لعنت نامه

لعنت نامه...

نوشته همايون رقابي

خداوند لعنت كند اشخاصي را كه صفت آنها در زير آمده است:

كسي كه به انسانهاي ديگر خيانت ميكند

كسي كه به وطن خودش خيانت ميكند

كسي كه بخاطر منافع خود همه چيز را ميفروشد

كسي كه دروغ ميگويد

كسي كه به ديگران لطمه ميزند

كسي كه سر مردم كلاه ميگذارد

كسي كه ظلم ميكند

كسي كه بخاطر منافع دنيوي ديگران را نابود ميكند

كسي كه با سرنوشت ديگران بازي ميكند

كسي كه نوكر صفت است و نوكري اجانب را بر همه چيز ترجيح ميدهد

كسي كه به مال و ناموس ديگران چشم دارد

كسي كه همه چيز را در داشتن پول ميبيند

كسي كه از انسانيت بوئي نبرده است

كسي كه تا كمر جلو صاحبان قدرت خم ميشود و برعكس به ضعيف تر ها ميتازد

كسي كه نميتوان نام او را آدم نهاد

كسي كه منكر علم راستين است

كسي كه از قافله تمدن عقب مانده و سعي در عقب نگاهداشتن ديگران هم ميكند

كسي كه در مسند قدرت بيرحم است و در غير آن صورت از همه چيز مثل سگ ميترسد

كسي كه فكر ميكند زندگي فقط همين جاست و هر كار دلش خواست ميكند

كسي كه...

كسي ...

لطفا باقي را خودتان بگوئيد.

پنج حسی ها"4"

پنج حسی ها

قسمت چهارم

نوشته همایون رقابی

  • درد داري ؟...
  • صداي لطيف زني او را مخاطب قرار داده بود .

درد داشت . آنهم چه درد وحشتناكي . ناليد كه سوختم ... مردم ... چرا راحتم نميكنيد ؟...

  • تو چند نفر از ما را شديدا مجروح كردي ....
  • آخ .... سوختم ...
  • اما ما قصد انتقام نداريم . الآن دردت را آرام ميكنم .

صدايي شنيد و ابتدا موجي از سرما تمام تنش را در نورديد و سپس درد بسرعت فروكش كرد .

  • راحت شدي ؟ ...
  • بله ... ممنونم ...

چشم گشوده بود و خود را روي يك تختخواب سفيد يافت . يك چند حسي با همان كلاه عجيب در كنار تخت ايستاده بود .

  • شما دكتر هستيد ؟
  • بله و نه ... راحت باش تا حالت زودتر خوب شود .

صدايش جذاب بود . بياد ژوني افتاد .

  • ميتوانم ژوني را ببينم ؟
  • خير ... اما امروز در مورد تو و كارهايت تصميم گيري ميشود .
  • من حاضرم هر مكافاتي را پس بدهم ... حاضرم بميرم ... اما فقط يكبار هم كه شده ميخواهم ژوني را ببينم .
  • چرا ؟ ... چرا ميخواهي او را ببيني ؟ ... او يك چند حسي است . تو از او چه ميخواهي ؟...
  • نميدانم ... اما ژوني تنها عشق من بود ... او همه چيز من بود . من واقعا او را دوست دارم و ميدانم او هم مرا واقعا ميخواهد ... اما اين چه ستمي بود كه بما شد ؟... نميفهمم ... الان هم فقط ديدار او را طالبم و مرگ و زندگي بايم فرقي ندارد . با شناختي كه من از ژوني دارم ميدانم كه او هم از اين ظلم ناراحت است وجز اشك ريختن كاري نميتواند بكند .

زن سكوت كرد . كمي مردد ايستاد و سپس بدون اينكه حرفي بزند بسرعت از اطاق خارج شد .

درب اطاق مجددا باز شد و دو نفر وارد شدند . يكي از آنها گفت : ميتواني حركت كني ؟

دورين كه دردش كاملا آرام شده بود تلاش مختصري كرد و روي تخت بحال نشسته در آمد .

  • بله ميتوانم .
  • درد نداري ؟...
  • قبل از شما خانم دكتري اينجا بود و دردم را ساكت كرد .
  • خوب ... بايد از اينجا برويم .
  • كجا ؟...
  • زندان ...
  • زندان ؟ ... مهم نيست ... فقط اگر ميشود بگذاريد من ژوني را ببينم .
  • بلند شو و حركت كن .
  • ژوني ؟...

نفر دوم كه تا آن موقع ساكت بود شروع به صحبت كرد وگفت : كافيست ... تو ميداني چه بلايي بر سر واسيست آوردي ؟ ... اگر او بميرد بلافاصله تو هم اعدام خواهي شد . حالا بلند شو ...

  • از اول واسيست بود كه بهر بهانه درد و شكنجه را بسراغ من ميفرستاد . چطور او هرچه بكند اشكالي ندارد ولي اگر من براي تنبيه او كاري بكنم بايد اعدام شوم ؟... بعد هم مگر اينجا دادگاه ندارد كه به حرف من برسد ؟ ....
  • دردت كه آرام شده بلبل زباني ميكني ؟ ... تو يك پنج حسي متجاوز هستي كه پايت را از گليم خودت فراتر گذاشته اي . اما من با تو بحث نميكنم . فعلا بلند شو و راه بيفت . وقتي وضعيت مرگ و زندگي واسيست روشن شد در مورد تو تصميم گيري خواهد شد .

دورين بلند شد ، ولي قبل از هر حركتي بدست او يك دستبند زدند تا نتواند كاري بكند . اگرچه بنظر آنها وي يك پنج حسي حقير ميآمد ، اما چشمشان از ضربات وي ترسيده بود .

آنگاه با هدايت آنها از اطاق خارج شد و پس از عبور از راهروهاي متعدد وارد زندان گرديد .

زندان وي اطاق كوچك ولي تميزي بود كه پنجره نداشت و يك درب آهني بدون منفذ تنها راه ورود و خروج از آن بود . وقتي اين درب پشت سر او بسته شد حس كرد ارتباط او با دنيا قطع شده است . يك لامپ محيط آنجا را روشن ميكرد . يك تخت خواب و مختصري اثاث مورد نياز در گوشه اي ديده ميشد.

هواي اطاق سنگين بود وتنفس را مشكل ميكرد . دورين روي لبه تخت نشست و به درو ديوار خيره شد . در همين موقع چراغ خاموش شد و تاريكي همه جا را فرا گرفت .

()()()()()()()()()()()()()()()

ژوني از چند حسي هاي ديگر عقب بود . اگرچه از وقتي كه در اداره كنترل اسير شد آني از فكر دورين غافل نبود ، اما با گرفتن اولين حس اضافي دنيا را جالبتر ، وسيعتر و عجيب تر يافت . حالا ديگر علاقه داشت تا حواس ديگري را هم بدست آورد .

بيست و پنج حس حد اقل حواسي بود كه در جامعه چند حسي ها همه صاحب آن بودند و از سنين كودكي آموزش و عمليات لازم روي هر فرد پياده ميشد .

با گرفتن اولين حس اضافي و بعد هم دومين و بالاخره بعدي ها متوجه شد دنياي جديدش بيش از حد بالاترين تخيلات اوست و هر لحظه تشنه دريافت حس جديدتري ميشد . به همين منظوردر يك دانشگاه مشغول كسب معلومات لازم براي اينكار گرديد . در اين رابطه تلاش بينظيري ميكرد و بزودي از همكلاسي هايش جلو افتاد . ولي فكر دورين و عشقش به او لحظه اي وي را ترك نميكرد و سختي دوري از او را كاملا احساس مينمود . همين مسئله عاملي بود كه بيشتر براي كسب اطلاعات و دروس خود تلاش كند تا شايد بادريافت حواس كاملتر بتواند راهي براي رسيدن به دورين پيدا نمايد .

وقتي متوجه ورود دورين به جامعه چند حسي ها شد به هر دري براي كسب اجازه ملاقات با دورين زد . براي ديدن دورين بيتاب بود اما ميدانست با چهره جديدش نميتواند انتظاري از وي داشته باشد . سر و صداي كارهاي دورين به گوش او هم رسيده بود و با وجود نا اميدي از نتيجه ، باز هم تقلا ميكرد اجازه ديدن وي را بگيرد . غم از دست دادن چهره اش و فكر اينكه بعد از ديدار دورين از او روگردان خواهد شد عذابش ميداد ولي نميتوانست دست روي دست بگذارد و كاري انجام ندهد .

از اينكه واسيست او را بيك چند حسي تبديل كرده بود و زندگي اش را از هم پاشيده بود عذاب ميكشيد و از او شديدا احساس تنفر ميكرد .

او اگرچه در چند حسي بودن مزايايي ميافت ، اما وقتي فكر ميكرد در زندگي قبل ميتوانست با دورين ازدواج كند و حالا اين سعادت از وي گرفته شده است رنج ميبرد و پي راه چاره اي ميگشت .

هيچكس نميتوانست كمكي بوي بكند . فقط دو بار اجازه ملاقات با عاليجناب را يافت و در مر تبه دوم ، بازپرس اعظم با آن قدرت عظيمش او را تسكين داد و آرامشي نسبي بوي عطا نمود .

همچنين او را مخير نمود كه با دورين ملاقاتي داشته باشد . ژوني در پي كسب اين اجازه گرفتار ترديد شد . از طرفي مشتاقانه علاقمند بود وي را ملاقات كند و از طرف ديگر وحشت داشت كه با اولين ديدار دورين روي از وي بگرداند .

ساعتها و ساعتها با خود ميجنگيد . عشقش همواره او را بطرف دورين ميكشيد و چهره اش وي را از اين ملاقات بر حذر ميداشت .

هنگاميكه خبر برخوردهاي دورين بوي رسيد و فهميد كه وي را دستگير كرده اند و فعلا بيهوش است ، نتواست صبر كند و به ملاقات او رفت . نميدانست چه كار بايد بكند . او خود را از اين ديدار ناگزير ميديد و قلبش با طپش هاي ديوانه وار اجازه آرام بودن را بوي نميداد . بالاخره هم ببالين دورين رفت و او را بيهوش روي تختي افتاده ديد . در صورت و دست هايش جاي ضرباتي ديده ميشد و كبودي شديد نشان ميداد كه درگيري زيادي داشته است .

دلش ميخواست چشمي داشت و غم ديدن اين منظره را با ريختن اشك بيان مينمود . دلش ميخواست ميتوانست كاري براي او انجام دهد ، ولي حيران و سرگردان فقط ايستاده بود و وي را تماشا ميكرد .

ناگهان ناله دورين بلند شد .

ژوني بي اختيار گفت : درد داري ؟...

جواب شنيد : سوختم ... مردم ... چرا راحتم نميكنيد ؟...

ميدانست بايد در قالب يك چند حسي جوابي بدهد و كاري بكند . اول تصميم گرفت با استفاده از حواس جديدش درد او را آرام نمايد . ضمن حرف زدن اين كار را كرد و لحظاتي ديگر دورين بدون درد از او سراغ ژوني راميگرفت .

قلب ژوني بشدت ميطپيد . تمام وجودش در آتش اشتياق ميسوخت . ميخواست خود را در آغوش دورين بيندازد و او را غرق بوسه كند ، اما وقتي بياد چهره زشت خويش ميافتاد مأيوس و سر خورده بر جاي خود ميخكوب ميشد .

ژوني تمام قلبش را به دورين داده بود و هرگز نميتوانست فكر آن لحظه اي را بكند كه او از وي روگردان شود . حيران بر جا ايستاده بود و ضمن اينكه در قالب يك چند حسي صحبت ميكرد ، نميدانست بالاخره چه بايد بكند .

هنگاميكه دورين سراغ ژوني را از وي گرفت تمام بدنش لرزيد و حس كرد هر لحظه ممكن است خود را بپاي او بيندازد و عشق و وجودش را نثار قدم هاي او نمايد . اما فكر زشتي يك چهره بدون چشم مانعش شد .

وقتي دورين گفت ميدانم او (ژوني) هم از اين ظلم ناراحت است و جز اشك ريختن كاري نميتواند بكند ، ژوني نتوانست بيشتر طاقت بياورد و بسرعت از اطاق خارج شد . در راه ميانديشيد: ايكاش چشمي داشتم كه اشك بريزم و از اين ظلم گريه كنم .

()()()()()()()()()()()()()()()

زندگي در زندان خسته كننده و يكنواخت بود . در ساعات معيني چراغ خاموش ميشد و نيز در سه نوبت به دورين غذا ميدادند . وي همواره فكر ژوني بود و در اسارت جز فكر

كردن كاري نميتوانست انجام دهد .

يكروز او را از سلول خارج كردند و به اطاق بزرگتري بردند . هنوز با محيط جديدش درست آشنا نشده بود كه در باز شد و راميس را هم به آنجا آوردند . ديدار دو دوست توأم با هيجان شديدي بود . راميس كه خود را در يك محيط نا آشنا و ترسناك اسير يافته بود از ديدن دوستش بشدت خوشحال شد . او حس ميكرد تكيه گاهي يافته و از اينكه در ميان اينهمه موجودات پوشيده در لباس و كلاههاي مخروطي تنها نيست احساس آرامش ميكرد .

دورين هم بهمان اندازه از ديدار او شادمان بود . هردو سعي ميكردند هرچه زودتر با ردو بدل كردن اطلاعات خود به مطالب بيشتر دست پيدا كنند . ساعتي بعد كه هيجان اوليه ناشي از اين ديدار كاهش يافت دورين فهميده بود كه در جامعه آنها احساسات مثبتي بنفع وي و ژوني حاكم است .

و نيز فهميد كه راميس را هم بجرم همكاري با او دستگير كرده اند .

راميس مرتب از كارها و رفتار چند حسي ها سئوال ميكرد و پيش بيني آتيه را از او ميخواست . دورين هم هرچه بنظرش ميرسيد ميگفت و باينترتيب دو دوست مدتي سرگرم صحبت بودند .

در ساعت معيني يك چند حسي سفيد پوش با همان كلاه مخروطي برايشان غذا آورد . دورين از او پرسيد آيا از ژوني خبر دارد ؟

چند حسي بدون پاسخ دادن از زندان خارج شد . ضمن غذا خوردن ، راميس گفت : حتي جواب آدم را نميدهند ... راستي اينهمه قدرت را از كجا بدست آورده اند ؟

دورين بياد قيافه وحشتناك واسيست اوفتاد و گفت : چطور نميدانم ... اما ميدانم در اين راه قيافه و صورت خود را فدا كرده اند .

  • پس ژوني هم ؟...
  • بنظرم بله ....
  • خيلي وحشتناك است .
  • با وجود اين دلم ميخواهد او را ببينم ... بايد با او صحبت كنم .
  • در نوبت بعد كه غذا را آوردند من با او صحبت ميكنم ... شايد جواب بدهد .
  • گمان نميكنم تفاوتي كند ... اما آزمايشش ضرري ندارد .

اما عقيده راميس عوض شد و قبل از نوبت غذاي بعدي به دورين گفت : تو با او صحبت كن ... من در صورت لزوم كمك ميكنم .

دورين متعجب ، علت را جويا شد اما راميس از جواب دادن طفره رفت و گفت : فكر ميكنم اينطوري بهتر نتيجه خواهيم گرفت .

وقتي در نوبت بعد غذا آوردند ، دورين مجددا خواستار ديدن ژوني شد . ابتدا چند حسي حركتي كرد كه برود اما بعد مكث نمود و بدون صدا مقابل آنها ايستاد . ناگهان راميس دخالت كرد و گفت : نوبت بعد به ژوني بگوييد غذا را بياورد .

چند حسي باز هم ساكت بود و سپس بدون حرف از آنجا خارج شد .

دورين متعجب از عملكرد او به راميس گفت : نفهميدم چرا اينطوري رفتار كرد .

برعكس دورين ، راميس خوشحال بود و گفت : فكر ميكنم موفق شدم كاري انجام دهم ... تقريبا مطمئنم كه نوبت بعد غذا را ژوني خواهد آورد .

  • چطوري ؟.... چطوري ؟...
  • ببين ... چند حسي ها بوسيله حواس اضافي كه كسب كرده اند داراي اين قدرت ها هستند . اما مثل اينكه در علم هيپنوتيزم كاري نكرده اند و من مدتهاست روي اين علم كار ميكنم .
  • يعني ميخواهي بگويي تو او را هيپنوتيزم كردي ؟...
  • سعي كردم ... مكث او هم بهمين دليل بود . من بدون صدا شديدا به او تلقين كردم كه صبر كند و به حرف هاي ما گوش دهد . او هم همينكار را كرد . بعد هم به او دستور دادم نوبت بعدي غذا را ژوني بياورد .
  • باور نميكنم ...
  • باور كن ... اگر تحت تأثير هيپنوتيزم نبود اينطور عمل نميكرد .
  • ولي او فقط كمي مكث كرد ... اينكه دليل نميشود ؟....
  • دليل ميشود .... نوبت بعدي غذا كه شد مشخص ميشود . صبر كن ....
  • ()()()()()()

نان حلال و طیب و طاهر

نان حلال و طيب و طاهر...

نوشته همایون رقابی

حدود چهل سال پيش در خيابان شاهرضا (انقلاب فعلي) به مغازه دوستي رفته بودم. ضمن صحبت هاي مختلف ، او كار مشتريان را نيز راه ميانداخت و باز به صحبت مينشستيم.

در همين موقع يك مرد لاغر و كثيف وارد مغازه شد و سلام كرد.

دوست من دو تومان از دخل برداشت و به وي داد.

مرد هم بيصدا پول را گرفت و خارج شد. در آن دوره دو تومان پول نسبتا زيادي بود و براي كمك به مستمندان يك ريال و دو ريال بيشتر پرداخت نميشد.

با تعجب به دوستم گفتم : چرا دو تومان پول به اين مردك دادي؟...

گفت: جريان كار مفصل است .... اين مردك جلنبر با اين هيكل كثيف و نحيف از تمام مغازه هاي اين راسته باج ميگيرد و همه به او روزي دو تومان ميدهند.

وقتي تعجب بيشتر مرا ديد ادامه داد و گفت: اين مردك روز اول آمد و گفت : دو تومان به او بدهيم .

ما هم نداديم و رفت.

صبح روز بعد كه سر كار آمديم و خواستيم مغازه را باز كنيم ديديم روي قفل مغازه يك مقدار مدفوع انسان ريخته اند.

ناراحت و منزجر پي آبي گشتيم تا آنرا تميز كنيم و خلاصه تا توانستيم مغازه را باز كنيم حالمان گرفته شد.

ساعتي بعد باز مردك پيدا شد و گفت : دو تومان بدهيد ... اگر ندهيد هر روز همين بساط است.

يك عده از كسبه پول را دادند و عده اي هم ندادند. روي قفل مغازه اي كه پول نداده بودند هر روز نجاست انسان ريخته ميشد. مردك يك سطل دست ميگرفت و با يك ملاقه مدفوع را روي قفل ها ميريخت.

رفتيم و شكايت كرديم و او را دستگير كردند و به زندان بردند. بعد از مدتي كه آزاد شد دو باره كارش را شروع كرد و اين بار بجاي يك ملاقه دو ملاقه مدفوع روي قفل شاكيانش ميريخت.

بالاخره مجبور شديم براي خلاصي از اين وضعيت روزي دو تومان به او بدهيم تا دست از سر ما بردارد.

