از بودجه مورد نظر تامین نشده بود. رضا شاه به داور سه روز مهلت داد تا راه‌حلی منطقی برای کسری بودجه بیابد.

پس از سه روز، شاه، علی اکبر داور را فراخواند و گفت پس چه کردی در این سه روز!؟ داور نتوانست بگوید هرچه کردم نشد، لذا سکوت کرد و چیزی نگفت. شاه او را مخاطب ساخت و گفت: «برو بمیر!»

داور به خانه رفت و از شدت اندوه مقداری تریاک را در الکل حل کرد و خورد و خوابید و اینگونه دست به خودکشی زد.

در کنار جسد او برگه‌ای پیدا کردند که سروده‌ای از کلیم کاشانی بهمراه وصیت داور بر آن نوشته شده بود:
افسانه حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم با تو بگویم چه سان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و زان گذشت

در زیر این سروده، داور از شاه خواسته بود تا به همسر و فرزندانش کمک کند تا محتاج کسی نشوند. رضا شاه و پس از او محمدرضا شاه، همسر و فرزندان داور را عزیز و محترم شمردند و زیر پر و بال آنها را گرفتند.

امروزه علی اکبر داور را یکی از خوشنام‌ترین و برجسته‌ترین اقتصاددانان ایران می‌دانند که اقداماتش چرخ اقتصادی ایران را به حرکت درآورد. وی را امیرکبیر دوره پهلوی می‌نامند که در هنگام مرگ، به جز پانزده تومان پول نقد، هیچ ثروتی از خود نداشت.

وقتی که او مرد...

وقتی که او مرد...


وقتی که مرد، حتی یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد. بچه‌های محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بی‌درد و بی‌کس. و این لقب هم چقدر به او می‌آمد نه زن داشت نه بچه و نه کس‌وکار درستی.
شنیده بودیم که چند تایی برادرزاده و خواهرزاده دارد که آنها هم وقتی دیده بودند آبی از اجاق عموجان و دایی جان برایشان گرم نمی‌شود، تنهایش گذاشته بودند.
وقتی که مُرد، من و سه چهار تا از بچه‌های محل که می‌دانستیم ثروت عظیم و بی‌کرانش بی‌صاحب می‌ماند، بدون اینکه بگذاریم کسی از همسایه‌ها بفهمد، شب اول با ترس و لرز زیاد وارد خانه‌‌اش شدیم و هر چه پول نقد داشت، بلند کردیم. بعد هم با خود کنار آمدیم که: این که دزدی نیست تازه او به این پول‌ها دیگر هیچ احتیاجی هم ندارد. تازه می‌توانیم کمی هم از این پول‌ها را از طرفش صرف کار خیر کنیم تا هم خودش سود برده باشد و هم ما...
اما دو روز بعد در مراسم خاکسپاری‌اش که با همت ریش سفید‌های محل به بهشت زهرا رفتیم، من و بچه‌ها چقدر خجالت کشیدیم.
موقعی که ١۵٠ بچه یتیم از بهزیستی آمدند بالای سرش و فهمیدیم مرفه بی‌درد خرج سرپرستی همه آنها را می‌داده، بچه‌های یتیم را دیدیم که اشک می‌ریختند و انگار پدری مهربان را از دست داده‌اند از خودمان پرسیدیم: او تنها بود یا ما؟

به كودك دروغ نگوئيد

به كودك دروغ نگوئيد...

نوشته همایون رقابی

وقتي بچه بودم با برادر و خواهرم در حياط يا اتاقها بازي ميكرديم. گاهي كه شيطنتي از ما سر ميزد ميگفتند:حاجي خرناس را صدا ميكنيم كه ترا بخورد.

براي رفتن به آشپزخانه بايد دو يا سه تا پله از حياط پائين ميرفتيم تا به كف آن ميرسيديم. بعد از اينكه ما را با آمدن حاجي خرناس مي ترساندند براي اثبات حرف خودشان ، ناگهان از پله هاي آشپزخانه يك سر وحشتناك بيرون ميآمد كه دنباله آن لباس سياهي بر تن او بود. البته ما فقط سر و قسمتي از شانه او را ميديديم. اين حاجي خرناس بود. وقتي سرش را بيرون ميآورد نعره اي ميزد و تهديد ميكرد كه اگر شيطنت كنيم ما را خواهد خورد.

ما هم از ترس ساكت مي شديم و گوشه اين مي نشستيم.

در عرض هفته معمولا يك يا دو مرتبه حاجي خرناس خودش را به ما نشان ميداد و ما هم ماست ها را كيسه ميكرديم.

در همان زمان مرا به كودكستان گذاشتند. در آنجا دو معلم خانم داشتيم كه جمعيت حدود بيست نفري بچه ها را اداره ميكردند. يكي از آنها بنام خانم نيري بسيار پر جذبه بود و همه از او ميترسيديم. نام معلم ديگرمان خانم فروغي بود كه بسيار مهربان بود و همه بچه ها دوستش داشتند.

در كودكستان گاهي شعر مي خوانديم و گاهي نمايش بازي مي كرديم و خلاصه سرمان را گرم مي كردند.

من بچه بسيار زيبائي بودم ، بطوريكه هر جا ميرفتم نظر همه را جلب مينمودم. اين دو معلم هم شايد به همين علت مرا خيلي دوست داشتند.

يكي از چيز هائي كه در كودكستان بما گفتند اين بود كه : اگر گناهي بكنيم و يا كار بدي انجام دهيم، پاي چشم هايمان نوشته ميشود و معلمين ميفهمند كه ما اين كار بد را كرده ايم.

در اين مواقع معمولا خانم نيري ما را با تندي و عتاب مورد سرزنش قرار ميداد و معلم ديگرمان نيز با مهرباني واسطه ميشد و ميگفت :‌ديگه تكرار نميكند.... بچه خوبي است .

من در منزل شيطنتي نمي كردم و اگر هم كاري انجام ميدادم كه مورد پسند بزرگتر ها نبود ميگفتند : پاي چشمت نوشته شد. فردا خانم نيري مي فهمد.

منهم كه مي ترسيدم التماس و گريه ميكردم كه ترا به خدا پاكش كنيد ... ديگه اين كار را نمي كنم.

در اين حالت مادرم يا خواهرم انگشت شست خود را بعنوان پاك كردن پاي چشم هايم ميكشيدند و ميگفتند : پاك شد.

منهم باور مي كردم و به كار خود مشغول ميشدم.

يك خواهر ناتني داشتم كه به دبيرستان ميرفت و سر راهش مرا به كودكستان ميرساند.

در منزل ما يك قاب بزرگ بود كه عكس پدرم را در آن قرار داده بودند. يكروز شيشه اين قاب شكست و معلوم نبود كي آنرا شكسته است.

وقتي من به كودكستان رفتم، خانم نيري و فروغي مرا صدا كردند و به يك اطاق كوچك بردند.

خانم نيري با قيافه غضب آلوده اي گفت: چرا شيشه قاب عكس پدرت را شكستي؟ پاي چشمت نوشته شده كه كار تست.

و بعد تهديد كرد كه اينطور و آنطور مجازت مي شوي.

من نه از ترس ، ... بلكه چون شكستن شيشه كار من نبود ، از شدت ناراحتي ناشي از اين تهمت اشك به چشمانم آمد.

در درون من چيزي خرد شد و قلبم شكست. با اطمينان از اين كه من اين كار را نكرده ام بغضي شديد گلويم را فشرد و نمي گذاشت حرفي بزنم.

خانم فروغي تا اشك مرا ديد مرا بغل كرد و گفت: آخي ... ديگه نمي كند.... اين بچه خوبيست.... ديگه نمي كند. اين حركت او بيشتر مرا آتش زد. چون بخاطر كاري كه نكرده بودم سرزنش ميشدم و محبت ميديدم.

خانم فروغي با محبت مرا ناز كرد و به سر كلاس فرستاد.

اما من اشكم بند نميآمد زيرا برايم مسلم شد كه نوشته شدن پاي چشم دروغ است و اين تهمت را بيهوده به من زده اند.

معلم مهربان ما كه اشك مرا ديد بيشتر مهرباني كرد و گفت: تو كه عمدا نكردي ... خوب پيش آمده .... ناراحت نباش....

از اين حرف او من بيشتر گريه ام مي گرفت ، چون بيشتر درد تهمت خوردن را حس مي كردم. ولي متأسفانه نمي توانستم اعتراضي بكنم .

آنروز وقتي به خانه رسيدم، در حياط كنار ناودان فلزي ايستادم و به اتاق خودمان كه در طبقه بالا بود نرفتم.

مادرم كه در اتاق بود با تعجب گفت: همايون .... چرا بالا نمي آئي....

نمي دانستم چه بگويم ... فقط گفتم: من فهميدم كه پاي چشم نوشته شدن دروغ است .... چون من شيشه قاب پدر را نشكستم اما خانم نيري مرا دعوا كرد و گفت كه پاي چشمت نوشته شده تو شكستي.

بغض گلويم را مي فشرد. مادرم با تعجب گفت: اين كار خواهرت است كه ترا به كودكستان رسانده....خواسته ضربه اي بزند... وگرنه ما مي دانيم كه تو شيشه را نشكستي.

من نمي فهميدم كه چرا بايد خواهرم چنين دشمني در حق من بكند و دنباله قضيه را هم بياد ندارم. ولي از اين كه بزرگتر ها بما بچه ها دروغ مي گويند خيلي ناراحت شدم.

چند وقت بعد در زير زمين خانه بازي مي كردم. چشمم به صندوق بزرگي افتاد كه در گوشه زير زمين بود. از روي كنجكاوي در آن را باز كردم و ناگهان ديدم صورت حاجي خرناس وسط مقداري لباس در آن قرار دارد.

اول ترسيدم ، ولي وقتي دقت كردم ديدم كه آن صورت يك ماسك مقوائي است كه آنجا قرار داده اند.

قهميدم كه حاجي خرناس هم دروغ است . ماسك را برداشتم و با كشي كه داشت آنرا به صورت خودم زدم. سپس رفتم جلوي آئينه خودم را تماشا كردم و خنده ام گرفت. وقتي مادرم مرا ديد او هم خنديد و من گفتم : پس حاجي خرناس هم دروغ بود.

با ماسك به كوچه رفتم . ديدم برادرم از سر كوچه با دو خواهر بزرگترم در حال آمدن به منزل هستند.

شيطنتم گل كرد و با همان ماسك جلو رفتم و به برادرم گفتم : هووووو .... هووووو

من حاجي خرناس هستم.

برادرم اول ترسيد اما خواهر هايم به او گفتند : نترس اين همايون است.

در اين جا من ماسك را از صورتم برداشتم و خنديدم .

به اين ترتيب برادرم هم فهميد حاجي خرناسي وجود ندارد. البته بعد از آن هم زياد شيطنت نمي كرديم ، ولي از همان موقع حس مي كردم كه دروغ گفتن آنهم به بچه ها كار بسيار زشتي است.

یک خاطره...

یک خاطره...

دوستی از زمان جنگ این داستان را تعریف میکرد: وی میگفت: صدام روی همه شهر ها از جمله تهران بمب میریخت و مردم برای حفظ جانشان ناچار از شهر خارج میشدند. یکروز منهم با همسر و دو فرزندم برای رفتن به شمال از خانه خارج شدیم. جاده شلوغ بود و همه میخواستند زودتر از تهران خارج شوند. بعد از ظهر بود که ما براه افتادیم و بعد از طی کردن مسیر اتوبان کرج وارد اتوبان قزوین شدیم. در بعضی از نقاط ترافیک روان بود و در برخی از نقاط هم گاهی گره ای ایجاد میشد. در مجموع سرعت کم بود و وقتی به قزوین رسیدیم هوا تازه تاریک شده بود. به همین علت تصمیم گرفتیم شب را در قزوین بمانیم ، اما به هر هتلی رجوع میکردیم اطاق خالی نداشتند. پس از چند بار تلاش ، در کنار خیابانی پارک کردم و مشغول صحبت برای پیدا کردن راهی شدیم. کمی که مشاوره کردیم ، ناگهان دیدم شخصی با انگشت به شیشه کنار راننده میزند. شیشه را پائین کشیدم تا ببینم چه کار دارد. مرد موقری بود و ابتدا سلام کرد و سپس گفت: دیدم ماشین شما شماره تهران را دارد و اینجا ایستاده اید. اگر جائی برای سکونت میخواهید من یک آپارتمان دارم که مبله و خالیست . بفرمائید تا نشانتان بدهم. چند مرتبه خواستم بپرسم کرایه اش برای یک شب چقدر میشود ، اما دیدم یک شب هزار شب نمیشود و بهتر از بلاتکلیفی میباشد. لذا قبول کردم و او هم گفت: من با ماشینم جلو میروم ، شما هم پشت سر من بیائید. همین کار را کردیم و بعد از چند دقیقه جلوی یک آپارتمان شیک رسیدیم. پیاده شد و با کلید در را باز نمود و تعارف کرد که داخل شویم. وقتی وارد شدیم دیدیم آپارتمان بسیار تمیز و مجهزیست و واقعا ارزش دارد یک شب در آنجا بمانیم. بنابر این بدون اینکه حرفی بزنم قبول کردم و او هم کلید را بما داد و خداحافظی نمود و رفت. همه چیز در آنجا یافت میشد. همسرم ابتدا روی گاز چای خوبی درست کرد و منهم سری به یخچال زدم. یخچال پر بود از انواع خوراکیها و مخصوصا میوه های گوناگون و لبنیات. ابتدا فکر کردم به آنها دست نزنم ، اما بعد بخودم گفتم : حتما اینها را برای مصرف گذاشته اند ، بنا بر این ما هم استفاده میکنیم و موقع رفتن پولش را میدهیم. با خوشحالی چای و میوه صرف شد و کم کم آماده میشدیم که برای صرف شام بیرون برویم . در همین موقع زنگ در خانه بصدا در آمد. فکر کردم حتما صاحبخانه کاری با ما دارد. رفتم در را باز کردم دیدم مردی با یک سینی بزرگ پر از غذا پشت در است. سینی را بمن داد و گفت : اگر چیزی کم و کسر دارید بفرمائید؟ حیرت زده تشکر کردم و وی خداحافظی کرد و رفت. خوراکها را به داخل بردم و سفره ای رنگین برای شام پهن شد. فکر همه چیز را کرده بودند. چون علاوه بر چلوکباب، سالاد و دوغ و نوشابه و ماست و زیتون نیز وجود داشت. در میان گفتگوهای مختلف شام خوردیم و خوشحال از وضع پیش آمده برای خواب آماده شدیم. همسرم آهسته گفت: اینها را چند حساب میکند؟ گفتم :یک شب که هزار شب نمیشود ، هرچه حساب کند خوب است. آنشب بخوبی گذشت و صبح روز بعد باز زنگ در بصدا در آمد. در را که باز کردم همان مرد با یک سینی پر از لوازم صبحانه پشت در بود و باز هم سینی را تحویل داد و خدا حافظی کرد و رفت. مجددا سفره رنگینی پهن شد و همه سیر و راضی آماده ادامه مسافرتمان شدیم. منتظر بودم صاحبخانه بیاید که کلید و کرایه را بدهم و برویم . نزدیک ظهر وی آمد. بعد از سلام و علیک گفت: انشاالله که اینجا راحت بودید؟ تشکر کردم و او ادامه داد و گفت: برای نهار رستوران خوبی هست که فضای مشجر دارد . میخواستم خواهش کنم به آنجا برویم. باز تشکر کردم و گفتم: نه دیگه ... ما با اجازه مرخص میشویم . چون عازم شمال هستیم و باید زودتر حرکت کنیم. از اینکه میخواهیم برویم اظهار تأسف کرد ولی گفت: چیزی تا ظهر نمانده ... نهار را خدمت باشیم بعد میتوانید از همانجا تشریف ببرید. ناچار قبول کردم و با خانواده و با راهنمائی او به رستوران بسیار زیبائی که میشناخت رفتیم. بعد هم خود او پول نهار را پرداخت کرد و آماده خداحافظی شدیم. با توجه به شخصیتی که وی از خود نشان داده بود خیلی با احتیاط پرسیدم: میبخشید ... من چقدر باید تقدیم کنم؟ با تعجب گفت: برای چی؟ گفتم: کرایه اطاق و قیمت خوارکیها و غیره.. با یک حالت رنجیده ای گفت: اختیار دارید ... شما میهمان عزیز من بودید. وقتی دیدم با خانواده در ماشین خودتان نشسته اید فهمیدم موفق نشدید جائی برای سکونت پیدا کنید. من هم که این آپارتمان را آماده داشتم ، لذا دعوت کردم که میهمان من باشید. نمیدانستم چه بگویم . از یک طرف شرمنده اینهمه لطف و محبت شده بودم و از جهتی نمیدانستم این دوستی و انسانیت را چگونه جبران کنم. وی باز هم اصرار کرد که تا هر موقع بخواهید میتوانید اینجا سکونت کنید ما هم خوشحال میشویم در خدمتتان باشیم بالاخره با تشکر فراوان از وی جدا شدیم . آدرس منزلمان در تهران را هم به او دادم و خواهش کردم سری بما بزنند. این یکی از خاطرات خوب من بود که نشان میدهد ما ایرانی ها چقدر انسانیت داریم و چقدر بموقع بکمک دیگران میشتابیم.

جهل و تعصب...

جهل و تعصب...

نوشته همایون رقابی

تعصب یعنی انسان بدون هیچ دلیلی به مسئله ای معتقد باشد. صحت یا عدم صحت این باور برای فرد متعصب مهم نیست و وضع موقعی بدتر میشود که این تعصب همراه با جهل باشد.

سرگذشت گالیله را همه میدانیم.

این دانشمند متوجه شد که زمین بدور خود میچرخد. وقتی این نظر را اعلام کرد، کلیسای متعصب و جاهل که این نظر را مخالف باورهای خود میدید بجنبش در آمد و تصمیم گرفت وی را زنده زنده در آتش بسوزاند.

گالیله پیر وقتی در مقابل این مجازات قرار گرفت ناچار توبه کرد و گفت :من اشتباه کردم و کاملا معلوم است که همه کرات دیگر بدور زمین در حال گردش هستند.

به این ترتیب وی از سوختن در آتش نجات یافت، اما میگویند بعد از اینکه توبه کرد آهسته پایش را روی زمین کوبید و خطاب به آن گفت: با این حال تو میگردی.

جالب اینجاست که کلیسای امروزی چند سال پیش از گالیله اعاده حیثیت کرد و قبول نمود که حرف وی درست بوده است.

امان از جهل و تعصب...

ماست_کیسه_کردن

ماست_کیسه_کردن

به مختارالسلطنه گفتند که ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان کنند. پس از چندی ناشناس به یکی از دکان‌های شهر سر زد و ماست خواست.
ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی می‌خواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه !
وی شگفت‌زده از این دو گونه ماست پرسید.
ماست فروش گفت: ماست خوب همان است که از شیر می‌گیرند و بدون آب است و با بهای دلخواه می‌فروشیم. ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است که در جلوی دکان می‌بینی که یک سوم آن ماست و دو سوم دیگر آن آب است و به بهایی که مختارالسلطنه گفته می‌فروشیم. تو از کدام می‌خواهی؟!
مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش وارونه از درختی آویزان کرده و بند تنبانش را دور کمر سفت ببندند. سپس تغار دوغ را از بالا در لنگه‌های تنبانش بریزند و آنقدر آویزان نگهش دارند تا همه آب‌هایی که به ماست افزوده از تنبان بیرون بچکد!
چون دیگر فروشنده‌ها از این داستان آگاه شدند، همگی ماست‌ها را کیسه کردند!
وقتى ميگن فلانى ماستشو كيسه كرده يعنى اين

اين دوازده جمله را حتماً بخوانيد

اين دوازده جمله را حتماً بخوانيد...

۱_یادت باشه تا خودت نخواي هيـچ کس نميتونه زندگيتو خراب کنه❕
⚪️⚪️⚪️
۲_یادت باشه که آرامش رو بايد تو وجود خودت پيدا کني❕
⚪️⚪️⚪️
۳_یادت باشه خدا هميشه مواظبته❕
⚪️⚪️⚪️
۴_يادت باشه هميشه ته قلبت يه جايي براي بخشيدن آدما بگذاري ....
⚪️⚪️⚪️
۵_منتظر هيچ دستي در هيچ جاي اين دنيا نباش ...اشکهايت را با دستهاي خودت پاک کن ؛ همه رهگذرند❕
⚪️⚪️⚪️
۶_زبان استخواني ندارد اما آنقدر قوي هست که بتواند قلبي را بشکند
مراقب حرفهايمان باشيم .
⚪️⚪️⚪️
۷_گاهي در حذف شدن کسي از زندگيتان حکمتي نهفته است .اينقدر اصرار به برگشتنش نکنيد❕
⚪️⚪️⚪️
۸_آدما مثل عکس هستن،زيادي که بزرگشون کني کيفيتشون مياد پايين❕
⚪️⚪️⚪️
۹_زندگي کوتاه نيست ، مشکل اينجاست که ما زندگي را ديرشروع ميکنيم❕
⚪️⚪️⚪️
۱۰_دردهايت را دورت نچين که ديوارشوند ، زيرپايت بچين که پله شوند…
⚪️⚪️⚪️
۱۱_هيچوقت نگران فردايت نباش ، خداي ديروز و امروزت ، فرداهم هست…
اگر باشي ...❕
⚪️⚪️⚪️
۱۲_ما اولين دفعه است که تجربه بندگي داريم ولى اوقرنهاست که خداست …

ناپدید شدگان

ناپدید شدگان...

آخرین قسمت

نوشته همایون رقابی

با دست راستم بسرعت سويچ ماشين را بستم و بعد فورا فرمان را چسبيدم . موتور خاموش شده بود و كم كم از سرعت ماشين كاسته شد .خوشبختانه راه صاف بود و بدون ناراحتي توانستم ماشين را متوقف كنم . "رانا" از صندلي عقب جلو آمد و پشت فرمان قرار گرفت و در همان حال با حيرت گفت : "ويژون" فكر نكرد كه براثر بردن "راويد" ممكن است ما تصادف كنيم و به قتل برسيم ؟

گفتم : "رانا" ... "ويژون" موجود خوبي نيست... ما او را نميشناسيم ... بنا بر اين نبايد اينطور قاطعانه مردم را نزد او بفرستيم .

ماشين را روشن كرد و بحركت در آمديم و آنگاه پرسيد : تو چطور شد كه بفكر بازگشتن به جنگل افتادي؟

ـ من داشتم به زندگي آينده ام فكر ميكردم ... داشتم فكر ميكردم اگر با دختري كه دوستش دارم ازدواج كنم و كار مناسب و خانه خوب داشته باشم چقدر مطبوع خواهد بود . بدنبال اين فكر سئوالي برايم مطرح شد كه "ويژون" در اين ميان چه كاره است ؟.... بر اثر اين فكر كار خودمان را تجزيه و تحليل كردم و باين نتيجه رسيدم كه ما اشتباه ميكنيم و نبايد بازيچه دست "ويژون" بشويم . در همين موقع مثل اينكه او از فكر من خبردار شد و بسرعت ظهور كرد و به من حمله نمود .

ـ حالا آن دختر حال و وضع ترا ميداند ؟

ـ بله ... كاملا ... متأسفانه او خودش هم گرفتار "ويژون" است .

