ناپديد شدگان
نوشته : همایون رقابی
در خانه دوستم روي يك مبل نشسته بودم و در حاليكه فنجان چاي را در دست داشتم با او گفتگو ميكردم . همسر و بچه هاي وي براي انجام كاري بيرون رفته بودند و من و "وران" تنها بوديم .
با "وران" از دوران تحصيلي آشنا بودم و از همان موقع صميميتي بين ما بوجود آمد كه روز بروز بيشتر شد و درنتيجه همواره و در هر فرصت ممكن يكديگر را ميديديم .
بعد از ازدواج او و "اوتي" با وجوريكه من مجرد بودم ، روابط ما همچنان صميمانه ادامه پيداكرد و آنها خيلي ساده مرا بعنوان يكي از اعضاﺀ خانواده شان پذيرفته بودند . اگر چه من بيشتر در خانه خودم بودم ، اما اگر هفته اي دو سه بار شام را با آنها صرف نميكردم متعجب ميشدند و گله ميكردند .
"وران" در مورد پسرش ميگفت : "تانور" خيلي خواهرش را دوست دارد و جمعا همبازيهاي خوبي براي هم هستند .
پرسيدم : حتما "تانيس" هم برادرش را دوست دارد ...؟ من كه هميشه او را درحال رسيدگي كردن به "تانور" ميبينم .
ـ بله ... خودت كه شاهدي ... واقعا خيلي يكديگر را دوست دارند و اين موضوع براي ما خيلي خوب است .
زنگ در بصدا در آمد ... "وران" با تعجب گفت : بچه ها كه تازه بيرون رفته اند ... منتظر كسي هم نيستيم ... پس بايد ديد چه كسي با ما كار دارد .
با گفتن اين حرف از جا بلند شد و براي باز كردن درب ، به هال رفت . وضع اطاق نسبت به هال طوري بود كه من نميتوانستم او را ببينم ، اما صداي او را شنيدم كه از طريق گوشي با لحن استفهام آميزي ميگفت : بله ... ؟ شما .... ؟ لطفا صبر كنيد ... آمدم .
و بعد صداي درب آپارتمان را شنيدم كه باز شد و متعاقب آن صداي پايين رفتن وي از پله ها بگوشم رسيد .
نميدانستم چه كسي با "وران"كار دارد ، ولي انتظار داشتم بزودي مراجعت نمايد و جريان را برايم بگويد .
لحظاتي با نوشيدن چاي سپري شد و بعد چون از وي خبري نرسيد به در و ديوار نگاه كردم و بالاخره يك مجله را از طبقه زيرين ميز وسط اطاق برداشتم و شروع به ورق زدن نمودم .
چند دقيقه بعد متعجب از اينكه "وران" مراجعت نكرده ، او را صدا كردم ، اما هيچ جوابي نيامد . باز كمي به مطالب و عكسهاي مجله نگاه كردم ولي حواسم متوجه درب و پله ها بود كه بازگشت وي را با صدا نشان دهند .
حدس ميزدم دوستم جلوي درب ساختمان مشغول حرف زدن با كسيست كه بمنزل مراجعه كرده و باحتمال زياد حرف آنها طول كشيده و هنوز هم مشغول صحبت هستند .
در اين افكار بودم كه صداي بسته شدن درب آپارتمان بگوشم رسيد . خوشحال شدم و بلند گفتم : "وران" .... خيل طول دادي ... چه خبر بود ؟
هيچ جوابي نيامد و سكوت همه جا را فرا گرفته بود . از جا برخاستم و از اطاق خارج شدم ...
در هال كسي نبود . فقط درب ورودي بسته شده بود . چند بار دوستم را بلند صدا كردم...اما خبري نشد .
فكر كردم شايد جريان هوا باعث بسته شدن درب ورودي شده است . يك صندلي بر داشتم و پس از باز كردن درب آنرا طوري قرار دادم كه امكان بسته شدنش نباشد . آنگاه از آپارتمان خارج شدم و پس از پيمودن پله ها ، جلوي ساختمان رسيدم . هيچكس آنجا نبود . متحير به اطراف نگاه كردم ، اما نه از "وران" و نه از مخاطب وي اثري ديده ميشد . خيابان خلوت بود و در فاصله نسبتا دور عابرين معدودي دررفت و آمد بودند .