متعجب و حيران به او نگاه ميكردم و در اين فكر بودم كه مردك چه نان طيب و طاهر و حلالي ميخورد.

سرگرمی ریاضی

سرگرمي رياضي

پيش بيني حاصل جمع قبل از دانستن عددها...

اين يك سرگرمي جالب است. شما ميتوانيد بدون دانستن تمامي اعداد حاصل جمع آنها را پيش بيني كنيد.

ابتدا به مخاطب خود بگوئيد يك عدد پنج رقمي را بگويد.

آن شخص مثلا ميگويد 73794

حالا شما با توجه با اين عدد حاصل جمع را به اين شكل مينويسيد:

+4 9 7 3 7

----------------------

حاصل جمع 2 9 7 3 7 2

اين عدد حاصل جمع اعداديست كه از اين ببعد او و شما پشت سر هم خواهيد نوشت. ابتدا به او بگوئيد يك عدد پنج رقمي ديگر هم بگويد و شما آنرا زير عدد اولي بنويسيد. اينك نوبت شماست كه يك عدد زير آن اضافه كنيد. عددي كه شما خواهيد نوشت بايد حاصل جمع هر رقم آن با رقم بالائيش برابر 9 بشود. بعد از نوشتن اين عدد دوباره از او بخواهيد يك عدد پنج رقمي ديگر هم بگويد . آنرا هم زير آن اعداد اضافه كنيد. مجددا زير آن عددي بنويسيد كه جمع هر رقم آن با رقم بالائيش برابر 9 بشود. حالا اگر اين اعداد را باهم جمع كنيد حاصل جمع همان خواهد بود كه شما قبلا نوشته ايد.

براي نوشتن جواب بايد ابتدا از رقم سمت راست عدد اولي دو عدد كم كنيد و آنرا در جواب بنويسيد. باقي اعداد را عينا پشت سر هم نوشته و عدد 2 را در سمت چپ همه بگذاريد.

براي روشن شدن بيشتر به مثال زير توجه كنيد.

ابتدا عدد آبي رنگ را او ميگويد. شما هم بر اساس آن جواب را كه به رنگ آبي است مينويسيد. يعني از عدد 5 دو تا كم ميكنيد و باقي اعداد را عينا مينويسيد و عدد 2 را در سمت چپ جواب ميگذاريد.

در اينجا به مخاطب خود ميگوئيد يك عدد پنج رقمي ديگر بگويد. اين عدد پنج رقمي را كه برنگ سبز نوشته ايم زير عدد اول ميگذاريم. بلافاصله شما عددي زير آن مينويسيد كه هر رقم آن با رقم بالائي خودش برابر 9 بشود.اين عدد به رنگ قرمز نوشته شده است.

اينك باز از او ميخواهيد يك عدد پنج رقمي ديگر بگويد. اين عدد را كه در اينجا برنگ بنفش نوشته شده زير اعداد بالا مينويسيد.

شما هم باز زير آن عددي مينويسيد كه در اينجا با رنگ سياه مشخص شده و حاصل جمع هر رقم آن با رقم بالائي برابر 9 است.

5 6 7 3 9

5 2 7 1 6

4 7 2 8 3

1 9 8 3 4

8 0 1 6 5

---------------------------

اين جوابيست كه شما نوشته ايد 3 6 7 3 9 2

حال اگر اعداد را با هم جمع كنيد همين حاصل بدست ميآيد. ملاحظه ميكنيد كه با نوشتن عدد اول (كه آبي رنگ است) شما هم جواب را كه آنهم آبي رنگ است نوشته ايد.

سپس مخاطب اعداد ديگر را به ترتيب ميگويد و شما عدد بعدي را طوري مينويسيد كه حاصل جمع هر رقم با ر قم بالائي آن برابر 9 بشود. در مثال بالا در خط دوم و سوم (زمينه زرد) از چپ به راست جمع عدد 6 با عدد3 برابر 9 است. همچنين جمع عدد 1 با عدد 8 برابر 9 ميشود تا آخر.

در خط چهارم و پنجم(زمينه آبي) نيز وضعيت به همين شكل است.

با اين بازي ميتوانيد تعجب ديگران را بر انگيزيد و سرگرم بشويد.

پنج حسی ها "3"

پنج حسی ها

قسمت سوم

نوشته همایون رقابی

سرو صداي عشق عجيب ژوني و دورين و بعد هم غيبت ايشان ،ابتدا در اداره و بعد در تمام شهر پيچيد . چند روز بعد از غيبت ايندو ، ... راميس مسئله رفتن دورين به اداره كنترل را براي يكي از دوستانش تعريف كرد و البته هيچ نگفت كه خود او در اين امر بوي كمك كرده است .

روزنامه ها مطلب خوب و بيسابقه اي براي مطرح كردن يافته بودند و با وجود كنترل مطالب از طرف چند حسي ها ، توانستند عشق سوزان آنها را بگوش همه برسانند . اينكه يك عاشق بدنبال معشوق خود به اداره كنترل برود ، چيزي بود كه تا آن موقع اتفاق نيفتاده بود و لذا مطلب نو و قابل توجهي براي جمعيت يك ميليوني پنج حسي ها بشمار ميرفت .

راميس بعنوان يكي از رفقاي دورين و كسي كه آخرين حرف هاي او راشنيده بود مشهور شد و خبرنگاران با وي مصاحبه هايي ترتيب ميدادند . يكي از آنها از وي پرسيده بود : آيا حالا دورين واقعا به اداره كنترل رفته است ؟

  • چون در منزل و اداره اش نيست و در آخرين ديدار نيز كاملا مصمم بود به آنجا برود ، لذا فكر ميكنم اين كار را كرده باشد .
  • چطوري اين كار را انجام داده است ؟
  • من از اين مسئله اطلاع ندارم ، اما ميدانم بقدري عشقش به ژوني عميق بود كه هيچ مشكلي نميتوانست او را از تصميمي كه گرفته بود منصرف كند .
  • شما از ژوني هم چيزي ميدانيد ؟
  • البته قبل از رفتن وي به اداره كنترل ، او را نيز ميشناختم و فكر ميكنم با علاقه ايكه ايندو بهم داشتند زوج خوشبختي را تشكيل ميدادند .
  • آنها در كجا با هم آشنا شدند و چطور متوجه شدند كه يكديگر را دوست دارند ؟
  • دورين و ژوني هر دوبا هم در منزل من ميهمان بودند و با خنده و شادماني ماجراي آشنايي خودشان را برايم تعريف ميكردند .مسلما شما هم از ديگر منابع جريان را شنيده ايد ولي اگر بخواهيد باز من بگويم ؟...
  • البته جريان آشنايي آنها از طريق همكاران اداري و آشنا يانشان مطرح شده ولي چون شما دوست صميمي دورين بوديد حرف هاي شما ارزش ديگري خواهد داشت .

راميس كمي سكوت كرد و آنگاه از عشق عجيب و ناگهاني دوستانش سخن گفت . در نهايت از قول دورين ميگفت : اداره كنترل چه حق دارد يك پنج حسي را ببرد و هيچ نگراني از بابت وضع اطرافيانش نداشته باشد ؟

    • شما فكر ميكنيد دورين موفق بشود بدنبال ژوني وارد اداره كنترل گردد ؟
    • من تا بحال به اين اداره نرفته ام و هيچ اطلاعي از وضع آنجا و سر انجام دوستم ندارم . اما حالا كه اين صحبت مطرح شد من از طريق شما از مسئولين اداره كنترل خواهش ميكنم اطلاعي راجع به آنها بما بدهند .
    • چنين چيزي تا بحال سابقه نداشته . ولي شايد جوابي بدهند . بهر حال ما در خواست شما را چاپ ميكنيم .

اين خبر نگار قبلا با مسئول شهرداري نيز صحبت كرده بود و وي برخورد اوليه دورين را بخاطر داشت و حرف هاي او را نيز در روزنامه منعكس كرده بود .

نتيجه اين صحبت ها و چاپ مطالب مربوط به دورين و ژوني ، جامعه را بر انگيخته كرده بود و اين سئوال در ذهن همه موج ميزد كه چراي چند حسي ها و اداره كنترل بايد اينگونه در سرنوشت يك زوج عاشق پنج حسي دخالت كنند .

×××××××××××××××××××××××××××××××

در حضور عاليجناب باز پرس اعظم عده اي از سران جامعه چند حسي ، با ادب ايستاده بودند . فضاي سالن از قدرت عاليجناب پر شده بود و انگار او بود كه اجازه هر نفس كشيدن را به ديگران ميداد .

بالاترين حواس را نخست وزير در اين جامعه داشت كه چهل و سه حس بود ، اما عاليجناب با ده حس اضافي درك وسيعي از دنيا داشت و از قدرت فراواني به همين دليل بر خوردار بود .

حس پنجاه و سوم عاليجناب وي ر ا قادر ساخته بود بدون حرف زدن ، وقتي به اشخاص نگاه ميكرد فكر آنها را دريابد و بخواند . لذا همه سعي ميكردند در حضور ايشان صادقانه بينديشند و آنچه را كه از نظر بازپرس اعظم پسنديده بود سر لوحه افكار خود قرار دهند .

دور از محضر عاليجناب ، دروغگويي و لاف و گزاف بين مردم چند حسي رواج داشت ، ولي حس عجيب پنجاه و سوم ، همه را وادار كرده بود كه از اينگونه افكار و صحبت ها در حضور ايشان پرهيز كامل بنمايند .

هر چند حسي سعي ميكرد كمتر در حضور عاليجناب حاضر شود ، زيرا ميترسيدند كه ناگهان فكر ناپسندي بسر ايشان راه يابد و بازپرس اعظم متوجه آن گردد .

با وجود اين ، هر وقت عاليجناب اراده ميكردند ، هركس را كه ميخواهستند فورا در حضور ايشان حاضر ميشد .

چند حسي ها هميشه سعي ميكردند با تحقيق و تفحص داراي حواس جديدي بشوند و كشف و دارا بودن هر حس جديدي به قدرت هاي ايشان اضافه ميكرد ، ولي فاصله حواس عاليجناب از ديگران بقدري زياد بود كه كسي نميتوانست فكر رسيدن به آن مرحله را بكند .

در جامعه چند حسي ها ، تا بيست و پنج حس به همه ارائه ميشد و بعد از آن براي دارا بودن حواس جديد لطف دوستان بالاتر و يا تحقيق و تفحص هاي شخصي لازم ميگرديد .

عاليجناب ، ناگهان رو به وزير امنيت كردند و گفتند : اين صحبت ها براي جامعه پنج حس زياد است .

آخر وزير امنيت در مورد مطالب روزنامه ها در آن جامعه و عشق دورين و ژوني انديشيده بود .

وي با شنيدن صحبت عاليجناب ، در فكرش عاجزانه راه حل و دستور طلبيد .

عاليجناب گفت : هر دو را جداگانه ، بعد از جلسه نزد من بياوريد . ضمنا : واسيست حق سوزاندن او را نداشت .

آنگاه باز پرس اعظم مسائل ديگر ي كه مورد نظرش بود به سايرين گفت و در مورد امور مختلف دستورات لازم را داد . ساعتي بعد جلسه بپايان ر سيد و همه از حضور ايشان مرخص شدند . اندكي بعد پيشخدمت مخصوص كسب اجازه كرد تا دورين سوخته را بحضور بياورند .

تمام تن دورين سوخته بود و در بيمارستان ، ضمن معالجات لازم با استفاده از حس بيستم ، نوعي بيحسي در وي بوجود آورده بودند تا رنج نكشد . داروهاي خاصي نيز روي زخم ها ماليده شده بود ، اما پانسماني آنها را نميپوشانيد .

يك دكتر مرد و يك پرستار دورين را تا آن محل همراهي كرده بودند و كمك كردند تا وي در حضور عاليجناب بايستد .

بمحمض ورود به سالن ناگهان نيروي دورين افزايش يافت و لطف بازپرس اعظم باعث شد بتنهايي بتواند سر پا بايستد .

دكتر در فكرش قدرت عاليجناب را ستود و كاملا متوجه بود كه وي با يكي از حواس اضافي خود اين نيرو را به دورين القا كرده است .

دورين با وجود سوختگي شديد نتنها توانست بايستد بلكه در خود شعف خاصي احساس ميكرد . سبكي روح و شادماني باطني وي چنان بود كه گويي بر بال فرشتگان پرواز ميكند . همه چيز برايش مطبوع بود و بجز دوري ژوني فكر ديگري آزارش نميداد .

دكتر انديشيد : عاليجناب راستي معجز ميكند .

عاليجناب گفت : دكتر .... فكر ميكني چقدر طول ميكشد سوختگيها كاملا خوب شود ؟

در فكر دكتر كلمه دو ماه نقش بست .

عاليجناب افزود : دكتر .... به سوختگيهاي وي نگاه كن ...

دكتر نگاه كرد و ناگهان در مقابل چشمان حيرت زده وي اعجاز جديدي صورت گرفت و سوختگيها بسرعت شروع بهبود يافتن نمود . تاول ها سريعا از بين رفتند و دقيقه اي بعد هيچ اثر سوختگي در بدن دورين نبود .

دكتر بياختيار در مقابل بازپرس اعظم زانو زد و گفت : عاليجناب با داشتن پنجاه سه حس هميشه معجز مينمايند .

  • پنجاه و چهار حس ... اين معجز ، ناشي از حس جديد من است . تازه آنرا بدست آورده ام .

دكتر با يك حالت جذبه او را نگاه ميكرد و در دل ستايشش مينمود .

بدستور عاليجناب دكتر و پرستار از اطاق خارج شدند و دورين سالم در مقابل وي ايستاد .

  • حالت چطور است ؟
  • از لطف شما خوب هستم . اما ژوني را بايد ...

حرف او قطع شد ، زيرا عاليجناب فرمودند : از وقتي وارد شدي ، دائما به ژوني فكر كردي . خوب ... از تو و اين عشق عجيبت خوشم آمد . حالا بگو چطور وارد منطقه ممنوعه شدي ؟

بمحض اينه فكر دورين متوجه راه ورودش به آنجا شد ، عاليجناب گفت : پس اينطور ... بايد سيستم انتقال زباله را تغيير داد . اما بايد راميس را هم ببينم . تو و او .... مرداني كه جرات ميكنند مخالف قوانين ما عمل كنند . بعد از ديدن وي در مورد شما ها تصميم خواهم گرفت .

  • اما ژوني ....
  • تو هيچ فكر كرده اي چرا تمام بدن و سر و صورت ما پوشيده است ؟
  • فكر كردم ، اما براي من ژوني مهمتر از هر چيز است . بهر حال از نظر من با اين پوشش عجيب و كلاه هاي عجيبتر ظاهر جالبي نداريد .
  • كاملا صحيح است ... ضمنا لازم نيست صحبت كني . من فكر ترا ميخوانم . راست ميگويي ... ما ظاهر جالبي نداريم . اما فقط براي پنج حسي ها . آنها با چشم ما را ميبينند ، اما يك چند حسي اولين چيزي كه از دست ميدهد چشمهايش ميباشد .
  • پس ژوني ؟
  • بله ... او اكنون يك چند حسي است . بنا بر اين چشم ندارد . چشم پنج حسي ها خيلي ناقص است ، و ما با حذف اين حس بيهوده و جانشين كردن يك پديده بنفش رنگ بجاي كره چشم قدرت فراواني پيدا ميكنيم و دنيا برايمان عوض ميشود . در قسمت ساير حواس هم كم و بيشن اينكار شده . بعلاوه ما چيز هايي براي ارتباط با مغزمان روي سرو صورت پيوند ميكنيم كه حواس مختلفي بما ميدهند . اما بهر حال ظاهر خوشانيدي ندارند . بهمين دليل با كلاه مخصوص تمامي سرو صورتمان را ميپوشانيم .
  • پس ژوني هم كلاه دارد ؟
  • بله ... او هم كلاه دارد اينها را گفتم كه بداني زيبايي چشم و صورت ديگر در ژوني وجود ندارد . بنا بر اين فراموشش كن .
  • نميتوانم ... تا او را نبينم نميتوانم ... باورم نميشود .
  • فعلا مرخصي .

پيشخدمت مخصوص دورين را بسمت درب هدايت كرد .

بازپرس اعظم ناگهان گفت : مسئله نيست . فكرش را نكن .

چون هنگاه خروج دورين از اينكه بازپرس اعظم او را معالجه كرده و آن شادماني عجيب را در وجودش بوجود آورده بود در فكرش از وي تشكر كرد .

دستورات لازم براي ادامه زندگي و كنترل دورين داده شده بود . و بيرون سالن دو نفر او را تحويل گرفتند و بسمت درب خروجي ساختمان بردند .

پيشخدمت با كسب اجازه از عاليجناب ، ژوني را وارد سالن نمود .

در زير لباس مخصوص ، اندام ظريف و زيباي ژوني جلوه ميكرد اما يكي از همان كلاه هاي مخروطي شكل تمام سر وصورت وي راپوشانيده بود .

عاليجناب با نيروي فراوانش ، ژوني را نيز غرق انبساط خاطر كرد . آنگاه گفت : پس تو هم همواره به دورين فكر ميكني ؟

  • بله قربان ... هميشه ... دورين يك لحظه از نظرم دور نميشود .
  • اما تو الان ظاهر دلنشيني نداري كه او بتواند دوستت داشته باشد .
  • بله قربان ... و همين رنجم ميدهد . آخر دورين ...
  • آيا از وضع جديدت ناراضي هستي ؟
  • خير قربان . با اين حواس جديد با مفاهيم زندگي چند حسي بيشتر آشنا شده ام . قدرت زياد ناشي از اين حواس ، انسان را سرمست ميكند . حس جانشين شده بجاي چشم هايم ، عجايبي از دنيا را بمن نشان ميدهند و با حس يازدهم اشياﺀ بطرز عجيبي بفرمان من در آمده اند . اما اينها فقط توليد قدرت ميكند . فقط توليد قدرت ... اين قدرت خوب است ، ولي قلبم فقط دورين را صدا ميكند . تمام وجودم او را ميخواهد . اينها ديگر تابع حواس جديد من نيستند .
  • از طرفي مطمئنم وقتي او مرا با قيافه جديد ببيند متنفر ميشود و از من فرار ميكند . نميدانم چه كنم .
  • تا كنون چند حس جديد گرفته اي ؟
  • دوازده حس قربان ، ولي ارزش دورين برايم بيشتر از اينهاست .
  • نميتواني جمله بگويي كه اسم دورين در آن نباشد ؟
  • چرا قربان ... اما دورين در ...
  • باز هم كه گفتي ...!

ژوني سعي كرد به دورين فكر نكند اما همين تلاش بيشتر اسم دورين را در خاطرش زنده ميكرد . بازپرس اعظم خنده اي كرد و گفت : خوب ... بيشتر از اين تلاش نكن . حالا بگو ببينم ... چطور شد كه ترا براي چند حسي كردن انتخاب كردند ؟

  • نميدانم قربان ... ولي واسيست وقتي تقاضاي ازدواج ما را ديده بود و عكس مرا كه ضميمه تقاضا بود ديد دستور داد مرا به اينجا بياورند . او بمن گفت : تو بايد يك چند حسي بشوي . و اين در حالتي بود كه دورين منتظر بازگشت ...
  • عجب !... تو مخالفتي نكردي ؟
  • چرا ... اما بيفايده بود . مثل اينكه وجود دورين ....
  • واسيست ؟!!... مثل اينكه بايد او را هم ببينم . شايد عاشق تو شده باشد .
  • نه !!؟ ... من فقط دورين را دوست دارم .
  • تو الان كجا زندگي ميكني /
  • در اداره كنترل . زير نظر واسيست قربان . احتمالا دورين هم ....
  • كافيست . حالا دستور ميدهم ترا به جاي مناسبي ببرند تا بعد تصميم لازم را بگيرم . فعلا مرخصي .
  • متشكرم قربان . اما من نميتوانم دورين را ببينم ؟... هيچ اميدي نيست ؟

سئوال ژوني بي جواب ماند و پيشخدمت مخصوص او را به خارج از سالن راهنمايي كرد .