ـ راستي ؟.... جدا كه عجيب است . حالا او كجاست ؟

ـ حالا....؟ حالا او دارد ماشين ما را بسمت جنگل هدايت ميكند .

ناگهان سرعت ماشين كم شد ، زيرا "رانا" پايش را از روي گاز برداشته بود . صورتش سرخ شد و گفت : من .... من هم ...

اما نتوانست حرفش را تمام كند . در يكلحظه هر دو خود را پيش "ويژون" و در جنگل يافتيم . بطور حتم ماشين بدون راننده به جايي برخورد ميكرد و متوقف ميشد . خوشبختانه درجاده ايكه ما ميرفتيم كسي نبود و لذا خطر جاني پيش نميآمد .

تمام كسانيكه ناپديد شده بودند آنجا بودند . صدها مرد و زن و كودك درهم ميلوليدند و بيشترشان درحال خوردن غذا بودند . بنظر ميرسيد بعلت زياد شدن جمعيت غذا كم شده و اغلب شكم ها تو رفته بود . در ميان اين ازدحام عجيب "ويژون" بزرگتر از قبل و با همان رنگ قرمز تيره جلوي ما ايستاده بود .

بدون مقدمه و باصدايي خشن شروع به صحبت كرد و گفت : شما ديگر بدرد واسطه بودن نميخوريد . بعلاوه حالا باندازه كافي سرم شلوغ است و فرصت رسيدگي به افراد تازه را ندارم . درهر حال شما بايد اينجا بمانيد . بدنبال اين حرف مرا در آغوش گرفت .

درد در تمام بدنم پيچيد ولي قدرت ناله كردن نيز نداشتم . مثل اينكه او شيره جان مرا ميمكيد و در هر مكش درد بيشتر ميشد . چشمانم از حدقه بيرون زده بود و صورتم نشاندهنده دردي بود كه بناچار تحمل ميكردم .

"رانا" به من نگاه كرد و حالتم را دريافت . با تمام قوا فرياد كشيد : "ويژون" .... ولش كن ....

و بعد به بدن نور مانند او چنگ زد . ناگهان "ويژون" مرا رها كرد و بدور "رانا" حلقه زد . درد شديد در صورت "رانا" ديده ميشد . با اينكه من تازه از فشار درد رها شده بودم و خودم ضعيف وبيحال بودم بياختيار فرياد كشيدم و با دست چپم كه ميان تخته ها بسته شده بود به "ويژون" حمله كردم . درد دستم ناگهان افزايش يافت ، اما سعي ميكردم به او ضربه اي بزنم . افسوس كه اجسام مادي مانند دست و تخته از ميان بدن نور مانندش عبور ميكردند و اثري نداشتند . با وجود اين از ديدن رنج "رانا" چنان كلافه شده بودم كه حمله را قطع نميكردم و در همان حال ديدم "راويد" و" وران" بسمت ما ميآيند . آنها هم به بدن "ويژون" چنگ انداختند .

"رانا" رها شد و "وران" گرفتار آمد . با فرياد همه را به حمله كردن تشويق ميكردم و خودم نيز همچنان ضربه ميزدم . اما ضربه زدن به هيچ بيشتر انسان را خسته ميكند .

"ويژون" هر لحظه يكي را درآغوش ميفشرد و لحظه اي غرش دد منشانه اش قطع نميشد . عده اي بيتفاوت نگاه ميكردند و عده ديگر كه تعداد آنها كمتر بود به كمك ما آمدند . ضربات ما به "ويژون" اثر نميكرد و بالاخره پس از ساعتها تلاش ، هركدام خسته و درمانده بگوشه اي افتاديم . "ويژون" نيز بعد از فشردن آخرين نفر از معترضين بگوشه اي رفت و بعد از اينكه بيحركت ايستاد با صدايي دو رگه و خشن گفت : حمله شما ها به من اثري ندارد ، اما آنهايي را كه عقلشان خوب كار ميكند و از اين ناداني ها نميكنند حرمت ميگذارم و كاري با ايشان ندارم . ولي بدا بحال ديگران ...

كساني كه دشمن من باشند ... دشمن شما هم هستند....بمحض اينكه فكر نادرستي بكنند مجازاتشان ميكنم.

ميدانيد كه بعلت زياد شدن شماها... غذا كم شده ... بايد برويد كار كنيد و هر طور شده خوراك تهيه كنيد....

در فكرم اوضاع را بررسي كردم ... ديدم خوراك اين جمعيت از درختان دور و بر بدست نميآيد ... پس چطور ويژون ميگفت كار كنيم و غذا بدست آوريم...؟

فكرم را خواند و فرياد كشيد: اين افكار خصمانه را كي توي سر شما ميگذارد... اگر ميخواهيد زنده بمانيد بايد غذا تهيه كنيد..... من به دشمنانم رحم نميكنم....

باز فكر كردم : كدام دشمن ... اينجا دشمن همه ما خود ويژون است... همه ما اسير دست او هستيم....پس از چه دشمني صحبت ميكند؟...

باز متوجه افكارم شد و گفت: از اول هم فكر تو بيشتر از ديگران كار ميكرد.... دشمن خود تو هستي كه اين افكار را داري......اگر كسي معترض باشد به خودش رحم نكرده است .

آنگاه ساكت شد و ديگر حركت و صحبتي نكرد .

به "وران" گفتم : از كي اينطوري شده ؟

گفت : ابتدا از در آغوش او بودن لذت ميبرديم ، ولي وقتي عده افراد زياد شد كم كم تغيير رنگ داد و بعد شروع به زجر دادن ما كرد . علت اينكه بيشتر مردم به او حمله نميكنند اينستكه كمتر گرفتار آغوش دردناكش بشوند . مخصوصا حالا كه وعده داده با آنها كاري نداشته باشد ديگر كسي بكمك ما نخواهد آمد .

گفتم : اگر درست فكر كنند بايد بفهمند كه اين وعده اوتوخاليست . بمحض اينكه شيره جان ما را مكيد و مرديم بسراغ آنها ميرود و همه را بسرنوشت ما دچار ميكند .

"رانا" گفت : پس بايد كاري كرد ... نميشود دست روي دست بگذاريم و اجازه دهيم هر كار دلش خواست بكند .

"وران" سري تكان داد و گفت :چه كار كنيم ... به نور كه نميشود صدمه زد .. ميدانم تا آخرين نفر ما را خواهد كشت . البته شايد بشود فرار كنيم . هركدام از يكطرف ...

گفتم : من و "رانا" خيلي دور از اينجا در ماشين بوديم . بعد ناگهان ما را نزد خود آورد . مثل اينكه بعد مسافت براي او مفهومي ندارد . بنا بر اين فرار بيفايده است .

ـ بايد ديد چه چيز ديگري به او كارگر است ... مثلا آتش را امتحان كنيم .

ـ زياد نميشود حرف زد . از فكر ما با خبر است . باز عكس العمل نشان ميدهد .

ساكت شديم و خسته و دردمند روي زمين دراز كشيديم .

از شدت خستگي سريع به خواب رفتم و وقتي بيدا شدم يكنفر را در آغوش "ويژون" يافتم كه بيصدا درد ميكشيد .

پيش خود فكر كردم "ويژون" از حالا پيمان شكني ميكند زيرا اين يكنفر جز معترضين نبود . بهر حال فرياد كشيدم و گفتم : ولش كن .... سپس بسمت او حمله بردم . فورا رهايش كرد و بدور من حلقه زد . درد در تمام وجودم پيچيد ، اما چند لحظه بعد ناگهان..... فشار كم شد و سپس مرا رها كرد .

ديدم بيحركت ايستاده است . متعجب از اين وضعيت توجهم بسمت قسمت بالاي يك درخت جلب شد . آنجا مكعب هاي كوچكي از نور را ديدم كه از بالاي درخت روي هوا سر ميخورند و پايين ميآيند . رنگ آنها سبز خوشرنگي بود و لطافت زيادي داشتند .

مكعب ها پايين تر آمدند و همه آنها دور "ويژون" را احاطه كردند بطوريكه يك حلقه از نورسبز در اطراف او تشكيل شد .

آنگاه ديدم مكعب هاي سبز بهم فشرده ميشوند . مثل اينكه به " ويژون " فشار ميآوردند .

"ويژون" تقلا ميكرد و غرش مينمود اما معلوم بود كه نميتواند خود را برهاند . حلقه نور سبز تنگتر شد و كمر "ويژون" بر اثر اين عمل باريكتر گرديد .

غرش او تبديل به نعره هاي هراسناكي شد كه تمام جنگل را فرا گرفته بود . سر و صداي هاي مهيبي از آن مكعب قرمز رنگ خارج ميشد .... "ويژون" با تمام قوا نعره ميكشيد .

ترس همه ما را فرا گرفته بود ، ... اما ....

ناگهان همه جا ساكت شد . با تعجب ديدم كه "ويژون" بدو قسمت تقسيم شده اسـت . دو مكعب قرمز رنگ ، يكي در بالا و يكي در پايين قرار داشتند اما ديگر حركتي در آنها مشاهده نميشد. لحظاتي بعد اين دو مكعب نيز محو شدند و ديگر هيچ نبود .

بعد از آنهمه هياهو سكوت عميقي جنگل را فرا گرفت . در اين سـكوت با چشمان حيرت زده ديدم مكعب هاي سبز بحركت در آمدند و جدا از هم بسمت بالاي درخت رفتند . وقتي ببالاي درخت ميرسيدند مثل اينكه وارد مجرايي نامرئي ميشدند كم كم ناپديد ميگشتند و ديگر چيزي ديده نميشد .

هنگاميكه آخرين مكعب از جلوي من عبوركرد ناگهان متوقف شد و پس از لختي مكث به دور دستم حلقه زد . تقريبا بلافاصله بند هائيكه با آنها تخته را بدستم بسته بودم پاره شد و فرو ريخت . چوب ها نيز افتادند اما مكعب همچنان دور دست من حلقه زده بود . احساس دردي كه داشتم سريعا تخفيف يافت و حس كردم دست كاملا بهبود پيدا كرده است .

بي اختيار گفتم : چند زخمي ديگر هم داريم .

مكعب كه حالا تنها مانده بود و ديگر يارانش در بالاي درخت ناپديد شده بودند از دور دستم باز شد و بسراغ زخمي ها و صدمه ديده هاي ديگر رفت . دقايقي نگذشت كه همه سالم و تندرست شده بودند و آن مكعب نوراني عازم رفتن بود . هنگاميكه از كنار من گذشت گفتم : متشكرم .

ديدم متوقف شد . بلافاصله پرسيدم : شما كي هستيد ؟.... "ويژون" كي بود ؟... اين وقايع كه بر سر ما آمد به چه علت بود ؟...

حس كردم مكث ناشي از ترديد ميكند و لذا باز ادامه دادم گفتم : خواهش ميكنم مسئله رابراي ما روشن كنيد .

كمي به عقب برگشت و آنگاه شروع به صحبت نمود . دهاني نداشت كه صدا از آن خارج شود اما كاملامشخص بود كه صدا از آن مكعب نورانيست .

گفت : "ويژون" يك "سولبينال" بود .... شما چي ميگوييد ؟ ... آهان ... شما ميگوئيد دانشمند ... منظورم اين بود كه او يك برجسته بود ، يك دانشمند برجسته .... افسوس كه ناچار شديم اورا از بين ببريم . او ميتوانست افتخار جامعه ما باشد .

پرسيدم جامعه شما ؟ .... شما كي هستيد ؟

گفت : من اطلاع چنداني از جامعه شما و دنياهاي ديگر ندارم . اينها را "ويژون" خوب ميدانست . اما در مورد جامعه خودمان بايد بگويم كه ما هم مانند شما زنده هستيم و زندگي ميكنيم . آنهم در مجاورت آن چيزي كه شما به آن زمين ميگوييد . يعني در حقيقت روي آن ....

ما با شما زندگي ميكنيم اما اختلاف "پيناري " نميگذارد يكديگر را ببينيم . حتي با هم برخورد هم نداريم . نميدانم شما به "پينار" چي ميگوييد . من اين چيزها را كم و بيش از "ويژون" ياد گرفتم . ما به دنياي شما و شما را به دنياي ما راهي نيست . اما "ويژون" سولبينال بزرگي بود . او توانسته بود با استفاده از يك مجراي "پيناري " وارد دنياي شما شود . او در اينجا با استفاده از يك چيز شما ... نميدانم چيست ... ولي بهر حال از آن استفاده ميكرد و به انحراف افتاد .

آن چيز عاقبت شما را ميكشت اما او هرلحظه بزرگتر و منحرفتر ميشد . انديشه اش هم خراب شده بود . از طرفي بعلت بزرگ شدن بيش از حد نميتوانست از آن مجرا به دنياي ما برگردد . موقعيكه من از آن مجرا به دنياي خودمان بازگردم ، امكاناتي راكه "ويژون" درست كرده بود از بين ميبرم و در نتيجه مجرا هم بسته ميشود . ولي اين تجربه خوبي براي ما و شما بود كه بدانيم در روي اين زمين تنها نيستيم بلكه فقط نميتوانيم يكديگر را ببينيم و درك كنيم .

آن چيزي كه "ويژون" را بسمت شما جلب كرد ميتواند براي ما هم جالب باشد و باز انحراف ايجاد كند . لذا تا وقتيكه اين خطر بطورمطمئن رفع نشود تلاشي براي ديدار با شما نخواهيم داشت .

از طرفي ما هيچكدام علم "ويژون" را نداريم ... او خيلي از ما جلوتر بود ...او از... از... ما ميگوييم.... "ميتاك "..... بود .

فكر ميكنم گفتن اين حرف ها بيفايده است . چون من معني اين كلمات را در زبان شما نميدانم ... فقط ميتوانم بگويم اگر "ويژون" به اين راه نيفتاده بود عظمتي براي جامعه ما به ارمغان ميآورد . ما ناچار شديم او را بخاطر انحرافش ، بخاطر شما و بخاطر صدمه ايكه به جامعه ما رسانده بود از بين ببريم .

حيرت زده گفتم : مگر روي زمين چند نوع حيات عاقل ميتواند وجود داشته باشد ؟ ... مثل اينكه شما از ما هم در علم پيشرفته تر هستيد ؟ ...

گفت : ماده در هر جا باشد ، انواع حيات را با خود دارد . حيات در ذات ماده است . در كنه ماده قراردارد . فقط بايد شرايط زندگي فراهم شود تا در ماده بصورت هاي مختلف تجلي كند . شما و ما در اين دنيا تنها نيستيم . ولي برخي از انواع حيات را ميتوانيم ببينيم و قادر به درك برخي هم نيستيم .

خوب ... من بايد بروم . شما حالا آزاديد . شايد روزي باز توانستيم در شرايط بهتر همديگر را ببينيم . خداحافظ .

سپس آن مكعب نوراني حركت كرد و بسمت بالا درخت صعود نمود .در آنجا رنگ سبز او كم كم از نظر ناپديد گشت . اين ناپديد شدن طوري بود كه گويي وارد يك كانال نامرئي ميشود .

همه ما بهت زده اين مناظر را تماشا ميكرديم و صدا از كسي در نميآمد .

دقايقي بعد بفكر افتاديم از جنگل خارج شويم و چون وسيله اي نبود پاي پياده براه افتاديم .

هنگام حركت آخرين نگاه را به كلبه جنگلي خودم انداختم . گرچه از ترك آن احساس خاصي داشتم اما در مدت اين دو سال بيش از آن رنج كشيده بودم كه به اين احساس نام دلتنگ شدن بدهم .

حركت ما بطور دستجمعي شروع شد اما بعد از مدتي راه رفتن ، چون مقصد ها يكي نبود گروه هاي مختلف از ما جدا شدند .

من و "وران" و خانواده اش در يك گروه كوچك قرار داشتيم ، اما من مرتبا "رانا" را نگاه ميكردم كه چه خواهد كرد . پدر او با يك گروه ديگر كه به شهر آنها ميرفتند عازم شد و "رانا" هم بناچار همراه او روان گرديد .

من هنوز ايستاده بودم و رفتن "رانا" را تماشا ميكردم . دلم گرفته بود و نميدانستم چه بايد بكنم . "رانا" برگشت و نگاهي به عقب انداخت . وقتي ديد من ايستاده ام و او را تماشا ميكنم ناگهان متوقف شد و با ترديد مرا نگاه كرد . يك قدم بسويش رفتم . ناگهان از جا كنده شد و بسوي من دويد .

منهم بسويش دويدم و هر دو يكديگر را غرق بوسه كرديم . پدر "رانا" و خانواده "وران" هر كدام از يك جهت منتظر ما بودند . گفتم : "رانا" با پدرت به شهر ما بياييد ... اگر خوشتان نيامد ميتوانيم هر جا تو بخواهي برويم .

ـ مثلا كجا ؟ ....

ـ گفتم كه ... هرجا تو بخواهي ... من بودن با تو را مهم ميدانم .

پدر "رانا" بسوي ما ميآمد و وقتي نزديك رسيد گفت : مثل اينكه برنامه عوض شده است ؟

گفتم : اگر شما موافقت كنيد من و "رانا" ميخواهيم با هم زندگي كنيم . البته اگر شما هم با ما باشيد عاليتر خواهد بود .

"رانا" گفت : پدر ... با ما بياييد . بدون شما من تنها هستم .

ـ ولي ديگر تو تنها نخواهي بود .

ـ درست است ... اما وجود شما چيز ديگريست .

گفتم : در شهر ما هم براي شما كار هست و اگر هم خوشتان نيامد ميتوانيم هر سه بهر جا كه بخواهي برويم . اگر با نبودن شما "رانا" ناراحت باشد ، من خوشبخت نخواهم بود .

"رانا" دست مرا گرفت و با دست ديگرش پدرش را بسوي ما كشيد و لحظاتي بعد باخانواده "وران" و گروهي از همشهريان حركت كرديم .

خبرنگار روزنامه صبح هم با ما بود و در اولين فرصت توانست يك دوربين تهيه كند و بعد هم مرتب از ما عكس ميگرفت .

گفتم : ديگر ميخواهي چه بلايي بسر ما بياوري ؟

خنديد و گفت : خبر داغي دارم كه بايد با حروف درشت چاپ شود . عنوان اي خبر اينست ؟

(( مردي از دام "ويژون" گريخت و در دام " رانا " گرفتار شد . ))

لبخندي بر لب من و رانا نشست و با محبت بهم نگاه كرديم .

(( پايان ))

*کوه به کوه نمی‌رسد*

*کوه به کوه نمی‌رسد*


در دامنه دو کوه بلند، دو آبادی بود که یکی «بالاکوه» و دیگری «پایین کوه» نام داشت؛ چشمه ای پر آب و خنک از دل کوه می جوشید و از آبادی بالاکوه می گذشت و به آبادی پایین کوه می رسید. این چشمه زمین های هر دو آبادی را سیراب می کرد.

روزی ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمین های پایین کوه را صاحب شود.
پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین کوهی ها بدهیم؟ از امروز آب چشمه را بر ده پایین کوه می بندیم.»

یکی دو روز گذشت و مردم پایین کوه از فکر شوم ارباب مطّلع شدند و همراه کدخدایشان به طرف بالا کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برایشان باز کند. اما ارباب پیشنهاد کرد که یا رعیت او شوند یا تا ابد بی آب خواهند ماند و گفت: «بالاکوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت. این دو کوه هرگز به هم نمی رسند. من ارباب هستم و شما رعیت!»

این پیشنهاد برای مردم پایین کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا اینکه کدخدای پایین ده فکری به ذهنش رسید و به مردم گفت: بیل و کلنگ تان را بردارید تا چندین چاه حفر کنیم و قنات درست کنیم. بعد از چند مدت قنات ها آماده شد و مردم پایین کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهایشان روانه ساختند. زدن قنات ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود.

این خبر به گوش ارباب بالاکوه رسید و ناراحت شد اما چاره ای جز تسلیم شدن نداشت؛ به همین خاطر به سوی پایین کوه رفت و با التماس به آنها گفت: «شما با این کارتان چشمه ما را خشکاندید، اگر ممکن است سر یکی از قنات ها را به طرف ده ما برگردانید.»
کدخدا با لبخند گفت: «اولاً؛ آب از پایین به بالا نمی رود، بعد هم یادت هست که گفتی: کوه به کوه نمی رسد. تو درست گفتی: کوه به کوه نمی رسد، اما آدم به آدم می رسد.»

از شگفتی های زنان 

از شگفتی های زنان

اشرف موجودات خــداست
تا حدی که یک گـل
او را راضی می کند
و یک کلمه، او را به کشتن می دهد

زن در کودکی درهای برکت
را به روی "پدرش" می گشاید
در جوانی دین "شوهرش"
را کامل می کند
و هنگامی که مادر می شود
"بهشت" زیر پای اوست...
"قدرش" را بـدانیم....

 تـاوان دل ســوزاندن

تـاوان دل ســوزاندن

💠یکی ﺍﺯ ﺻﺎﻟﺤﺎﻥ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﻧﻘﻞ ڪﺮﺩ: ﭘﻴﺮﺯﻧﻰ ﺁﻣﺪ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﺎﺝ ﺷﻴﺦ ﺭﺟﺐ ﻋﻠﻰ ﺧﻴﺎﻁ ﺗﻬﺮﺍﻧﻰ ڪﻪ ﺍﻫﻞ ﻣڪﺎﺷﻔﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺁﻗﺎ ﭘﺴﺮﻡ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺮﻳﺾ ﺷﺪﻩ ﻫﺮﭼﻪ ﺣڪﻴﻢ ﻭ ﺩﻭﺍ ڪﺮﺩﻩ‌ﺍﻡ ﺑﻰ ﻓﺎﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻃﺒﺄ ﺟﻮﺍﺑﺶ ڪﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ؛ ﻳڪ ﻓڪﺮﻯ بڪنید.

ﺷﻴﺦ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﺋﻴﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻟﺤﻈﺎﺗﻰ ﺗﺎﻣﻞ ڪﺮﺩ، ﺑﻌﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﭘﺴﺮﺕ ﺳﻠﺎّﺥ ﺍﺳﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ. ﺷﻴﺦ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺧﻮﺏ ﻧﻤﻰ ﺷﻮﺩ!! پیرزن ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ؟ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺑﺨﺎﻃﺮﺍﻳﻨڪﻪ ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ ﺍﻯ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﻯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ڪﺸﺘﻪ. ﻭ ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻴﺴﺖ، ﺩﻝ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻩ ﺁﻧﻬﻢ ﺩﻝ ﻳڪ ﺣﻴﻮﺍﻧﻰ ﻭ ﺁﻧﻬﻢ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺁﻩ ڪﺸﻴﺪﻩ....

پیرزن ﮔﻔﺖ: ﺁﺷﻴﺦ ﻳﻚ ڪﺎﺭ ﺑڪﻦ ﭘﺴﺮﻡ ﻧﻤﻴﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ڪﺮﺩ. ﺁﺷﻴﺦ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ﭼﻪ ڪﺎﺭڪﻨﻢ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ڪﻪ ﻧﻴﺴﺖ. ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺩﻝ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻩ ﻭ ﺁﻩ ﺁﻥ ﺣﻴﻮﺍﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ... ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻫﻢ ﻣﺮﺩ.