چند ماشين با سر و صدا از جلوي من عبور كردند اما توجه من به پيدا كردن دوستم معطوف شده بود و متعجب ، ميديدم كه او را نميابم .
مضطرب شدم ... پس از يك بررسي دقيق در جلو و اطراف خانه ، از پله ها بالا رفتم تا مجددا داخل آپارتمان را ببينم . پيش خود فكر ميكردم كه شايد "وران" در خانه بوده و در اطاق ديگري مشغول انجام كاري باشد . با اين فكر به جلوي درب آپارتمان رسيدم و با حيرت ديدم كه صندلي جلوي در نيست و درب نيز بسته شده است .
بي اختيار دستم را روي دكمه زنگ گذاشتم و آنرا فشردم . صداي زنگ در ساختمان پيچيد و من بيتاب ، منتظر ايستاده بودم .
لحظات پشت هم سپري ميشد و هيچ صدايي از داخل خانه بگوش نميرسيد . چند بار زنگ زدم ولي بي فايده بود و من بلاتكليف و ناراحت در اين فكر بودم كه چه بايد بكنم ؟ "وران" كجا رفته و چرا اطلاعي نداده است ؟
چون درب باز نشد ناچار از پله ها مجددا پايين رفتم و باز در خيابان به جستجو پرداختم . آنجا همه چيز عادي بود ، اما اثري از دوستم نميافتم .
در حدود دو ساعت بدون هيچ موفقيتي در اطراف ساختمان قدم زدم و در اين مدت چند بار از پله ها بالا رفتم و زنگ در را بصدا در آوردم .... اما خبري نبود .
همسايه ها را درست نميشناختم و لذا قصد سئوال كردن از آنها را نكردم . بعلاوه "وران" آدم بي فكري نبود كه اگر قصد رفتن به منزل همسايه را بكند بمن چيزي نگويد .
در خيابان ناگهان "اوتي" وبچه ها را ديدم كه از دور بسمت خانه ميآيند . خوشحال شدم و به استقبال آنها رفتم . "تانيس" با ديدن من گفت : عمو جان سلام ... شما كجا ميرويد ؟
جواب سلام او را دادم و دستي به سر "تانور" كشيدم و به "اوتي" گفتم : "وران" را نديدي ؟
با تعجب گفت : او كه با تو در منزل بود ؟...!
جريان را گفتم و اضافه كردم چون درب منزل بسته است نتوانستم داخل خانه را مجددا بررسي كنم ولي هرچه زنگ زدم كسي در را باز نكرد .
"اوتي" با ناراحتي گفت : من كليد دارم ، برويم ببينيم چه شده ....
با گفتن اين كلمات بر سرعت قدم ها افزود و هر چهار نفر بسمت خانه روان شديم .
"اوتي" با كليد در را باز كرد . اول او و سپس من و بچه ها داخل شديم . در خانه سكوت كاملي حكمفرما بود و در پاسخ صداي ما كه "وران" را ميناميديم هيچ صدايي بگوش نميرسيد . ناگهان بياد صندلي افتادم كه جلوي درب گذاشته بودم . با تعجب و وحشت ديدم كه صندلي سر جايش نيست و در اطاق نهار خوري قرار دارد . معلوم بود دستي آنرا از جلوي درب برداشته و جابجا كرده است .
درنگ را جايز نشمردم و بسرعت گوشي تلفن رابرداشتم و شماره نزديك ترين مركز پليس را گرفتم . لحظاتي بعد ارتباط بر قرار شد و توانستم جريان واقعه را براي آنها باز گو كنم . افسـر پليس درپاسخ گفت : مأموري رابراي بررسي ميفرستم ، ولي امكان دارد ظرف اينمدت دوست شما باز گردد .
با تشكر گفتم : ما منتظر هستيم .
گوشي را گذاشتم و سعي كردم با حفظ آرامش ظاهري محيط را براي بچه و "اوتي" آرام كنم . اگر چه كوشش من كمي مؤثر افتاد ، ولي در نگاه هر چهار نفرمان سئوال و اضطراب موج ميزد . با "اوتي" به دو نفر از همسايه ها مراجعه كرديم ، ولي هيچ خبري از "وران" نداشتند .
آنگاه من پايين رفتم و از همسايه طبقه همكف سراغ "وران" را گرفتم . تصادفا پسر كوچك خانواده او را در حال خروج از ساختمان ديده بود اما بازگشت وي را بياد نداشت .