عاليجناب كمي فكر كرد و آنگاه از جا برخاست و بسوي پنجره رفت . از پشت كلاه بزرگش ، با حواس عجيب و قوي خود آسمان و زمين را زير نظر گرفت . ماه شب چهاردهم بالاي سرش نور افشاني ميكرد اما آن زيبايي را كه پنج حسي ها در آن ميديدند براي او نداشت .

حرارت ماه و قوه جاذبه و جرم آن و بسياري از مشخصات ناشناخته ديگرش براي وي قابل درك بود ، ولي آن لطافت نور ماه شب چهاردهم اثري بر فكر و جانش نميگذاشت .

فكرش متوجه دورين و ژوني شد . با خود گفت : كوچولو هاي جالبي هستند . اما چكارشان ميتوان كرد . بدنبال اين فكر بخودش انديشيد . با آنهمه حواس ونيروهاي ناشي از آنها هنوز به هيچ هدفي در زندگي دست پيدا نكرده بود . بارها و بارها از خود پرسيده بود كه زندگي با چه هدفي ادامه دارد ؟ ...

ولي هيچ جوابي براي اين سئوال پيدا نميشد . هر حس جديدي كه بر حواس خود اضافه ميكرد دريچه وسيعي از دنيا برويش گشوده ميشد و اميدي در دلش بوجود ميآمد كه شايد با اين حس جديد هدف را پيدا كند . آخر زندگي بدون هدف به چه درد ميخورد ؟ .. اينهمه قدرت براي چه كاري بايد مصرف ميشد ؟ بعد از مرگ اين نيرو ها كجا ميرفت ؟

عاليجناب هيچگاه پاسخي براي اين سئوالها نميافت .

انديشيد: دورين و ژوني لااقل يك هدف دارند كه بخاطر آن به آب و آتش ميزنند . اما من چه ؟ ... من چرا زندگي ميكنم ؟...

باز هم جوابي در كار نبود .

()()()()()()()()()()()()()()()

روز بعد دورين از طرف واسيست احضار شد . دو نفر چند حسي او را به اطاقي در همان ساختمان هدايت نموده و خود خارج شدند . چند دقيقه بعد واسيست وارد شد و البته دورين فقط از تن صداي او وي را شناخت .

اگرچه واسيست هنوز با خشونت حرف ميزد ، اما معلوم بود كه سعي ميكند خود را مهربان جلوه دهد . او پس از ورود گفت : شنيدم ترا به خدمت عاليجناب برده اند ... هنوز دستور خاصي در مورد تو داده نشده است اما چون در قانون جزاي هر پنج حسي كه وارد منطقه ممنوعه شود مرگ تعيين شده است لذا منهم قانون را اجرا ميكنم . البته متاُسفم كه در برخورد اوليه كمي خشونت كرم ولي همچنانكه تومنا گفت ، مرگ راحتي برايت در نظر گرفته ام . فكر مقاومت و فرار را اظ سرت بيرون كن و براي راحتي و آسايش خودت با ما همكاري نما .

آنگاه يك تنگ بلوري از قفسه اطاق خاراج كرد و كمي از محتويات آنرا در ليواني ريخت و جلوي دورين نهادو گفت : اين شربت آرامش خاصي بتو ميدهد و باعث ميشود هنگام مرگ دردي احساس نكني .

ياد آوري ميكنم ما داراي چندين حس بيش از شما هستيم . حس سيزدهم و هيجدهم ما واقعا براي دشمنانمان خطرناك است . بنا بر اين براي راحتي خودت ... و فقط براي خودت اين شربت را بنوش . فكر مقاومت را هم نكن ... زود باش پنج حسي ...

دورين ، مبهوت به اين سخنراني گوش كرد و به ليوان نگريست و در همان حال مرگ را در دو قدمي خويش يافت .

وي انديشيد : بمن ميگويد مقاومت نكن تا من ترا راحت بكشم ؟!.... بمن ميگويد پنج حسي ... حواس مختلف خودش را برخ من ميگشد ... اما منهم بيش از پنج حس دارم . من نميتوانم بهمين سادگي تسليم باشم و او همانطور كه ژوني را از من گرفت جانم را نيز بگيرد . وقتي قرار است بميرم ، چرا مقاومت نكنم .

بدنبال اين افكار ناگهان از جا برخاست و تظاهر كرد كه ليوان آب را براي نوشيدن از روي ميز بر ميدارد . واسيست بر اثر حركت او كمي جابجا شد اما وقتي ديد ليوان را به لبش نزديك ميكند اطمينان خاطري پيدا نمود و منتظر شد .

هنگاميكه دورين ليوان را نزديك لبش آورد مكثي كردو گفت : من پنج حسي نيستم ... ما هم بيشتر از پنج حس داريم . مثلا حس عضلاني را فراموش نكنيد . و بدنبال اين حرف مايع ليوان را سريعا به صورتا واسيست كه در زير كلاه بود پاشيد .

وي ديگر مكث نكرد و قبل از اينكه او بخودش بيايد صندلي نزديكش را با سرعت عجيبي بلند كرد و به سر واسيست كوبيد .

واسيست خيلي دير حركت را درك كرد و در آخرين لحظه دستش را دراز كرد تا از حس سيزدهم استفاده كند اما ضربت صندلي وي را گيج نقش بر زمين ساخت .

دورين صندلي ديگري برداشت و با آن واسيست را بباد كتك گرفت و در همان حال فرياد ميزد : حس عضلاني را فراموش كرده اي ؟ .... حالا مزه اش را بچش ... چند حسي بد بخت ... مرا با حواس خودت تهديد ميكني ؟

با لگد به شكم او كوبيد و گفت : اينهم حس عضلاني پا ... خوب مزه مزه كن .. بوزينه ... مرا محكوم بمرگ ميكني ؟ ...

آنگاه دست برد و از سر واسيست بيهوش كلاهش را بيرون كشيد . اما بمحض ديدن صورت وي چنان يكه خورد كه بياختيار ساكت گرديد .

وحشتي عظيم او را فرا گرفت و همانطور كه به آن صورت كريه نگاه ميكرد دو سه قدم عقب عقب رفت .

چشم هاي واسيست ، سفيدي و سياهي نداشت و بجاي آنها يك پرده نمناك بنفش رنگ قرار گرفته بود . جلوي سرش مو ها را از بين برده بودند و دو شيئي سياه مثلثي شكل از زير پوشش بيرون زده و گويي شاخهاي سياهرنگ نوك تيزي از سطح آن بيرون زده و اثري از لاله گوش بچشم نميخورد . در زير هر چشم با فاصله اي در حدود يك سانتيمتر ، سه خط فلزي رو گونه ها قرار داشت كه با صدها پايه ريز به پوست صورت پيوند زده شده بودند . و بعنوان آخرين وسيله داشتن حواس برتر ، وسط پيشاني سوراخي مجهز بنوعش شيشه كه حالا خرد شده بود قرار داشت .

دورين آنقدر عقب رفت تا پشتش بديوار رسيد . قلبش بشدت ميزد و ترسيده و عرق كرده ايستاده بود و صورت وحشتناك واسيست را مينگريست .

صداي درب اطاق نگاهش را از صورت واسيست منحرف كرد . يك چند حسي ديگر وارد اطاق شده بود .

قدرت تصميم گيري در آن لحظات بحراني از دورن سلب شده بود . همانطور كه تكيه بديوار داشت به تازه وارد نگاه ميكرد و منتظر عكس العمل او بود .

با اشاره دست تازه رسيده ناگهان قسمتي از ديوار كش آمد و از روي سينه وي عبور كرد و به قسمت ديوار سمت ديگر بدن وي متصل گرديد . حالا يك حلقه از جنس گچ ديوار او را اسير كرده بود . چند حسي اولين كاري كه بعد از اسير كردن او انجام داد كشيدن كلاه واسيست بيهوش روي سرش بود . دورين از اينكار او احساس راحتي كرد زيرا حد اقل آن صورت كريه را نميديد .

آنگاه چند حسي از اطاق خارج شد و لحظاتي بعد با عده اي مراجعت نمود . همه ساكت بودند و در عين سكوت بدن نيمه جان واسيست را به خارج از آنجا منتقل كردند . حالا دورين اسير ديوار كش آمده تنها بود وهزاران انديشه آزار دهنده او را سخت ميآرزد .

عاليجناب گفته بود كه صورت زيباي ژوني ديگر زيبا نيست و چند حسي شدن ، وضع او را كاملا دگرگون كرده است . اما تا هنگاميكه صورت زشت و وحشتناك واسيست را نديده بود نميتوانست معني تغيير قيافه را بفهمد . از طرفي با عشقي كه به ژوني داشت ، زندگي را بدون او بيهوده ميديد و حمقيقتا مرگ را بر چنين زندگي ترجيح ميداد .

او اگرچه آماده مرگ بود اما نفرتي از مسببين اي ظلم دردلش ريشه دوانده بود . بهمين جهت بسيار مايل بود در راه مردن هرچه بتواند به چند حسي ها و سيستم زندگانيشان صدمه بزند .

ديوار گچي او را رها نميكرد اما بنظرش ميرسيد هرچه هست گچ است و طبعا قابل شكستن ميباشد . بهمين دليل تقلاي شديدي را آغاز كرد و آنقدر فشار آورد كه نهايتا با وجود زخمي شدن بازويش ترك نازكي در گچ ايجاد گرديد .

از اين پس كار راحت تر شد و طولي نكشيد حلقه گچي كم كم و سپس بصورت تكه هاي بزرگ فرو ريخت و او از قيد اسارت رها گرديد .

صندلي اولي كه بر سر واسيست كوبيده بود خرد شده و ميشد از قطعات آن بعنوان چوب دستي استفاده كرد . دورين يك پايه مناسب آنرا برداشت و بسوي درب اطاق رفت و آنرا گشود و خارج شد .

دو نفر چند حسي در چند قدمي وي بودند . دورين بدون معطلي بسوي آنها پريد وقبل از اينكه متوجه بشوند با دو ضربه سنگين هر دو را نقش زمين نمود .

نميدانست چه ميكند و تنها هدفش ايجاد خرابي و كوبيدن هرچه بيشتر چند حسي ها بود . يك درب شيشه اي روي ديوار راهرو قرار داشت كه در پشت آن دستگاههايي ديده ميشدند . وي با پايه شكسته صندلي شيشه را شكست و با صربات متعدد قطعات دستگاه را خرد مينمود .

جرقه شديدي ايجاد شد و ناگهان تمام چراغها خاموش گرديد . يك آژير خطر پر سر و صدا شروع بكار كرد و همهمه صحبت و فرياد عده اي از اطراف بگوش رسيد .

خسته و زخمي بود ن اما ميخواست كار را يكسره كند . هنگاميكه ديد عده زيادي چند حسي از اطاقها بيرون ريختند و كم كم او را محاصري ميكنند بعنوان آخرين ضربت پايه صندلي را بسوي آنها پرتاب كرد اما ناگهان پايه بسوي او برگشت و مانند طنابي كش آمد و بدور بدون او پيچيد . يك ضربه شديد او را بيهوش كرد و ديگر هيچ چند حسي را نديد و همه جا برايش تاريك شد .

()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()

عکس

عکس...

نوشته همایون رقابی

دیروز آلبوم عکس ها را تماشا میکردم. عکس ها مربوط به دوران مختلف زندگی من بود و در آنها دوستان و اقوام در زمان های مختلف دیده میشدند.

عکس منهم در دوران کودکی ، نوجوانی، جوانی و میان سالی بچشم میخورد.

گرچه از دیدن عکس ها خاطرات مختلفی در من زنده شد، اما حاصل کار فقط افسوس خوردن و متأثر شدن از گذشت زمان بود و بس.

بسیاری از اقوام و دوستان از این جهان رخت بر بسته بودند و فقط عکس آنها وجودشان را یادآوری میکرد.

عکس خود منهم در زمان های مختلف نشان دهنده دوران خوب جوانی و توانائی های مختلف در زندگی و ایامی که بتدریج پیر میشدم بود که باعث ناراحتی و افسوس خوردن میشد.

وقتی میدیدم این عکس ها یادآور خاطراتیست که تکرار آنها امکان پذیر نیست واقعا متاثر میشدم و به پوچی زندگی بیشتر معتقد میگشتم.

ناگهان این فکر در من ایجاد شد که عکس گرفتن و نگهداری آنها در آلبوم ، و نیز دیدن گاهگاه آنها چه کار خطائیست!

وقتی کاری ما را ناراحت میکند ، چرا باید آنرا انجام دهیم؟

چه حسنی دارد که ما بیاد ایام گذشته و نیز دوستان و اقوامی که از دست رفته اند با دیدن عکس ها زندگی خود را تلخ کنیم؟

بعد از ما هم فرزندانمان خیلی کم ممکن است به آلبوم عکسهایمان نگاه کنند و هنگامیکه نوبت نوه ها و نسل های بعد میشود ما بکلی فراموش خواهیم شد.

البته عکس مشاهیر که در زندگی بشر نقش بزرگی را ایفا کرده اند باید دید و با آنها آشنا شد. اما ...

حالا، این سئوال مرتبا برای من تکرار میشود که "آیا عکس گرفتن و نگهداری در آلبوم کار درستیست"؟...

وقتی کاری باعث اندوه میشود چرا باید آنرا انجام داد؟

نظر شما چیست؟... باید عکس گرفت و نگهداری کرد یا نه؟

دبستان رازی

دبستان رازی

نوشته همایون رقابی

بین چهارراه گمرک شاهپور و چهارراه گمرک سی متری ، سر خیابان سلیمانخانی مدرسه پسرانه نوسازی بنام دبستان رازی بود. این مدرسه هنوز هم هست ولی تبدیل به دبیرستان دخترانه ای بنام دبیرستان عبرت شده است.

من از کلاس اول تا ششم را در همین دبستان درس خواندم . در ساخت مدرسه رعایت همه امکانات شده بود و دانش آموزان همه وسایل را در اختیار داشتند.

دو زمین والیبال بزرگ و یک تاب بلند در حیاط مدرسه وجود داشت که از نظر ورزش امکان بسیار خوبی را برای همه فراهم میکرد. شیرهای آب برای شستشو و منابع آب خوردن برای رفع تشنگی و نیز چندین توالت برای دانش آموزان ساخته شده بود و در یک گوشه حیاط هم اطاقی برای زندگی مستخدم مدرسه بچشم میخورد.

سالن نمایش بزرگی در یکطرف حیاط ساخته شده بود که در آن فیلم های مناسب سینمائی و نمایشنامه ها روی سن میرفت. کنسرت هائی که بیشتر خود بچه ها نوازنده آن بودند نیز در همین سالن اجرا میشد.

مدیر دبستان مردی فعال و درس خوانده بنام آقای قریب بود که صمیمانه در اداره هر چه بهتر آنجا کوشش میکرد. یک معلم موسیقی هم داشتیم که در ساعت های تعیین شده به بچه ها سرود درس میداد.

صبح ها وقتی از طریق بلندگو زنگ میزدند بچه ها باید به صف میایستادند و یک سرود را همراه با ساز معلم موسیقی که از بلندگو پخش میشد اجرا میکردند. متعاقبا آقای قریب سخنرانی کوتاه مینمود و سپس همه دانش آموزان سر کلاس ها میرفتند.

یک روز صبح وقتی بچه ها سر صف بودند آقای قریب طی یک سخنرانی گفت: من برای این دبستان یک شعر سروده ام که همراه با ساز معلم موسیقی اجرا خواهد شد. همه باید این سرود را یاد بگیرند و سر صف بخوانند. سالها بعد وقتی این سرود بیادتان میآید و میخوانید بیاد این روزها و دبستان رازی خواهید افتاد .

یک دانش آموز که سرود را از حفظ کرده بود بهمراه با ساز معلم موسیقیمان آنرا اجرا کرد و سپس همه دانش آموزان سعی کردند که با وی همراهی کنند.

در روزهای بعد این سرود خوانی تکرار شد ، بطوریکه بعد از مدتی همه سرود دبستان رازی را کاملا حفظ بودند.

اینک که بیش از شصت سال از آن تاریخ میگذرد قسمت هائی از آن سرود بیاد من مانده که در زیر آنرا ملاحظه میکنید. متاسفانه تمام سرود را بیاد ندارم اما امکان دارد از دانش آموزان آن دوره کسانی باشند که تمام سرود را هنوز بیاد داشته باشند. اگر چنین کسی وجود داشت خوشحال میشوم که مابقی سرود را هم برای ما بنویسد تا در همین مقاله به متن سرود اضافه کنیم.

سرود دبستان رازی

سراینده شعر قریب

به مهر تو دل میسراید سرود ..... که نور تو قلبم ز ظلمت زدود

به مهر تو ای قبله آرزو ..... که از پرتوت دانش من فزود

دبستان من ای سرای امید ..... بمهر تو دل میسراید سرود

در دانش و علم و فرهنگ را ..... دبستان رازی برویم گشود

توئی ای دبستان مرا همچو جان..... توئی بهر من بهتر از گلستان

در آغوش خود پروری جسم من ..... کنی روشن از نور دانش روان

مرا دانش و دین بیاموختی..... زبانم ز گفتار بد دوختی

از دانش آموزان آن زمان آقای مهدی زاده قهرمان کشتی جهان که همکلاسی من بود را میتوان نام برد که از همان موقع هم ورزشکار بودند و والیبال بسیار خوبی بازی مینمودند.

به سازندگان این مدرسه و تمامی کارکنان آن درود میفرستم.

پنج حسی ها"2"

پنج حسی ها

قسمت دوم

نوشته همایون رقابی

  • دورين.... هرگز آن لحظه يادم نميرود . من ميخواستم بهر ترتيبي شده حرفم را به تو بزنم . اما صدا از گلويم در نميآمد .
  • من نميدانستم تو همان كارمند جديد و خاطي خودم هستي . من فكر ميكردم تو در طبقه هشتم كار ميكني و آنجا پي تو ميگشتم .
  • اوه .... طبقه هشتم محل كار دوستم دامينا بود و من آنجا ميرفتم تا با او براي نهار يا براي رفتن از اداره باشم . آخه چون تازه به اين اداره آمده بودم كسي را نميشناختم .
  • مرا بگو كه دنبال چشم هاي سياه تو همه جا را بغير از اطاق پهلوئيم ميگشتم . اما ژوني ... من از همان لحظه اول كه ترا ديدم عاشقت شدم .
  • عزيزم ...منهم در آسانسور براي اولين باز و از شكاف درب وقتي ترا ديدم داغ شدم و فهميدم تنها مرد زندگي من خواهي بود .وقتي دفعه دوم ترا در طبقه هشتم ديدم زانوهايم بزحمت مرا نگاهداشته بودند . اما نميدانستم اين مرد جذاب همان رئيس بداخلاق خودم است .
  • ژوني ....جدا دوستت دارم و بيصبرانه منتظرم اجازه ازدواج ما برسد .