ﺑﺒﻴﻨﻴﺪ ﺍﻳﻦ ﺩﻝ ﻳڪ ﺣﻴﻮﺍﻧﻰ ﺭﺍ ﺳﻮﺯﺍﻧﻴﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺗﻮ ﺩﻝ ﺍﻧﺴﺎﻥ ڪﻪ ﺍﺷﺮﻑ ڪﺎﺋﻨﺎﺕ ﺍﺳﺖ ﻣﻰ ﺭﻧﺠﺎﻧﻰ ﻭﺑﺪﺭﺩ ﻣﻰ ﺁﻭﺭﻯ،
ﻭﺍﻯ ﺑﺤﺎﻝ ﺁﻥ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻳﻰ ڪﻪ ﺩﻝ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ، ﺟﻮﺍﺏ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﭼﻪ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺪﻫﻨﺪ. ﺍﻯ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﻴﺪ.....

ناپدید شدگان...

ناپدید شدگان...

ادامه داستان

نوشته همایون رقابی

گرچه من در معاشرت با مردم باو خدمت ميكردم و اگرچه ميدانستم در آغوش وي چه لذت عجيبي به انسان دست ميدهد ، اما هدفي و علتي براي اين كارها نميافتم .

فكرم شديدا فعال شده بود و اجازه خوابيدن بمن نميداد . بياد لاغري و تكيده شدن كساني افتادم كه پيش "ويژون" بودند . چرا آنها تكيده ميشوند ؟ چرا آخرين باري كه "ويژون" مرا در آغوش گرفت احساس ضعف شديد ميكردم و احتياج به خوردن غذا داشتم ؟

چرا "ويژون" علاقه داشت ما را در آغوش بگيرد و آن لذت عجيب را برما حاكم سازد ؟... چرا مردم يك دهكده بايد نزد "ويژون" .......؟ چرا بايد واسطه اي مثل من .... ؟ چرا من .....؟

چرا ... چرا.... چرا ....

سرم بشدت داغ شده بود . اين چراها بدون جواب و كلافه كننده بود . كاملا حس ميكردم كه در دامي عجيب گرفتار شده ام .

من در خدمت "ويژون" بودم و اگر ميخواستم در خدمت او نباشم ، نميتوانستم . رنج دو سال زندگي در جنگل هنوز بر وجودم حاكم بود و حالا هم آواره و سرگردان از جايي به جاي ديگر در حركت بودم و زندگي پر رنج ديگري را تجربه ميكردم .

چرا بايد اينطور ميشد ؟

باز اين سئوال در مغزم طنين انداخت كه "ويژون" كيست ؟... چرا بايد ما تابع خواستهاي او باشيم ؟ .... در آغوش كشيدن ما چه نفعي براي او داشت ؟ ...

بعد از فكر بسيار ، تصميم گرفتم صبح روز بعد به جنگل باز گردم و دور از مردم زندگي كنم و تا روشن شدن حقيقت كسي را نزد "ويژون" نفرستم .

هنوز در اين فكر بودم كه صداي خشمگيني در اطاق پيچيد و بعد "ويژون" را در حاليكه رنگش متمايل به قرمز تيره بود در كنار خود يافتم .

بدون حرف مرا در آغوش گرفت ... اما برعكس دفعات قبل كه غرق لذت ميشدم ، دردي عجيب تمام وجودم رابه آتش كشيد .

"ويژون" ميغريد و مرا فشار ميداد ... استخوانهايم زير اين فشار صدا ميكرد و هر آن منتظر بودم كه صداي شكستن آنها را بشنوم . دهانم براي بيرون دادن يك ناله باز مانده بود اما حتي نميتوانستم نفس بكشم .

دردي شديد بر تمام ذرات وجودم حاكم شده بود و بالاخره اين استخوان دست چپم بود كه شكست و من از شدت درد بيهوش گشتم .

()()()()()()()()()()()()()()()

وقتي بهوش آمدم "ويژون" رفته بود . خواستم حركت كنم ، اما درد شديدي كه در دست چپم بود مرا از اينكار باز داشت .

ناچار همچنانكه كف اطاق دراز كشيده بودم بيحركت ماندم . درد دست از سرم بر نميداشت و بي اختيار ناله ميكردم .

هوا تاريك شده بود و بدون چراغ نميتوانستم هيچ اقدامي براي بهبود درد دستم بنمايم . صدايم را بلندتر كردم و كمك خواستم . دقايقي بعد صاحبخانه و پسر بزرگش با چراغ به اطاق من آمدند . وقتي به آنها گفتم دست چپم شكسته است متعجب مرا نگاه كردند و پرسيدند چگونه اين اتفاق افتاده است ؟

نميدانستم چه بگويم . چون اگر آنها حقيقت را ميفهميدند لحظه اي در پيش من نميماندند و همه از آنجا دور ميشدند . از طرفي من بدون كمك آنها قادر به معالجه خودم نبودم . ناله اي كردم و گفتم خواهش ميكنم زودتر يك دكتر خبر كنيد . دستم خيلي درد ميكند .

پدر خانواده گفت : اما اينجا كه دكتر نداريم ... آخه چطور شد دستتان شكست ؟

گفتم شرح آن مفصل است . اما اول بايد فكري براي دست من كرد .

گفت : صبر كن ... همسايه ما در شكسته بندي تجربه دارد . الان او را خبر ميكنم .

ساعتي بعد دست من بوسيله همسايه و باكمك صاحبخانه در ميان دو تخته بسته شده بود و با يك شربت مخدر مخصوص دردم را تسكين داده بودند .

مرد صاحبخانه خيلي محبت كرد و تمام وسايل راحتي مرا فراهم آورد . هنوز هم تعجب ميكرد كه چرا و چطور دست من شكسته است . من توضيحي نداشتم برايش بدهم و بالاخره بر اثر اصرار زياد او ، بناچار جريان "ويژون" و افراديكه ناپديد ميشوند را شرح دادم و گفتم كه تو هم در معرض همين خطر قرار داري .

پرسيد : اين "ويژون" كيست ؟....

گفتم : نميدانم ... فقط اينرا ميدانم كه او مرا واسطه قرار داده تا مردم با نزد او بفرستم . كسانيكه پيش او هستند ظاهرا خيلي راضي ميباشند اما من در اين ميان احساس خطر ميكنم .

ـ چه خطري ؟

ـ دقيقا نميدانم . هنگاميكه "ويژون" انسان را در آغوش ميگيرد لذتي وصف ناكردني بر سراسر وجود شخص حكمفرما ميشود ولي بعد شديدا احساس ضعف ميكند و ناچار بايد غذاي فراواني بخورد .

ـ چطور شد كه دست ترا شكست ؟...

ـ من داشتم فكر ميكردم كه نبايد تسليم خواستهاي او باشم و نبايد مردم را با معاشرت كردن نزد او بفرستم . در اين افكار بودم كه او خشمگينانه ظاهر شد و آنقدر مرا فشار داد كه استخوان دستم شكست .

ـ پس با اين حساب منهم ناپديد خواهم شد ؟

ـ متأسفانه .... بله ...

ـ اما اگر من آنجا بروم سعي ميكني به او صدمه بزنم .

ـ چطور ....؟

ـ نميدانم .... اما سعي خودم را ميكنم .

ـ منهم به جنگل بر ميگردم تا ديگر كسي را نزد او نفرستم

ـ اما آن دختر كه همراه تو بود ... اسمش را گفتي .... آهان ... "رانا" بود ... او هنوز هم با مردم معاشرت ميكند .

ـ درست است ... بايد او را پيدا كنم و با خود به جنگل ببرم .

ـ تو با اين دست شكسته نميتواني مسافرت كني .

ـ اينهم درست است ... اما چه بايد كرد ؟ .... آهان ... يكلحظه صبر كن ... فكر ميكنم اگر بتوانيم يك ماشين پيدا كنيم ، پيدا كردن "رانا" مشكل نباشد .

ـ اما تو كه نميتواني رانندگي كني ؟...

ـ تو بايد رانندگي كني ... من پهلوي تو مينشينم .

ـ اما من ! ...

ـ اما ندارد ... تو بر اثر معاشرت با من بزودي نزد "ويژون" خواهي رفت . از طرفي خودت گفتي اگر آنجا بروي سعي ميكني به او صدمه بزني ... درست است ؟

ـ بله ... گفتم ... اما ...

ـ نه ... صبر كن ... اگر كمك كني تا "رانا" را پيدا كنيم و نگذاريم با مردم معاشرت كند ، خودش صدمه زدن به "ويژون" خواهد بود .

ـ من چقدر وقت دارم با تو باشم ؟

ـ نميدانم ... بعضي ها خيلي زود نزد "ويژون" ميرفتند و بعضي ها دير تر ... بهر حال هرچه زودتر حركت كنيم شانس موفقيت بيشتر است . راستي ... اسم تو چيست ؟

ـ "راويد" ... اسمم "راويد" است . پس من ميروم يك اتومبيل پيدا كنم . يكي از همسايه هاي دور ما ماشين دارد . شايد بتوانم آنرا از او قرض كنم .

ـ من اينجا منتظرت هستم .

"راويد" رفت و من تنها ماندم . شربت مخدر كم كم اثر خواب آورش را آشكار ميكرد و دقايقي بعد من در خواب فرو رفته بودم . مدتي بعد بر اثر صداي "راويد" كه مرا بيدار ميكرد از خواب برخاستم . ماشين را آورده بود و بمن كمك كرد تا سوار آن شوم . آنگاه خودش پشت فرمان نشست و بسمت شهري كه قبلا آنرا ترك كرده بودم روان شديم . صبح روز بعد به آنجا رسيديم و در اولين فرصت يك روزنامه خريدم . اخبار ناپديد شدن مردم در دهات و شهري كه من از آنها عبور كرده بودم چاپ شده بود ، اما بغيراز آن نام سه ده ديگر هم به چشم ميخورد كه در مسير من نبودند . مسلما "رانا" به آنجا رفته بود . از "راويد" پرسيدم : اين نقاط را بلدي ؟

گفت : من تمام اين منطقه را ميشناسم .

ـ ميداني در مسير "رانا" بعد از جدا شدن ازمن كدام ده آخرين محل عبور او ميتواند باشد ؟

ـ بله ... و تا آنجا فاصله زيادي نيست . فكر ميكنم حد اكثر ظرف سه ساعت با ماشين برويم ميرسيم .

ـ عاليست ... پس زودتر برويم .

ـ دستت چطور است ؟ ...

"راويد" با گفتن اين جمله مسير ماشين را عوض كرد و پا را بيشتر روي گاز فشار داد .

گفتم : درد ميكند ... اما تحمل ميكنم .

پيشنهاد كرد كه در مسيرمان پيش يك دكتر برويم اما من گفتم : فعلا پيدا كردن "رانا" واجب تر است .

در حدود سه ساعت بعد به محل مورد نظر رسيديم . ده كاملا خالي بود و بيشتر به خرابه هاي محل سكونت ارواح شباهت داشت . اگر يك شخص بيخبر به اين ده ميآمد و سكوت وهم آمر آنجا را ميديد و مغازه ها و خانه هاي بي صاحب را مشاهده ميكرد مسلما دچار ترس شديدي ميشد ، اما من كه ميدانستم جريان از چه قرار است ناراحت نشدم و گفتم : زودتر برويم .

"راويد" پرسيد كجا ... ؟

گفتم : "رانا" اگر از اين ده رفتـه باشد مسلما درجهت مخالف مسير ده قبـلي كه از آن آمده بود رفته است . ما هم همان راه را بايد انتخاب كنيم .

ـ ده بعدي خيلي نزديك است . نيمساعت ديگر آنجا خواهيم بود .

نيمساعت بسرعت سپري شد . اگرچه تكانهاي ماشين درد دستم را زيادتر ميكرد اما اهميت نميدادم و وقتي بالاخره دو نفر را كنار جاده در حال آمدن ديدم از خوشحالي درد دستم را فراموش كردم .

"راويد" نزديك آنها سرعت ماشين را كم كرد و بالاخره در كنارشان ايستاد . آنگاه پس از سلام پرسيد : يك دختر با موتورش باينجا نيامد ؟

يكي از آندو نفر در حاليكه به ده اشاره ميكرد گفت : چرا ... الان آنجاست . ديشب به ده ما آمد .

"راويد" تشكر كرد و بسرعت براه افتاد . دقايقي بعد در ده بوديم وسراغ "رانا" را ميگرفتيم .

گفتند صبح زود با موتورش اينجا را ترك كرد .

ـ به كدام سمت رفت ؟

ـ شمال ... از جاده شمالي رفت .

به "راويد" نگاه كردم . با اطمينان از شناخت راهها سرش را تكان داد و حركت كرد . گفتم : مردم بيچاره نميدانند تا مدت كوتاهي بعد در خانه هايشان نخواهند بود .

ـ راستي ؟! ... چطور من هنوز پيش "ويژون" نرفته ام ؟

ـ نميدانم ... اما عجله نكن ، خواهي رفت .

وقتي به يك دو راهي رسيديم "راويد" نميدانست كدام مسير را انتخاب كند . كسي هم نبود كه از او سئوالي بكنيم . پس از كمي معطلي بطور شانسي راه دست راست را انتخاب نموديم و وارد آن شديم . يكساعت بعد بيك آبادي كوچك رسيديم و سراغ "رانا" را گرفتيم . كسي او را نديده بود .

ناچار از همان راه برگشتيم و سر دو راهي جاده سمت چپ را انتخاب كرديم و وارد آن شديم . بعد از يك راهپيمايي نسبتا طولاني بيك ده بزرگ رسيديم . معلوم شد "رانا" در يك مدرسه است .

ميدانستم نيت او بيشتر بودن با بچه هاست . فورا به آنجا رفتيم . در حياط مدرسه بچه ها بازي ميكردند و "رانا" با دو معلم آنجا در ميان بچه ها مشغول صحبت بود . با ديدن او ضربان قلبم سريعتر شد و نامش را صدا كردم .

متعجب برگشت تا صاحب صدا را ببيند و همينكه مرا ديد با خوشحالي بسويم آمد . شادي و طراوت از صورتش ميباريد .سلام كرد و گفت : تو چطور اينجايي ؟!

بعد چشمش به دستم افتاد و با ناراحتي گفت : چي شده ؟ ... چرا دستت اينطور شده است ؟

گفتم : "رانا" ... ما بايد هرچه زودتر از اينجا برويم .

ـ چرا ؟ ... من كه كارم خيلي خوب پيشرفت ميكند .

ـ جريان مفصل است ... بيا زودتر برويم .

ـ اما من هنوز اينجا كار دارم . تو هم اينجا بمان ، بعد با هم براه ميافتيم . اصلا مابقي سفر را با هم ادامه خواهيم داد .

با دست راستم دست چپ "رانا" را گرفتم و تقريبا او را دنبال خود بسمت ماشين كشيدم . "راويد" هم به دنبال ما ميآمد . بچه ها از رفتارما متعجب شده بودند اما كسي حرفي نزد . "رانا" گفت : خيلي خوب ... خودم ميآيم ... بگو ببينم جريان چيست ؟

به ماشين رسيده بوديم . او را سواركردم و خودم هم بزحمت سوار شدم . به "راويد" گفتم : هرچه زودتر ما را به كلبه جنگي من برسان .

گفت : راه را بلدم . اما اگر من پيش "ويژون" رفتم "رانا" ميتواند رانندگي كند ؟

"رانا" گفت : بله ميتوانم ... اما اول بگوييد چه شده وچرا بايد به جنگل برويم ؟

گفتم : "رانا" ... ميداني چه كسي دست مرا شكسته است ؟

ـ نه ... خودت بگو ... مسلما آدم خوبي نبوده .

ـ "ويژون"

ـ "ويژون" ؟...!!!

ـ بله ... "ويژون"

ـ چطور ممكن است ؟...!!!

ـ اگر درست بخواهي بايد اول هردو به جنگل و كلبه من برويم تا ديگر كسي را نزد او نفرستيم .

ـ آخه چرا ؟... "ويژون" كه خيلي خوب بود ...؟

  • بله ... ولي بموقعش هم ميتواند دست انسان را بشكند .

ضمن اين گفتگو "راويد" ماشين را بحركت در آورده بود و بسرعت بطرف خارج از ده روان بوديم . "رانا" پرسيد : بالاخره نگفتي جريان از چه قرار است ؟

ـ ببين "رانا" ... ما چرا بايد واسطه باشيم تا مردم را پيش "ويژون" بفرستيم ؟

ـ چون خوبي آنها را ميخواهيم . مگر فراموش كردي در آغوش "ويژون" چه لذت عجيبي به انسان دست ميدهد ؟

ـ دست من در آغوش "ويژون" شكست ... من نميدانم او كيست ... اما اين را فهميده ام كه فكر و عقل ما را بنحوي كنترل كرده است . حالا او خونخوار شده و خيلي جدي لطمه ميزند . قبلا هم بر اثر ضعفي كه بر اثر در آغوش او بودن به همه دست ميداد افراد تكيده و لاغر شده بودند . اگر اين عمل ادامه پيدا كند سرانجام به مرگ منتهي ميشود .

ـ اگر همه درست و فراوان غذا بخورند لاغر نميشوند . اما تو چه كردي كه "ويژون" از دستت ناراحت شد و اين كار را كرد ؟

ـ هيچ ... مثل اينكه فكر من كمتر تحت تأثير او قرار گرفته بود ، لذا وقتي تصميم گرفتم به جنگل باز گردم تا مردم با ديگر نزد او نفرستم ، ناگهان مانند ديوانه ها ظاهر شد و با رنگي مانند خون تيره به من حمله كرد و در آغوشم گرفت . اين باربرعكس دفعات قبل بر اثر اين در آغوش گرفتن ، دردي جانكاه تمام وجودم را فرا گرفت و بالاخره دست چپم شكست و بيهوش شدم .

ناگهان چشمم به جاي خالي "راويد" افتاد . بالاخره او هم نزد "ويژون" رفته بود . ماشين بدون راننده بحركت ادامه ميداد و هرلحظه امكان تصادف يا انحراف وجود داشت .

ادامه دارد

اتحاد... اتحاد...

اتحاد... اتحاد...

نوشته همايون رقابي

ما مردم بايد دست بدست يكديگر دهيم و با اتحاد و همبستگي كامل كشورمان را بسوي ترقي و تعالي پيش ببريم.

تعصبات قومي كه دست آويز خوبي براي دشمنان ماست باعث تضعيف و از هم گسيختگي ميشود. بايد از تعصبات بپرهيزيم و كساني را كه با نوكري ابرقدرت ها سعي دارند با استفاده از اين همين تعصبات كشور را نابود كنند از خود برانيم.

اقوام گوناگوني در ايران هستند كه به زبانهاي گوناگون محلي صحبت ميكنند و يا عقايد و باور هاي مختلفي دارند. اين مسائل نبايد باعث شود كه اجازه بدهيم عده اي مزدور ما را به تجزيه و كوچك شدن تشويق كنند.

انسانها بايد ترقي كنند و در اين مسير از بسياري چيز ها بايد صرفنظر كرد.

زبان فارسي يا كردي و يا تركي و غيره سراسر پر از اشكال است و فقط به دليل اينكه زبان مادري ماست نبايد دو دستي به آنها بچسبيم و تجزيه طلبي كنيم .

راه صحيح آنست كه بوسيله دانشمندان زبان جديدي درست شود كه اشكالات موجود در زبانهاي فعلي را نداشته باشد و همه از آن استفاده كنيم.

در مجاورت آن ميتوانيم زبانهاي محلي را بعنوان جزئي از تاريخ خود در موزه ها حفظ نمائيم ، ولي بهيچ عنوان نبايد اين مطلب باعث تجزيه طلبي بشود.

سالهاست كه دانشمندان جهان زبان اسپرانتو را اختراع كرده اند و سعي ميشود با وجود اشكالاتي هم كه اين زبان دارد از آن يك زبان بين المللي بسازند و ترويجش كنند.

اگر اين زبان تا كنون جهاني نشده است ،‌بخاطر همين تعصبات در كشورهاي مختلف ميباشد. انگليسي دوست دارد حتما انگليسي صحبت كند و آلماني هم علاقمند است به آلماني حرف بزند و غيره...

اما بالاخره بايد يكروز بيدار شد و اين زبانها را در موزه قرار داد. شما اگر ده گنجشك را از ده كشور جهان در يك قفس قرار دهيد زبان يكديگر را ميفهمند و با هم ارتباط برقرار مينمايند. ما چه اشرف مخلوقاتي هستيم كه حتي به اندازه يك گنجشك هم توانائي ايجاد ارتباط با يكديگر را نداريم و بجاي پيدا كردن راه حل مناسب به تعصبات بيجا چسبيده ايم؟

دين و باورهاي هركس به خودش مربوط است و به هيچ عنوان نبايد بخاطر اين باورها به ديگري تجاوز كرد و يا به همين بهانه طلب تجزيه و از هم پاشيدگي كشور را نمود.

حق گرفتنيست ... بنا بر اين اگر امكانات رفاهي در برخي از نقاط كم است بايد آنرا طلب كرد و گرفت، نه اينكه اين مسئله بهانه اي براي تجزيه طلبي باشد.

كساني كه شما را تشويق به تجزيه طلبي ميكنند نوكر ابرقدرتها هستند و چون عرضه ندارند در تاريخ وطنشان منشاء كار مثبتي باشند و خدمتي انجام دهند با حمايت دشمنان سعي ميكنند قسمت كوچكي از كشور را جدا نموده و خود بر آن حكمروائي نمايند.

بيعرضگي شاهان گذشته باعث شده كه ابر قدرت ها با استفاده از همين تعصبات سرزمين هاي بسياري مانند افغانستان و تاجيكستان و قفقاز و عراق و بحرين را از ما جدا كردند . اين جدا سازيها باعث شد كه كشورهاي ضعيف و كوچكي بوجود آيند كه محل خوبي براي غارت شدن بوسيله همين ابرقدرتها شده است.

ما در گذشته حكومت هاي خوبي داشتيم كه از نقاط مختلف ايران برخاسته بودند و كشور را به بهترين درجه قدرت ترقي داده بودند. چرا ما اينگونه نباشيم؟

نادرشاه ، كريم خان زند نمونه خوب اين گونه حكومت ها را درست كرده بودند. همچنين قبل از حمله اعراب به ايران سلسله هاي ساساني و هخامنشي براي ما كشور بزرگ و قدرتمندي درست كرده بودند كه نقشه هاي آن هنوز موجود است و باعث افتخار ماست.

تيسفون كه نزديك بغداد است زماني پايتخت ايران بوده است . ولي اكنون در عراق قرار دارد و ما مردم عراق را بيگانه ميدانيم.

اكنون بعد از هزاران سال ايران در ابعاد فعلي بدست ما رسيده و بايد آنقدر همت داشته باشيم و آنقدر وطن خودمان را دوست داشته باشيم كه كسي نتواند بدست آويز هر نوع تعصبي آنرا كوچكتر از اين كه هست بنمايد.

ما بايد با اتحاد و همبستگي سرزمينهاي از دست رفته خود را نيز باز پس بگيريم و به ابرقدرتها بفهمانيم ايران را نميتوان با اين نيرنگ ها تجزيه كرد.

اگر چسبيدن به زبان و آداب و رسوم قديمي خوب باشد بايد همه ما به كرسي براي گرم شدن و به شتر براي حمل و نقل و به كاروانسرا براي استراحت بچسبيم و از مواهب تمدن بهره نبريم.