"اوتي" با همسايه هاي ديگر نيز تماس گرفت ولي بيفايده بود . گويي يك دست غيبي "وران" را پس از خروج از خانه ناپديد كرده بود .
ساعتي بعد يك مأمور پليس بمنزل آمد و ما تمام جريان را به او گفتيم . با تعجب صندلي را نگريست وگفت : بايد از اين صندلي اثر انگشت پيدا كنيم . به آن دست نزنيد .
وي پس از تحقيقات اوليه رفت و قرار شد هر خبري پيدا كرد ما را در جريان بگذارد . همانروز از قسمت انگشت نگاري اداره پليس دو نفر آمدند و اثر انگشت روي صندلي و گوشي در باز كن و چند نقطه ديگر را برداشتند . از من و "اوتي" و بچه ها نيز انگشت نگاري شد و بالاخره پس از رفتن آنها ما تنها مانديم .
خانه در سكوت فرو رفته بود و هيچكدام از ما حرفي براي گفتن پيدا نميكرديم . تنها چشمان مضطرب و پرسشگر بچه ها و "اوتي" بود كه همه جا را نا اميدانه بررسي ميكرد .
بزحمت به "اوتي" گفتم : ناراحت نباش ... بزودي "وران" باز ميگردد . فعلا بچه ها گرسنه هستند بنا بر اين بهتر است بفكر خودت و آنها باشي .
بدون حرف بلند شد و به آشپز خانه رفت و دقايقي بعد با مقد اري خوراكي بازگشت . من اصلا ميل به غذا نداشتم ولي بخاطر حفظ ظاهر يك سيب خوردم و بچه ها نيز زياد به غذا اهميت ندادند . "اوتي" نيز فقط كمي ميوه خورد .
دلم نميخواست و نميتوانستم در چنين شرايطي آنها را تنها بگذارم . لذا پيشنهاد كردم باتفاق ساعتي به پارك برويم . قبل از اينكه راجع به اين پيشنهاد صحبتي شود زنگ درب بصدا در آمد و همه بياختيار از جا پريديم .
"اوتي" گفت : من درب را باز ميكنم . و بعد بسرعت وارد هال شد و گوشي را برداشت . منهم فورا در پي او وارد هال شدم و بچه ها نيز آمدند .
ناگهان فرياد شادي "اوتي" بلند شد كه ميگفت : "وران" .... تو كجا بودي ؟ ... زود بيا بالا...
سپس دكمه در باز كن را فشار داد و تقريبا همه با هم بسمت پله ها هجوم برديم .
صداي پاي "وران" كه از پله ها بالا ميآمد بگوشمان رسيد . صدا كم كم قويتر شد و لحظاتي بعد در كنار ما بود . اما فقط صدا بود و بس.... ما "وران" را نميديديم . آنچه نزديك ما شد صداي پاي او بود و وقتي كنار ما رسيد توقف نكرد ، بلكه دور و دور تر گرديد و بالاخره ضعيف شد و از بين رفت .
علاوه بر صداي پا ، وقتي "وران" را نزديك خود حس كرديم صداي خود او را نيز شنيديم كه با وحشت دو بار نام "اوتي" را تكرار كرد .
سكوت سنگيني همه جا را فرا گرفت ... ناگهان "اوتي" جيغ كشيد و در حاليكه دستش را روي قلبش گذاشته بود بيهوش بزمين افتاد . بچه ها شيون كنان به گريه پرداختند و من در مقابل اين پديده عجيب حيران و سرگردان ، لحظاتي بر جاي خودم خشك شده بودم .
عكس العمل بعدي من اين بود كه با صداي بلند بچه ها را به ساكت شدن دعوت كردم و آنگاه درب خانه همسايه مجاور را زدم . خانم صاحبخانه درب را گشود و با ديدن "اوتي" در روي زمين ، فورا به كمك آمد و توانستيم او را بروي تخت خوابش ببريم .
از روي دفتر تلفن شماره دكتر خانوادگي آنها را پيدا كردم و به او زنگ زدم . خانم همسايه ميكوشيد بچه ها را آرام كند و در همان حال با زدن آب بصورت "اوتي" سعي در بهوش آوردن وي داشت . وقتي تلفن تمام شد من بكار بچه ها پرداختم و توانستم كم كم آنها را آرام كنم . اما قطرات اشك بدون صدا همچنان از چشمهايشان جاري بود . هردو را با خودم به هال بردم و روي يك مبل بزرگ نشستيم . نميدانستم چه بگويم . مسئله بقدري عجيب و وحشتناك بود كه هيچ جمله اي قادر به رفع و رجوع كردن آن نميشد . فقط توانستم به آنها بفهمانم كه بزودي دكتر خواهد آمد و حال مامان خوب خواهد شد . همچنين خاطر نشــان كردم كه در اين شرايط آرام بودن بچه ها كمك بزرگي به حال همه خواهد بود .