ژوني گونه او را بوسيد و گفت : فكر نميكنم زياد طول بكشد . چند حسي ها معمولا سريع با اين در خواست ها پاسخ ميدهند .

  • چند حسي ها .... چند حسي ها .... نميدانم ازدواج ما به آنها چه مربوط است ؟ جدا اين هم سئواليست.
  • خوب ...آنها همه كارها را در دست دارند . آنها وسايل زندگي ما را فراهم ميكنند ... آنها علم دارند . ما خيلي ضعيفيم .
  • ببين ... همه چيز ما طبيعيست . ازدواج ما هم يك امر طبيعيست . اما حواس برتر آنها مصنوعي و ساخت دست خودشان است . اين دليل نميشود كه براي هر كار ما تصميم بگيرند .
  • عزيزم ... مهم اينست كه من و تو يكديگر را دوست داريم . باقي مسائل حل ميشود . فكرت را براي آنها ناراحت نكن . من خودم فردا به شهرداري ميروم تا ببينم اجازه ازدواج ما رسيده است يا خير .
  • نه .... تو زحمت نكش . من خودم با تلفن سئوال ميكنم .
  • خوب .... جناب رئيس ... حالا بگو ببينم ، هنوز هم قصد اخراج مرا داري ؟
  • نه .... اما بشرط اينكه دستورالعمل حديد را اجرا كني .
  • من كه اجرا كردم ... و انصافا هم خوب بود . دفعه اول اشتباه ميكردم .
  • نخير ... دستور العمل جديد ديگريست .
  • خوب ... آن چيست ؟
  • دستورالعمل جديد .... بدينوسيله به خانم ژوني ، كارمند خاطي سابق اخطار ميشود كه از اين ببعد بايد هرچه بيشتر دورين رئيس اداره را دوست بدارند و در هر فرصتي اين علاقه را اعلام كنند .

ژوني دست در گردن دورين انداخت و در حاليكه مستقيم در چشم هاي او نگاه ميكرد گفت : عزيزم ... اين بهترين دستورالعملي است كه تا بحال به من داده شده است . دورين ... دوستت دارم ... دوستت دارم ... دوستت دارم .

  • ژوني منهم ترا با تمام وجود دوست دارم و فكر ميكنم براي حسن انجام كارت در اجراي اين دستورالعمل بايد پاداشي دريافت كني .

و آنگاه بوسه اي آنها را بهم پيوند داد .

()()()()()()()()()()()()()()()

دو روز بعد ژوني به دورين تلفن زد و گفت : مرا از شهرداري احضار كرده اند .بنظرم اجازه ازدواج ما رسيده است. هم اكنون به آنجا ميروم و سريعا پيش تو باز ميگردم .

  • چرا ترا خواسته اند ؟
  • نميدانم .... بهر حال مسلما در رابطه با ازدواج ماست . من ميروم و زود برميگردم .
  • متأسفانه من گرفتارم وگرنه خودم با تو ميآمدم .
  • واقعا لازم نيست . تو مشغول كارت باش .منهم فورا خواهم آمد . ضمنا طبق آخرين دستورالعمل صادره ، دوستت درم ... دوستت دارم ... دوستت دارم .

دورين خنديد گفت : الحق كه كارمند شايسته اي هستي . منهم دوستت دارم و منتظرم زود برگردي .

اما ژوني رفت و ديگر باز نگشت .

ساعتي بعد دورين مرتب از محل وي سراغش را ميگرفت و در جواب ميشنيد كه هنوز از شهرداي باز نگشته است .

روز از نيمه گذشته بود كه وي بي طاقت شد و كار را رها كرد و خود عازم شهرداري گرديد .

مسئول شهرداي در قسمت ازدواج شخصي بنام ساوبين بود . وي در پاسخ دورين كه سراغ ژوني را ميگرفت گفت : او را به اداره كنترل بردند .

  • اداره كنترل ؟.... چرا....؟

ساوبين شانه ها را بالا انداخت گفت : نميدانم .

  • چطور ...؟ آخه ... چرا بردند ؟ ...
  • عرض كردم كه نميدانم .

دورين كلافه شده بود و باز پرسيد ؟ كي بر ميگردد ؟

ساوبين مثل كسي كه حرف عجيبي را شنيده به او نگاه كرد و وقتي ناراحتي وي را ديد گفت : نميدانم .

اما خوب ميدانست كسي كه به اداره كنترل برود هرگز مراجعت نخواهد كرد .

  • پس منهم به آنجا ميروم .
  • اين غير ممكن است .... شما نميتوانيد آنجا برويد .

اداره كنترل در كنار شهر قرار داشت و ساختمان سنگي سفيد رنگي بود كه هيچ درب يا پنجره اي در آن ديده نميشد . خود شهر بوسيله يك جاده كمربندي محدود شده بود و در اين مسير جز با اجازه مخصوص از شهرداري كسي رفت و آمد نميكرد . بعد از اين جاده همه جا جنگل بود و در حاشيه اين جنگل اداره كنترل قرار داشت .

مسلما در پشت اين ساختمان عظيم ، و رو به جنگل درب ورودي و پنجره هايي وجود داشتند اما نه كسي آنها را ديده بود و نه از حقيقت و تعداد آنها كسي اطلاع داشت . از شهر فقط سفيدي سنگ ساختمان ديده ميشد و بس .

در اطراف جاده كمربندي تابلو هاي اخطار دهنده فراواني نصب شده بود كه رفت و آمد را بدون اجازه شهرداري براي همه چيز ممنوع ميكرد و به همين دليل اين مسير كاملا خلوت و ساكت بود .

كنترل چند حسي ها بر شهر از طريق همين اداره كنترل و بوسيله شهر داري انجام ميگرفت اما هيچكس بياد نداشت كه يك چند حسي را ديده باشد .

دورين به دورنماي تاريك زندگي خود فكر ميكرد . او بدون ژوني هرگز نميتوانست زندگي را تحمل كند و لذا با وجود محال بودن ، تصميم گرفت بهر ترتيب شده دنبال وي به اداره كنترل برود .

()()()()()()()()()()()()()()()

دورين وقتي دوستش راميس را ديد مثل اينكه پناهگاهي يافته باشد به او چسبيد و گفت : راميس ... احتياج به كمك تو دارم ... بيا به يك رستوران برويم و ضمن خوردن قهوه حرفم را برايت بزنم .

راميس كاري نداشت و چون ديد دوست صميمي وي تقاضاي كمك دارد ، ضمن اينكه نگران شده بود دنبال او براه افتاد و به اتفاق به يك رستوران كوچك و خلوت رفتند .

هنوز پشت ميز درست جابجا نشده بودند كه دورين مسئله اش را عنوان كرد و بسرعت آنچه اتفاق افتاده بود گفت .

راميس پس از گوش كردن به تمام حرف هاي او حيرت زده وي را برانداز ميكرد و ميگفت : چطور تو به اين سرعت عاشق شدي ؟... چطور اصلا حرفي به من نزدي ؟....

  • ببين راميس ... اصلا وقت اين حرف ها نبود . عشق ناگهان با يك ضربت خرد كننده به سراغم آمد . عجيب اينكه ژوني هم همين احساس راداشت و اينها الان مطرح نيستند . مسئله اينست كه من چطور ميتوانم ژوني را از اداره كنترل باز گردانم .
  • خودت خوب ميداني كه محال است . براستي آيا قبلا از طرف چند حسي ها چيزي اعلام نشده بود ؟.... منظورم اينست كه آيا آنها قبلا اشاره اي به اين موضوع نكرده بودند ؟...
  • نميدانم ... من چند روز بيشتر نيست كه با ژوني آشنا شده ام . اگر چيزي هم قبلا بوده من بي اطلاعم . اما مهم اينست كه من الان بدون ژوني يك گمشده دارم و سخت كلافه ام . اصلا چند حسي ها چه حقي دارند كه با زندگي ما اينچنين بازي ميكنند ؟.... من بايد به اداره كنترل بروم .
  • تو حتي نميتواني بدون اجازه مخصوص وارد جاده كمربندي بشوي ... چه رسد به اينكه به اداره كنترل بروي . ما حتي براي خارج كردن زباله ها از شهر با داشتن اجازه مخصوص فقط ميتوانيم كاميون هاي مخصوص حمل زباله را تا مرز خارجي جاده كمربندي بفرستيم و آنجا دستگاههاي خاص مكانيك اين زباله ها را تحويل ميگيرند و به جنگل ميبرند . ماشين هاي ما از همانجا بر ميگردند .
  • تو اين اجازه مخصوص را چگونه براي ماشينهاي حمل زباله دريافت ميكني ؟
  • ما براي هر دستگاه ماشين اجازه نامه ساليانه كسب ميكنيم و در صورت صدور آن ، مسير حركت و محل تخليه كاملا مشخص است . ببين دورين ... بيا اين مسائل را فراموش كن .
  • محال است . تو بايد كمكم كني ....
  • آخر چطور ؟
  • من فكري بنظرم رسيده ... اگر كمكم كني شايد بتوانم به اداره كنترل بروم .
  • عجيب است ... حالا فكرت را بگو ... ولي بفرض اينكه آنجا هم رفتي ... فكر ميكني چه خواهد شد ؟
  • نميدانم ... ولي نميتوانم دست روي دست بگذارم و همينجا بنشينم . حالا خوب گوش كن ....

()()()()()()()()()()()()()()()

كاميون مخصوص حمل زباله وارد جاده كمربندي شد . راننده تك و تنها پشت فرمان نشسته بود و پس از مدتي حركت ، ماشين را بسمت لبه خارجي جاده در محل مخصوصي كه تابلوي قرمز رنگي داشت هدايت كرد و سپس ايستاد .

يك خود روي عجيب بدون راننده از ميان جنگل با سـرو صداي زياد خارج شد و به كاميون نزديك گرديد .

در كنار كاميون چهار چنگك از خود رو خارج شدند و بار زباله را يكجا با ظرف آن از روي كاميون بلند كردند .

ظرف عظيم زباله در پشت خود رو قرار گرفت و يك ظرف خالي مشابه بوسيله چنگك ها روي كاميون نهاده شد .

راننده استارت زد و پس از روشن شدن كاميون را به سمت شهر هدايت نمود . خود رو نيز از جاده كمربندي دور شد و به ميان درختان انبوه جنگل رفت . در ميان جنگل حفره اي عميق وجود داشت كه چنگك ها ، زباله ها را با يك حركت سريع به ميان آن انداختند و سپس يك بيل مكانيكي قشري از خاك را روي آنها ريخت .

دقايقي بعد خود رو و بيل از كنار حفره دور شدند و سكوت همه جا را فرا گرفت .

دورين در يك بشكه پلاستيكي تميز در بسته ، همراه زباله ها در حفره ريخته شده بود . چند سوراخ مناسب هواي تازه را براي نفس كشيدن به او ميرسانيد اما هنگاميكه بيل مكانيكي خاك روي توده زباله ها ريخت وي متوجه شد بايد هرچه زودتر براي نجات خودش اقدام نمايد .

خوشبختانه قطر خاك روي بشكه زياد نبود و با يك فشار محكم درب بشكه باز شد و وي از آن خارج گرديد .

ابتدا بسرعت از حفره دور شد و لباس هاي خود را از گرد و خاك تميز كرد . آنگاه ايستاد و به اطراف خود نگاه كرد .

همه جا پر از درخت بود . شايد اين منظره را هيچ پنج حسي ديگر قبلا مشاهده نكرده بود . سكوت عميق جنگل را فقط صداي نسيم ملايم و خش و خش برگ ها بهم ميزد و در تاريكي نسبي جنگل اين صدا وهم انگيز بود .

پس از لحظاتي توقف ، دورين براه افتاد و با احتياط به سمتي كه حدس ميزد جاده كمربندي آنجا باشد حركت كرد . ناگهان دريافت ممكن است جهت نادرستي را انتخاب كرده باشد . لحظه اي مكث كرد و بادقت همه جا را زير نظر گرفت . در حين بررسي هايش ، جاي چرخهاي بيل مكانيكي را روي زمين ديد . متوجه شد اگر اين رد را تعقيب كند به نزديكترين محل چند حسي ها و احتمالا به اداره كنترل خواهد رسيد . بيدرنگ براه افتاد . مسير عبور اين ماشين ها نتنها بوسيله جاي چرخهايشان مشخص شده بود بلكه درختي هم در آن راه وجود نداشت . و سطح جاده تا حدودي تسطيح شده بود .

در حدود يك ساعت بعد ساختمان سنگي اداره كنترل از دور نمايان گرديد . از اين طرف ، درب ها و پنجره هاي فراواني در آن ديده ميشد . خود رو و بيل مكانيكي ، چند صد متر دورتر از ساختمان ، در فضاي باز پارك شده بودند . دورين در حاليكه سعي در مخفي كردن خود داشت ، آهسته و در پناه درختان كم كم به بنا نزديك شد . هيچ رفت و آمدي به چشم نميخورد . درب ورودي اداره كنترل از دور بسته بنظر ميرسيد .

وي كمي ديگر جلو رفت . حالا بيش از پنجاه متر با آن فاصله نداشت . از هنگاميكه ژوني را از شهر برده بودند آرام و قرار از وي سلب شده بود و فقط وقتي اقدامي ميكرد ميتوانست نسبتا راحت باشد . به همين جهت كار و زندگي را به ناگهان ترك كرد و با كمك دوستش راميس توانست خود را به اينجا برساند . غيبت او كاملا در اداره و محيط زندگيش جلب نظر كرده بود اما هيچكس نميتوانست حدس بزند كه وي كجا ميتواند باشد .

حالا كه دورين نزديك اداره كنترل بود از بي برنامه بودن خويش وحشت كرد . مسلما او نميتوانست مستقيما به آنجا برود و سراغ ژوني را بگيرد . از طرفي بيش از ده روز از غيبت ژوني ميگذشت معلوم نبود در اين مدت چه بلايي به سر او آمده است . ولي اداره كنترل تنها جايي بود كه دورين ميتوانست از آنجا شروع كند و هيچ راه ديگري را نميشناخت .

هوا كم كم تاريك ميشد و دقايقي بعد چراغ هاي اطاقها و سپس نورافكن اطراف بنا روشن شدند . دورين تصميم گرفت از كوتاهترين مسير خود را به ساختمان برساند . اما هنوز حركتي نكرده بود كه صداي خشك و خشني را از پشت سر خود شنيد .

  • احمق....

خون در عروقش منجمد شد . چرخي زد و به صاحب صدا نگاه كرد . شخصي را ديد كه لباس سفيدي به تن دارد و سر وصورتش نيز با يك كلاه پارچه اي سفيد پوشانيده شده بود . اين كلاه بشكل مخروطي روي سر وي قرار داشت و هيچ سوراخي براي ديدن يا نفس كشيدن در آن بچشم نميخورد . لبه كلاه تا روي سينه پايين آمده و باين ترتيب تمام اندام او حتي دستهايش بوسيله پارچه سفيدي پوشانيده شده بود .

صداي خشني داشت و تن صدايش نشان ميداد كه صاحب آن مرد است .

  • احمق...

مجددا اين حرف خطاب به دورين تكرار شد . آنگاه مرد اشاره اي كرد و گفت : بلند شو و راه بيفت .

دورين حركتي نكرد و همچنان به مرد خيره شد . او تا بحال چيز هاي زيادي در مورد چند حسي ها شنيده بود اما نه تنها او ، ... بلكه هيچكس از اطرافيانش يك چند حسي را از نزديك نديده بودند .

فكر ژوني جرأت و جسارت عجيبي به وي داده بود . اهميت نميداد با او چه خواهند كرد . از مرگ نميترسيد و فقط راهي براي رسيدن به ژوني ميجست و بس .

بلند شد ايستاد و خطاب به آن مرد گفت : من دنبال نامزدم ژوني آمده ام . ميداني او كجاست ؟

صداي خشن مرد مجددا بلند شد ....

  • احمق ... بي اجازه وارد منطقه ممنوعه شده اي ... مرگت نزديك است . حالا راه بيفت پنج حسي ...

وي كلمه پنج حسي را درست مثل كسي كه فحش ميدهد با لحن توهين آميزي ادا كرد .

دورين با همان لحن گفت : چند حسي ... ميتوني كمكم كني ؟ ... ضمنا من از مرگ نميترسم و جواب زور را با زور ميدهم .

  • احمق پنج حسي ....

مرد دستش را بسوي وي دراز كرد . ناگهان درد شديدي تمام وجود دورين را فرا گرفت . لحظه اي در جا خشك شد و سپس فرياد درد آلودي از دهانش خارج گشت .

دست مرد پايين آمد و درد آنا محو شد .

  • ياد بگير با يك چند حسي بايد چگونه صحبت كني . حالا راه بيفت پنج حسي ...

باز كلمه پنج حسي را با لحن توهين آميزي ادا كرد و در مقابل كلمه چند حسي را با احترام و كشيده بيان نمود .

بهر حال ، دورين براي مبارزه با او نيامده بود . او فقط ميخواست ژوني را پيدا كند و بس . بنا بر اين باميد يافتن شانس بهتر ، شروع به حركت كرد و با اشاره مرد بسمت ساختمان اداره كنترل رهسپار شد .

مرد پشت سر او ميآمد . هيچكس سر راه آنها نبود و وقتي به اداره كنترل رسيدند خيلي ساده درب ساختمان بطور خود كار بروي آنها باز شد و داخل شدند .

دورين خود را در يك سالن وسيع ديد كه در اطراف آن درب هاي متعدد بچشم ميخورد . با اشاره مرد يكي از درب ها باز شد و هر دو داخل شدند .

چند ميز و صندلي در اطاق بود . مرد به دورين گفت : بنشين .

در همين موقع يك صندلي خود بخود حركت كرد و نزديك دورين آمد .

نشست و بي اختيار دستش را روي دسته هاي چوبي صندلي گذاشت . چوب ضخيم دسته ها ناگهان كش آمدند و بدور مچ دستهاي او پيچيدند .

حالا دورين كاملا اسير شده و چوب سخت صندلي مانند يك دستبند او را مهار كرده بود .

حيرت وي از اين وقايع نگذاشت متوجه بيرون رفتن مرد بشود ، اما لحظاتي بعد بخود آمد و ديد كه كاملا تنهاست .

كمي تلاش كرد كه دستش را از قيد دسته هاي عجيب صندلي برهاند ، اما فورا متوجه شد كه كارش كاملا بيهوده است . ناچار دست از اين كار كشيد . به در و ديوار نگاه اطاق نگاه كرد . سپس متوجه اشياﺀ روي ميز شد . چيز خاصي كه بتواند كمكاو كند آنجا نبود . با وجود اين ، در حاليكه صندلي به دست هاي او دستبند زده بود كشان كشان خود را به ميز رسانيد .

با كمك پاهايش يك كشوي ميز را بيرون كشيد. در كشو چند شيئي ناشناخته وجود داشت . سعي كرد با نگاه كردن سر از كار آنها در آورد . به اين منظور سرش را تا حد ممكن بسوي كشو خم كرد .

ناگهان چوب ميز كش آمد و بشكل يك دست سيلي سختي بصورت او نواخت . با درد شديد سرش را بلند كرد و در همين موقع چشمش به دو نفر چند حسي افتاد كه بيصدا داخل شده بودند .