همه اينها متعلق به گذشته است. پدران و مادران ما از كجاوه هم استفاده ميكردند، ولي اين دليل نميشود كه ما هم بخواهيم از آن استفاده كنيم.

براي جهش و ترقي گذشت لازم است . يك خانواده وقتي به هر دليل به كشورهاي ديگر مهاجرت ميكنند مسلما نميتوانند راحت باشند، زيرا آداب و رسوم آنها كاملا متفاوت ميباشد. اما ايشان با تحمل بسياري چيزها كه مطابق ميليشان نيست براي فرزندان خود آتيه سازي ميكنند و آنها را با قوانين كشور جديد تربيت كرده و وفق ميدهند.

ما هم با دست برداشتن از تعصبات بايد همين آتيه را براي فرزندانمان و كشور عزيزمان درست كنيم.

مسلما جشن ها و باور هاي خوب را بايد گرامي داشت ، اما نبايد بخاطر آنها ادعاي تجزيه طلبي كرد.

تجزيه شدن هر قسمت از كشور خيانتي است كه كاملا مطابق ميل ابر قدرت ها و دشمنان ما ميباشد. آنها هستند كه با تبليغات سوء مردم را به اين امور تشويق ميكنند و بعد از آب گل آلود ماهي ميگيرند.

همه ما داستان آن پير دهقان را كه دسته اي چوب براي شكستن به فرزندانش داد شنيده ايم. در اين داستان تا موقعي كه تمام چوب ها با هم بودند شكسته نشدند ، ولي وقتي از هم جدا شدند بسادگي شكستند.

ما هم تا هنگاميكه تحت نام ايران عزيزمان دست در دست يكديگر داريم و متحد هستيم هيچ نيروئي قادر به شكست دادن ما نيست، اما واي اگر به دسته هاي كوچك تجزيه بشويم ... آن موقع است كه ابر قدرت ها با دمشان گردو ميشكنند و جشن ميگيرند.

ما بايد سعي كنيم سرزمينهاي از دست رفته خود را هم باز پس بگيريم و دوباره ايران بزرگمان را تجديد ساختار نمائيم.

ناپدید شدگان...


ناپدید شدگان...
قسمت دوم
نوشته همایون رقابی

فكر "وران" وآنچه اتفاق افتاده بود اعصابم را بشدت تحت فشار قرارميداد . قابل قبول نبود كه خانواده اي ظرف چند ساعت اينچنين از بين برود . انديشه هاي مختلفي در مورد اين قضايا بسرم راه ميافت و مانع از خوابيدن ميشد ، اما بالاخره خستگي شديد و اثر قرص خواب آور بكمكم آمد و دقايقي خواب را بمن ارزاني داشت .
بهر ترتيب بود آنشب گذشت و صبح روز بعد من خسته تر از پيش بزحمت بلند شدم و پس از صرف يك صبحانه مختصر تصميم گرفتم به اداره ام تلفن زده و بگويم كه آنروز سر كار نخواهم رفت . اين كار را كردم و سپس از خانه خارج شده و عازم خانه "وران" گشتم .
از دور ازدحام بيسابقه اي جلوي در خانه دوستم مشاهده كردم . متعجب از اين شلوغي ، ماشين را در گوشه اي پارك كردم و بزحمت وارد ساختمان شدم . پليس از ورود افراد به خانه "وران" جلوگيري ميكرد ووقتي من خودم را معرفي كردم باز هم اجازه ورود ندادند .
اصرار نتيجه اي نداشت ، فقط از چند نفر شنيدم كه خانم همسايه "وران" هم كه روز قبل بكمك "اوتي" آمده بود ناپديد شده است .
از شدت تعجب سرم سوت كشيد ... اينهمه ناپديد شدنها چه مفهومي داشت ؟ ... واقعا چه توضيحي ميشد براي اين وقايع داد ؟ ...
مدتي مبهوت و ساكت آنجا ايستادم و بعد چون ماندن بيشتر را بيفايده يافتم تصميم گرفتم به اداره پليس بروم . بمحض اينكه از ساختمان خارج شدم مردي از پشت سر ، خودش را به من رساند و گفت : ببخشيد ... من خبر نگار روزنامه صبح هستم . شنيدم شما به پليس ميگفتيد كه از دوستان آقاي "وران" هستيد . ممكن است در مورد ناپديد شدن ايشان و خانواده و نيز خانم همسايه چيزي بگوييد ؟
با ناراحتي و بطور اختصار آنچه را كه اتفاق افتاده بود شرح دادم . در همين موقع وي عكسي از من گرفت ووقتي حرفم تمام شد چند سئوال ديگر مطرح كرد و سپس با تشكر دور شد .
سوار ماشين شدم و به اداره پليس رفتم . آنجا همان افسر ديروزي را ديدم و وي گفت : بغير از ناپديد شدن خانم همسايه هيچ خبر تازه اي ندارد وهمه بشدت درتكاپوي حل اين قضيه هستند . او همچنين اضافه كرد كه مسئله كاملا غير طبيعيست و بيشتر به داستانهاي جن و پري شباهت دارد .
پرسيدم : آيا متخصصين اداره پليس هيچ نظريه اي در اين مورد نميتوانند بدهند ؟
گفت : متخصصين ما در مورد امور عادي پليسي تخصص دارند . من شخصا فكر ميكنم ما با يك پديده ماوراﺀ الطبيعه روبرو هستيم كه هيچ چيز در مورد آن نميدانيم . بنظر من يك نيروي برتري در مقابل ماست و شناخت او با معيارهاي انساني امكان ناپذير است .
بي اختيار با حالت عصبي پوزخندي زدم و گفتم : وقتي نيروي پليس ما اينطور نا اميد شود ، واي به حال ما ....
گفت : نه ... نبايد نا اميد شد ... مسئله بالاخره روشن مييشود ... بهر حال ما بيشتر فعاليت و تحقيق خواهيم كرد . ضمنا اگرچه اين كارها درمقابل وقايعي كه اتفاق ميافتد هيچ اثري ندارد ولي بد نيست بيكي دو سئوال ديگر من جواب بدهيد تا در پرونده درج شود .
آنگاه وي چند سئوال مطرح كرد كه همه را جواب دادم و يادداشت نمود . در حدود يكساعت با او بسر بردم و بعد خسته تر از قبل و بدون اخذ كوچكترين نتيجه اي آنجا را ترك كردم .
در تمام مدت روز بي هدف اينطرف و آنطرف ميرفتم . چند بار به خانه "وران" سر زدم و چون خبر تازه اي نميافتم باز سري به اداره پليس ميزدم . اما اين رفت وآمد ها بي نتيجه بود و فقط شديدا خسته ام كرد . غم از دست دادن "وران" و خانواده اش چنان قلبم را ميفشرد كه قابل توصيف نيست و بدتر از همه اين بود كه نتنها فكر من ، بلكه فكر تمام دست اند كاران هم بجايي نميرسيد .
ناپديد شدن به اين سبك امر بيسابقه اي بود و عملا همه در حل اين مسئله عاجز مانده بوديم .
سختي ساعاتي كه ميگذشت قابل توصيف نيست ، اما چون تا فرداي آنروز بهيچ خبر تازه اي دست نيافتم مطلبي هم براي گفتن نبود .
صبح فردا با يك خبر تازه كه حيرت مرا زيادتر كرد روبرو شدم . جريان از اين قرار بود كه وقتي به اداره رفتم ، يــكي از همكارانم روزنامه صبح را جلوي من گذاشت و گفت : عكس ترا در صفحه اول چاپ كرده اند . طبق آنچه كه اينجا نوشته شده ، يكنفر ديگر هم به ناپديد شدگان اضافه گشته است .
با عجله به نوشته ها نگاه كردم . همانطور كه همكارم ميگفت عكس من درصفحه اول چاپ شده بود و جريان مصاحبه خبر نگار با من در كنار آن قرار داشت . در انتهاي نوشته ها خبر ناپديدي شدن افسر پليــس نيز چاپ شده بود و نويسنده از مقامات مملكتي خواسته بود هرچه زودتر اين مسئله را حل نمايند . در اينجا يك مطلب ديگر هم آمده بود كه مرا بطور غير مستقيم متهم ميساخت .
طبق برداشتي كه خبرنگار و نويسنده مقاله از اتفاقات گذشته كرده اين نتيجه را گرفته بود كه من با تمام ناپديد شده گان مدتي در تماس بوده ام و يا بهتر است اينطور گفته شود كه نود در صد از كسانيكه من از دو روز پيش با آنها در تماس بوده ام ناپديد شده اند .
در صفحات بعد عكس كوچك ناپديد شدگان را پهلوي هم انداخته و در همين زمينه كه تنها نقطه مشترك آنها آشنايي كوتاه يا بلند مدت با من بود مطالبي نوشته بودند .
احساسات مختلفي به من دست داد . از يك طرف ديدن عكس "وران" و خانواده اش متأثرم كرده بود و از طرفي از اين استنباط خبرنگار عصباني شده بودم . موضوع وقتي جالب تر شد كه همكارم براي اينكه جزو ناپديد شدگان قرار نگيرد مرخصي گرفت و به خانه رفت . وي بشوخي و جدي علنا گفت : از اين احتياط ضرر نميكند ... اگرچه بيش از يكساعت را با من گذرانيده ، ولي بهر حال جلوي ضرر را از هر كجا بگيري منفعت است .
از او پرسيدم : فردا چه ميكني ؟ ...
گفت : تا فردا خدا بزرگ است . بعد هم خدا حافظي كرد و رفت .
با ناراحتي به روزنامه صبح تلفن كردم و به مطالب چاپ شده اعتراض نمودم . خود خبر نگار مذكور پاي تلفن آمد و ضمن معذرت خواهي گفت : اگر مطلب خلاف حقيقتــي چاپ شــده بفرماييد تا آنرا اصلاح كنيم ؟
گفتم : درست است كه ناپديد شدگان بنحوي با من آشنا بوده اند ، اما اين چه ربطي به آشنايي دارد ؟ ... شما بدون دليل مرا مورد اتهام قرار داده ايد .
گفت : اتهامي دركار نيست ... و اينهم حقيقت است كه هركدام از آنها بنحوي قبل از ناپديد شدنشان با شما در تماس بوده اند ... بنا بر اين مطلب خلافي چاپ نشده است .
ـ شما فكر نميكنيد با چاپ اين حرف همه اطرافيانم از من دوري خواهند كرد ؟
ـ بله ... اين هم يك مسئله است .. آيا مايليد فردا موضوع را تكذيب كنيم ؟
ـ نميدانم...شايد خوب باشد و شايد هم بد...ولي بهر حال در صورتيكه واقعا از اين طريق لطمه اي به من بخورد موضع را تعقيب خواهم كرد .
ـ متأسفم ... اميدوارم موردي پيش نيايد .
اما صبح روز بعد نتنها در روزنامه مطلب تكذيب نشد بلكه در تأييد آن عكس همكارم نيز چاپ شده بود و در مقاله اي هم نوشته شده كه همكار من ديروز فقط يكساعت در اداره با من بوده و سپس از ترس ناپديد شدن مرخصي ميگيرد و بخانه ميرود . اما از بعد از ظهر آنروز ديگر كسي او را نديده است و خانواده اش شديدا نگران هستند .
از شدت حيرت و عصبانيت بحال انفجار رسيده بودم . به روزنامه تلفن زدم و آنچه دلم ميخواست به خبرنگار گفتم . اما او فقط تكيه باين موضوع ميكرد كه حقيقت را نوشته و ناپديد شدن همكارم دليل ديگري بر صحت مطلب اوست .
نميدانستم چه بگويم ... تصميم گرفتم شخصا به اداره روزنامه بروم و در صورتيكه آنها حرف خود را پس نگيرند اقدام به طرح شكايت عليه خبرنگار مذكور بنمايم .
هنوز در بررسي اين تصميم بودم كه تلفن زنگ زد ، وقتي گوشي رابرداشتم ديدم منشي رئيس اداره ام صحبت ميكند . وي گفت : طبق دستور آقاي رئيس شما تا حل مشكلات پيش آمده به مرخصي ميرويد .
البته حقوق شما پرداخت خواهد شد .
گفتم : من حرفي ندارم ... اما فكر نميكنيد اينگونه برداشت ها كودكانه است ؟
وي گفت : در هر حال دستور جناب رئيس است .
گفتم : من الان خدمت ايشان ميآيم تا مطلب را روشن كنم .
با ناراحتي و دستپاچه گفت : نه .... نه ... خواهش ميكنم ... آقاي رئيس الان وقت ندارند ...بعلاوه ... شما از داشتن مرخصي با حقوق ضرري نميكنيد .
ـ مثل اينكه شما هم ازتماس با من ناراحتيد ؟
ـ من دستور رئيس را ابلاغ كردم ... خدا حافظ .
ـ خدا حافظ.
گوشي را سر جايش گذاشتم . در عين ناراحتي خنده ام گرفت . بيچاره منشي از روبرو شدن با من هراس داشت .
از جا برخاستم و بقصد خروج از اداره اطاقم را ترك كردم . در راهرو بيكي ازهمكارانم كه باهم آشنايي بيشتري داشتيم برخوردم . سلام كردم و انتظار داشتم مانند هميشه جواب مرا بدهد و كمي با هم صحبت كنيم . اما با تعجب ديدم او بدون هيچ حرفي بسرعت از من دور شد و وارد اولين اطاق سر راهش گرديد و فورا درب را بست .
حيرت من هر لحظه زيادترميشد . از يكطرف اين ناپديد شدنهاي عجيب و غريب و از طرف ديگر رفتار مردم با من ، ناراحتم كرده بود .
از اداره خارج شدم و به موسسه روزنامه صبح رفتم . از اطلاعات سراغ خبرنگار را گرفتم .
طوري سريع آدرس محل كار او را بمن داد كه كاملا متوجه شدم از صحبت كردن با من وحشت دارد .
به اطاق خبرنگاران رفتم . چند نفر در آنجا مشغول كار بودند و در ميان آنها كسي را كه با من مصاحبه كرده و آن مطالب را نوشته بود ديدم . فورا بسراغش رفتم . يك صندلي جلوي ميزش نهادم و بدون حرف روي آن نشستم و خيره خيره نگاهش كردم .
از جا پريد و با لكنت سلام كرد . گفتم : اينجا آمده ام و تصميم دارم مدتي با تو باشم كه يا تو هم ناپديد شوي و يا حرفت را پس بگيري .
با ناراحتي و همراه با من و من گفت : اما من كار دارم و نميتوانم با شما باشم .
ـ هر جا بروي با تو خواهم آمد .
ـ غير ممكن است ... من بايد به كارهاي برسم .
ـ منهم كمكت ميكنم تا كارهايت را انجام دهي .
ـ ببين ... من و تو در اطاق تنها هستيم ... همه همكارانم از ترس فرار كرده اند . چرا نميخواهي حقيقت را قبول كني ؟
ـ به اطراف نگاه كردم و ديدم واقعا همه از اطاق خارج شده اند . گفتم : اين بلائيست كه تو بر سر من آورده اي. محال است تنهايت بگذارم .
ـ صبر كن ... من همين الان مقاله اي مينويسم و همه چيز را تكذيب ميكنم . فقط خواهش ميكنم مرا تنها بگذار .
ـ امكان ندارد ... ميخواهم ببينم تو چطور ناپديد ميشوي .
ـ من مجبور نيستم با شما صحبت كنم و همين الان از اينجا ميروم .
ـ منهم با تو خواهم آمد .
او بلافاصله بطرف درب دويد و از اطاق خارج شد و بدنبال او منهم بسرعت از در خارج شدم و روي پله ها به تعقيبش پرداختم .
عده اي كه در رفت و آمد بودند با تعجب ما را نگاه ميكردند . در پا گرد پله ها به او رسيدم و دستش را گرفتم . فرياد كشيد و گفت : چي از جونم ميخواهي ؟... چرا ميخواهي من از بين بروم ؟....
با صداي فرياد او عده اي دور ما جمع شدند اما حس ميكردم بمحض شناختن من فرار رابر قرار ترجيح ميدادند .
گفتم : بيهوده داد نزن . من حد اقل بايد دو ساعت با تو باشم . مطمئن باش رهايت نميكنم .
ناگهان دستش را بشدت از دست من بيرون كشيد و باز از پله ها بسرعت بالا رفت . در همان حال داد ميزد و كمك ميطلبيد . منهم پشت سرش دويدم و او به اولين اطاقي كه رسيد داخل شد و فورا درب را بست .
كمي در را فشار دادم ، ديدم پشت آن ايستاده و قصد دارد با اين كار از ورود من جلوگيري نمايد . اشخاص تازه اي بر اثر سرو صدا بسمت ما آمدند و با اعتراض ميگفتند چه كارش داري ؟ ... چي ميخواهي ؟...
اما هيچكس به من نزديك نميشد و همه سعي در حفظ فاصله داشتند .
تلنگري به در زدم و گفتم : ميدانم پشت درب هستي . منهم اينجا ايستاده ام . مطمئن باش اگر قرار است ناپديد شوي اين درب نميتواند مانع شود .
ناله كنان گفت : ترا بخدا دست از سرم بردار ....
گفتم : من كاري با تو ندارم ... فقط ميخواهم يكي دو ساعت با تو باشم . همين و بس...
گفت من همين الان به پليس زنگ ميزنم و كمك ميخواهم .
گفتم : اشكال ندارد ... منهم همينجا منتظر ميمانم .
صداي جابجا شدن صندلي و ميز را شنيدم و حس كردم او پشت در مانعي قرار ميدهد كه من نتوانم وارد اطاق شوم .
همانجا كنار درب ايستادم و منتظر شدم . لحظاتي بعد از نگهباني چند نفر انيفورم پوش آمدند و دستور دادند كه فورا از ساختمان خارج شوم . رفتارشان كاملا جدي بود و حس ميكردم از ترس در كنار من بودن ميخواهند سريعا از آنجا دورم كنند .
چند نفر از دور به تماشا ايستاده بودند . يكي از نگهبانها شجاعت بخرج داد و جلو آمد و دست مرا گرفت و بسمت پله ها كشيد . همكارانش هم مرا بطرف درب خروجي هل دادند و من ناچار پس از مختصري مقاومت از ساختمان خارج شدم .
از اينكه كمي آن خبرنگار را اذيت كرده بودم خوشحال شدم ، ولي در عين حال متفكر و ناراحت بسمت منزل خودم حركت كردم .
در خانه به مطالعه و استراحت پرداختم ولي وقايع پيش آمده لحظه اي راحتم نميگذاشت . در حين مطالعه ناگهان متوجه شدم چند صفحه از كتاب را خوانده ام ولي بعلت اشتغال فكري هيچ چيز از آنرا نفهميده ام .
ناچار كتاب را كنار گذاشتم و مدتي بدون هدف وقت گذراني نمودم . آنگاه غذايي بعنوان نهار درست كردم و با بي ميلي خوردم . يكساعت بعد كسي درب خانه ام را زد . وقتي آنرا باز كردم ، دو نفر پليس را روبروي خودم يافتم .
يكي از آنها گفت : لطفا با ما به اداره پليس بيائيد .
گفتم : خبر تازه اي شده ؟
ـ شما صبح امروز مزاحم يك خبر نگار در محل كار ش شديد و بهمين دليل از شما شكايت شده است .
ـ اما من فقط ميخواستم مدتي با او باشم ولي او داخل يك اطاق شد و مرا راه نداد .
ـ و بعد هم هرگز از آن اطاق خارج نشد .
ـ خارج نشد ؟ ! ....
ـ بله ... او در همان اطاق ناپديد گرديد .
از شدت تعجب تكان خوردم . اگر اين موضوع درست بود پس فرضيه آن خبر نگار در مورد من صحيح از آب در ميآمد . چند لحظه بيحركت ايستاده بودم و پليس ها را نگاه ميكردم . يكي از آنها گفت : بفرماييد برويم .
همراه آنها به اداره پليس رفتم . افسر جديدي بجاي افسر ناپديد شده نشسته بود و پرونده هاي مختلفي روي ميزش به چشم ميخورد .
اشاره اي كرد كه بنشينم و پس از چند لحظه پرونده قطوري را نشانم داد و گفت : اين پرونده ناپديد شدگان است و مرتبا قطور تر هم ميشود . صفحاتي از روزنامه صبح كه در مورد شما نوشته شده بود در آن است و براي كار امروز صبح شما دررابطه با مزاحمتي كه براي آن خبر نگار ايجاد كرده بوديد و ناپديد شدن وي نيز مداركي داريم . از طرف روزنامه نيز شكايتي بر عليه شما مطرح شده كه آنهم در اين پرونده موجود است . حالا مختصر و مفيد به سئوالات من جواب بدهيد .
آنگاه شروع به سئوال كردن نمود و محور اصلي پرسشهايش روي اين موضوع دور ميزد كه اين اشخاص چگونه ناپديد شده اند .
وقتي اظهار بي اطلاعي كردم باورش نشد و من به طعنه گفتم : شما نميترسيد با بودن من در اينجا ناپديد شويد ؟
بدون رو در بايستي گفت : چرا... ولي وظيفه مقدم است .
گفتم : بهر حال من واقعا اطلاعي از طرز ناپديد شدن ديگران ندارم و علت اينكه صبح امروز بسراغ آن خبرنگار فتم اين بود كه او با ايجاد يك شايعه همه را از من ترسانيده بود .
ميخواستم به او ثابت كنم كه با بودن من در كنارش هيچ اتفاقي نخواهد افتاد .
ـ ولي افتاد ... چون او هم ناپديد شد .
ـ متأسفم ... ولي نميدانم چرا ...
ـ با تأسف خوردن او برنميگردد . در هر حال در اين رابطه از شما شكايت شده است . بنا بر اين ما پرونده را بجريان مياندازيم . اما از نظر حفظ امنيـت ديگران ناچاريم شما را موقتا بازداشت كنيم .
اعتراضي كه كردم بجايي نرسيد و ساعتي بعد دريك اطاق لخت مرا زنداني كرده بودند .