"تانور" با بغض سئوال كرد : عمو جان .... پس بابا چي ؟ ....
گفتم : تو ناراحت نباش ... بابا هم خواهد آمد .
"تانيس" پرسيد : پس او صداي پا چي بود ؟
گفتم : درست نميدانم ... اما صبر كنيد ... همه چيز درست ميشود .
دقايقي با اين صحبت ها گذشت . در اينمدت خانم همسايه همچنان به "اوتي" ميرسيد و بالاخره صداي زنگ درب آمدن دكتر را خبر داد .
من فورا گوشي را برداشتم و درب را بروي دكتر باز كردم . صداي گرم دكتر كمي آرامش در خانه برقرار كرد . او را بالاي سر "اوتي" برديم و مختصر و سريع در جريان پيش آمده قرارش دادم . پس از معاينه نسخه اي نوشت و به من داد كه فورا آنرا تهيه كنم و خود او نيز دستور تهيه آب گرم به خانم همسايه داد و همچنانكه مشغول مداوا بود من از درب خارج شدم .
با مراجعه به نزديكترين داروخانه ، دواها را گرفتم و بسرعت مراجعت نمودم . وقتي وارد شدم "اوتي" را در حال گريه شديد روي تختش ديدم . دكتر داروها را گرفت و فورا آمپولي بوي تزريق كرد و دستوراتي در مورد مابقي دارو ها داد و گفت : تا چند دقيقه ديگر خوابش خواهد برد .
بعد از بيدار شدن طبق دستور عمل كنيد . محيط نيز بايد آرام نگاهداشته شود .
هنوز دكتر نرفته بود كه "اوتي" آرام شد و كم كم خوابش برد . آنگاه دكتر رفت و بتوصيه خانم همسايه من بچه ها را براي گردش از خانه بيرون بردم . وي گفت : من نزد "اوتي" ميمانم . ضمنا به خواهرش تلفن ميزنم كه اينجا بيايد . شما فقط بچه ها را سرگرم كنيد .
با وجوديكه خودم احتياج به تسلي و توجيه مسائل داشتم ، "تانيس" و "تانور" را بيرون بردم و با ماشين به يك پارك رفتيم . آنجا دو بستني برايشان خريدم و روي يك صندلي در كنار چمن نشستيم .
بچه ها بي ميل به بستني نگاه ميكردند و در مقابل تشويقهاي من كم كم شروع به خوردن آن نمودند . "تانيس" همچنان توضيح ميخواست و "تانور" هم به او تأسي ميكرد . اما من واقعا چه ميتوانستم به آنها بگويم .
كمي از اينطرف و آنطرف برايشان صحبت كردم ، اما بيفايده بود . ناچار گفتم : تا شما بستني هايتان را ميخوريد من تلفني به اداره پليس ميزنم تا ببينم آنها بابا را پيدا كرده اند يا نه .
كيوسك تلفن نزديك بود و من با اداره پليس تماس گرفتم و جريان را گفتم . افسر پليس با تعجب ميگفت : خيلي عجيب است ... بيشتر به داستان شبيه است . بهر حال فعلا كاري نميتوانيم بكنيم اما اگر خبري شد ما را فورا در جريان بگذاريد .
وقتي از كيوسك تلفن خارج شدم از وحشت تمام بدنم يخ كرد . "تانيس" و "تانور" آنجا نبودند .
به اطراف نگاه كردم . تقريبا تا فاصله دوري كسي ديده نميشد . از طرفي محوطه كاملا درديد مستقيم بود و جايي براي پنهان شدن وجود نداشت . انگار زمين دهان باز كرده و بچه ها را بلعيده بود .
هراسان اينطرف و آنطرف ميرفتم و آنها را صدا ميكردم ، ولي هيچ خبري نبود . چند نفر عابر را درجريان امر قرار دادم وهمه براي يافتن بچه ها بكمك آمدند . ولي بي نتيجه بود .