  • احمق پنج حسي ... فضولي موقوف .

از صدايش او را شناخت و فهميد همان مرد اوليست . صورتش همچنان از درد سيلي ميسوخت . با عصبانيت همرا با عجز فرياد كشيد : بس كنيد ... من كه به شماها بدي نكردم . شما عشق مرا بي هيچ دليلي از من گرفتيد و من براي باز پس گرفتنش آمده ام . خواهش ميكنم ژوني را به من برگردانيد و بگذاريد بروم .

صداي مرد دومي ملايمتر بود . او تقريبا بصورت زمزمه گفت : ژوني ؟...! ... ژوني يك چند حسي است . تو نميتواني با او زندگي كني .

  • چرا ؟... چرا؟... ژوني يك پنج حسي مثل من است .
  • بود ... ولي حالا نيست . او بايد چند حسي ميشد .
  • اما من و او يكديگر را دوست داريم .
  • داشتيد... حالا او ترا دوست ندارد. نميفهمي ؟... او يك چند حسي است .
  • باور نميكنم . ژوني در هر حال مرا دوست داشت . شما با او چه كرديد ؟... من بايد او را ببينم .
  • محال است ... تو خواهي مرد .

صداي مرد اولي بلند شد كه ميگفت : تو ميميري ... پنج حسي احمق ...

دومي افزود : تو ميتوانستي يك زندگي عادي داشته باشي و با يك دختر ديگر ازدواج كني ، اما خودت كار را خراب كردي .

اولي پرسيد : حالا بگو چطور وارد منطقه ممنوعه شدي ؟

فكري بنظر دورين رسيد . پس آنها هم احتياج به سئوال كردن از وي را دارند .

  • اگر بگذاريد ژوني را ببينم ، همه چيز را خواهم گفت .
  • براي ما شرط ميگذاري ؟ ... !... نگاه كن ...

ناگهان قسمتي از چوب ميز مثل يك سوزن كش آمد و به پاي دورين فرو رفت .

فرياد درد آلود او در اطاق پيچيد . سوزن خارج شد و از جاي آن خون فوران كرد .

مرد دومي به اولي گفت : واسيست ... لازم به خشونت نيست .

آنگاه اشاره اي به پاي دورين كرد . خون بسرعت بند آمد و زخم التيام يافت . درد از بين رفت و او حيرت زده و ضعيف بر جا ماند .

واسيست بتندي گفت : تومنا...؟ چه ميخواهي بكني ؟ .. او يك پنج حسي خاطي است .

  • واسيست ... او محكوم بمرگ است . چرا بايد خشونت كنيم . ما احتياجي به اين كار نداريم . بالاخره او هم مانند دوران اوليه ما يك انسان است .
  • انسان است . اما يك پنج حسي خاطي .
  • بس كن واسيست .

آنگاه رو به دورين كرد و گفت : برايت متأسفم . تو نبايد به اينجا ميآمدي . اما حالا چاره اي جز مردن نداري . البته من ترتيبي ميدهم كه بدون درد و ناراحتي بميري . بالاخره ما هم در ابتدا مثل تو يك انسان پنج حسي بوديم . پس همنوعيم و نميخواهم تو زجر بكشي . حالا صبر كن دستهايت را باز كنم تا راحت تر باشي .

اشاره اي به صندلي كرد .دسته هاي صندلي بحالت اول بازگشت و دستهاي دورين آزاد شد . مچ دستهايش را نگاه كرد و بعد دسته چوبي صندلي را با انگشتهايش امتحان نمود .

تومنا گفت : چوب است ... چوب خالص .

  • شما چطور اينكار را ميكنيد ؟ !! ...
  • حس بيست و دوم .
  • حس بيست و دوم ؟...
  • خوب ... تو نميفهمي . تو با يكي حواسهايت ، يعني حس لامسه ميتواني چوب را لمس كني و يا با نيروي عضلاني آنرا جابجا كني . قدرت تو در همين حد است ، چون بيش از پنج حس نداري . اما ما داراي چندين حس جديد هستيم كه ماهيت اشياﺀ و دنيا را بشكل ديگري بما نشان ميدهد . خس بيست و دوم ما را قادر ميسازد كه طرز كش آمدن و تغيير فرم اشياﺀ سخت را درك كنيم و با نيروي خاصي اينكار را انجام ميدهيم . اما حالا ديگر بس است . همانطور كه گفتم من مرگ راحتي را برايت تهيه ميكنم . ولي در مقابل فقط بگو چگونه به منطقه ممنوعه آمدي ؟ .... چه كساني بتو كمك كردند ؟ .... از چه وسايلي استفاده نمودي ؟...
  • من اول بايد ژوني را ببينم .

واسيست اشاره اي كرد و چوب پشتي صندلي كش آمد و ضربه محكمي به بازوي دورين زد .

  • حس بيست و دوم ... فراموش نكن و حرف بزن .

فرياد درد آلود دورين مجدداً بلند شد .

باز با دخالت تومنا اوضاع آرام گشت .

  • واسيست ... گفتم خشونت لازم نيست . اگر اين مرد حرفي نزند ، بازپرس اعظم با يك نگاه تمام مطالب مغز او را ميفهمد . پس چرا خشونت ميكني ؟
  • تومنا... وقت بازپرس اعظم ارزش دارد . ايشان بخاطر هر بي سر و پاي پنج حسي نميتوانند وقت تلف كنند .
  • من نگفتم وقت ايشان راميگيريم . گفتم نهايتا حس پنجاه سوم عاليجناب باز پرس اعظم ميتواند بسادگي اين مسئله را حل كند . ولي عملا وقتي اين مرد با قدرت هاي ما آشنا شد خودش حرف خواهد زد .
  • اوه .... حس پنجاه و سوم ... خوشا بحال عاليجناب ... بيست و هشت حس از ايشان كمتر دارم . عاليجناب خيل بزرگند .
  • خوب ... از اول شروع ميكنيم . ... اسمت چيست ؟
  • دورين ...
  • دورين ، بدون اتلاف وقت بگو چگونه به اينجا آمدي ؟ ... ميداني ؟... هيچ شانسي براي مقاومت نداري . پس حرف بزن .
  • من ميدانم در مقابل شما ها ضعيف هستم و ميدانم كه بايد بميرم . اما قبل از ديدن ژوني هيچ چيز نخواهم گفت . اگر بعنوان آخرين خواهش يك محكوم به مرگ هم حساب كنيد ، نبايد شانس اين ديدار را از من بگيريد .

واسيست غرش كرد و گفت : تو هنوز از قدرت حسهای ما اطلاعي نداري . وقتي با حس هفدهم كبابت كردم ، متوجه ميشوي كه بايد حرف بزني و اطاعت كني .

هنوز حرف واسيست تمام نشده بود كه دورين حس كرد تمام بدنش در حال سوختن است . شعله اي در كار نبود اما پوست بدنش تاول ميزد و ميتركيد .

اين بار تومنا دخالت نكرد و فقط گفت : خوب ... حالا حرف خواهي زد .

دورين نعره اي از درد كشيد و در حاليكه بيهوش ميشد فرياد زد : اول بايد ژوني ....

نتوانست حرفش را تمام كند و سوخته و نيمه جان نقش زمين شد .

()()()()()()()()()()()()()()()

زمان ها

زمان ها...

نوشته همایون رقابی

ما زمان را بطور معمول بصورت زمان حال و زمان گذشته و زمان آینده میبینیم. اما جالب است اگر بدانیم هیچکدام از این سه زمان وجود حقیقی ندارند.

طبق تعریف: زمان عبارتست از فاصله بین دو واقعه.

مثلا اگر ما انگشتمان را روی میزی بگذاریم یک واقعه حساب میشود و اگر جای آنرا عوض کنیم و روی نقطه دیگری از میز قرار دهیم واقعه دیگری اتفاق میافتد. فاصله بین این دو واقعه را زمان مینامند.

با توجه به این تعریف، زمان آینده اصلا وجود ندارد زیرا هنوز واقعه ای رخ نداده تا فاصله بین آنها زمان آینده باشد.

زمان حال خطی بسیار باریک تر از مو است که بسرعت به زمان گذشته تبدیل میشود. مثلا در مثال فوق وقتی ما انگشتمان را روی میز میگذاریم این واقعه سریعا به زمان گذشته تبدیل میشود. پس بنابر این چیزی بنام زمان حال در اختیار ما نیست.

اما زمان گذشته فقط خاطراتیست که ما در ذهن خود داریم و موجودیتی ندارد. ممکن است بگوئیم ما بناهای ساخت گذشتگان را میبینیم و لمس میکنیم، پس زمان گذشته وجود دارد، اما اینطور نیست زیرا ما این بناها را در باریکه زمان حال میبینیم که این دیدن هم بسرعت تبدیل به زمان گذشته بصورت خاطره ای میگردد.

شاید درک این مسئله کمی سخت باشد. اما با کمی تعمق متوجه میشویم زمان های سه گانه وجود خارجی ندارند و فقط در فکر ما جان میگیرند.

درسی از تاریخ

درسی از تاریخ

جنبش خزینه :

"خزینه" حوضچه ای در حمام بود که مردم خودشان را در آن می شستند و آب می کشیدند و غسل می کردند.
البته آب خزینه ها معمولا کثیف بود و به راحتی میتوان تصور کرد چنین حوضچه ای منبع پخش انواع و اقسام میکرب ها و شیوع بیماری ها به همه شهر بود.
بخصوص انواع بیماری های پوستی مانند تراخم و کچلی و بیماری های قارچی و آبله که در شهر ها بیداد میکرد.
معمولا حمامی ها بین دو نوبت مردانه و زنانه هم چوب درخت زالک را در خزینه میگرداندند و مو و چرک و کف صابون را جمع میکردند و مقداری آهک هم درون آن می ریختند بلکه از آلودگی آن کمی کاسته شود.
از طرفی رضا شاه میدید نیروی کار در مملکت بعلت بیماری و مرگ عملا در حال کاسته شدن است.
پس از پیگیری متوجه شد که یکی از علل اصلی مرگ و میر مردم، استفاده از خزینه هاست.
تا اینکه به فرمان رضا شاه رسما" استفاده از خزینه در حمامها ممنوع اعلام شد.
اماداستان به اینجا پایان نیافت.
بعد از بسته شدن خزینه ها اعتراض برخی علما در خراسان و نقاط دیگر بلند شد.
آنها حزبی به نام حزب خزینه تاسیس کردند و فریاد " وا اسلاما " سر دادند و استفاده از دوش به جای خزینه را از مظاهر غربگرایی اعلام کردند.
این علمای معظم، تنها آب خزینه را پاک و به اصطلاح " کر " میدانستند و هر چه غیر از آنرا را ناپاک و نجس اعلام کردند.
آیات عظام فتوا دادند که منع خزینه " غیرشرعی " است و با آبی که از شیر آب میریزد نمیتوان غسل کرد.
بنابراین ممنوع کردن خزینه، عمل خلاف شرع رضا شاه، اعلام شد.
آنها آب کر را آبی میدانستند که سه و نیم وجب در سه و نیم وجب در سه و نیم وجب باشد.
هر چند که درباره اندازه وجب توضیح ندادند!
در چنین آبی میتوان وضو گرفت و غسل کرد ولو در آن حیوانی یا انسانی ادرار کرده باشد.
به شرط آنکه عین نجاست در آن دیده نشود و پس از ادرار، آب از خزینه سرریز شود!
بنابراین موضوع خزینه تبدیل شد به یکی از کشاکش های تاریخی بین برخی ون و افرادی که میل به مدرن شدن جامعه داشتند و جنگی بر علیه "دوش حمام" آغاز شد!
جنبش خزینه و مخالفت هایی پیرامون آن شکل گرفت و برخی مومنین و متدینین هم تا سالها پنهانی از خزینه استفاده میکردند و نقشه میریختند که چگونه نیمه شبها و به دور از چشم پاسبانها و با چرب کردن سبیل حمامی خود را به خزینه برسانند.
تا کم کم به زور باطوم و دگنگ رضا شاه و به مرور زمان مردم به محاسن دوش پی بردند.
بعضی علما هم بالاخره فتوا دادند که دوش در حمام عیبی ندارد؛ به شرط آنکه بعد از آن در خزینه غسل کنند!
بعدها فعالان جنبش خزینه فتوا دادند که میشود زیر دوش بجای غسل ارتماسی، غسل ترتیبی انجام داد و احکام و مسائل آن را مطرح نمودند.
اما روایت و جنگ علیه دوش و جنبش خزینه نه اول ماجرا بود و نه آخر ماجرا !
علما از مدرسه رفتن دختران و تاسیس مدرسه مدرن گرفته تا تاسیس رادیو و تلویزیون و تریبون به جای منبر و اصولا هر ابزاری که نیاز بشر امروز و نشانه پیشرفت بود، دخالت میکردند و از قرآن و دین مایه می گذاشتند و آنرا خلاف شرع و خلاف احکام الهی اعلام میکردند و بقیه را غربزده و طاغوتی اعلام میفرمودند!!!
جنگی که تا امروز به دیش ماهواره و اینترنت ادامه یافته و هنوز آتش بس اعلام نشده است!!!
جنبش خزینه نه اول ماجرا بود و نه آخر ماجرا.
علما اولین بار که دوچرخه به ایران آمد آنرا ارابه جن معرفی کردند.
اما داستان شناسنامه از همه جالب تر بود :
اولین بار که اعلام کردند مردم برای گرفتن شناسنامه به شهربانی مراجعه کنند، علمای عظام فتوا دادند که این دسیسه انگلیس است تا نام دختران و همسران شمارا بدانند و این خود غوغائی بر پا کرد.

پنج حسی ها

پنج حسي ها

قسمت اول

نويسنده : همایون رقابی

وقتي دورين خود را با عجله به آسانسور رساند ، دير شده بود و درب آسانسور بسته شد . حالا او بايد كمي صبر ميكرد تا يكي ديگر از آسانسور ها از راه برسد .

در آخرين لحظاتي كه درب بسته ميشد ، از لاي شكاف آن چشم وي به دختر بسيار زيبايي افتاد كه تصادفا او را مينگريست . چشم هاي سياه دختر گويي انرژي الكتريكي شديدي را به بدن دورين وصل كرد ، زيرا ناگهان سرا پا لرزيد و سپس بر جا خشك شد .

درب آسانسور مجاور باز شد و عده اي پياده يا سوارشدند اما او همچنان ايستاده بود و اثرات آن برق گرفتگي را مزه مزه ميكرد .

دورين تا آن موقع اين دختر را نديده بود و حدس زد كه تازه به اين اداره آمده است . مصمم شد در اين مورد تحقيق كند و بهر ترتيب شده او را بيابد . اما ممكن بود وي ارباب رجوعي باشد كه براي انجام كاري به آنجا آمده بود . در اين صورت يافتن وي مشكل ميشد .

  • دورين ... به چه فكر ميكني ؟ ... جلسه الان شروع ميشود .

اين صداي وارن همكار "دورين" بود .

  • هيچي ... منتظر آسانسور هستم .
  • خوب .... بيا برويم .... اينهم آسانسور .

هر دو سوار شدند و دقايقي بعد در جلسه رؤساي قسمت ها مشغول گفتگو در مورد مسائل مختلف اداري بودند .

دورين رئيس يك قسمت بزرگ از اين اداره بود و كارمندان زيادي زير دست وي كار ميكردند . به همين دليل كارش بسيار زياد بود و در نتيجه نتوانست زياد به آن دختر فكر كند . اما شب كه در منزل خودش تنها شد ، چشم هاي سياه وي به سراغش آمد و با انديشيدن به او لذت برق گرفتگي را در ذهن خود مرور ميكرد .

دورين يك انسان پنج حسي بود كه در ميان يك ميليون پنج حسي ديگر مانند خودش زندگي ميكرد .

جمعيت اين جامعه همواره در حدود يك ميليون نفر نگاهداري ميشد و اربابان كه انسان هايي چند حسي بودند كاملا كنترل لازم را براي تثبيت اين مقدار اعمال مينمودند .

در اين جامعه تمام امكانات براي زندگي و پيشرفت مهيا بود اما از ميان آنها جز بندرت كسي نميتوانست به جامعه چند حسي ها راه يابد .

وي داراي تحصيلات عاليه بود و بخاطر استعداد شگرفي كه داشت سريعا توانسته بود پله هاي ترقي را بپيمايد و پست رياست قسمت بزرگي از اداره خودش را اشغال كند .

او به هر كاري دست ميزد موفقيت آميز بود و برنامه هاي ارائه شده بوسيله او توانسته بود جهش هاي عظيمي در كارها بوجود آورد . به همين دليل چند تشويق نامه از طرف اربابان چند حسي ، از طريق شهرداري به او اهدا شده بود .

اگرچه دورين غرق در كار و تلاش براي هرچه بيشتر پيشرفت كردن بود اما هر وقت تنها ميشد يك چهره نا آشنا را بعنوان يار و همسرش در خيال هاي خود جستجو ميكرد .

اينك اين چهره مشخص تر شده بود و علي الخصوص چشمان سياه او كاملا دل دورين را ميلرزاند . اما ...... او كي بود ؟ .... كجا ميشد وي را پيدا كرد .

روز بعد در فرصت هاي مناسب به قسمت هاي ديگر رفت و همه جا را در پي يافتن آن چشم ها جستجو نمود ولي هيچ اثري از وي نيافت و عاقبت متقاعد شد كه او ..... يك ارباب رجوع بوده است .

ساعتي بعد باز در كارهاي فراوانش غرق شده بود و فرصت فكر كردن بيشتري نيافت .

()()()()()()()()()()()()()()()

دو روز بعد هنگاميكه همراه وارن و توانيك كه هر دو از همكاران اداريش بودند براي صرف نهار به رستوران اداره رفت ، درست در وسط صرف غذا و درست هنگاميكه راجع به يك مطلب مهم با توانيك صحبت ميكرد ناگهان او را ديد كه همراه با دو دختر ديگر از رستوران خارج ميشوند .

حرفش را فراموش كرد و خيره به درب بسته رستوران مينگريست . وارن نيز وقتي با تعجب مسير نگاه او را تعقيب كرد جز همان درب بسته چيزي را نديد و ناچار از او پرسيد : دورين .... چيزي شده ....؟

دورين گيج پاسخ داد : هان ....؟

  • گفتم چيزي شده ؟
  • نه .... نه ..... يك لحظه صبر كنيد .... من الان بر ميگردم .

آنگاه بسرعت به سمت درب رستوران رفت و آنرا گشود . اما اين بار هم بخت با او ياري نكرد ، زيرا همان موقع درب آسانسور بسته شده بود و او نتوانست حتي از لاي شكاف بسته شده درب ها چيزي ببيند .

حالا يقين كرده بود كه دختر مورد نظرش در همان اداره كار ميكند . به شماره طبقات در بالاي آسانسور چشم دوخت و وقتي توقف در طبقه هشتم را حس كرد احتمال داد كه دختر دو طبقه بالاتر از قسمت وي مشغول به كار است .

غذا را بدون اينكه مزه آنرا بفهمد خورد و به سئوالات همكارانش جواب هاي چندان درستي نميداد . و بالاخره بعد از نهار بسرعت از آنها جدا شد و به طبقه هشتم رفت .

به بهانه هاي مختلف چند اطاق را كه حدس ميزد وي آنجا باشد باز ديد كرد اما پس از مدتي دست خالي به طبقه ششم و اطاق خويش بازگشت .