()()()()()()()()()()()()()()()

يك ماه بعد من آواره كوه و بيابان بودم . در اين مدت ناپديد شدن دو زندانبان و يك افسر پليس ديگر كه گاهگاه از من باز جويي ميكرد و همچنين يك زنداني مجاور سلول من ، ثابت كرد كه وجود من بنحو اسرار آميزي باعث ناپديد شدن نزديكانم ميشود .
ترس و وحشــت همه اطرافيانم را فرا گرفته بود و هيچكــس حاضر نميشــد لحظه اي نزديك من باشد .زندانيان دست به اعتصاب زدند و با اعتراضات شديد درخواست انتقال مرا به زندان ديگر نمودند . اما هيچ زنداني حاضر بقبول من نبود .
كاركنان زندان نيز دچار وحشت شده بودند و نتيجه تمام اين مسائل ، تنهائي شديد من در يك سلول دور افتاده بود .
غذا و آب را از دور بسويم پرت ميكردند و خود بسرعت دور ميشدند تا دچار عوارض نزديك بودن با من نشوند . باين ترتيب چندين روز متوالي از ديدن انسانها و صحبت با آنها محروم بودم . اين وضعيت ادامه داشت تا اينكه يكروز خبر ناپديد شدن رئيس زندان مثل بمب درهمه جا صدا كرد . روزنامه ها با استفاده از اين مطلب غوغايي بر پا كردند و متعاقب اين جريان ، دو روز برايم آب و غذا آورده نشد . روز سوم يك مأمور پليس مسلح وارد سلولم شد و اشاره به درب كرد و گفت : زود از اينجا خارج شو و جايي برو كه هيچكس را نبيني . تصميم اولياﺀ امور بر اين شده كه اگر يكنفر ديگر ناپديد شود بلافاصله ترا اعدام كنند .
از لحن صحبتش انزجار ميباريد و كاملا حس ميكردم كه مايل به خالي كردن يك گلوله در سر من ميباشد .
نيمـه جان وخسته بلند شدم و از درب سلول و بعد هم از درب زندان خارج شدم . هيچكس سر راهم نبود . بخانه برگشتم ومختصر اثاث را جمع كردم تا براي هميشه از آن اجتماع دور شوم . آنجا خبر دار شدم كه صاحبخانه براي باز پس گرفتن خانه از من اقدامات قانوني را شروع كرده است .
به اداره رفتم اما راهم ندادند و فقط مقداري پول بعنوان باز خريد خدمت نصيبم شد كه گرفتم و از شهر خارج شدم .
آوارگي من در ابتدا سخت به روحيه ام لطمه وارد كرد . من هرگز به چنين زندگي عادت نداشتم ، مخصوصا كه علاقمند بودم با مردم معاشرت نمايم و از تنهايي همواره گريزان بودم .
عكس مرا در روزنامه ها بارها چاپ كرده بودند و در همه جا مردم مرا ميشناختند .
برخورد مردم با من شبيه برخورد آنها با يك جذامي بود . اگر به مغازه اي يا يك مكان عمومي ميرفتم با كتك و فحش مرا ميراندند و الحق منهم مايل نبودم كسي ناپديد شود . در شروع آوارگي بهر ترتيب بود مايحتاج خود را از مغازه ها تهيه ميكردم ، ولي صرفنظر از برخورد مردم ، كم كم پولم هم تمام شد و چون نميتوانستم حتي در حومه شهر ها بمانم راه كوه و بيابان و جنگل را پيش گرفتم . غذاي من ميوه و برگ درختان شده بود و فقط گاهگاه كشاورزان و برخي از مردم نيكو كار كه تصادفا به آنها برخورد ميكردم چيزي به من ميدادند و وحشت زده درخواست ميكردند كه فورا دور شوم .
دلم براي مردم ميسوخت ولي بيش از آنها براي خودم ناراحت بودم كه چنين سرنوشت شومي گريبانگيرم شده بود . در زمينه علت ناپديد شدن ديگران خيلي فكركردم اما به نتيجه اي نرسيدم . عاقبت كم كم به زندگي جديدم خو گرفتم و مانند يك حيوان وحشي در جنگل به زندگي پرداختم .
در يك نقطه از جنگلي خوش آب و هوا كه كيلومتر ها از نزديكترين ده فاصله داشت ، فضاي نسبتا بازي را انتخاب كردم و تصميم گرفتم كلبه اي براي زندگي بسازم . در اين موقع يكماه از آزادي مشروط من گذشته بود و در طول اين مدت همواره سعي داشتم از مردم دوري كنم . با وجود اين براي تهيه بعضي از لوازم ، اجبارا به نقاطي كه مسكوني بود ميرفتم و بزحمت آنچه ميخواستم تهيه مينمودم . براي ساختن يك كلبه توانسته بودم يك اره كهنه و يك چاقو و يك تبر و نيز يك چكش و مقداري ميخ از كشاورزان گدايي كنم . همچنين چند تكه ظرف و مقداري لباس كهنه نتيجه احسان يكي دو نفر ديگر به من بود . باينترتيب در نقطه مذكور شروع به انداختن درختها و تهيه الوار و چوب براي ساختن كلبه كردم . خوشبختانه تا آنموقع حيوان درنده خطرناكي سر راهم قرار نگرفته بود اما همواره براي خواب از درختها بالا ميرفتم و روي شاخ و برگهاي آنها جايي براي خواب در نظر ميگرفتم و استراحت مينمودم . تهيه چوب و الوار براي من كه در اين كار ناشي بودم فوق العاده سخت بود و هفته ها كار مداوم لازم بود تا با آن وسائل ابتدائي بتوانم قطعات لازم را تهيه نمايم .
اما بالاخره كلبه كوچكي ساخته شد و يك درب و يك پنجره در آن تعبيه گرديد . يك تختخواب و يك اجاق سنگي نيز ساختم و كم كم به محيط داخل كلبه شكل ساده اي از يك محل سكونت دادم . خوشبختانه درختهاي اطراف من هميشه پر از ميوه هاي خوشمزه بود و من همواره غذاهاي طبيعي كافي در اختيار داشتم . چند درخت گردوي بلند كه بار فراواني هم داشتند ، آذوقه زيادي برايم تهيه كردند و ناچار شدم براي انبار كردن آنها جاي مناسبي در مجاورت كلبه درست كنم .
كار شديد و مداوم و فعاليت هاي بدني كمتر اجازه فكر كردن بمن ميداد و لذا گذشت زمان را زياد احساس نميكردم . پس از اتمام كار كلبه و انبارش ، يكروز تصميم گرفتم محوطه را با ديوار چوبي محصور سازم و باين ترتيب حياط بزرگي داشته باشم . يك جوي آب كه در كنار محوطه جاري بود شروع حياط خانه مرا تشكيل ميداد و ديوار چوبي را طوري ساختم كه اين جوي در داخل حياط قرار گيرد . سپس علاوه بر ساختن ديوار ، زمين را تميز كردم و علف هاي هرز و گياهان نامطلوب را كندم . اينك باغچه بزرگي در اختيارم بود كه به ميل خود هرچه ميخواستم در آن ميكاشتم .
بالاخره بعد از مدت زماني در حدود دو سال كه من آنرا از روي ميوه دادن درخت ها در ميافتم صاحب همه چيز براي يك زندگي ابتدايي شده بودم و با وجوديكه در آرزوي داشتن يك همصحبت ميسوختم ، كم كم به اين تنهايي خو كردم . در ظرف اينمدت ناچار شدم براي تهيه بعضي از وسايل مانند بيل و قيچي و كبريت و غيره به نزديكترين ده كه كيلومترها از آنجا دور بود بروم . البته بعلت نداشتن پول ناچار شدم ساعتم و يك سكه طلا را كه احتياطاً نگاهداشته بودم بفروشم . مردم كم كم قضيه ناپديد شدگانرا فراموش كرده بودند و لذا از شدت برخوردهاي بد آنها كاسته شده بود ولي بهر حال نه من مايل بودم نزديك آنها بمانم و نه آنها اجازه چنين كاري را ميدادند . اين زندگي در تنهايي ادامه داشت تا اينكه واقعه عجيبي اتفاق افتاد .
جريان از اين قرار بود كه يكروز صبح صدايي شنيدم . فورا از كلبه خارج شدم و با كمال تعجب مردي را در پشت حصار چوبي خانه مشاهده كردم كه با فرياد ميگفت : كسي اينجا نيست ؟
جلو رفتم و گفتم : من هستم ؟ ... كاري داريد ؟
ـ من شكارچي هستم ... راه را گم كرده ام .
ـ من راه را بشما نشان ميدهم ، ولي بصلاح شماست كه هرچه زودتر از اينجا برويد .
ـ ببينيد ... من گرسنه و تشنه هستم . شما غذا و آب بمن بدهيد و اجازه بدهيد كمي استراحت كنم . پول هم دارم ... هرچقدر بشود پولش را ميدهم .
نميدانستم چه كنم ...ميترسيدم او هم ناپديد بشود و از طرفي لازم بود باو كمك كنم . ناچار بداخل كلبه رفتم و مقداري گردو و ميوه برايش بردم . در اين فاصله او از حصار رد شده بود و داخل محوطه خانه بتماشا مشغول بود . در يك ظرف آب خوردن ريختم و جلويش قرار دادم و گفتم : من دوسال است كه در اين جنگل هستم و تا كنون حتي يك حيوان كوچك هم نديده ام . شما بد جايي را براي شكار انتخاب كرده ايد .
در حاليكه مشغول خوردن بود با تعجب گفت : اما دفعه پيش .... تقريبا سه سال قبل كه من براي شكار باين جنگل آمده بودم همه نوع حيوان يافت ميشد . البته تصديق ميكنم كه من اين بار حتي يك خرگوش هم نديدم .
گفتم : پيشنهاد ميكنم هرچه زودتر از اينجا برويد .
ـ چرا اينقدر عجله ميكنيد كه بروم ؟ ... اينجا خبري هست ؟
ـ مثل اينكه شما مرا نميشناسيد ؟
ـ مگر شما كي هستيد ؟ ... بهر حال من پول غذا را ميدهم .
بدنبال اين حرف دست در جيب كرد و يك اسكناس درشت بيرون آورد و جلوي من گذاشت .
گفتم : مسئله پول نيست ... شما اگر دو سال پيش روزنامه ها را ديده باشيد عكس من بعنوان مرد خبر ساز روز در آنها چاپ شده بود . من باعث ناپديد شدن عده اي شده بودم .
با حيرت مرا نگاه كرد و گفت : يعني چكارشان كرديد ؟ ....
ـ هيچي ... هركسي مدت كمي با من بود ناپديد ميشد ... هيچكس نميتوانست بفهمد چه بر سرشان آمده ... اما همه از من فراري شدند . آخر سر مرا از جامعه انسانها بيرون راندند . حالا ميترسم شما هم بهمان سرنوشت دچار شويد .
مثل اينكه مطلب بيادش آمد . مشتي گردو در جيبش ريخت و هراسان از جا بلند شد و با عجله بسمت خارج از محوطه براه افتاد . در ضمن رفتن گفت : پس بيخود نيست كه هيچ حيواني اينجاها نيست . حتما همه آنها ناپديد شده اند .
از اين حرف يكه خوردم ... براستي در طي اين دوسال من هيچ حيواني را در اين اطراف نديده بودم . آخر مگر جنگل بدون حيوان ميتوانست باشد ؟....
مرد همچنانكه با عجله دور ميشد گفت : راه از كدام طرف است ؟
بلند بلند راه برگشتن را به او گفتم و شنيدم كه ميگفت : خدا بداد من برسد .
بعد از دو سال تازه متوجه شده بودم كه در اطراف من حتي يك مورچه هم پيدا نميشود ... اين سئوال به ذهنم رسيد كه آيا حيوانات هم ناپديد شده و يا بوسيله حس خاصي خطر را دريافته و از اطراف من فرار كرده بودند ؟
روز بعد از اين حادثه تصميم گرفتم با پولي كه آن مرد بمن داده بود براي خريد برخي از وسايل مورد نيازم به دهكده بروم . چون بايد كيلومتر هاراه ميرفتم تا به آنجا برسم غذاي كافي برداشتم و حركت كردم . رفت و بر گشت من دو روز بطول انجاميد و در بازگشت علاوه بر يك پيراهن نو ، ولي ارزان ، صاحب تيغ صورت تراشي نيز شده بودم . قبل از اينكه به خانه برسم كنار يك جوي نشستم و پس از دو سال براي اولين بار ريش بلند خودم را تراشيدم . اينك خودم را جوانتر و سر حال تر حس ميكردم . پيراهن را نيز پوشيدم و آنگاه بسمت خانه براه افتادم .
در راه به خريدي كه كرده بودم و برخوردي كه بعد از مدتها با انسانها داشتم فكر ميكردم . ديدن مردم براي من خيلي جالب بود و حتي خريد كردن هم لذت خاصي بمن ميداد . اما افسوس كه نميتوانستم اين كار را ادامه دهم . بارها به مسئله ناپديد شدن معاشرينم فكر كرده بودم اما همواره بدون اينكه به جوابي دست پيدا كنم خسته و مأيوس مسئله را رها ميكردم .
در اين افكار بودم كه بنزديك منزل رسيدم . وقتي خانه ام را ديدم آرامش بيشتري يافتم . گويي زندگي دو ساله در انزوا مرا علاقمند باين محيط ساكت و دور افتاده كرده بود .
به حصار چوبي رسيدم و لحظه اي بعد وارد حياط خانه ام شدم . در همين موقع صداي تيري بلند شد و گلوله اي در كنار من به چوب ديوار اصابت كرد .
شديداً يكه خوردم ولي قبل از اينكه بتوانم عكس العملي نشان دهم دومين گلوله بسمتم شليك شد و از شانس خوب درست جلوي پايم خاك هاي زمين را باطراف پاشيد . ديگر درنگ را جايز نشمردم و با يك خيز به پشت ديوار برگشتم . در آخرين لحظه گلوله سوم ببدرقه ام فرستاده شد كه به ديوار اصابت كرد . حيرت زده از لاي درز چوبهاي ديوار به كلبه ام نگاه كردم . تير اندازي از داخل آن صورت ميگرفت ولي خود تير انداز ديده نميشد .
فرياد زدم و گفتم : آهاي ... كي اونجاست ؟ ... تير اندازي نكنيد .
در پاسخ گلوله اي ديگر شليك شد كه باز بديوار برخور نمود . هم ترسيده بودم و هم متعجب از وضع پيش آمده در صدد يافتن راه چاره اي بر آمدم . باين منظور آهسته آهسته حركت كردم و بيصدا ديواررا دور زدم . وقتي بنزديكترين فاصله از كلبه ام رسيدم آهسته از ديوار رد شدم و با كمال احتياط بسمت آنجا رفتم .
در كنار ديوار كلبه ايستادم و كمي گوش كردم . صداي كشيده شدن گلنگدن يك تفنگ بگوشم خورد . آنگاه حس كردم درب كلبه باز ميشود . در آن هنگام من پشت كلبه قرار داشتم . با قدمهاي سبك و بيصدا حركت كردم و خودم را با احتياط به جلوي آن رسانيدم . نگاهي به اطراف كردم و بعد وقتي مطمئن شدم تير انداز هنوز بيرون نيامده است بسمت درب روانه گرديدم . بقدري بيصدا عمل كردم كه خودم هم از آنهمه نرمش خوشم آمد . ولي حواسم كاملا متوجه درب بود كه غافلگير نشوم . در كنار درب بديوار چسبيدم و آماده شدم تا يكدفعه بداخل كلبه بپرم . درب اينك كاملا باز شده بود و ناگهان لوله براق يك تفنگ را ديدم كه آهسته از آن خارج ميشود .
با يك حركت سريع لوله را گرفتم و بشدت آنرا كشيدم . تفنگ از دست تيرانداز بيرون آمد و چون بر اثر گرماي لوله آنرا بياختيار رها كردم در يك مسير منحني روي هوا حركت كرد و چند متر آنطرف تر روي زمين افتاد .
بر اثر كشيده شدن تفنگ ، خود تير انداز نيز بيرون كشيده شد و من با ديدن او صدايي ناشي از حيرت و تعجب وافر از دهانم بيرون دادم .
در مقابل من دختر جوان و زيبايي با چهره بر افروخته و عصباني ايستاده بود .
قبل از اينكه بتوانم عكس العملي نشان دهم او بسمت تفنگ دويد و در آخرين لحظه منهم براي برداشتن آن بسمتش شيرجه رفتم و هردو به هم برخورديم . بر اثر اين تكاپو تعادلمان را ازدست داديم و بزمين خورديم . در اين كشمكش دست او به ماشه تفنگ برخورد كرد و گلوله پوست پاي مرا خراشيد . بلافاصله بلند شدم و تفنگ را بزور از دست او گرفتم . نميدانستم چرا او قصد جان مرا كرده ، اما از سوزش پايم عصباني بودم و بدون فكر يك سيلي بصورتش نواختم . حالا هردو ايستاده بوديم و او ترسيده از اين سيلي صورتش را با يك دست گرفته بود و با چشمهاي سياهش مرا نگاه ميكرد .
پرسيدم : چرا اين كار را كردي ؟....
جوابم را نداد و ناگهان براي گرفتن تفنگ هجوم برد و با تقلا سعي ميكرد آنرا از دست من بيرون آورد . گرچه دستش به تفنگ رسيده بود و تلاش شديدي هم ميكرد اما بسادگي آنرا از ميان انگشتانش خارج كردم و براي راحتي خيالش روي پشت بام كلبه انداختم . براي جلوگيري از تهاجم مجددش دست چپ اورا كه نزديكم بود محكم گرفتم و بسمت كلبه رفتم تا ببينم كس ديگري هم آنجا هست يا خير ؟....
همچنانكه او را بدنبال خود ميكشيدم سرم را بداخل كلبه بردم و نگاهي كردم . هيچكس آنجا نبود و فقط مقداري فشنگ و چند پوكه روي زمين افتده بود .
بدون اينكه دستش را رها كنم ايستادم و باز گفتم : معني اين كارها چيست ؟
بدون معطلي با دست راستش سيلي محكمي بصورتم نواخت و بعد بامشت ولگد شروع به زدن من نمود . گرچه سيلي محكمي زد اما درد چندان زياد نبود و مشت و لگد او هم برايم بي اهميت مينمود .
در هر حال بايد باين وضع خاتمه ميدادم و بهمين جهت در يك فرصت مناسب دست راستش را هم گرفتم و با فشار زياد وادارش كردم روي زمين بنشيند .
مدتي تقلا كرد ولي بالاخره خسته شد و نفس نفس زنان روي زمين نشست و بديوار كلبه تكيه كرد .
دستش را رها كردم و خودم هم روي زمين در مقابلش نشستم . در عين حال كه مواظبش بودم مجددا پرسيدم : چرا ميخواستي مرا بكشي ؟.... چه دشمني با من داري ؟
ابتدا در سكوت نگاهم كرد و سپس ناگهان بغضش تركيد و شروع به گريستن نمود . در خلال گريه شديد ميگفت : تو .... تو پدر مرا كشتي ... من بايد ترا ميكشتم ... قاتل ... قاتل ....
از گريه او متأثر شدم . برايش توضيح دادم و گفتم : اشتباه ميكني ، من دو سال است در اين جنگل زندگي ميكنم و آزارم حتي بيك مورچه هم نرسيده است . پس چطور ممكن است پدر ترا كشته باشم ؟
ابتدا جوابي نداد و گريه اش ادامه يافت ، اما در مقابل پرسش من كه ميگفتم : چطور شد اين فكر بسرت افتاد ؟ گفت : مادر من سالها پيش فوت كرده و من و پدرم با هم زندگي ميكرديم . پدرم شكارچي بود و اغلب براي شكار بنقاط مختلف ميرفت . آخرين دفعه كه به شكار رفت دست خالي برگشت و تعريف كرد درجنگل با مردي روبرو شده كه باعث ناپديد شدن عده اي گشته است .
آنگاه روزنامه هاي دو سال پيش را آورد و عكس ترا در آنها يافت و نشانم داد و گفت : اين مرد اكنون در جنگل زندگي ميكند و با مردم معاشرت ندارد . منهم ندانسته وي راديدم و ممكن است جزو قربانيان جديدش قرار گيرم .
هر دو از اين وضع ناراحت بوديم ومن تصميم گرفتم اگر خطري متوجه پدرم بشود انتقام بگيرم و ترا بكشم .
ـ خوب ... بعد پدرت چه شد ؟
ـ ناپديد شد ... شب خوابيديم و صبح او در رختخوابش نبود .
ـ به پليس اطلاع دادي ؟
ـ بله ... اما بيفايده بود . لذا مصمم شدم اينجا بيايم
ـ و انتقام پدرت را از من بگيري ؟
ـ چرا نه ؟ .... تو مسبب از بين رفتن عده زيادي شده اي ... پدر منهم يكي از آنهاست . چراي بايد باين زندگي مرگبارت ادامه دهي ؟
متأثر شدم .... گفتم : منهم از اين اتفاقات در حيرتم . نميدانم چرا چنين بلايي بسر من آمده است ، ولي حقيقتا از اينكه معاشرت با من اينگونه مسئله ساز شده در عذابم . تازه اين خطر متوجه تو هم هست .
ـ براي من فرقي نميكند . من غير از پدرم هيچكس را نداشتم . حالا كه نتوانستم ترا بكشم بگذار به سرنوشت پدر و ديگران كه با تو معاشرت داشتند مبتلا شوم .
ـ ميداني ... من نميخواهم بميرم ... اما وقتي حس ميكنم وجودم باعث اين قضاياست از خودم احساس نفرت ميكنم . الان تو درخطري ... حيف است با اين جواني بخاطر ساعتي نزديك من بودن از بين بروي . شايد هنوز هم دير نشده باشد ... بلند شو و زودتر از اينجا برو .
مثل اينكه دلش بحال من سوخت ، چون گفت : آخه تو چرا اينطور شدي ؟ خودت هيچ حدسي نميزني ؟
ـ ابدا ... هيچ چيزي تا كنون بفكرم نرسيده ... پدر تو هم تصادفاً با من برخوردكرد . راهش را در جنگل گم كرده بود كه به اينجا رسيد . چون تشنه و گرسنه بود ، به او آب و غذايي دادم و گفتم كه چه خطري تهديدش ميكند و او هم فورا رفت . راستي ... تو نميخواهي بروي ؟
ـ فكر ميكنم من بيش از پدرم نزد تو مانده ام ... بنا بر اين مرا هم جزو قربانيانت حساب كن .
ـ عجب بد بختم من ... عجب سرنوشت شومي پيدا كرده ام .
نگاهي به پاي من كرد و گفت : بگذار زخمت را ببندم .
خنديدم و گفتم : تو ميخواستي مرا بكشي ، اما حالا ميخواهي زخمم را ببندي ؟ ... بهر حال چيز مهمي نيست . بعلاوه وسايل زخم بندي هم ندارم .
ـ چرا نداري ...؟ اين وسايل ضروريست . مخصوصا اينجا ...
ـ من دو سال پيش همه چيز داشتم . اما اين پيش آمد ها از هستي ساقطم كرد .
ـ دلم براي تو هم ميسوزد .
ـ منهم دلم براي تو ميسوزد . هرچي فكر ميكنم ميبينم حيف است تو با اين جواني از بين بروي .
ـ هنوز كه نرفتم .
ـ بله ... اما تجربه نشان داده كه ناپديد خواهي شد .
سكوتي بين ما برقرار شد و پس از مدتي گفتم : اگر گرسنه هستي برايت ميوه و خشكبار بياورم ؟
قبول كرد و من برخاستم تا آنها را برايش بياورم .
ناگهان گفت : نه ... صبر كن ... نرو ... ميترسم وقتي بروي منهم ناپديد شوم . صبر كن منهم با تو ميآيم .
باتفاق به انبار رفتيم و خوراكيهاي مورد نظر را برداشتيم و بجلوي كلبه مراجعت كرديم . در حاليكه او غذايش را ميخورد در اين فكر بودم كه چگونه ميشود از ناپديد شدنش جلوگيري كرد ؟
مثل اينكه خود او هم درهمين فكر بود ، چون بدون مقدمه گفت : اگر يك طناب بدستم ببندم و سر ديگر طناب را بدست تو ببنديم ، آيا باز امكان دارد كه ناپديد شوم ؟
ـ نميدانم ... بهر حال امتحانش ضرري ندارد . ولي هميشه كه نميتوانيم باين شكل باشيم .
باز سكوت بر قرار شد . دقايقي بلا تكليف نشسته و بدون صحبت مشغول فكر كردن بوديم .
آنگاه او گفت : اسم ترا در روزنامه ها خوانم . اسم منهم " "رانا" " است .
گفتم " "رانا" " ... تو نميتواني اينجا بماني ... تا دير نشده برگرد .
گفت : فكر ميكنم كار از كار گذشته ... ديگر فايده اي ندارد .
ـ آخه خطرناك است ....
ـ اگر بروم چون كسي را ندارم ، در صورت ناپديد شدن ، مردم متوجه نخواهند شد . اما اگر بمانم لااقل تو متوجه ميشوي .
ـ اين چه حرفيست ... تو ميتواني به پليس براي مواظبت از خودت رجوع كني .
با پوزخندي گفت : دو سال پيش خود مأموران پليس هم ناپديد ميشدند و همكارانشان نتوانستند كاري بكنند . حالا چطور از من مواظبت خواهند كرد ؟
قبول كردم كه حق با اوست . گفتم : اگر اينجا بماني ناچار سعي خواهم كرد كه مواظبت باشم ، ولي تو ميداني كه امكان ناپديد شدنت زياد است و اگر ناپديد شوي واقعا ضربه سنگيني براي من خواهد بود .
ـ شايد هم نشدم .
ـ اميدوارم .
صحبت ما بدرازا كشيد و طي چند ساعت صميميت زيادي بينمان بر قرار شد . دلم نميخواست "رانا" ناپديد شود . همه جا مواظب او بودم و از اينكه بعد از دو سال با يك انسان مخصوصا اينكه او يك دختر زيبا هم بود همصحبت شده بودم قلبم از شادي ميطپيد .
"رانا" هم به معاشـرت با من علاقه نشان ميداد و هردو كاملا حس ميكرديم كه بايد قدر اين لحظات را بدانيم .
با وجود اين ، عصر همانروز درحاليكه من و "رانا" در محوطه قدم ميزديم و من او را نگاه ميكردم ، ناگهان در جلوي چشمان حيرت زده من كم كم محو شد و لحظاتي بعد اثري از وي نبود .
به جاي خالي او در هوا چنگ انداختم ، اما چيزي بدستم نخورد . صدايش كردم ، پاسخي نيامد . در آخرين لحظه ناپديد شدنش چشمان نگران خود را بمن دوخته بود و گويي كمك ميخواست .
نميدانستم چه بايد بكنم . ابتدا حيرت فراوان و سپس خشمي كه تمام تنم را داغ كرده بود بسراغم آمد . از خودم متنفر شده بودم . اگر چه در اين ميان خود را مقصر نميديدم اما "رانا" چه گناهي كرده بود كه بايد باين سرنوشت دچار شود ؟ .... پدر "رانا" و ديگران كه بجرم بودن لحظاتي در كنار من ناپديد شده بودند چه گناهي داشتند ؟ ... دوستم "وران" و خانواده اش چرا بايد ناپديد شوند ؟
اين چرا ها ، متأسفانه جواب نداشت و با اينكه از جامعه انسانها دور بودم ولي زنده بودن من ميتوانست مجددا موجب پيدايش چراهاي جديدي شود .
دو سال پيش نمايندگان قانون مرا به اين شرط آزاد كرده بودند كه اگر يكنفر بجمع ناپديد شدگان اضافه شود اعدامم نمايند و اينك دو نفر ديگر بخاطر آشنايي با من ناپديد شده بودند . اگر چه كسي از جريان خبر نداشت ولي من نزد وجدان خويش شرمنده بودم و حس ميكردم بايد باين وضع خاتمه داده شود . از طرفي زندگي در شرايط فعلي من ، از پوچي و ناراحتيهاي خاصـي مملو بود كه ارزش ادامه دادن را نداشت .
با اين افكار ساعتها كلنجار ميرفتم و صبح روز بعد خسته از بيخوابي و نا اميد از ادامه زندگي تصميم گرفتم عليرغم بدي كار ، به حيات خود خاتمه دهم . ميدانستم خود كشي گناه بزرگيست و ميدانستم حق ندارم باين كار مبادرت ورزم ، اما ميديدم كه زنده ماندن من برابر مرگ ديگران ميباشد و اين مسئله ميتواند كار مرا توجيه نمايد .
طناب محكمي بيك شاخه قطور بستم و حلقه مناسبي براي گردن خودم در انتهاي آن بوجود آوردم . يك چهار پايه چوبي زير پايم قرار دادم و آماده رفتن به دنياي اموات شدم . حلقه طناب بگردنم بود و يك لگد كوچك ميتوانست چهار پايه را از زير پايم دور كند . همه جا را براي آخرين بار نگاه كردم . چيزي كه علاقه مرا به ادامه اين زندگي جلب كند نديدم . همه چيز برايم خسته كننده بود و احساس گناه تمام وجودم را ميسوزاند . بفكر آنهائيكه بر اثر معاشرت با من ناپديد شده بودند افتادم و آنگاه با يك حركت چهار پايه را بكناري انداختم .