به نگهباني پارك مراجعه كردم و آنها نيز تلاش وسيعي را براي يافتن "تانيس" و "تانور" آغاز كردند . در همان حال مجددا به پليس تلفن زدم و با ناراحتي جريان مفقود شدن بچه ها را اطلاع دادم . افسر پليس گفت : ممكن است شما خودتان فورا باينجا بياييد ؟
گفتم : اما بچه ها در پارك گم شده اند ... من چطور ؟
حرفم را قطع كرد و گفت : ما براي پيدا كردن آنها اقدامات سريعي خواهيم كرد اما وجود شما در اينجا ضروريست . لطفا فورا بياييد .
لحن صحبتش طوري بود كه نتوانستم مقاومت كنم . از طرفي هيچ توضيحي نداد و تأكيد كرد كه بايد هرچه زودتر خودم را به اداره پليس برسانم .
با وجود ناراحتي از گم شدن بچه ها ، ناچار جريان را به نگهباني پارك اطلاع دادم و بلافاصله با ماشين به اداره پليس رفتم .
در آنجا افسر پليس مرا روي يك صندلي نشاند و گفت : وقايع عجيب پشت سر هم اتفاق ميافتد .... ابتدا پدر خانواده ناپديد ميشود و بعد مادر و سپس بچه ها ...
از جا پريدم و تقريبا با فرياد گفتم : چي ...؟ "اوتي" هم ناپديد شد ؟ ... او كه درخانه با همسايه اش بود ؟...
ـ بله ... او هم ناپديد شد .. بنا بر گزارش آن خانم ، هنگاميكه "اوتي" درخواب بوده ، وي سري به منزل خود ميزند و وقتي باز ميگردد تختخواب خالي بوده و اثري از "اوتي" نميابد .
نميدانستم چه بكنم ... روي صندلي مينشستم و بلافاصله بلند ميشدم .... كمي راه ميرفتم و باز مينشستم ... افسر پليس ليوان آبي بدستم داد كه بياختيار نوشيدم وبعد مرا دعوت به نشستن و آرام بودن كرد و سپس گفت : اجازه بدهيد بهم كمك كنيم تا مسئله حل شود .
آنگاه پرونده اي را كه روي ميزش بود باز كرد و گفت : اسم ؟...
گفتم : چي ؟...
گفت : اسم شما .... ؟ بايد بعنوان شاهد در پرونده منعكس شود .
اسمم را گفتم و متعاقب آن به سئوالات وي كه در پرونده درج ميشد جواب دادم . دقايقي بعد كارش تمام شد و گفت : خودتان ميدانيد كه موضوع بسيار پيچيده است ،پيشنهاد ميكنم براي استراحت به منزلتان برويد و صبح فردا با ما تماس بگيريد . مأموران ما حالا در خانه "وران" هستند و عده اي نيز بدنبال پيدا كردن بچه ها ميباشند . بنا بر اين بهترين كار براي شما استراحت است و بس .
ـ آخر در شرايط موجود چطور ميتوانم استراحت كنم ؟
ـ اين بهترين راه است ... اما شما مختاريد هر طور ميخواهيد عمل كنيد . بهر حال فردا صبح سري به ما بزنيد .
ناچار خداحافظي كردم و از اداره پليس خارج شدم . اگر چه سفارش افسر پليس درمورد استراحت كردن يادم بود اما با وجود خستگي ، بجاي رفتن به خانه خودم روانه پارك شدم . در آنجا مأمورين پليس را ديدم كه در حال تجسس هستند ، اما اثري از بچه ها نبود .
بعد از مدتي تفحص بيهوده از آنجا خارج شدم و به خانه "وران" رفتم . آنجا هم دو پليس را در حال مراقبت يافتم . با خانم همسايه صحبت كردم و او گفت : من نتوانستم با تلفن خواهر "اوتي" را پيدا كنم و چون او خوابيده بود براي سركشي ، دقايقي به منزل خودم رفتم . اما وقتي برگشتم هيچكس در خانه نبود .
با اعصابي خرد بسمت خانه خودم روانه شدم و وقتي به آنجا رسيدم با خوردن يك قرص خواب آور و يك ليوان مشروب براي استراحت به بستر رفتم .
آنشب بسيار بد خوابيدم . فكر زياد نميگذاشت بخوابم و وقتي خوابم ميبرد ، كابوسهاي هولناك پس از دقايقي بيدارم ميكرد .
ادامه دارد