منشي وي دسته اي كاغذ را روي ميزش نهاد . دورين آنها را پيش كشيد و شروع به مطالعه و امضاء كردن نمود . در ميان كاغذ ها يكي نظرش را جلب كرد و با دقت بيشتري به مطالعه آن پرداخت . آنگاه دستورالعملي را بصورت چركنويس يادداشت كرد و با احضار منشي اش آنرا به وي داد تا پس از تايپ به رؤساي زير دستش براي اجرا بفرستد .

اين دستورالعمل ظاهري بس عجيب داشت و انجام آن مشكل بنظر ميرسيد ولي دورين يقين داشت با اجراي آن كارها بسيار بهتر و سريعتر انجام خواهد يافت .

ساعتي بعد اين دستورالعمل بين رؤساي زير دست وي توزيع شد و آنها نيز دستور اجراي آنرا به كارمندان خود دادند .

در اطاق مجاور دفتر دورين ، دختري بنام ژوني كه تازه به استخدام آن اداره در آمده بود كار ميكرد .

هنگاميكه مافوق او دستور العمل جديد را براي اجرا بوي ابلاغ كرد از ظاهر عجيبش متحير شد و به مسئول مربوطه گفت : اين دستور قابل اجرا نيست و نقاط ضعف متعددي دارد .

  • اما اين يك دستور است و بايد انجام شود .
  • شما توجه نداريد . با اجراي اين دستور كارها به هم گره ميخورد . بعلاوه ... مگر روش كنوني چه عيبي دارد ؟
  • شما تازه به اين اداره آمديد و آقاي رئيس را نميشناسيد .ايشان بسيار دقيق و جدي هستند . مطمئن باشيد تمام جوانب را براي صدور اين دستور در نظر گرفته اند .

ژوني به سر ميز كار خود باز گشت و سعي كرد با دستور جديد كار كند اما هرچه جلو تر ميرفت اشكالات را بزرگتر ميافت و نميفهميد چرا بايد چنين روش پيچيده و مهملي را جانشين دستورالعمل قبلي نمايد .

ساعتي بعد خسته از اين كار به مافوق خود مراجعه نمود و گفت : بنظر من آقاي رئيس در تنظيم اين دستور اشتباه كرده اند و كار كردن طبق آن عملي نيست .

  • اشتباه ميكنيد . نظر ايشان هميشه صحيح است .
  • اما من بايد با اين دستور كار كنم .
  • خوب ؟؟؟؟؟
  • خوب ، اين روش اشكال دارد .
  • با وجود اين بايد انجام شود .

ژوني مجددا به سر كار خود مراجعت كرد و مدتي با روش جديد كلنجار رفت وچون مطمئن شد با اين دستور نميتوان كار كرد با همان روش قديم كار ها را انجام داد و نتيجه را براي مافوق خود فرستاد .

فردا صبح بخاطر اين كار مورد مؤاخذه قرار گرفت و در پاسخ گفت : چرا فكر ميكنيد هرچه آقاي رئيس بگويد صحيح است ؟ عملا اين روش بكار نميآيد و وقت بيشتري را بايد صرف كرد .

  • ولي اينجا شما تصميم گيرنده نيستيد .

ژوني ناراحت شد و گفت : بله نيستم . اما وقتي اشكال كار را ميبينم ، انتظار دارم رؤسا به آن رسيدگي كنند .

  • رسيدگي خواهد شد ولي شما طبق همين دستورالعمل جديد كار كنيد .

وقتي كارها انجام شده را روش قديم رابراي امضاء نزد دورين بردند متعجب شد و با تلفن به مسئول مربوطه گفت : چرا با روش جديد اين كار انجام نگرفته است ؟ مگر دستورالعمل لازم به شما نرسيده ؟

  • كارمند تازه واردي اشتباها آنرا نادرست يافت و با همان روش قديمي كار كرد . اما تذكر لازم به وي داده شد .
  • بنظر شما نادرست بودن اين روش چيست ؟
  • هيچ قربان ... دستور دادم از امروز فقط باروش جديد كارها انجام گيرد .

اما روز بعد وقتي دورين همان وضع را در انجام كارها مشاهده كرد عصباني شد و مسئول مربوطه را احضار نمود .وقتي وي آمد با اشــاره به كاغذ هاي روي ميزش گفت : شما در اين مورد چه توضيحي داريد ؟

  • قربان همانطور كه عرض كردم كارمند جديدي بنام ژوني مسئول انجام اين كار است و مصرا ميگويد اين روش اشكال دارد .
  • تمام قسمت هاي مشابه شما اين روش را بكار بسته اند . چطور فقط براي شما اشكال دارد ؟
  • من توضيح لازم را دادم اما ايشان .....
  • يك تذكر محكم باو بدهيد و اگر وظيفه اش را انجام نداد حكم اخراجش را براي امضاء نزد من بفرستيد .
  • اطاعت قربان .

دورين از اين كه يك كارمند جرأت كرده دستور وي را اشتباه بخواند عصباني شده بود ، اما دقايقي بعد باز در درياي كار غرق شد و همه چي مسير عادي خود را يافت .

()()()()()()()()()(()()()()()()()()

عصر همان روز بخت مساعد به دورين روي آورد و دختر چشم سياه را همراه يك دختر ديگر در طبقه هشتم ديد .

دورين براي ديدن رئيس آن قسمت كه از همكاران صميمي وي بود در آخر وقت به آنجا رفت و هنگام خروج از اطاق وي لرزش مجدد در اندام خويش را با ديدن آن چشم هاي سياه تجربه كرد .

بنظرش رسيد كه او هم تكان خورد ، ولي زود بر خود مسلط گرديد و بهمراه دوستش از وي دور شدند .

  • ببخشيد ....

هر دو ايستادند و به دورين كه آنها را مخاطب قرار داده بود چشم دوختند .

دورين نميدانست چه بگويد . لجظه اي ساكت به دخترك نگاه كرد و بعد بي اختيار گفت : دنبال اطاق رئيس

ميگردم .

دختر دومي اشاره اي به درب اطاق رياست كه چند لحظه پيش وي از آن خارج شده بود كرد و گفت : همينجاست .

آنگاه هر دو از او دور شده و دورين را با افكار بهم ريخته اش تنها گذاشتند .

آن شب غوغايي در دل دورين بر پا شده بود . اينك كه دختر را كاملا از نزديك ديده بود يقين داشت همسر دلخواه خود را يافته و تصميم گرفته بود هر چه زودتر با او آشنا شود . در برخورد آن روزشان لرزش دختر را هم ديده بود و برق چشمهايش نشان داده بود كه او هم بوي علاقمند است .

تا صبح روز بعد بزحمت خوابيد و هر لحظه تصوير وي را در خيال خود ميافت و بالاخره صبح با اشتياق و حرارت به سر كار خود رفت .

روي ميزش نخستين كاغذي را كه ديد حكم اخراج همان كارمند خاطي بود . در بررسي بيشتر متوجه شد وي باز هم با روش قديم كار كرده و صراحتا دستورالعمل جديد را نديده گرفته است .

دورين داغ شد و با عصبانيت امضاء خود را پاي حكم اخراج وي نهاد .

ساعتي بعد حكم مزبور در دست ژوني بود و وي به مافوق مستقيم خود ميگفت : مهم نيست مرا اخراج بكنند يا نه ...ولي ايكاش جناب رئيس يك گوش شنوا داشت و لااقل دلايل مرا در اينمورد ميشنيد . من قبل از رفتنم بايد به ايشان حرفم را بزنم و هم اكنون به اطاق او ميروم .

  • زحمت بيهوده ميكشيد . آقاي رئيس بسيار منظم و سخت گير هستند و بعلاوه منشي ايشان وقت ملاقات به شما نميدهند .

ژوني خروشان گفت : خواهيم ديد .

و سپس در حاليكه حكم اخراجش را در دست گرفته بود و تكان ميداد به سـمت اطاق دورين روان گرديد .

در آنجا منشي وي با تأسف اعلام كرد آقاي رئيس وقت آزادي براي ملاقات با ايشان ندارند . اما ژوني ناگهان درب اطاق رياست را گشود و در حاليكه همچنان برگ اخراجش را تكان ميداد وارد شد .

به محض ورود و بدون معطلي گفت : من ژوني كارمند اخراجي شما ....

نتوانست حرفش را تمام كند . دورين كه از اين ورود ناگهاني تعجب كرده بود از جا برخاست تا حرف تندي بزند اما دختر چشم سياه را بر افروخته و هيجان زده در مقابل خود يافت .

هر دو . لرزيدند و ساكت شدند

()()()()()()()()()()()()()()()

ادامه دارد...

مورچه ها

مورچه ها...

نوشته همایون رقابی

نزدیک منزل ما میدانی بنام میدان سازمان برنامه شمالی هست. شهرداری که انصافا فعالیتش همه جا مشهود است به این میدان نیز رسیده و با درست کردن یک آبنما و نصب فواره ای زیبا در وسط آن زیبائی خاصی در محیط ایجاد نموده است.

علاوه بر آن نیمکت هائی در اطراف میدان قرار داده که اهالی میتوانند برای استراحت از آنها استفاده کنند.

دیروز برای هوا خوری و قدم زدن از منزل خارج شدم و به این میدان رفتم. یکی از صندلی ها خالی بود و تصمیم گرفتم کمی روی آن بنشینم و استراحتی بنمایم.

بمحض اینکه به آن صندلی رسیدم و خواستم بنشینم دیدم هزاران مورچه از همه جای این صندلی بالا و پائین میروند.

با تعجب بدنبال کشف علت این ازدحام مورچه ها به زمین نگاه کردم. روی زمین نیز پر از مورچه بود و تعداد شان بقدری که اگر میخواستم نزدیک بروم عده زیادی از آنها زیر پا کشته میشدند.

باز هم به اطراف نگاه کردم. در لبه جوی آب که فاصله کمی با صندلی داشت تکه ای از یک خوراکی افتاده بود و مورچه های زیادی در اطراف آن جمع شده بودند و هرکدام سهمی برای خودشان بر میداشتند.

بیشتر دقت کردم دیدم چند سانتیمتر دورتر تکه کوچکی از یک سیب روی زمین افتاده که عده ای از مورچه ها را بخود جذب کرده است.

با انگشت روی دسته صندلی کشیدم ، دیدم نوچ است و همین مسئله مورچه ها را آنجا جمع کرده. بدنبال این کشف باز هم به بالا و پائین صندلی نگاه کردم. همه جا پر بود از ذرات خوراکی و آلوده شدن به شربت های شیرین.

در اینجا دو فکر در من پیدا شد.

اول اینکه خداوند این مورچه ها را برای نظافت محیط خلق کرده و آنها وظیفه خودشان را بنحو احسن انجام میدهند.

دوم اینکه چرا ما باید محیط زیستمان را آنقدر کثیف بکنیم که مورچه ها را به آن سمت بکشد؟

ده قدم آنطرف تر صندلی دیگری بود. بسراغ آن رفتم و باز دیدم همان صحنه تکرار شده است.

کمی قدم زدم و بالاخره تصمیم گرفتم به منزل باز گردم. در راه بازگشت چشمم به زمین بود و میدیدم همه جا پر از مورچه میباشد و انواع پاکتهای خالی مخصوص آبمیوه و کاغذهای روکش خوراکیها نیز هر طرف ریخته است.

ذرات خوراکی همه طرف پراکنده شده بود و مورچه ها هم با فعالیت بینظیری مشغول تمیز کردن محیط بودند.

ما از موش و سوسک و مگس و مورچه خوشمان نمیآید. اما خودمان امکان زندگی در مجاورت خویش را برای آنها فراهم میکنیم .

جوی های آب ما محل زندگی موشها شده و سوسک ها همه جا را پر کرده اند و مگس و پشه هم که بیداد میکند. مورچه هم که فراوان است. دیگر چه باید گفت؟...!!!

کی ما میخواهیم فرهنگ درست زندگی کردن را یاد بگیریم؟

کی میخواهیم بفهمیم انسان بودن فقط به خوردن و تفریح کردن نیست؟

کی میخواهیم روش زندگیمان را تغییر داده و علاوه بر تغییر اساسی در فرهنگ زندگیمان ،‌ محیط زندگی لایق انسان برای خودمان بوجود آوریم؟

به امید آنروز که این مسائل حل شده باشد.

زمان را بشناسیم

زمان را بشناسیم

نوشته همایون رقابی

تعریف علمی زمان عبارتست از:

زمان فاصله بین دو واقعه است.

مثلا اگر ما دست خود را روی زانوی خود بگذاریم واقعه اول میباشد و اگر دست خود را حرکت داده و روی سر خود بگذاریم واقعه دوم است.

فاصله بین این دو واقعه را زمان مینامند.

صدای تیک تیک ساعت ها هر کدام یک واقعه است و فاصله بین دو صدای تیک تیک را زمان گویند.

با دقت کردن معنی زمان متوجه میشویم که زمان آینده اصلا وجود ندارد زیرا واقعه ای رخ نداده تا فاصله آن زمان باشد.

زمان حال هم وجود ندارد زیرا بمحض ایجاد یک واقعه آنرا به زمان گذشته منتقل شده میابیم.

اگر همان صدای تیک تیک ساعت را در نظر بگیریم ، بمحض تولید اولین صدا آنرا در زمان گذشته خواهیم یافت و دومین صدا نیز بلافاصله بزمان گذشته خواهد پیوست.

زمان گذشته هم اتفاقاتی است که افتاده و ما نمیتوانیم هیچ تأثیری روی آنها داشته باشیم.

سفر در زمان:

با توجه به تعریف زمان متوجه میشویم که محال است بتوان در بعد زمان حرکت کرد. زمان آینده هنوز بوجود نیامده و نمیتوان در چیزی که وجود ندارد حرکت کرد.

زمان گذشته هم دارای اتفاقات ثابتی است و امکان دست زدن و حرکت در آن وجود ندارد.

بنا بر این داستان هائی بنام مسافرت در زمان و اثر گزاری روی آن فقط برای گمراه کردن افکار میباشد.

در این میان نور و سرعت ثابت آن یک وسیله فریب برای حرکت در زمان است. مثلا میگویند اگر ما بتوانیم سریعتر از نور حرکت کنیم و اگر بتوانیم قدرت دیدن مافوق تصوری داشته باشیم خواهیم توانست اتفاقات زمان گذشته را ببینیم.

با کمی دقت متوجه میشویم با بکار بردن دو بار کلمه "اگر" در جمله فوق یک امر محال را واقعی جلوه میدهند.

مسلما نه ما میتوانیم سریعتر از نور حرکت کنیم و نه قادر خواهیم بود از فاصله میلیاردها کیلومتری چیزی را ببینیم.

با اندکی تفکر میتوانیم جلوی بازیچه شدن افکارمان را بگیریم و حقیقت را درک کنیم.

مینا"آخرین قسمت"

مینــــــــــــــا

آخرین قسمت

نوشته همایون رقابی

پيمان رفت . من و احمد او را بدرقه كرديم . از صبح امروز رفتارش عوض شده بود . اگرچه حفظ ظاهر را ميكرد اما نگاهش از من ميگريخت . چرا ....؟ من كه كاري نكرده بودم .

وقتي براي زودتر رفتن اصرار ميكرد ، كوه غم ها روي دلم فشــار ميآوردند . چرا او متوجه اين غم نميشد ؟

چرا نميخواست خواهش در نرفتنش را در چشم هاي من ببيند ؟

وقتي پول را جلوي من گذاشت حرصم گرفت . من كه پول را نميخواستم .... من او.....

در نگاهش عشق و محبت را ديده بودم ، اما نميدانم چطور شد كه ناگهان رفتارش عوض شده بود .

در فرودگاه خيلي از من و برادرم تشكر نمود . اما بغير از لحظه آخر اصلا نگاهي بمن نكرد . در اين آخرين نگاه تمام تنم لرزيد .حس كردم او هم تكان خورد . چشم هايش نميتوانستند عشقش را پنهان كنند ،اما هرچه بود بالاخره رفت .

به خانه باز گشتيم .نميدانم در طول راه احمد به من چه گفت و من چه جوابي به او دادم ولي وقتي به خانه رسيديم به اطاقم رفتم و بشدت گريستم . اما چرا؟.... چرا بايد گريه كنم ... ؟ من كه پيمان را نميشناختم . شايد كس ديگري را دوست داشت ... نميدانم ... ولي بهر حال دلم گرفته بود .

مدتي بعد ، پس از مرتب كردن سر و وضعم نزد پدر و مادرم كه هنوز در هال نشسته بودند باز گشتم . احمد آماده ميشدتا با تأخير سر كارش برود . پدرم هم ميخواست از خانه خارج شود . با ژاله و مادرم به صحبت نشستيم و در همين موقع خديجه خانم يك كاغذ را آورد و گفت : ژيلا خانم .... اين توي اطاق آقاي پيمان روي زمين افتاده بود . بنظرم مال ايشان است .

كاغذ را گرفتم و نگاه كردم . ناگهان در سرم جرقه باران شد و چشمم سياهي رفت و بعد همه جا تاريك گرديد .

()()()()()()()()()()()()()()()()

اولين قسمت داستان ژيلا را در مجله چاپ كرديم . من يك شماره از مجله را به آدرس ژيلا پست كردم . ژيلا هميشه در فكر من بود و آخرين نگاهي كه در فرودگاه بهم كرديم و بر اثر آن هر دو لرزيديم فراموشم نميشد . من ژيلا را واقعا دوست داشتـم و احتمال ميــدادم كه او هم مرا دوســت بدارد ، اما تفــاوت ســطح زندگــي ما دو نفــر زياد بود و از طرفـــي سعيد ....

سعي ميكردم كه با بيشتر كار كردن خودم را مشغول كنم تا بلكه كمتر به ژيلا فكر نمايم . واقعا هم تا وقتي شديد كارميكردم كمتر ناراحتي دوري از او را احساس مينمودم .

داستان ژيلا از همان ابتدا مورد توجه خوانندگان قرار گرفت و نامه هائيكه در اين رابطه ميرسيد مؤيد اين نظر بود .

هفته بعد كه قسمت دوم داستان را چاپ كرديم نامه ها زيادتر شدند معلوم بود كه قضاوت من در مورد خوب بودن آن درست بوده است .

يك روز نامه اي از شيراز بدستم رسيد كه نويسنده آن ژيلا بود . پاكت را باز كردم و با تعجب ديدم اينطور نوشته است :

ميناي عزيزم .... دوست خوبم .

اگرچه مدتيست از تو خبر ندارم اما لازم ديدم باز هم نامه بنويسم و در مورد امر مهمي با تو مشورت كنم .

اما قبل از مطرح كردن مسئله ميخواهم بگويم كه برخلاف تصور تو ، من بالاخره نويسنده شدم و بنا بر اين شرط را باخته اي . چون اينك اولين قسمت كتاب مرا در يك مجله چاپ كرده اند .

و بالاخره آنچه كه در مورد آن ميخواهم با تو مشورت كنم اينست :

چند روز پيش مردي ميهمان ما بود كه من از ابتدا محبت و عشق را در چشم هايش ديدم . منهم او را دوست دارم اما نميدانم چرا در آخرين ساعات بودنش در خانه ما رفتارش عوض شده بود . البته نه او بمن حرفي زد و نه من صحبتي كرده بودم ،

اما عشق نيازي به زبان و گفتگو ندارد . چشم ها خود گوياي همه چيز هستند .