انتظار سقوط و بعد هم رسيدن مرگ را داشتم ، اما با تعجب ديدم كه طناب از دور گردنم باز شد و چنانچه گويي دستي قوي مرا گرفته و محافظت ميكند به آرامي روي زمين فرود آمدم .
هنوز از حيرت اين جريان بيرون نيامده بودم كه "رانا" را كنار خود يافتم . وي ميخنديد و بمن نگاه ميكرد .
فكر كردم خواب ميبينم .... اما متوجه شدم پدر وي و تمام كسانيكه ناپديد شده بودند اينجا هستند . گفتم : "رانا" .... اينجا چه خبر است ؟
بجاي وي "وران" را ديدم كه بسويم آمد و با چهره اي بشاش ولي لاغر خوش آمد گفت . خبرنگار مفقود نيز جزو جمع بود . چشمم هر لحظه از يكي بروي ديگري ميچرخيد و همه و همه را سالم ولي اندكي لاغرتر در اطراف خود يافتم .
عجيب تر آنكه يك مكعب نوراني سبز رنگ ولي كاملا شفاف با ابعادي در حدود يك متر نيز دركنار همه قرار داشت و حركت ميكرد .
فورا بنظرم رسيد كه مرده ام و ارواح ناپديد شدگان را ميبينم . اما مجال نيافتم تا اين موضوع را بررسي كنم چون همهمه صحبت هاي آنها فضا را پر كرده بود و در اين ميان "وران" و " اوتي" بيشتر با من حرف ميزدند .
"وران" ميگفت : دوست عزيزم ... دوران سختي را گذرانيدي ... اما حالا جبران ميشود . اوتي كلامش را قطع كرد و گفت : نميداني چقدر بما خوش ميگذرد . همه اينها از بركت وجود "ويژون" است .
تا خواستم حرفي بزنم "رانا" مرا در آغوش گرفت و بوسيد وسپس گفت : معذرت ميخواهم اگر ترا ناراحت كردم . تو واقعا بما خدمت كردي ... آخه ما "ويژون" را در آن موقع نميشناختيم .
مطمئن شدم كه مرده ام و اينها ارواح ناپديد شدگان هستند ، اما "وران" متوجه شد و توضيح داد : نه ... اشتباه نكن ... تو نمردي ... اين ما هستيم كه به اين دنيا برگشتيم . حالا همه زنده و سر حال هستيم .
پدر "رانا" گفت : يعني در واقع ما اصلا نمرده بوديم .
طاقت نياورم و تقريبا فرياد كشيدم : من دارم ديوانه ميشوم ... اين چه بساطيست ؟ ... چرا هيچكس درست توضيح نميدهد ؟ ترا بخدا بس كنيد و يكنفر بمن بگويد جريان از چه قرار است ؟
"رانا" فورا گفت : درست ميگويد ... بگذاريد "ويژون" برايش حرف بزند . لطفا اينقدر سرو صدا نكنيد . "وران" هم كمك كرد و همه ساكت شدند . آنگاه مكعب نوراني بسمت من آمد و گفت : من "ويژون" هستم .
البته اين مكعب كه قسمتي از فضا را اشغال كرده بود دهاني براي حرف زدن نداشت . همچنين در او دست و پايي براي حركت كردن مشاهده نميشد ، ولي صدا از ميان آن توليد ميگرديد و بخوبي كلمات را ادا مينمود . وي ادامه داد و گفت : ميدانم كه دو سال سخت و ناراحت كننده اي را گذرانيده اي ... اما همه اينها جبران ميشود و از هم اكنون تو دوست خوب من هستي . من ميخواهم بعنوان شـروع دوستي لحظه اي ترا در آغوش بگيرم .
آنگاه مكعـب نوراني حركت كرد و وقتي به من رسيد بشكل لوله اي در آمد كه من در ميان آن قرار داشتم . گويي تمام اطراف را نور كمرنگي فرا گرفته بود .
حالت انبساطي كه بمن دست داد وصف ناپذير است . بمحض اينكه "ويژون" مرا در آغوش گرفت ، ناگهان شادي عجيبي بر سراسر وجودم حكمفرما شد . همه چيز را دوست داشتني و زيبا يافتم و در يك لحظه غرق لذت و شور و نشاط گرديدم . "ويژون" از من دور شد و مجددا بشكل مكعب نوراني در آمد . خوشحالي من ادامه يافت و محبت شديدي نسبت به همه چيز در خود احساس ميكردم .
ديگران هم مانند من شاد بودند و محيط پر از دوستي و محبت شده بود . اگرچه از ثانيه هاي عمرم لذت ميبردم اما هنوز اين سئوال بزرگ در فكرم خود نمايي ميكرد كه : اينجا چه خبر است ؟"ويژون"كيست ؟
چرا مردم ناپديد ميشدند و بالاخره من در اين ميان چه كاره بودم ؟
بدنبال اين افكار احساس گرسنگي كرم . مثل اينكه "ويژون" فكر مرا دريافت ، چون گفت : اول تو بايد غذا بخوري ... اصلا همه با هم غذا بخوريد . وبعد اضافه كرد : برويد از انبار غذا بياوريد و همه دور هم مشغول صرف آن بشويد .
لحظاتي بعد همه مشغول خوردن بوديم و من پس از آنكه سير شدم به "وران" گفتم : خوب .... اينجا چه خبر است ؟... جريان از چه قرار ميباشد ؟...
او كه پهلوي من نشسته بود گفت : هيچ خبر خاصي نيست . فقط يك زندگي پر از نشاط و راحتي را ميگذرانيم .
يك لحظه دقيقتر نگاهش كرم .... ديدم لاغر و تكيده تر از سابق بنظر ميرسد . پرسيدم : "وران" آيا تو مريضي ؟
خنديد و گفت : نه ... اينجا بيماري وجود ندارد ... همه چيز خوش آيند است .
ناگهان متوجه شدم "تانيس" و " تانور" هم بشدت لاغر شده اند . پرسيدم : مثل اينكه همگي لاغر شده ايد ، بچه ها هم ضعيف شده اند .
گفت : درست غذا نميخورند ... در نتيجه ضعيف ميشوند .
"تانور" را بلند كردم و روي زانوي خودم نشاندم و گفتم : عمو جان ... تو چرا خوب غذا نميخوري ؟
گفت : ميخورم ... اما بابا ميگويد بايد بيشتر بخوري . خوب .... من بيشتر از اين جا ندارم .
گفتم : خوب ... چيزهاي مقوي بخور ... مثلا اين گردو ها خيلي خوب هستند .
سرش را بعلامت موافقت پايين آورد و گفت : باشه عمو جان .... اما زياد نميتوانم بخورم ، چون الان سير هستم . حالا دوسه تا ميخورم .
ناگهان شادي عجيبي سراسر وجودم را فرا گرفت . متوجه شدم كه "ويژون" از پشت سر بمن نزديك شده و مجددا مرا در آغوش گرفته است .
در آغوش او انسان در عالم ديگري سيرميكرد . همه چيز دلپذيرميشد و غمي باقي نميماند . لحظات پر مسرت و شاديبخش بود . از او تشكر كردم و هنگاميكه از من دور شد حالت رخوت و سستي توأم با لذتي در من باقيماند . احساس كردم باز ميل به غذا دارم . خوشبختانه غذا فراوان بود و لذا مجددا مشغول خوردن شدم .
"ويژون" گفت : من از اينكه تو اينطور با اشتها غذا ميخوري لذت ميبرم . اميدوارم ديگران هم مثل تو باشند و نگذارند ضعيف شوند .
گفتم : در اين محيط پر نشاط و شادي چرا نبايد انسان غذا بخورد ؟ چرا بايد ضعيف بشويم ؟ ... من كه كاملا سر حالم و ميل دارم تا ميتوانم بخورم .
"رانا" گفت : منهم موافقم ... منهم غذا ميخورم . بدنبال او پدرش و عده ديگري از افراد شروع به خوردن كردند .
وقتي سير شدم باز سئوالات گذشته در سرم پيدا شد . برخاستم و بسمت "ويژون" رفتم . بيحركت در گوشه اي ايستاده بود . وقتي نزديكش رسيدم گفتم : "ويژون" ... از اينكه با در آغوش كشيدن من اينهمه مسرت و شادي را نثارم كردي واقعا متشكرم . دلم ميخواست بدانم اينجا چه خبر است ؟ چرا ما اينجا هستيم ؟ .... تو كي هستي ....؟ ميشود برايم توضيح بدهي ؟
"ويژون" كمي جابجا شد و آنگاه گفت : اينجا هرچه هست لذت دارد ... شما را اينجا آوردم تا شاد باشيد و معني خوشبختي و راحت زيستن را درك كنيد . در دنياي ما غم نيست ... محبت است و صفا ... زندگيست بمعني واقعي زندگي .... همه خوشحالند و اين مسرت را من بشما ارزاني كرده ام . آيا تو از اينكه اينجا هستي ناراحتي ؟
گفتم : نه ... خيلي خوشحالم كه پيش تو هستم . اما نميفهمم چرا بايد اينجوري باشد ؟ مثل اينكه ذهن و فكر تو بيش از سايرين كار ميكند ... آنهاي ديگر اينقدر سئوال نكردند . منظور تو از اينجوري چيست ؟
ـ ميداني .... من دو سال عذاب كشيدم . اما نميدانم چرا....؟ چرا هركس با من آشنا ميشد ناپديد ميگشت ؟ .... چرا مرا زودتر پيش خودتان نياورديد ؟
ـ توضيح اين مسئله خيلي طولانيست ... فقط بايد بگويم براي رسيدن باين خوشبختي بايد يكنفر واسطه ميشد و اين واسطه تو بودي .
ـ يعني حالا كه من اينجا هستم ، ديگر كسي ناپديد نخواهد شد ؟
ـ باين ناپديد شدن نميگويند . شايد بتوان آنرا خوشبخت شدن ناميد . يا مثلا ورود بدنياي خوشبختي . متأسفانه حالا كه تو پيش ما هستي واسطه اي نداريم كه ديگران را خوشبخت كنيم .
ـ در اين دوسال كه من در جنگل بودم نيز واسطه شما كار نميكرد .
ـ چرا ... كار ميكرد ... فقط بجاي انسان ، حيوانات جنگل خوشبخت ميشدند .
ـ اما اينجا كه هيچ حيواني نيست !؟
ـ مردند .... همه مردند .
ـ مردند ؟ چرا ...؟
ـ چون غذا باندازه كافي نميخوردند .
ـ غذا كه زياد هست اما ....
حرفم را قطع كرد و گفت : من كه علاقمندم همه غذا بخورند . اما خوب بعضي ها كم ميخورند و در نتيجه ضعيف ميشوند .
ـ حيوانات كه بايد خوب غذا بخورند ؟
ـ ولي نخوردند .
ـ راستي حالا براي داشتن واسطه چه خواهيد كرد ؟
ـ ميداني .... انتخاب واسطه ساده نيست و مقدماتي دارد . تازه هر كس هم نميتواند واسطه شود . اما اگر تو حاضر باشي بزندگي عاديت برگردي تا باز هم واسطه باشي كار آسان ميشود .
ـ اما "ويژون" ... من تازه آمده ام و تازه ترا شناخته ام . من حوصله ام از تنهاي سررفته بود و دوباره نميتوانم اين كار را بكنم .
ـ خوب ... "رانا" را هم با تو ميفرستم تا تنها نباشي .
ـ آخه "رانا" هم تازه باينجا آمده ... حيف است ازتو دور باشيم .
ـ اگر تو ميخواهي ديگران خوشبخت باشند بايد قبول كني مدتي دور از من بسر بري ، اما قول ميدهم وقتي برگشتي جبران كنم .
گفتم : اگر "رانا" قبول كند حرفي ندارم ، چون حد اقل ديگر تنها نيستم .
وقتي "رانا" در جريان قرار گرفت ، ابتدا اعتراض كرد اما بالاخره "ويژون" متقاعدش كرد كه با من بيايد و گفت تو هم ميتواني واسطه باشي و با هم نفرات بيشتري باينجا بفرستيد .
بدنبال اين حرف ضعف شديدي مرا فرا گرفت بطوريكه بياختيار روي زمين نشستم . اگر چه سير بودم اما بعلت ضعف احساس كردم كه بايد غذا بخورم و "ويژون" هم مرا به اينكار تشويق نمود .
پس از غذا باتفاق "رانا" آماده شديم كه بزندگي عاديمان برگرديم . از "وران" و اوتي و همه دوستان خداحافظي كرديم و سپس "ويژون" من و "رانا" را در آغوش گرفت .
باز هم مسرتي زايدالوصف... و باز هم شادي بيسابقه ... و لحظاتي بعد همه چيز ناپديد شده بود و من و "رانا" در جنگل تنها بوديم .
بخاطر ضعف زياد باز هم غذا خورديم . ضمن غذا "رانا" ميگفت : حيف كه از "ويژون" دور شديم .
گفتم : در عوض ما واسطه بين او و مردم هستيم .اين ما هستيم كه بايد مردم را بسوي او هدايت كنيم تا خوشبخت شوند . خودمان هم آخر سر پيش او خواهيم رفت .
درست است ... پس بايد هرچه زودتر از جنگل خارج شويم و به ميان مردم باز گرديم .
فورا حركت كرديم . "رانا" ميگفت : من با موتور خودم تا همين نزديكيها آمدم ، اما بخاطر بد بودن راه ناچار آنرا كنار يك درخت قرار دادم و پياده بقيه راه را طي كردم .
ـ پس بايد آنرا پيدا كنيم .
ـ بله ... فكر ميكنم راحت بشود آنرا پيدا كرد . كنار يك درخت خيلي قطور گذاشتم .
ـ اما تمام درخت هاي اين جنگل قطور هستند .
ـ نه ... آن يكي خيلي قطور تر از ديگران بود . دو سه برابر آنهاست .
ـ فهميدم ... تو درخت پدر را ميگويي .
ـ درخت پدر...؟
ـ آره ... آخه از بس بزرگ است من اسم او را درخت پدر گذاشته ام . تا اينجا فاصله زيادي ندارد . ببين ... از آنطرف برويم .
سمت چپ را نشان دادم و با هم به آنسو رفتيم . پس از چند دقيقه راهپيمايي درخت پدر را ديديم و موتور قرمز رنگ و ظريف "رانا" هم كنارش قرار داشت .
پرسيدم : ميتواند هر دوي ما را ببرد ؟
ـ آره ... موتورش قويست .
وقتي رسيديم "رانا" موتورش را بلند كرد و سوار شديم . كشش آن متوسط بود ولي بهر حال ميتوانست ما را ببرد . يكساعت و نيم بعد به اولين دهكده رسيديم . راهپيمايي پياده و با موتور ما را خسته و گرسنه كرده بود . به "رانا" گفتم : تو پول داري ؟ ... اگر بخواهيم چيزي بخريم ،پول لازم است .
ـ باندازه كافي دارم . خيالت راحت باشد .
يك مغازه فقيرانه در خيابان اصلي ده وجود داشت . وارد آن گشتيم و با صاحب آن وارد صحبت شديم . ابتدا مقداري خوراكي خريديم و سپس از همه جا با هم حرف زديم . قصد ما از اين كار فرستادن او نزد "ويژون" بود كه بر اثر معاشرت زياد امكان پذير ميشد .
"رانا" از وضع خانواده او پرسيد . معلوم شد زن و چهار بچه دارد . خانه آنها پشت همان مغازه بود و يك درب رفت و آمد را بين آنها بر قرار ميكرد .
وقتي "رانا" خواست همسر و بچه هاي او را ببيند تعجب نمود ولي آنها را صدا كرد ولحظاتي بعد همه در مغازه جمع بودند .
من در مورد كار كشاورزي و رونق خريد و فروش با آن مرد صحبت ميكردم و "رانا" هم با شيرين زباني همسر و بچه هاي او را به حرف كشيده بود .
ساعتي بعد از آنها جدا شديم و با موتور براه افتاديم . در مسير خود هر خانه اي را كه ميديديم در ميزديم و پس از گفتگو با صاحبخانه و آشنا شدن با اعضاﺀ خانواده براه خود ادامه ميداديم . ضمن حركت غذايي را كه داشتيم ميخورديم از اين موفقيت خود شادمان بوديم .
تا شب اين كار را ادامه داديم و وقتي هوا تاريك شد در منزل يك روستايي اقامت نموديم . "رانا" ميگفت : دلم براي "ويژون" تنگ شده است ... وقتي آدم را در آغوش ميگيرد همه چيز عوض ميشود .
گفتم : تو ميداني "ويژون" كيست ؟
گفت : نه ... اما خيلي جالب است .
ـ آره ... منهم وقتي در آغوشش بودم از شدت خوشي داشتم ديوانه ميشدم .
ـ واقعا كه معركه است .
ـ اين مردم نميدانند كه ما بامعاشرت خود با آنها چه خدمتي برايشان انجام ميدهيم
ـ فقط وقتي "ويژون" را ديدند ميفهمند .
ـ نگفتي از "ويژون" چه ميداني ؟
ـ از "ويژون" ؟.... هيچي ...
ـ منهم چيزي نميدانم . فقط ميدانم يك مكعب نوراني است كه وقتي انسان را احاطه ميكند دنيا لذت بخش ميشود .
ـ اما بعد از دور شدن از او من از شدت ضعف بيحال ميشوم .
ـ منهم همينطور ... فكر ميكنم اين مسئله بخاطر خوشي بيش از حد است .
صحبت ادامه يافت و ما پس از خوردن شام با فكر "ويژون" خوابيديم . صبح روز بعد براي ادامه كارمان ، شاد و سر حال از خواب برخاستيم .
قرار بود كه صاحبخانه برايمان صبحانه بياورد ، اما خبري نشد . ناچار او را صدا كرديم ولي كس جواب نداد . ناگهان بيادم آمد او ممكن است پيش "ويژون" رفته باشد . با خوشحالي موضوع را به "رانا" گفتم و او هم تصديق كرد .
خودمان صبحانه تهيه كرديم و خورديم . سپس براي ديدن باقي افراد دهكده از خانه خارج شديم .
دهكده تقريبا خالي شده بود . ما بيشتر آنها را نزد "ويژون" فرستاده بوديم . همچنانكه در خيابان باريك ده قدم ميزديم ، دو نفر را ديديم كه از روبرو بما نزديك ميشوند . وقتي رسيدند من سلام كردم و ايشان هم جواب دادند . يكي از آنها گفت : نميدانم چه خبر شده .... بيشتر اهالي ده از اينجا رفته اند . سراغ هر كس كه ميرويم نيست .
"رانا" خنديد و گفت : ما ميتوانيم شما را پيش آنها ببريم .
مرد با هيجان پرسيد : شما ؟ ... جدا ميتوانيد ؟
ـ بله ... دنبال ما بياييد تا آنهارا نشانتان بدهم .
من گفتم : راهي نيست ... فقط كافيست پنج دقيقه با ما باشيد .
نفر دوم گفت : شما غريبه هستيد ... پس چطور ميدانيد اهالي كجا رفته اند ؟
اولي اضافه كرد : قيافه شما بنظرم آشنا ميآيد ... نميدانم كجا شما را ديده ام .
"رانا" گفت : ناراحت نباشيد ... درست است كه ما غريبه هستيم اما از پيش "ويژون" ميآئيم و آنها را هم نزد او فرستاديم .
مرد اولي گفت : "ويژون" كيست ؟ ... همچين اسمي تا بحال نشنيده ام .
گفتم : "ويژون" كسيست كه خوشبختي را به انسان هديه ميكند . اگر يك بار او را ديدي معني واقعي زندگي را خواهي فهميد . راستي ... اسم تو چيست ؟
ـ اسم من" بارس" است .
ـ اسم منهم ... صبر كن ببينم .... تو همان نيستي كه اشخاص را ناپديد ميكردي؟ ... عكست را در روزنامه ها ديده بودم . حدود دو سال پيش ...
"بارس" گفت : چي ؟... يعني تمام كسانيكه از ده رفته اند در حقيقت ناپديد شده اند ؟
گفتم : بله ... اما جاي بدي نرفته اند . الان آنها غرق خوشي و خوشبختي ميباشند .
"رانا" گفت : شما هم عنقريب پيش آنها خواهيد رفت . آنوقت ميفهميد كه ما درست گفته ايم .
ناگهان بارس چاقوي بزرگي از جيبش بيرو كشيد و گفت : اين مزخرفات چيست ؟ ... زود باشيد براه بيفتيد تا شما را تحويل مأموران دولت بدهم .
مرد اولي گفت : بارس .... بيا فرار كنيم .... با اينها بودن ، آدم را ناپديد ميكند ... ولشان كن .
آنگاه خودش بسرعت دويد و از ما دور شد .
"بارس" لحظاتي مكث كرد و بالاخره تحت تأثير فرار دوستش قرا گرفت و در حاليكه بد و بيراه ميگفت دنبال او دويد .
در حال فرار هردو فرياد ميزدند و كمك ميطلبيدند . باقيمانده مردم ده كه بيش از سي يا چهل نفر نبودندبيرون ريختند و بدور ايشان جمع شدند . آندو نفر در حاليكه چيز هايي ميگفتند ما را با انگشت نشان ميدادند و چون فاصله زياد بود ما حرف هاي آنها را نميشنيديم . البته كاملا مشخص بود كه جريان ناپديد شدن اهالي را بازگو ميكردند.
لحظاتي بعد متوجه شدم كه مردم با نگاههاي خشمگين ما را بر انداز ميكنند و در مدت كوتاهي هركدام مسلح به چوب يا چاقو شدند .
"رانا" ترسيد و ببازوي من چنگ زد . گفتم : نترس ... آنها نميدانند ما چه خدمتي برايشان انجام ميدهيم . صبر كن نزديكتر بيايند تا من موضوع را به ايشان بگويم .
مردم همچنان جلو ميآمدند و وقتي بفاصله حدود سي متري ما رسيدند با صداي بلند گفتم : دوستان ... از ما نترسيد ... ما دوست شما هستيم . ما فرستاده "ويژون" هستيم و مأموريت داريم شما را بنزد او راهنمايي كنيم . بيشتر اهالي اين دهكده اكنون آنجا هستند و خوب ميدانند من چه ميگويم . فقط بايد كمي صبر كنيد تا با چشم خودتان "ويژون" را ببينيد و خوشبختي واقعي را درك كنيد .
يك سنگ بسمت ما رها شد و محكم ببازوي من خورد . "رانا" جيغ كشيد و من باز گفتم : دوستان ... لطفا خشونت نكنيد . من آنچه گفتم حقيقت است . ما از آن دنيا ميآييم و مأموريم شما را به آنجا هدايت كنيم . ما طالب خوشبختي ما هستيم . خواهش ميكنم كمي صبركنيد تا بيشتر توضيح بدهم .
در اينموقع جمعيت به ما رسيده بودند و اولين چوب براي زدن ما بلند شد . يكي فرياد زد : آنها را بكشيد... آنها از پيش شيطان آمده اند .
ضربه محكمي به پاي من زده شد كه بلافاصله جاي آن سوخت و ورم كرد . دومين ضربه به شانه من فرود نيامد ... زيرا وقتي دستي كه قصد زدن آنرا داشت چوبش را بالا برد و شانه مرا هدف گرفت ناگهان او و چند نفر كه بما نزديكتر بودند ناپديد شدند .
جاي خالي آنها بين ما و باقي مردم فاصله اي ايجاد كرد . همه بهت زده ما و جاي خالي رفقايشان را نگاه ميكردند . نگاههاي خشمگين تبديل به چشم هاي ترسيده اي شد كه نميدانستند چه كار بايد بكنند .
يكنفر از جلو برگشت و فرار كرد . اين حركت او روي چند نفر ديگر هم تأثير گذاشت و آنها هم بدنبال او دويدند .
باقي اهالي هم ناگهان پا بفرار گذاشتند و بسرعت ازما دور شدند .
"رانا" وحشت زده گريه ميكرد و وقتي همه رفتند ساكت شد و بي اختيار نام "ويژون" را بر زبان آورد .
دست و پاي من هنوز بر اثر ضربه هاي وارده ميسوخت . اما مهم نبود . "رانا" اشك چشمش را پاك كرد و گفت : واقعا ترسيده بودم . "ويژون" خيلي بموقع عمل كرد .
گفتم بهتر است برويم و قدري غذا برداريم و از اينجا برويم .
بدنبال اين حرف باكمي تجسس غذاي مورد نظر خود را پيدا كرديم و پس از خوردن آب ، با موتور براه افتاديم . ساعتي بعد وارد دومين دهكده سر راه خود شديم . اين دهكده از اولي بزرگتر بود . ابتدا براي موتور بنزين تهيه كرديم و سپس براي استراحت بمنزل يك روستايي كه حاضر شده بود اطاقي در اختيار ما بگذارد رفتيم .
طبيعي است كه صبح روز بعد بغيير از ما دو نفر كسي در آن خانه نبود . پدر و مادر و دو بچه خانواده همه نزد "ويژون" بودند . عشق به "ويژون" آنچنان در ما نفوذ كرده بود كه براي معاشرت با مردم سر از پا نميشناختيم . بهمين دليل صبحانه سريعي خورديم وبراي ديدن باقي مردم حركت كرديم . بازار روزي در دهكده بر قرار شده بود و تقريبا همه اهالي براي خريد و فروش به آنجا آمده بودند . اين امر كار ما را راحت تر ساخت و عصر همانروز ما در يك دهكده خالي از جمعيت بسر ميبرديم .
شب را در همان خانه قبلي سر كرديم و براي پيشرفت بيشتر كارمان با هم صحبت نموديم . قرار شد صبح روز ببعد من از "رانا" جدا شـوم و با موتوري كه متعلق بيكي از اهالي بود و اكنون بي صاحب درگوشه اي قرار داشت به ده ديگر بروم و "رانا" نيز با موتور خودش دهكده بعدي را بازديد كند . باينترتيب نتيجه كارمان دو برابر ميشد زيرا همزمان در دو نقطه فعاليت مينموديم .
با روشن شدن هوا من از "رانا" خداحافظي كردم و هركدام با موتور خود براه افتاديم . در نقاط مختلف دهكده پولهايي موجود بود كه مقدار مناسبي از آنها را براي خرج كردن برداشته بوديم . باين ترتيب ساعتي بعد من تنها ، در حاليكه به صداي غرش موتور گوش ميكردم بمقصد دهكده بعدي در جاده پيش ميرفتم . جاده ايكه من روي آن قرار داشتم داراي منظر بسيار زيبايي بود . در نقاط مختلف آن جويبارها و نهر هاي آب ديده ميشد و درختان سر سبز و زمين پر گل و گياه زيبايي با شكوهي ايجاد ميكرد .
براي رفع خستگي در كنار يك رودخانه با صفا توقف كردم . موتور را گوشه اي گذاشتم و خودم نيز روي يك تخته سنگ نشستم و به آب خيره شدم .
در آن سكوت كه جز صداي دلنشين آب چيزي بگوش نميرسيد و آنهمه زيبائيهاي طبيعي ، بي اختيار فكرم متوجه "رانا" شد . با خود انديشدم كه او اكنون چه ميكند ؟ ... آيا به دهي رسيده است ؟
ياد چشمهاي اشكبارش هنگام حمله مردم به خودمان افتادم و بعد بخاطرم آمد كه او يكزمان قصد كشتن مرا داشت .
ناگهان حس كردم جاي او در كنار من خاليست . احساس پشيماني از اينكه او را ترك كرده بودم وجودم را فرا گرفت . و بعد خيلي ساده متوجه شدم كه "رانا" را دوست دارم . تا آنموقع حوادث عجيبي كه اتفاق ميافتاد و بعد هم عشق خدمت به "ويژون" نميگذاشت به "رانا" فكر كنم . اما در آن محيط ساكت و زيبا ، كمبود او را شديدا احساس كردم .
اين افكار زياد طول نكشيد و دقايقي بعد با موتور بسمت دهكده بعدي در حركت بودم .
من نقشه اي از جاده نداشتم ولذا حركتم فقط تابع راه بود . بهمين دليل وقتي بجاي دهكده به يك شهر كوچك و تميز وارد شدم تعجبي نكردم . آنجا ابتدا در يك مسافر خانه اطاقي گرفتم و سپس براي خريد كفش و لباس به مغازه ها سر زدم . بعد از مدتها در يك آرايشگاه سرو صورتم را اصلاح كردم و ساعاتي بعد تميز و سر حال در رفت و آمد با مردم بسر ميبردم . عصر همان روز روزنامه خبر ناپديد شدن مردم دو دهكده را منتشر كرد و اين خبر تمامي مردم با دچار بهت و هيجان نمود .
خوشبختانه كسي مرا نشناخت ، اما خوب ميدانستم در صورت ماندنم مردم ناپديد ميشوند و سريعا شناسائي خواهم شد .
به همين علت بدون اينكه به مسافر خانه باز گردم با موتور از شهر خارج شدم . هوا تاريك شده بود كه به ده كوچكي رسيدم و در منزل يك روستايي محلي جهت استراحت يافتم . بعد از خوردن شام ، براي خوابيدن به بستر رفتم و در همين موقع باز فكر "رانا" به سراغم آمد . تصميم گرفتم وقتي او را ديدم بلافاصله پيشنهاد ازدواج كنم و باين زندگي تنها خاتمه دهم . در دنباله اين افكار هدفي براي زندگي خودمان جويا شدم . اقامت در يك منزل راحت و داشتن يك شغل مناسب و بودن با همسري به زيبايي "رانا" ، چشم انداز دلپذيري از آتيه را در نظرم مجسم ميكرد.
ناگهان بياد "ويژون" افتادم . پس نقش او در زندگي ما چه خواهد بود ؟
باز اين سئوال برايم مطرح شد كه "ويژون" كيست ؟
ادامه دارد...

خدایا...

خدایا...

چه مواد غذایی را نباید با هم خورد؟ و اگه بخوریم چی میشه؟

چه مواد غذایی را نباید با هم خورد؟ و اگه بخوریم چی میشه؟

▪️لبنیات+ گوشت سفید؛ درد مفاصل و عوارض گوارشی
▪️مصرف شیر+انجیر؛ مشکلات قلبی، سردرد، تهوع
▪️تخم مرغ +ماهی؛ امراض پوستی، نقرص، بواسیر
▪️ترشی+پلو؛ کولیت روده و درد شکم
▪️لبنیات+ ترشی؛ پیری زودرس و انجماد فرآورده‌های لبنی در معده و فساد غذا
▪️پنیر+تخم مرغ؛ اختلال در گوارش و دردهای گوارشی
▪️ماست+ترب؛ سوء هاضمه
▪️تخم مرغ+قارچ؛ ایجاد رسوب در دیواره رگها
▪️خربزه+عسل؛ احتمال سنکوب
▪️ماست +باقالی؛ دل درد شدید، اسهال وتهوع
▪️مصرف سیر+ پیاز ؛ روی بینایی(به مرور چشم را ضعیف میکند)
▪️چای+هندوانه؛ مضر برای معده
▪️میوه+غذای گوشتی؛ فساد میوه در معده(بین میوه و غذا با 3ساعت فاصله باشد)

حق_الناس

🌼🍃ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ ازﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳتﺷﺎﻥ کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧﻤﺎﯾﺪ .

🌼🍃ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کسی را ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﻢ ، که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کرده اند ﺑﺨﻮﺍبد !
ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﮐﺸﻮﺭ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ
ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺑﺨﻮﺍﺑﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﻗﺒﺮ بخوابد فقط ﯾﮏ ﺷﺐ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ،ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ شود.

🌼🍃ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ روزنه ای ﺑﺮﺍﯼ نفس کشیدنﻭ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﺭﻓﺖ .
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪنکیر و منکر ﺑﺎﻻﯼ قبرش ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﮕوید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪند:
ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟
ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣﺮﮐﺐ ‏(ﺧﺮ ‏) ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩیگر
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ .

🌼🍃ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ فقیر ﺑﺎ ﺧﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ بر ﺧﺮﺧﻮﺩ ﺑﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ گذاشتی ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺭاندﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺩﺭفلان ﺭﻭز به خرت ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺩﯼ و....
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ بخاطر ﺍﯾﻦ ﻇﻠﻢ ﻫﺎ که به ﺧﺮﺵ کرده بود ﭼﻨﺪ ﺷﻼﻕ ﺁﺗﺸﯿﻦ خورد که برق از سرش پرید .

🌼🍃ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ می شود ﺩﺭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺟﺪﯾﺪ ﺷﺎﻥ می آیند ﺗﺎ ﺍﺯ ﻗﺒﺮ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪﺵ .

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎ به ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ
ﭘﯽ ﺍﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ !

🌼🍃ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺎ جیغ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕوید:
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﻋﺬﺍﺏ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻮﻡ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ...

🌼🍃ای بشر از چه گمان کردی که دنیا مال توست ،

ورنه پنداری که هر لحظه اجل دنبال توست

🌼🍃هر چه خوردی، مال مور و هر چه هستی مال گور
هر چه داری مال وارث، هر چه کردی مال توست...

 ناپديد شدگان  

ناپديد شدگان

نوشته : همایون رقابی

در خانه دوستم روي يك مبل نشسته بودم و در حاليكه فنجان چاي را در دست داشتم با او گفتگو ميكردم . همسر و بچه هاي وي براي انجام كاري بيرون رفته بودند و من و "وران" تنها بوديم .

با "وران" از دوران تحصيلي آشنا بودم و از همان موقع صميميتي بين ما بوجود آمد كه روز بروز بيشتر شد و درنتيجه همواره و در هر فرصت ممكن يكديگر را ميديديم .

بعد از ازدواج او و "اوتي" با وجوريكه من مجرد بودم ، روابط ما همچنان صميمانه ادامه پيداكرد و آنها خيلي ساده مرا بعنوان يكي از اعضاﺀ خانواده شان پذيرفته بودند . اگر چه من بيشتر در خانه خودم بودم ، اما اگر هفته اي دو سه بار شام را با آنها صرف نميكردم متعجب ميشدند و گله ميكردند .

"وران" در مورد پسرش ميگفت : "تانور" خيلي خواهرش را دوست دارد و جمعا همبازيهاي خوبي براي هم هستند .

پرسيدم : حتما "تانيس" هم برادرش را دوست دارد ...؟ من كه هميشه او را درحال رسيدگي كردن به "تانور" ميبينم .

ـ بله ... خودت كه شاهدي ... واقعا خيلي يكديگر را دوست دارند و اين موضوع براي ما خيلي خوب است .

زنگ در بصدا در آمد ... "وران" با تعجب گفت : بچه ها كه تازه بيرون رفته اند ... منتظر كسي هم نيستيم ... پس بايد ديد چه كسي با ما كار دارد .

با گفتن اين حرف از جا بلند شد و براي باز كردن درب ، به هال رفت . وضع اطاق نسبت به هال طوري بود كه من نميتوانستم او را ببينم ، اما صداي او را شنيدم كه از طريق گوشي با لحن استفهام آميزي ميگفت : بله ... ؟ شما .... ؟ لطفا صبر كنيد ... آمدم .

و بعد صداي درب آپارتمان را شنيدم كه باز شد و متعاقب آن صداي پايين رفتن وي از پله ها بگوشم رسيد .

نميدانستم چه كسي با "وران"كار دارد ، ولي انتظار داشتم بزودي مراجعت نمايد و جريان را برايم بگويد .

لحظاتي با نوشيدن چاي سپري شد و بعد چون از وي خبري نرسيد به در و ديوار نگاه كردم و بالاخره يك مجله را از طبقه زيرين ميز وسط اطاق برداشتم و شروع به ورق زدن نمودم .

چند دقيقه بعد متعجب از اينكه "وران" مراجعت نكرده ، او را صدا كردم ، اما هيچ جوابي نيامد . باز كمي به مطالب و عكسهاي مجله نگاه كردم ولي حواسم متوجه درب و پله ها بود كه بازگشت وي را با صدا نشان دهند .

حدس ميزدم دوستم جلوي درب ساختمان مشغول حرف زدن با كسيست كه بمنزل مراجعه كرده و باحتمال زياد حرف آنها طول كشيده و هنوز هم مشغول صحبت هستند .

در اين افكار بودم كه صداي بسته شدن درب آپارتمان بگوشم رسيد . خوشحال شدم و بلند گفتم : "وران" .... خيل طول دادي ... چه خبر بود ؟

هيچ جوابي نيامد و سكوت همه جا را فرا گرفته بود . از جا برخاستم و از اطاق خارج شدم ...

در هال كسي نبود . فقط درب ورودي بسته شده بود . چند بار دوستم را بلند صدا كردم...اما خبري نشد .

فكر كردم شايد جريان هوا باعث بسته شدن درب ورودي شده است . يك صندلي بر داشتم و پس از باز كردن درب آنرا طوري قرار دادم كه امكان بسته شدنش نباشد . آنگاه از آپارتمان خارج شدم و پس از پيمودن پله ها ، جلوي ساختمان رسيدم . هيچكس آنجا نبود . متحير به اطراف نگاه كردم ، اما نه از "وران" و نه از مخاطب وي اثري ديده ميشد . خيابان خلوت بود و در فاصله نسبتا دور عابرين معدودي دررفت و آمد بودند .

چند ماشين با سر و صدا از جلوي من عبور كردند اما توجه من به پيدا كردن دوستم معطوف شده بود و متعجب ، ميديدم كه او را نميابم .

مضطرب شدم ... پس از يك بررسي دقيق در جلو و اطراف خانه ، از پله ها بالا رفتم تا مجددا داخل آپارتمان را ببينم . پيش خود فكر ميكردم كه شايد "وران" در خانه بوده و در اطاق ديگري مشغول انجام كاري باشد . با اين فكر به جلوي درب آپارتمان رسيدم و با حيرت ديدم كه صندلي جلوي در نيست و درب نيز بسته شده است .

بي اختيار دستم را روي دكمه زنگ گذاشتم و آنرا فشردم . صداي زنگ در ساختمان پيچيد و من بيتاب ، منتظر ايستاده بودم .

لحظات پشت هم سپري ميشد و هيچ صدايي از داخل خانه بگوش نميرسيد . چند بار زنگ زدم ولي بي فايده بود و من بلاتكليف و ناراحت در اين فكر بودم كه چه بايد بكنم ؟ "وران" كجا رفته و چرا اطلاعي نداده است ؟

چون درب باز نشد ناچار از پله ها مجددا پايين رفتم و باز در خيابان به جستجو پرداختم . آنجا همه چيز عادي بود ، اما اثري از دوستم نميافتم .

در حدود دو ساعت بدون هيچ موفقيتي در اطراف ساختمان قدم زدم و در اين مدت چند بار از پله ها بالا رفتم و زنگ در را بصدا در آوردم .... اما خبري نبود .

همسايه ها را درست نميشناختم و لذا قصد سئوال كردن از آنها را نكردم . بعلاوه "وران" آدم بي فكري نبود كه اگر قصد رفتن به منزل همسايه را بكند بمن چيزي نگويد .

در خيابان ناگهان "اوتي" وبچه ها را ديدم كه از دور بسمت خانه ميآيند . خوشحال شدم و به استقبال آنها رفتم . "تانيس" با ديدن من گفت : عمو جان سلام ... شما كجا ميرويد ؟

جواب سلام او را دادم و دستي به سر "تانور" كشيدم و به "اوتي" گفتم : "وران" را نديدي ؟

با تعجب گفت : او كه با تو در منزل بود ؟...!

جريان را گفتم و اضافه كردم چون درب منزل بسته است نتوانستم داخل خانه را مجددا بررسي كنم ولي هرچه زنگ زدم كسي در را باز نكرد .

"اوتي" با ناراحتي گفت : من كليد دارم ، برويم ببينيم چه شده ....

با گفتن اين كلمات بر سرعت قدم ها افزود و هر چهار نفر بسمت خانه روان شديم .

"اوتي" با كليد در را باز كرد . اول او و سپس من و بچه ها داخل شديم . در خانه سكوت كاملي حكمفرما بود و در پاسخ صداي ما كه "وران" را ميناميديم هيچ صدايي بگوش نميرسيد . ناگهان بياد صندلي افتادم كه جلوي درب گذاشته بودم . با تعجب و وحشت ديدم كه صندلي سر جايش نيست و در اطاق نهار خوري قرار دارد . معلوم بود دستي آنرا از جلوي درب برداشته و جابجا كرده است .

درنگ را جايز نشمردم و بسرعت گوشي تلفن رابرداشتم و شماره نزديك ترين مركز پليس را گرفتم . لحظاتي بعد ارتباط بر قرار شد و توانستم جريان واقعه را براي آنها باز گو كنم . افسـر پليس درپاسخ گفت : مأموري رابراي بررسي ميفرستم ، ولي امكان دارد ظرف اينمدت دوست شما باز گردد .

با تشكر گفتم : ما منتظر هستيم .

گوشي را گذاشتم و سعي كردم با حفظ آرامش ظاهري محيط را براي بچه و "اوتي" آرام كنم . اگر چه كوشش من كمي مؤثر افتاد ، ولي در نگاه هر چهار نفرمان سئوال و اضطراب موج ميزد . با "اوتي" به دو نفر از همسايه ها مراجعه كرديم ، ولي هيچ خبري از "وران" نداشتند .

آنگاه من پايين رفتم و از همسايه طبقه همكف سراغ "وران" را گرفتم . تصادفا پسر كوچك خانواده او را در حال خروج از ساختمان ديده بود اما بازگشت وي را بياد نداشت .

"اوتي" با همسايه هاي ديگر نيز تماس گرفت ولي بيفايده بود . گويي يك دست غيبي "وران" را پس از خروج از خانه ناپديد كرده بود .

ساعتي بعد يك مأمور پليس بمنزل آمد و ما تمام جريان را به او گفتيم . با تعجب صندلي را نگريست وگفت : بايد از اين صندلي اثر انگشت پيدا كنيم . به آن دست نزنيد .

وي پس از تحقيقات اوليه رفت و قرار شد هر خبري پيدا كرد ما را در جريان بگذارد . همانروز از قسمت انگشت نگاري اداره پليس دو نفر آمدند و اثر انگشت روي صندلي و گوشي در باز كن و چند نقطه ديگر را برداشتند . از من و "اوتي" و بچه ها نيز انگشت نگاري شد و بالاخره پس از رفتن آنها ما تنها مانديم .