وقتي از منزل ما رفت ، محيط برايم سرد و غمزده شد و احساس كردم بدون او هيچم . فرار نگاههايش در ساعات آخري كه با مابود باعث تعجبم ميشد اما هنوز علت اين فرار ها را نميدانم .

بعد از رفتنش نامه اي را كه ضميمه كرده ام در اطاقش پيدا كرديم . معلوم بود كه از جيبش افتاده و متوجه نشده است . آنرا هم برايت فرستادم تا بهتر بتواني قضاوت كني و به سئوال من جواب بدهي .

حالا بنظر تو صحيح است كه من باو نامه اي بنويسم و بگويم كه چقدر دوستش دارم ؟ بگويم كه چقدر جاي او را خالي ميابم و بگويم كه چقدر به صداي گرم و بازوان قوي او براي شنيدن حرفهايش و در آغوشش بودن احتياج دارم ؟

نامه اي كه از جيبش افتاده ناگهان فكر مرا روشن كرد و فهميدم چقدر انسانيت در وجود او نهفته است و همين مسئله محبت مرا نسبت به او چند برابر كرد .

منتظر نامه و راهنمائيت هستم .

خدا حافظ دوست تو ژيلا

از شدت خوشحالي نميدانستم بخندم يا گريه كنم . قهوه چي اداره وقتي برايم چاي آورد از اينكه بلند شدم و مثل ديوانه ها اورا بوسيدم خشكش زده بود و فكر ميكرد مغزم تكان خورده است . اما من خوشحال بودم و اينها برايم اهميت نداشت .

نامه ضميمه كاغذ ژيلا يكي از نامه هاي قبلي خود اوبود كه بعنوان مينا برايش مينوشت . اين نامه در جيب من و در كنار بليط هواپيمايم قرار داشت . به احتمال قوي وقتي در اطاق منزل آنها بليط هواپيما را براي ديدن تاريخش از جيب خارج كرده بودم ، نامه هم همراه با آن بيرون آمده بود و من متوجه روي زمين افتادنش نشده بودم .

حالا ژيلا ميدانست كه نويسنده نامه هاي مينا براي او چه كسي بوده و از طرفي از علاقه من نسبت بخودش نيز خبر داشت ، زيرا بعد از اولين ديدار ما ، من گوشه همين نامه نوشته بودم " ژيلا ... نميداني چقدر دوستت دارم ".....

البته آنروز هرگز فكر نميكردم ژيلا اين نامه را روزي خواهد خواند اما تصادف اينطور شد و او بدينوسيله از راز دلم آگاه كرديد .

او هم صراحتا گفته بود كه مرا دوست دارد و اين بزرگترين مژده اي بود كه ميتوانست مرا غرق شادماني كند .

از خوشحالي روي پا بند نميشدم . كاغذي برداشتم و با همان خط بد شروع به نوشتن نامه اي باين مضمون براي ژيلا كردم .

ژيلاي عزيزم سلام

بعد از مدتها باز به تو نامه مينويسم و از اينكه با تو صحبت ميكنم خوشحالم . خوشحالم كه ديگر در نامه ات اثري از غم نيست و همچنين خوشحالم كه بالاخره نويسنده شدي و قبول دارم كه شرط را باخته ام .

اما در مورد آن مرد كه صحبتش را كرده بودي بايد بگويم كه او هم ديوانه وار ترا دوست دارد و هر لحظه از زندگيش با ياد تو ميگذرد . او چه در دوراني كه بنظرش دختري فقير و عليل ميآمدي و هنوز ترا نديده بود و چه بعد از آنكه ترا با چشم هاي زيبا و اندام سالم و موزون ديد عاشق تو بود . ابتدا از طريق نامه هايت بتو مهر ميورزيد و بعد هم وقتي ترا ديد فهميد گمشده اش را يافته است .

اما علت تغيير رفتار او در ساعات آخرين و گريز نگاههايش اين بود كه نام سعيد را شنيده بود و حس ميكرد ممكن است تو او را دوست داشته باشي . از طرفي سطح زندگي تو با او آنقدر تفاوت داشت كه اميدي در دلش باقي نميماند .

تو ميتواني از يك چيز مطمئن باشي و آن اينستكه دل آن مرد فقط بخاطر تو ميطپد و بر اوج بلند ترين قله هاي آرزوهايش فقط ترا ميبيند .

شايد بپرسي كه من از كجا ميدانم ؟.... خوب ... ارواح از همه چيز خبر دارند . اميدوارم در جشن عروسيت منهم شركت كنم و از نزديك نور محبت را در نگاههاي شما ببينم .

خداحافظ دوست تو مينا

()()()()()()()()()()()()()()()

در جشن عروسي ما واقعا مينا شركت كرده بود . پدر و مادر مينا هم همراه او آمده بودند و همه ما از بودن آنها در كنارمان خوشحال بوديم .من و پيمان دست در دست هم در ميان سالن ميچرخيديم و با ميهمانان گفتگو ميكرديم . اركستر آهنگ هاي شادي ميزد و من احساس ميكردم قلبم با نواي شاد موسيقي در طپش است و نام پيمان را تكرار ميكند .

به او نگاه كردم ... هر دو خنديديم .

صداي مينا بگوشم خورد كه ميگفت : مبارك باشد ... انشاالله كه خوشبخت باشيد . معلوم است كه يكديگر را خيلي دوست داريد .

گفتم : تو از كجا ميداني ؟

با خنده گفت : مرده ها از همه چيز خبر دارند .

ژاله دست مينا را گرفت و صحبت كنان از ما دور شدند .

()()()()()()()()()()()()()()()

و حالا با پيمان زندگي ميكنم و هر دو خوشبخت هستيم . اما من يك توضيح بدهكارم كه بايد بدهم .

جريان از اين قرار است كه كارت شناسايي مينا گم شده و دختر ديگري آنرا يافته و در جيبش گذاشته بود تا صاحبش را پيدا كند .

دو تصادف در يك روز به وقوع پيوست كه در يكي از آنها ، آن دختر در آتش از بين رفت بطوريكه قابل شناسايي نبود وكارت مينا بطور نيمه سوخته در جيب او پيدا شد .

در يك تصادف ديگر ضربه مغزي به مينا وارد شده بود كه او را در حال اغما فرو برد و چون اتفاقا هيچ مدركي براي تعيين هويت همراهش نبود او را بطور ناشناخته در بيمارستان بستري كردند .

در يك دوره طولاني ، نيروي جواني بكمك معالجات آمد و مينا بالاخره از مرگ رهايي يافت . در اين موقع وي حافظه اش را از دست داده بود و دكتر ها تشخيص دادند كه اين مسئله موقتي خواهد بود .

برگشت حافظه مينا در نزديكي روز عروس من و پيمان اتفاق افتاد و او بلافاصله با پدر و مادرش تماس گرفته بود .

شرح حال مادر مينا در لحظه ايكه صداي وي را شنيده بود خارج از وصف است . حيرت كرده بودند و با ناباوري براي بردنش به تهران آمدند . شادي آنها از ديدن مينا حد و اندازه نداشت . او را ميبوسيدند و ميبوئيدند .

و بالاخره به اتفاق او براي عروسي ما بشيراز آمدند .

وقتي آمدند و ديديم مينا همراهشان است غوغايي بر پا شد و همه اشك شادي ميريختند و خنده كنان او را در آغوش ميگرفتند .

()()()()()()()()()()()()()()()

بزودي سعيد و ژاله با هم ازدواج ميكنند . قرار اين وصلت در حين بر گزاري مراسم ازدواج من و ژيلا گذاشته شد .

در جشن عروسي ما بهرام هم شركت داشت و در يك فرصت مناسب پيشم آمد و با پوزخند گفت :

جناب آقاي خير خواه .... تبريك عرض ميكنم .

پايان

 نسبيت و حقيقت

نسبيت و حقيقت

صبر كنيد... سرعت بيشتر از نور هم داريم.

نويسنده : همايون رقابي

نور با سرعت ثابت سيصد هزار كيلومتر در ثانيه در خلاء حركت ميكند. چشم ما امواج نوراني را با طول موج 4/0 تا 8/. ميكرون ميتواند ببيند. امواج كمتر و بيشتر از اين براي ما قابل رويت نيست.

اطلاعات محيط زندگي ما از دور و نزديك بوسيله نور به چشم ما ميرسد و در اين مرحله پس از تبديل اين اطلاعات به جريان هاي عصبي... مغز آنها را دريافت كرده و بصورتي كه مشاهده ميكنيم به ما تفهيم مينمايد.

بنا بر اين اگر نور نبود ما هيچ خبري از دنياي دور از دسترس خود نداشتيم . در اين موقعيت گوش جانشين بهترين حس ما ميگشت و صدا ها ما را با دنياي اطرافمان مرتبط ميكردند.

در فرضيه نسبيت خاص انيشتين ، صحبت از عوارضي ميشود كه در سرعت هاي قابل مقايسه با سرعت نور پديد ميآيد. برخي از اين عوارض عبارتند از ازدياد جرم ....، كند شدن گذشت زمان ...، كوتاه شدن طول اجسام در جهت حركت ... و غيره .

بنا بر همين فرضيه ، وقتي سرعت حركت جسمي به سرعت سير نور برسد ... طول آن در جهت حركت صفر ، و جرم آن بينهايت ميگردد. زمان هم در چنين سرعتي از حركت باز ميايستد و ساعتهاي متحرك ديگر كار نميكنند.

با استفاده از ايجاد همين عوارض ،‌ مطالبي عنوان ميشود كه حقيقت ندارد . يكي از اين مطلب ها جوان ماندن انساني است كه بتواند با سرعت قابل مقايسه با سرعت نور حركت كند.

براي اينكه حقيقت اين مسئله روشن شود ابتدا بايد چند نكته را روشن سازيم .

  1. فرضيه نسبيت خاص انيشتين در مورد حركت يكنواخت صحبت ميكند و در اين نوع حركت سرعت و جهت حركت ثابت است . يعني حركت جسم در اين وضعيت بدون تغيير سرعت و بدون تغيير جهت ميباشد.
  2. حركت عبارتست از تغيير وضعيت دو جسم نسبت به يكديگر... بنا بر اين تعريف جسمي كه نسبت به جسم دوم متحرك است ميتواند نسبت به جسم سومي ثابت باشد.
  3. براي درك حركت ،‌نقطه مقايسه اي لازم است . لذا از دو جسمي كه در حال تغيير وضعيت نسبت به يكديگر هستند هر كدام را ميتوان ثابت فرض كرد و ديگري را متغير ....
  4. سريعترين وسيله اي كه اخبار دنياي هستي را به ما ميرساند ،‌ نور است(با سرعت سيصد هزار كيلومتر در ثانيه ) و ما قادر نيستيم اين اخبار را با سرعتي بيش از اين دريافت كنيم .

با توجه به اين تعاريف...، به بررسي مسئله عوارض حركت در نسبيت خاص ميپردازيم.

ميگويند: اگر دو برادر دوقلو را كه همه چيزشان شبيه هم باشد در نظر بگيريم.... اگر يكي از آنها با سرعت نزديك به نور از ديگري دور شود و بعد از چند دقيقه باز گردد... از عمر وي فقط همان چند دقيقه گذشته در حاليكه از عمر برادرش چندين سال سپري شده است . و اين مسئله را جزو نتايج فرضيه نسبيت خاص ميدانند كه ميگويد ساعت متحرك از ساعت ثابت كند تر كار ميكند.

اولين اشكال اين مسئله اينست كه حركت در آن يكنواخت نيست و سرعت و جهت حركت تغيير ميكند.

سرعت حركت برادر متحرك در ابتدا كم كم افزايش پيدا ميكند و سپس به سرعت مورد نظر ميرسد و اين حركت شتاب دار ميباشد. همچنين هنگاميكه برادر متحرك ميخواهد دور بزند و باز گردد جهت حركتش عوض ميشود و اين نيز نشان ميدهد كه حركت يكنواخت نيست.

به اين ترتيب قوانين فرضيه نسبيت خاص كه از حركت يكنواخت صحبت ميكند ... در اين حركت صادق نميباشد و نتيجتا برادر متحرك نميتواند جوانتر از برادر ساكن باشد.

نكته بعد آنست كه ما در اين مثال متحرك و يا ساكن مطلق نداريم ... بلكه اگر يك برادر را ساكن فرض كنيم ديگري متحرك خواهد بود و اگر دومي را ساكن در نظر گرفتيم اولي متحرك ميشود . به اين ترتيب معلوم نيست كدام جوان ميمانند و كدام پير ميشوند.

بنا بر اين باز هم نميتواند مسئله پير نشدن و غيره واقعيت داشته باشد.

در توضيح اين مسئله يك مثال ديگر ميزنم .

هم اكنون در گستره هاي دور كيهاني... كرات و ستاره ها و كهكشانهايي وجود دارند كه با سرعتي قابل مقايسه با نور از ما دور ميشوند. سرعت فرار اين كرات از طريق بررسي رنگ نور آنها مشخص و اثبات گرديده است.

حال آيا ميتوان گفت كه اگر در اين كرات ساعتي وجود داشته باشد ... از ساعت ساكن نزد ما كندتر كار ميكند و اگر انساني در آنجا باشد بعلت همين سرعت زياد عمرش بسيار طولاني تر از ماست .

خير و اين فرض هم اشتباه است ... زيرا آن انسان ميتواند خود را ساكن فرض كند و در اين صورت ما هستيم كه با سرعت گفته شده از او دور ميشويم . پس عمر ما بايد طولاني تر از وي باشد و ساعت نزد ما هم بايد كند تر كار كند.

در اينجا ميبينيم كه تناقض بوجود ميآيد.

به اين ترتيب ميتوان نتيجه گرفت كه عوارض سرعت در نسبيت خاص يك چيز حقيقي مطلق نيست و كاملا بستگي به مقايسه با نقطه ساكن دارد.

بنا بر اين فراموش كنيم كه سرعت زياد ميتواند ما را جوان نگاهدارد و يا ساعت متحرك كند تر از ساعت ثابت كار ميكند.

در اينجا ميخواهيم ببينيم دقيقا ... نسبيت خاص در اين مورد چه گفته است و چرا اصولا اين اتفاق ميافتد؟

همانطور كه اشاره شد ... حركت نسبي است و تغيير وضعيت دو جسم را نسبت به يكديگر حركت مينامند.

حال اگر به فرض محال...... ،‌ ما بتوانيم ساعتي را كه داراي سرعت نزديك به نور است و در حال دور شدن از ما ميباشد همواره مشاهده كنيم ..... عوارض حركت را در آن خواهيم يافت.

علت اين است كه خود نور بايد اين گزارش را به ما برساند و وي قادر به اين كار نيست.

مثلا... اگر ساعتي با سرعت برابر نور از ما دور شود و در لحظه نخست عقربه هاي آن روي ساعت دوازده باشند... با دور شدن ساعت نوري كه از عقربه هاي آن ساطع شده در فضا نسبت به ما معلق خواهد شد. علت اين امر اينستكه ساعت خود با سرعت نور در حال دور شدن از ماست و نور منتشره از آن هم با همان سرعت بسمت ما ميآيد ... بنا بر اين نسبت به ما حركتي نخواهد داشت .

به اين ترتيب ما همواره همان نوري كه در لحظه اول از عقربه هاي قرار گرفته ساعت روي عدد دوازده به ما رسيده مشاهده خواهيم كرد.

به همين دليل ميگوئيم ساعت متحرك در سرعت نور كار نميكند.

اگر سرعت ساعت مذكور نزديك به نور باشد ... در اينحالت چون قسمتي از سرعت نور بوسيله سرعت حركت ساعت خنثي ميشود زمان كش ميآيد و ما ميبينيم كه ساعت كند تر كار ميكند.

اما همه اينها فقط فرض است ... واقعا ساعت بطور عادي كار خود را انجام ميدهد و سن افراد متحرك هم بطور عادي خواهد گذشت و ما نيز هيچگاه قادر نيستيم چنين اجسام متحركي را همواره ببينيم.

جالب است كه برخي از روزنامه ها بقدري شتاب زده جلو رفته اند كه ميگويند: به عمر فضا نورداني كه به فضا ميروند بعلت سرعت زياد كسري از ثانيه اضافه شده است .

به دلايل گفته شده اين امر صحيح نيست و فقط براي جلب مشتري و ايجاد هيجان ميباشد.

مخصوصا اينكه فضانوردان در رفت و برگشت داراي سرعت متغير و تغيير مسير هستند كه حركت آنها را شتاب دار مينمايد.

در مورد كوتاه شدن طول اجسام در جهت حركت و نيز ازدياد جرم جسم متحرك نيز همين مسئله صادق است . اشكال در اينجاست كه خود نور بايد اطلاعات هر تغييري را به ما برساند.

اگر ما يك حس برتر داشتيم كه ميتوانست اطلاعات مربوط به جهان هستي را با سرعت مثلا يك ميليون كيلومتر در ثانيه به ما برساند... ديگر هيچ عارضه اي از انواع گفته شده در سرعت هاي قابل مقايسه با نور بنظر نميرسيد... ولي فعلا كه چنين حس برتري را نداريم و گرفتار نور و سرعت آن ميباشيم.

نكته مهم ديگر اين است كه سرعت نور حد نهايي سرعت ها در جهان نيست و باز به همين دليل گفته شده ما نميتوانيم سرعت بالاتر از آنرا درك كنيم.

يك راه ساده براي اثبات آنچه گفته شد وجود دارد....

شما كافيست چشم خود را ببنديد تا ببينيد تمام عوارض گفته شده.... در سرعت صوت كه براي ما قابل درك است اتفاق ميافتد.

بنا بر اين ... اين ما هستيم كه سرعت نور را بالاترين سرعت در جهان ميبينيم و اين ما هستيم كه عوارض نسبيت خاص را بخاطر محدوديت حواس خود اينگونه درك ميكنيم.

براي نابينايان ... حد نهايي سرعت ها ... سرعت صوت است.

اين حواس ماست كه ناقص است و جهان را براي ما بصورتي كه ميبينيم نشان ميدهد.

***********************

خوشحال خواهيم شد اگر صاحبنظران در اين مورد نظريات گرانبهاي خود را ارائه فرمايند.

درسی زیبا از ادیسون

درسی زیبا از ادیسون...

نوشته همایون رقابی

ادیسون در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد.

این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً كاری از دست كسی بر نمیآید و تمام تلاش مأموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.

پسر با خود اندیشید كه احتمالاً پیرمرد با شنیدن این خبر سكته میكند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند.

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او میاندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر میبرد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ میبینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را میبینی؟ حیرت آور است! من فكر میكنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را میدید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش میسوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت میكنی؟

چطور میتوانی؟ من تمام بدنم میلرزد و تو خونسرد نشسته ای؟

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمیآید. مأمورین هم كه تمام تلاششان را میكنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظرهایست كه دیگر تكرار نخواهد شد!

در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر میكنیم! الآن موقع این كار نیست!

به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!

فردا صبح ادیسون به خرابه ها نگاه کرد و گفت: "ارزش زیادی در بلا ها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در این آتش سوخت. خدا را شکر که میتوانیم از اول شروع کنیم."

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجدداً در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود وهمان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

ارزش زیادی در بلاها وجود دارد چون تمام اشتباهات در آن از بین میرود.

خداوند

خداوند...

نوشته همايون رقابي

فرض كنيم نياز به يك ليتر آب دريا داريم كه بوسيله جوشاندن و تبخير و سپس سرد شدن تبديل به آب مقطر گردد.