خانه در سكوت فرو رفته بود و هيچكدام از ما حرفي براي گفتن پيدا نميكرديم . تنها چشمان مضطرب و پرسشگر بچه ها و "اوتي" بود كه همه جا را نا اميدانه بررسي ميكرد .

بزحمت به "اوتي" گفتم : ناراحت نباش ... بزودي "وران" باز ميگردد . فعلا بچه ها گرسنه هستند بنا بر اين بهتر است بفكر خودت و آنها باشي .

بدون حرف بلند شد و به آشپز خانه رفت و دقايقي بعد با مقد اري خوراكي بازگشت . من اصلا ميل به غذا نداشتم ولي بخاطر حفظ ظاهر يك سيب خوردم و بچه ها نيز زياد به غذا اهميت ندادند . "اوتي" نيز فقط كمي ميوه خورد .

دلم نميخواست و نميتوانستم در چنين شرايطي آنها را تنها بگذارم . لذا پيشنهاد كردم باتفاق ساعتي به پارك برويم . قبل از اينكه راجع به اين پيشنهاد صحبتي شود زنگ درب بصدا در آمد و همه بياختيار از جا پريديم .

"اوتي" گفت : من درب را باز ميكنم . و بعد بسرعت وارد هال شد و گوشي را برداشت . منهم فورا در پي او وارد هال شدم و بچه ها نيز آمدند .

ناگهان فرياد شادي "اوتي" بلند شد كه ميگفت : "وران" .... تو كجا بودي ؟ ... زود بيا بالا...

سپس دكمه در باز كن را فشار داد و تقريبا همه با هم بسمت پله ها هجوم برديم .

صداي پاي "وران" كه از پله ها بالا ميآمد بگوشمان رسيد . صدا كم كم قويتر شد و لحظاتي بعد در كنار ما بود . اما فقط صدا بود و بس.... ما "وران" را نميديديم . آنچه نزديك ما شد صداي پاي او بود و وقتي كنار ما رسيد توقف نكرد ، بلكه دور و دور تر گرديد و بالاخره ضعيف شد و از بين رفت .

علاوه بر صداي پا ، وقتي "وران" را نزديك خود حس كرديم صداي خود او را نيز شنيديم كه با وحشت دو بار نام "اوتي" را تكرار كرد .

سكوت سنگيني همه جا را فرا گرفت ... ناگهان "اوتي" جيغ كشيد و در حاليكه دستش را روي قلبش گذاشته بود بيهوش بزمين افتاد . بچه ها شيون كنان به گريه پرداختند و من در مقابل اين پديده عجيب حيران و سرگردان ، لحظاتي بر جاي خودم خشك شده بودم .

عكس العمل بعدي من اين بود كه با صداي بلند بچه ها را به ساكت شدن دعوت كردم و آنگاه درب خانه همسايه مجاور را زدم . خانم صاحبخانه درب را گشود و با ديدن "اوتي" در روي زمين ، فورا به كمك آمد و توانستيم او را بروي تخت خوابش ببريم .

از روي دفتر تلفن شماره دكتر خانوادگي آنها را پيدا كردم و به او زنگ زدم . خانم همسايه ميكوشيد بچه ها را آرام كند و در همان حال با زدن آب بصورت "اوتي" سعي در بهوش آوردن وي داشت . وقتي تلفن تمام شد من بكار بچه ها پرداختم و توانستم كم كم آنها را آرام كنم . اما قطرات اشك بدون صدا همچنان از چشمهايشان جاري بود . هردو را با خودم به هال بردم و روي يك مبل بزرگ نشستيم . نميدانستم چه بگويم . مسئله بقدري عجيب و وحشتناك بود كه هيچ جمله اي قادر به رفع و رجوع كردن آن نميشد . فقط توانستم به آنها بفهمانم كه بزودي دكتر خواهد آمد و حال مامان خوب خواهد شد . همچنين خاطر نشــان كردم كه در اين شرايط آرام بودن بچه ها كمك بزرگي به حال همه خواهد بود .

"تانور" با بغض سئوال كرد : عمو جان .... پس بابا چي ؟ ....

گفتم : تو ناراحت نباش ... بابا هم خواهد آمد .

"تانيس" پرسيد : پس او صداي پا چي بود ؟

گفتم : درست نميدانم ... اما صبر كنيد ... همه چيز درست ميشود .

دقايقي با اين صحبت ها گذشت . در اينمدت خانم همسايه همچنان به "اوتي" ميرسيد و بالاخره صداي زنگ درب آمدن دكتر را خبر داد .

من فورا گوشي را برداشتم و درب را بروي دكتر باز كردم . صداي گرم دكتر كمي آرامش در خانه برقرار كرد . او را بالاي سر "اوتي" برديم و مختصر و سريع در جريان پيش آمده قرارش دادم . پس از معاينه نسخه اي نوشت و به من داد كه فورا آنرا تهيه كنم و خود او نيز دستور تهيه آب گرم به خانم همسايه داد و همچنانكه مشغول مداوا بود من از درب خارج شدم .

با مراجعه به نزديكترين داروخانه ، دواها را گرفتم و بسرعت مراجعت نمودم . وقتي وارد شدم "اوتي" را در حال گريه شديد روي تختش ديدم . دكتر داروها را گرفت و فورا آمپولي بوي تزريق كرد و دستوراتي در مورد مابقي دارو ها داد و گفت : تا چند دقيقه ديگر خوابش خواهد برد .

بعد از بيدار شدن طبق دستور عمل كنيد . محيط نيز بايد آرام نگاهداشته شود .

هنوز دكتر نرفته بود كه "اوتي" آرام شد و كم كم خوابش برد . آنگاه دكتر رفت و بتوصيه خانم همسايه من بچه ها را براي گردش از خانه بيرون بردم . وي گفت : من نزد "اوتي" ميمانم . ضمنا به خواهرش تلفن ميزنم كه اينجا بيايد . شما فقط بچه ها را سرگرم كنيد .

با وجوديكه خودم احتياج به تسلي و توجيه مسائل داشتم ، "تانيس" و "تانور" را بيرون بردم و با ماشين به يك پارك رفتيم . آنجا دو بستني برايشان خريدم و روي يك صندلي در كنار چمن نشستيم .

بچه ها بي ميل به بستني نگاه ميكردند و در مقابل تشويقهاي من كم كم شروع به خوردن آن نمودند . "تانيس" همچنان توضيح ميخواست و "تانور" هم به او تأسي ميكرد . اما من واقعا چه ميتوانستم به آنها بگويم .

كمي از اينطرف و آنطرف برايشان صحبت كردم ، اما بيفايده بود . ناچار گفتم : تا شما بستني هايتان را ميخوريد من تلفني به اداره پليس ميزنم تا ببينم آنها بابا را پيدا كرده اند يا نه .

كيوسك تلفن نزديك بود و من با اداره پليس تماس گرفتم و جريان را گفتم . افسر پليس با تعجب ميگفت : خيلي عجيب است ... بيشتر به داستان شبيه است . بهر حال فعلا كاري نميتوانيم بكنيم اما اگر خبري شد ما را فورا در جريان بگذاريد .

وقتي از كيوسك تلفن خارج شدم از وحشت تمام بدنم يخ كرد . "تانيس" و "تانور" آنجا نبودند .

به اطراف نگاه كردم . تقريبا تا فاصله دوري كسي ديده نميشد . از طرفي محوطه كاملا درديد مستقيم بود و جايي براي پنهان شدن وجود نداشت . انگار زمين دهان باز كرده و بچه ها را بلعيده بود .

هراسان اينطرف و آنطرف ميرفتم و آنها را صدا ميكردم ، ولي هيچ خبري نبود . چند نفر عابر را درجريان امر قرار دادم وهمه براي يافتن بچه ها بكمك آمدند . ولي بي نتيجه بود .

به نگهباني پارك مراجعه كردم و آنها نيز تلاش وسيعي را براي يافتن "تانيس" و "تانور" آغاز كردند . در همان حال مجددا به پليس تلفن زدم و با ناراحتي جريان مفقود شدن بچه ها را اطلاع دادم . افسر پليس گفت : ممكن است شما خودتان فورا باينجا بياييد ؟

گفتم : اما بچه ها در پارك گم شده اند ... من چطور ؟

حرفم را قطع كرد و گفت : ما براي پيدا كردن آنها اقدامات سريعي خواهيم كرد اما وجود شما در اينجا ضروريست . لطفا فورا بياييد .

لحن صحبتش طوري بود كه نتوانستم مقاومت كنم . از طرفي هيچ توضيحي نداد و تأكيد كرد كه بايد هرچه زودتر خودم را به اداره پليس برسانم .

با وجود ناراحتي از گم شدن بچه ها ، ناچار جريان را به نگهباني پارك اطلاع دادم و بلافاصله با ماشين به اداره پليس رفتم .

در آنجا افسر پليس مرا روي يك صندلي نشاند و گفت : وقايع عجيب پشت سر هم اتفاق ميافتد .... ابتدا پدر خانواده ناپديد ميشود و بعد مادر و سپس بچه ها ...

از جا پريدم و تقريبا با فرياد گفتم : چي ...؟ "اوتي" هم ناپديد شد ؟ ... او كه درخانه با همسايه اش بود ؟...

ـ بله ... او هم ناپديد شد .. بنا بر گزارش آن خانم ، هنگاميكه "اوتي" درخواب بوده ، وي سري به منزل خود ميزند و وقتي باز ميگردد تختخواب خالي بوده و اثري از "اوتي" نميابد .

نميدانستم چه بكنم ... روي صندلي مينشستم و بلافاصله بلند ميشدم .... كمي راه ميرفتم و باز مينشستم ... افسر پليس ليوان آبي بدستم داد كه بياختيار نوشيدم وبعد مرا دعوت به نشستن و آرام بودن كرد و سپس گفت : اجازه بدهيد بهم كمك كنيم تا مسئله حل شود .

آنگاه پرونده اي را كه روي ميزش بود باز كرد و گفت : اسم ؟...

گفتم : چي ؟...

گفت : اسم شما .... ؟ بايد بعنوان شاهد در پرونده منعكس شود .

اسمم را گفتم و متعاقب آن به سئوالات وي كه در پرونده درج ميشد جواب دادم . دقايقي بعد كارش تمام شد و گفت : خودتان ميدانيد كه موضوع بسيار پيچيده است ،پيشنهاد ميكنم براي استراحت به منزلتان برويد و صبح فردا با ما تماس بگيريد . مأموران ما حالا در خانه "وران" هستند و عده اي نيز بدنبال پيدا كردن بچه ها ميباشند . بنا بر اين بهترين كار براي شما استراحت است و بس .

ـ آخر در شرايط موجود چطور ميتوانم استراحت كنم ؟

ـ اين بهترين راه است ... اما شما مختاريد هر طور ميخواهيد عمل كنيد . بهر حال فردا صبح سري به ما بزنيد .

ناچار خداحافظي كردم و از اداره پليس خارج شدم . اگر چه سفارش افسر پليس درمورد استراحت كردن يادم بود اما با وجود خستگي ، بجاي رفتن به خانه خودم روانه پارك شدم . در آنجا مأمورين پليس را ديدم كه در حال تجسس هستند ، اما اثري از بچه ها نبود .

بعد از مدتي تفحص بيهوده از آنجا خارج شدم و به خانه "وران" رفتم . آنجا هم دو پليس را در حال مراقبت يافتم . با خانم همسايه صحبت كردم و او گفت : من نتوانستم با تلفن خواهر "اوتي" را پيدا كنم و چون او خوابيده بود براي سركشي ، دقايقي به منزل خودم رفتم . اما وقتي برگشتم هيچكس در خانه نبود .

با اعصابي خرد بسمت خانه خودم روانه شدم و وقتي به آنجا رسيدم با خوردن يك قرص خواب آور و يك ليوان مشروب براي استراحت به بستر رفتم .

آنشب بسيار بد خوابيدم . فكر زياد نميگذاشت بخوابم و وقتي خوابم ميبرد ، كابوسهاي هولناك پس از دقايقي بيدارم ميكرد .

ادامه دارد

هرگز برای این امور عذرخواهی نکنید

هرگز برای این امور عذرخواهی نکنید

❄️ از آنجا که هیچ‌کس کامل نیست، پس عذرخواهی کردن امری کاملا طبیعی است. عبارت کوتاه «معذرت می‌خواهم» بسیار قدرتمند است، فقط نباید در به کاربردن آن زیاده‌روی کنید

👈 چیز‌هایی که نباید به‌خاطرشان عذرخواهی کنید:

❄️ هرگز برای پایان دادن به یک رابطه‌ی سمی عذرخواهی نکنید

شما هرگز نباید برای پایان دادن رابطه با کسی که شما را آزار می‌دهد از او عذرخواهی کنید. درک اینکه یک رابطه‌ی ناسالم شما را از دستیابی به پتانسیل‌های کامل‌تان بازمی‌دارد، یک گام بسیار بزرگ رو به جلو است. به خودتان افتخار کنید و به‌خاطر این شجاعت جشن بگیرید.

❄️ هرگز برای نه گفتن عذرخواهی نکنید
احترام گذاشتن به محدودیت‌های خودتان نشانه‌ای از عزت‌نفس است. اگر نمی‌توانید در جواب چیزی از بله گفتن ۱۰۰ درصد اطمینان داشته باشید هرگز نباید به‌خاطر نه گفتن عذرخواهی کنید. توانایی نه گفتن از نشانه‌های رهبران مقتدر است.

❄️ هرگز برای دنبال کردن رویاهایتان عذرخواهی نکنید

زندگی کردن با حسرت و پشیمانی انتخاب خود انسان است. هرگز برای دنبال کردن رویاهایتان عذرخواهی نکنید، چون دنبال کردن آنها به زندگی شما معنا می‌دهد. طعم شادی و خوشبختی را احساس نمی‌کنید مگراینکه رویای خودتان را زندگی کنید، نه اینکه فقط رویای آن را در سر داشته باشید. هرگز برای وقتی که به خودتان اختصاص می‌دهید عذرخواهی نکنید

❄️ هرگز به‌خاطر دوست داشتن کسی از او عذرخواهی نکنید

از این حقیقت که قادر به دوست داشتن هستید به خودتان ببالید. افراد زیادی در دنیا وجود دارند که از شدت ترس شانس دوست داشتن را به خودشان نمی‌دهند. فرقی نمی‌کند چه کسی را دوست دارید یا آیا او هم شما را دوست دارد یا نه. مهم اینست که شما از این توانایی برخوردارید.

❄️ هرگز برای اولویت‌هایتان عذرخواهی نکنید
هرگز به هیچ‌کس اجازه ندهید به‌خاطر اهمیت دادن به اولویت‌هایتان به شما احساس گناه را تحمیل کند. همیشه به اولویت‌های خودتان اهمیت بدهید. اگر این موضوع برای خود شما مهم باشد دیگران هم به اولویت‌های شما احترام خواهند گذاشت.

❄️ هرگز به‌خاطر نقص‌هایتان عذرخواهی نکنید
شما باوجود نقص‌هایتان زیبا و منحصربفرد هستید. این نقص‌ها را بپذیرید. هرگز به‌خاطر کیفیتی که شما را در بین این تعداد هم‌نوع منحصربفرد کرده ابراز تاسف نکنید.

❄️ هرگز به‌خاطر ایستادن سر تصمیم درست خود عذرخواهی نکنید

❄️ هرگز به‌خاطر دفاع از ارزش‌ها، اصول اخلاقی و اعتقادات مذهبی یا معنوی خود عذرخواهی نکنید.

❄️ هرگز برای ندانستن پاسخ عذرخواهی نکنید
جستجوی مداوم شناخت و آگاهی مغز ما را پویا و فعال نگه می‌دارد. هنگام رویارویی با فرصت یادگیری در هر سنی هرگز ابراز تاسف نکنید. گفتنِ «نمی‌دانم» نشانه‌ی قدرت و فروتنی است.

❄️ هرگز به‌خاطر خریدن یک چیز باارزش برای خودتان عذرخواهی نکنید. این کار نشانه‌ی عزت‌نفس است. انسان‌های شاد و موفق برای داشتن حس رضایتمندی از زندگی به تمایلات خودشان اهمیت می‌دهند.

❄️ هرگز به‌جای شخص دیگری عذرخواهی نکنید
هرکسی مسئول اعمال و رفتار خودش است. نیاز نیست به‌خاطر کاری که فرد دیگری انجام داده عذرخواهی کنید، حتی اگر اعمال او به‌واسطه‌ی همکاری، همنشینی یا رابطه‌تان روی شما اثر بگذارد.

❄️ هرگز به‌خاطر تاخیر در پاسخ دادن عذرخواهی نکنید
انسان‌های موفق می‌دانند که گاهی‌اوقات اولویت‌بندی به‌معنای تاخیر در پاسخگویی به ایمیل‌ها و تماس‌های تلفنی است. هرگز به‌خاطر رسیدگی به مسائل مهم‌تر زندگی‌تان و تاخیر در پاسخگویی به ایمیل، پیام یا تماس کسی عذرخواهی نکنید.

❄️ هرگز به‌خاطر گفتن حقیقت عذرخواهی نکنید
انسان‌های قدرتمند از گفتن حقیقت ابایی ندارند. هرگز به خاطر داشتن این قدرت و توانایی شک به دلتان راه ندهید. همان‌طور که گفته‌اند و شنیده‌ایم «حقیقت تلخ بهتر از دروغ شیرین است».

👈نسبت به خودتان صادق باشید و نگران فکر دیگران نباشید. عذرخواهی بیش از اندازه یا ابراز تاسف غیرضروری به مرور زمان عزت‌نفس شما را از بین می‌برد. «متاسفم» را زمانی به‌کار ببرید که واقعا مرتکب اشتباه شده‌اید.

روستایی که همه در آن دکترند!

روستایی که همه در آن دکترند!

اهالی روستای ساسانی که همگی پزشک هستند!
"دهکده پزشکان"نامیست که به روستای طراران یا دلارام داده‌اند. این روستا در 6 کیلومتری تفرش در استان مرکزی قرار دارد و از 200 خانوار آن 175 پزشک و بقیه مهندس و تحصیل کرده هستند! شاید برای شما هم سؤال باشد که چطور این تعداد پزشک از این روستا به جامعه پزشکان پیوسته است.
یکی از اهالی می‌گوید: "بالاخره یکسری چیزها ارثی است یکسری چیزا هم دیدنی است. مردم به همدیگر نگاه می کردند و می دیدند همه درس می خوانند و آنها هم می رفتند دنبال درس خواندن. بچه که بودیم جیب ما پر از گردو و بادام بود و مثل نقل و نبات بادام و گردو می‌خوردیم آن موقع که مثل الآن نبود که همه چیپس و پفک بخورند! از تاثیر بادام ها و گردوها نمیشود غافل شد".
از کسانی که در این روستا گردو و بادام خوردند و دکتر شده اند میتوان به پروفسور اردشیر قوام زاده پدر پیوند مغز استخوان در ایران اشاره کرد.
خانواده پارسا از متخصصین این روستا هستند. اما مردی پیر را انجا دیدیم که نامش محمد پارسا بود و دریادار بازنشسته. از او پرسیدیم چرا شما دکتر نشدید؟؟ با خنده می گوید: "چون اهل ریاضیات بودم پزشک نشدم!". پارسا از روزهایی می گوید که درختان گردوی زیادی در محل بود. از او هم میپرسم علت اینهمه پزشک در این روستا چیست؟ جواب میدهد:"به نظر من علت استعداد اهالی همان گردوهاست. خودم از چند سال پیش هر روز با صبحانه یک مشت گردو می خورم".
در انتهای جاده به درخت گردوی افسانه ای طراران می رسیم. درختی که محلی ها می گویند انوشیروان پادشاه ساسانی آن را کاشته و چیزی حدود هزار و پانصد سال عمر دارد! چند گردو از درخت می چینم در سکوت زیر درخت مشغول خوردن می شوم. با مزه گس گردو زیر زبانم به مردم روستا فکر می کنم. واقعاً در طبیعتی به این زیبایی و این همه خوراکی تازه و طبیعی و آن همه علاقه به تحصیل، چرا نباید همه بچه ها پزشک و مهندس و دریادار شوند؟!

شعری از سیمین بهبهانی

شعری از سیمین بهبهانی

يکي خان بود از حيث چپاول

دوتا مستخدم خان را گرفتند

فلان ملا مخالف داشت بسيار

مخالف‌هاي ايشان را گرفتند

بده مژده به دزدان خزانه

که شاکي‌هاي آنان را گرفتند

چو شد درآستان قدس دزدي

گداهاي خراسان را گرفتند

به جرم اختلاس شرکت نفت

برادرهاي دربان را گرفتند

نميخواهند چون خر را بگيرند

محبت کرده پالان را گرفتند

غذا را آشپز چون شور مي کرد

سر سفره نمکدان را گرفتند

چو آمد سقف مهمانخانه پائين

به حکم شرع مهمان را گرفتند

به قم از روي توضيح ‌المسائل

همه اغلاط قرآن را گرفتند

به جرم ارتداد از دين اسلام

دوباره شيخ صنعان را گرفتند

به اين گله دوتا گرگ خودي زد

خدائي شد که چوپان را گرفتند

به ما درد و مرض دادند بسيار

دليلش اينکه درمان راگرفتند

همه اين‌ها جهنم؛ اين خلايق

ز مردم دين و ايمان را گرفتند

به دقت بخوانید

به دقت بخوانید

از معلم هندسه پرسیدند عشق چیست؟
گفت : نقطه‌ ای که حول محور قلب می‌گردد😍

از معلم تاریخ پرسیدند عشق چیست؟
گفت : سقوط سلسله‌ی قلب😍

از معلم ادبیات پرسیدند عشق چیست؟
گفت : پاک‌ترین احساس😍

از معلم علوم پرسیدند عشق چیست؟
گفت : عشــق تنها عنصری است که
بدون اکسیژن می‌سوزد😍

از معلم ریاضی پرسیدند عشق چیست؟
گفت : عشق تنها عددی است که هرگز
تنها نیست😍

از معلم شیمی پرسیدند عشق چیست؟
گفت : عشق تنها اسیدی است که درون
قلب اثر می‌گذارد😍

از معلم فیزیک پرسیدند عشق چیست؟
گفت : تنها آهنربایی که قلب را بسوی
خود می‌کشد😍

از معلم انشاء پرسیدند عشق چیست؟
گفت : تنها موضوعی که نمی‌ توان
توصیفش کرد😍

از معلم ورزش پرسیدند عشق چیست؟
گفت:تنها توپی که هرگز اوت نمیشود😍

از معلم زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟
گفت : عشق تنها کلمه‌ای است که ماضی و مضارع ندارد 😍

از معلم زیست پرسیدند عشق چیست؟
گفت : عشق تنها میکروبی است که از
راه چشم وارد می‌شود.😍

از معلم دينى پرسيدند عشق چيست ؟
گفت : حرام است !!!!!!!😅

و...

نظر نظامی
کسی کز عشق خالی شد فسرده است
گرش صد جان بود بی عشق مرده است

🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

واما عشق زیباترین و پرخاطره ترین جازبه زمین هستش که انسان بدون عشق هیچ نیست درود بشما که باعشق زندگی میکنید