باز فرض ميكنيم كه اين آب را در تهران براي مصرف ميخواهيم. در نظر بگيريد كه با چه مشكلاتي بايد اين آب را از مثلا درياي خزر با وسايل مختلف به تهران رسانيد و پس از تبخير و تقطير از آن استفاده كرد.

اما در طبيعت ميبينيم كه ميليونها تن از همين آب بوسيله تابش آفتاب و باد از روي دريا بلند ميشود و با نيروي باد در جهت هاي مختلف حركت ميكند و قسمتي از آنهم به تهران ميرسد.

اين وزن سنگين آب چنان پرواز ميكند كه گوئي يك گل قاصدك را باد به اينطرف و آنطرف ميكشد. در اين عمل كار تبخير هم انجام شده و وقتي به مقصد ميرسد با انجام عمل تبريد آب مقطر بصورت باران بر زمين ميريزد.

هنگام بارش تمامي ذرات كثيف هوا را هم ميشويد و زندگي را براي گل و گياه و انسانها و همه موجودات لذت بخش مينمايد.

همين آب در سدها جمع شده و آب خوراكي و مصرفي مارا تشكيل ميدهد و مقدار زيادي از آنهم به زمين نفوذ كرده و بعدا بصورت آب چاه از آنها استفاده ميشود.

تمام اين كارها براي ما بصورت رايگان انجام ميگيرد و بقول سعدي :

ابر و باد و مه خورشيد و فلك در كارند..... تا تو ناني بكف آري و بغفلت نخوري

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار..... شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبري

خداوند بزرگ را سپاس گوئيم و با در نظر گرفتن اين نعمت و بسياري از نعمات ديگر ، در برخي از رفتارهاي خود تجديد نظر نمائيم.

مینا"4"

مینـــــــــــا

قسمت چهارم

نوشته همایون رقابی

هواپيما روي باند فرود گاه نشست . لرزش شديد ناشي از تماس چرخ ها با زمين همه چيز را لرزاند و دقايقي بعد همه در حال ترك هواپيما بوديم .

احمد به استقبال ما آمده بود و در سالن فرودگاه يكديگر را ديديم . پدرم بارها را تحويل گرفت و با كمك احمد همه را به اتومبيل منتقل كرديم . احمد پرسيد : خوب .... خوش گذشت ؟

پدرم گفت : بله ... جاي شما خالي . اما علي و خانواده اش واقعا كم بود مينا را حس ميكنند . با اينكه مدتي گذشته اما هنوز هم كسل هستند .

من گفتم : سعيد هم خيلي حال ترا پرسيد . ميگفت ممكن است براي تابستان سري به شيراز بزند و ترا هم ببيند .

  • حتماٌ او هم از بابت در گذشت خواهرش خيلي ناراحت بود ؟
  • مسلم است ... اما خوب ... سعي ميكرد نشان ندهد .

بسمت خانه ميرفتيم و من از اينكه به شيراز باز گشته بودم احساس خوشحالي ميكردم . چند روز بود كه در مشهد ميهمان خانواده مينا بوديم . اگر چه خيلي محبت ميكردند اما هر بار با ديدن من خاطره مينا در ذهنشان زنده ميشد و افسردگي به ايشان غلبه ميكرد .

آخه باعث آشنايي خانواده هاي ما دوستي من و مينا از دوران كودكي بود . من و مينا در يك كودكستان بوديم و در يك جشن كه والدين ما هم دعوت داشتند مادرم با مادر مينا آشنا شد و بدنبال آن رفت و آمد خانوادگي ما شروع گرديد .

مينا فقط يك برادر داشت كه از او سه سال بزرگتر بود . سعيد حالا تازه ليسانس خود را گرفته بود و بدنبال يك كار مناسب ميگشت .

از دسـت دادن خواهرش شديدا به او لطمه زده بود . با اين تفاوت سني كم ، آنها مدتها همبازي و همفكر خوب براي هم بودند و از همه بد تر اينك سعيد خواهر ديگري نداشت .

به خانه رسيديم و من خوشحال وارد شدم . مستخدم پير ما خديجه خانم در را باز كرد و خوش آمد گفت .

همگي داخل شديم و در هال روي راحتي ها نشستيم وخديجه چاي آورد . صحبت ها شروع شد و همه سعي ميكرديم حرفي از مينا زده نشود .

ژاله ، خواهرم ميگفت : بابا جان ، يك سفر هم بايد به اروميه برويم . آب هاي معدني آنجا خيلي براي شما نافع است .

پدرم در حاليكه چاي ميخورد گفت : انشاالله ... قسمت باشد ميرويم .

مادرم به خاله ام تلفن كرد و از حال او پرسيد و بعد هر كسي به كاري و صحبتي مشغول گرديد .

وقتي برادرم ميخواست برود مادرم نگذاشت و كمي بعد همه سر ميز شام نشسته بوديم .

در اين موقع خديجه خانم يك كارت هتل كورش را بمن داد و گفت : چند روز پيش آقايي به اينجا آمدند و سراغ شما را گرفتند . وقتي گفتم نيستند ، اين كارت را دادند و گفتند با اين شماره ها تماس بگيريد .

روي كارت را خواندم ديدم نوشته پيمان . ن .

اسمش را نوشته بود . با هيجان متوجه شدم اين همان كسيست كه در اداره مجله كتابم را براي خواندن و احيانا چاپ كردن گرفته بود . شام را رها كردم و بسوي تلفن دويدم .

تند تند شماره را گرفتم . شخصي گوشي را برداشت و من اطاق 214 را خواستم . گفت : گوشي ...

آنگاه سكوت بر قرار شد . پس از مدتي باز همان شــخص گفت : متأســفانه ايشان رفته اند . نيمساعت پيش هتل را بقصد فرود گاه ترك كردند .

گفتم : نميدانيد هواپيماي ايشان چه ساعتي پرواز ميكند ؟

گفت : متأسفانه خير ، اما ميتوانيد از فرودگاه سئوال كنيد .

گوشي تلفن را گذاشتم . همه متوجه من بودند . برادرم پيشم آمد و گفت : چي شده ؟

جريان را برايش گفتم و بعد شرح دادم كه اين شخص يا كتابم را آورده كه اين كار را بوسيله پست هم ميتوانست بكند و يا ميخواست براي چاپش با من قرار داد ببندد .

احمد در حاليكه گوشي را بر ميداشت گفت :صبر كن ... من الان ترتيب كار را ميدهم . بعد اطلاعات فرودگاه را گرفت و راجع به ساعت اولين پرواز به تهران سئوال كرد .

()()()()()()()()()()()()()()()

نتوانستم ژيلا را ببينم . سمينار برگزار شده بود و من ناچار به ترك شيراز بودم . روز آخر باز به منزل آنها رفتم اما هرچه زنگ زدم كسي در را باز نكرد . حتما مستخدمه براي خريد و يا كار ديگري از خانه خارج شده بود .

به هتل باز گشتم و بالاخره كيفم را برداشتم و آنجا را بمقصد فرودگاه ترك كردم .

در فرودگاه پس از كمي معطلي كيفم را باز ديد كردند و وارد سالن مخصوص سوار شدن به هواپيما شدم .

هنوز در حدود يكساعت بوقت پرواز باقي بود . روي يك صندلي نشستم و براي چندمين بار شروع به خواندن قسمت هايي از كتاب ژيلا نمودم .

وقت بسرعت ميگذشت و كم كم سالن پر از مسافريني شد كه در اين سفر با ما به تهران ميرفتند .

بلند گو گاهگاه رسيدن پرواز يا برخاستن آنها را اعلام ميكرد . يكربع به پرواز ما مانده بود كه ناگهان شنيدم كه بلند گو نام مرا صدا ميكند و از من ميخواهد به اطلاعات رجوع كنم .

متحير از اين موضوع بسمت درب براه افتادم و در آنجا به پليسي كه مانع خروجم شده بود جريان را گفتم . بلند گو مجددا نام مرا صدا كرد و پليس بعد از ديدن كارت شناسائيم اجازه بازگشت با سالن اصلي و رجوع به اطلاعات را بمن داد و خودش تا درب ورود به آن قسمت همراهيم كرد.

بسمت ميز اطلاعات رفتم كه ناگهان صداي شادي بمن سلام نمود .

بله .... ژيلا بود . مشوش از نزديك شدن پرواز بودم اما با ديدن ژيلا همه چيز فراموشم شد . سلام كردم و دست داديم . مرد جواني در كنارش بود كه او هم سلام كر د و ژيلا برادرش احمد را معرفي نمود .

دست داديم و احمد گفت : بموقع رسيديم . اگر پروازتان به تأخير بيفتد اشكالي دارد ؟

گفتم : نه .... اما ...

ژيلا حرفم را قطع كرد و گفت : ما در سفر بوديم كه شـما آمديد . اگر اشكالي ندارد فردا يا پس فردا برويد .

گفتم : راستش اينكه براي عقد قرارداد چاپ كتابتان آمده بودم . مسلما اين كار در اين چند لحظه امكان پذير نيست . پس ناچارم برگشتم را به عقب بيندازم .

احمد گفت : اينجا همه با من آشنا هستند . شما بليط تانرا بمن بدهيد من ترتيب كارها ميدهم .

بليط را به او دادم و وي سريعا از ما دور شد .

ژيلا خيلي خوشحال بنظر ميرسيد . مثل اينكه خبر چاپ كتابش خوشحاليش را بيشتر كرده بود . منهم خوشحال بودم چون بالاخره ژيلا را ديده بودم و حالا در كنارم بود .

پرسيد : كتابم را خوانديد ؟

گفتم : بله .... و چند بار هم خواندم . واقعا جالب بود .

لبخندي كه زيبائيش را دو چندان ميكرد بر لبانش ظاهر شد و با خوشــحالي گفت : راستي ؟ .... باور كنم ؟...

  • بله .... حقيقتا عالي نوشته بوديد . من به شما تبريك ميگويم . مطمئنم كه آتيه درخشاني در پيش داريد .

ذوق زده شده بود و تشكر ميكرد اما احساس ميكردم دوست دارد بيشتر راجع به كتابش با او صحبت كنم .

منهم شروع كردم و شرح مفصلي از زيبايي هاي آنچه او نوشته بود بيان نمودم . حرفم از دلم برميخاست و دروغ نميگفتم . اما صد در صد ميدانستم كه علاقه من به ژيلا اين آنچنان را آنچنان تر كرده بود .

ژيلا چشم از من بر نميداشت و مثل اشخاص سحر شده مرا مينگريست و به حرف هايم گوش ميكرد. منهم در آتش نگاههايش ميسوختم و گرم از حرارت آن به حرف هايم ادامه ميدادم و بالاخره صداي احمد كه ميگفت " كار تمام شد " ما را از دنياي خودمان بيرون كشيد .

احمد گفت : تاريخ پروازتان را براي پس فردا شب گذاشتم ولي بهر حال اگر خواستيد باز هم قابل تغيير است . حالا بفرماييد برويم .

بقدري در وجود ژيلا غرق شده بودم كه گذشت زمان را حس نميكردم . باتفاق از فرودگاه خارج شديم و سوار ماشين احمد گشتيم .

من به اصرار آنها جلو و پهلوي احمد نشستم و ژيلا در صندلي عقب جا گرفت . ماشين حركت كرد و من در حاليكه يك پهلو نشسته بودم و با ژيلا حرف ميزدم ، چراغ هاي فرودگاه را ميديدم كه از ما دور ميشوند . وقتي ماشين در اولين پيچ بسمت شيراز تغيير مسير داد ديگر چراغها ديده نميشدند . از اينجا ببعد جاده تقريبا مستقيم بود و يكراست به خيابان كريم خان زند ميرسيديم .

احمد ميگفت : در تهران شانس ياريم نكرد خدمت برسم و كم مانده بود اينجا هم فرصت از دست برود .

گفتم : من براي شركت در يك سمينار به اينجا آمده بودم ولي علاوه بر آن تنها دلخوشيم در اين سفر ديدار شما ( در اينجا زير چشمي به ژيلا نگاه كردم و او هم متوجه شد ) و بستن قرار داد چاپ اين كتاب بود كه خوشبختانه در آخرين لحظات ميسر گرديد . ژيلا سرخ شد و چيزي نگفت اما احمد گفت : بهر حال اگر خديجه خانم كمي بيشتر در دادن كارت شما تأخير ميكرد نميتوانستيم حالا شما را پيش خودمان داشته باشيم .

فهميدم خديجه خانم همان مستخدمه آنهاست .

()()()()()()()()()()()()()()()

وقتي آقاي پيمان را در فرودگاه پيدا كرديم ، چيزي به پرواز نمانده بود . خوشبختانه زرنگي احمد باعث شد موقع برسيم و او را باز گردانيم . وقتي احمد براي درست كردن تاريخ بليط مراجعت او رفته بود من و او تنها شديم و در آن موقع با صدايي گرم و گيرا از كتاب من تعريف كرد . راستش را بخواهيد حرف هايش را نميفهميدم ، اما متوجه شدم كه كتاب مرا قابل چاپ تشخيص داده و براي عقد قرار داد آمده است . من در آن موقع فقط با او بودن را حس ميكردم و دلم ميخواست تا ابد حرف بزند و منهم گوش كنم .

وقتي سوار ماشين شديم و به شهر بر ميگشتيم حرف هاي زيادي زد اما در يك جمله اش شنيدم كه ميگفت : تنها دلخوشيم در اين سفر ديدار شما و بستن قرار داد چاپ اين كتاب بود .

در اين موقع او بمن نگاه ميكرد .

داغ شدم و سرم را پايين انداختم .

راستي مثل اينكه من ..... نه .... هيچي ....

وقتي به شهر رسيديم تشكر كرد و گفت : چون امشب دير وقت است لطفا مرا به هتل برسانيد ، فردا براي بستن قرار داد خدمت ميرسم .

بند دلم پاره شد . دلم نميخواست به هتل برود . اما قبل از اينكه حرف ديگري بزند احمد گفت :غير ممكن است . در منزل ما هم يك لقمه غذا و يك جا براي خوابيدن پيدا ميشود .

پيمان گفت : نه ... اينكه خيلي زحمت ميشود . من مطمئنم هنوز اطاق من در هتل خاليست . پس اجازه بدهيد آنجا باشم .

احمد گفت : شما به منزل ما بياييد . اگر بد گذشت فردا هر طور خواستيد عمل ميكنيم .

خوشحال شدم و احمد عليرغم حرف هاي پيمان ماشين را به در خانه ما برد و پياده شديم . خديجه خانم در را باز كرد و پس از ورود به هال ، پدر و مادرم از آقاي پيمان استقبال كردند .

چاي آمد و همگي به نوشيدن و گفتگو نشستيم . پيمان از كتابم تعريف ميكرد و به پدرم ميگفت : اگر ژيلا خانم بهمين منوال جلو برود يقينا نويسنده مشهوري خواهد شد .

پدرم پاسخ مناسبي داد و ضمن صرف ميوه بازار صحبت كاملا گرم شده بود . آقاي پيمان ميان حرف هايش به من گفت : ژيلا خانم ... كتاب شما را بصورت داستان دنباله دار در مجله چاپ ميكنيم و فعلا براي همين كار قرار داد خواهيم بست . بعدا ميتوانيم آنرا بصورت كتاب منتشركنيم و حساب آن جدا خواهد بود . شما براي چاپ كتابتان در مجله چه مبلغي پيشنهاد ميكنيد ؟

من صادقانه گفتم : اين اولين كار منست كه چاپ ميشود و هيچ تجربه اي در مسائل مربوط به آن ندارم . بيشتر چاپ شدن آن مورد نظر من است .

احمد دخالت كرد و گفت : شما خودتان هر طور صلاح ميدانيد عمل كنيد . خوشبختانه وضع طوريست كه مسائل مادي مورد نظر نميباشد .

باز من ضمن تأييد حرف هاي احمد اختيار عقد قرار داد را به او دادم و بالاخره بعد از ساعتي پدرم كه احساس خستگي ميكرد پيشنهاد نمود آقاي پيمان را به اطاق خوابش راهنمايي كنيم .

احمد اين كار را كرد و من كه از خوشحالي در پوست نميگنجيدم به برادرم پيشنهاد كردم برود و زن و بچه هايش را هم به آنجا بياورد تا دور هم باشيم . مادرم هم گفته مرا تأييد كرد و گفت : دلم براي بچه ها تنگ شده ... حالا كه ميهمان داريم برو آنها را هم بياور .

احمد قبول كرد و رفت . دقايقي بعد آنها آمدند و باصطلاح جمعمان جمع شد .

كم كم همه براي خواب آماده شدند و منهم به اطاق خودم رفتم .

نفهميدم كي خوابم برد ، اما اين را ميدانم تا موقعيكه بيداربودم فقط به آقاي پيمان و كتابم فكر كردم . صبح روز بعد خديجه خانم مرا صدا كرد تا از خواب بيدار شدم . دست و صورتم را شستم و سر و وضعم را مرتب كردم . توي راهرو كه ميرفتم احمد را ديدم . احمد خنديد . گفت : سلام .... خانم نويسنده چطوري ؟

گفتم : عالي ... باور كن خيلي خوشحالم . راستي سلام ... تو چطوري ؟

  • به به به .... خانم نويسنده را ببين كه جملاتش را پس و پيش ميگويد .
  • احمد سر به سرم نگذار ... جدا از اينكه كتابم چاپ ميشود خيلي خوشحالم .
  • يادت هست هي بهت ميگفتم چيز بنويس ... ؟ حالا بالاخره موفق شدي .
  • آره ... راستي راستي تو و تشويق هايت مرا نويسنده كرديد . اما داداش ... مثل اينكه خدا اين آقاي پيمان را از آسمان فرستاد تا بكمك او كتابم چاپ شود .
  • در اين كه از آسمان آمده شكي نيست . خودم بليط هواپيماي دو سره اش را ديدم و تاريخ برگشتنش را درست كردم .
  • شوخي نكن ... ميدوني ... باورم نميشود كه كتابم چاپ خواهد شد . جاي مينا خالي كه ببيند . سعيد ميگفت اگر چاپ شد بما هم خبر بده .

باتفاق به هال رفتيم . پدر و مادرم هم آنجا بودند و لحظاتي بعد آقاي پيمان هم آمد و بعد از سلام و حرف هاي مقدماتي ، فرم قرار داد را كه براي امضاء آماده شده بود جلوي من گذاشت .

معلوم شد ديشب قبل از خواب آماده كرده و حالا بايد فقط امضاء ميكردم .

تقريبا و سريعا آنرا خواندم و امضا نمودم . مبلغش اگر چه قابل ملاحظه بود اما براي من اهميتي نداشت .

همانطور كه اشاره كرده بودم مهم چاپ شدن كتابم بود و بس و اين مطلب را صراحتا باز گو كرده بودم .

بدنبال اين كار مسير صحبت عوض شد و به مسافرت ما و خانواده مينا پرداختيم . براي آقاي پيمان توضيح دادم كه علي اسم پدر مينا و سعيد برادرش است كه با مادرشان فعلا در مشهد زندگي ميكنند .

آقاي پيمان از سن و سال سعيد پرسيد . برايش گفتم و بعد صحبت هاي ديگر به ميان آمد .

()()()()()()()()()()()()()()()

شب را با خيال ژيلا بسر بردم . از اينكه او در چند متري من و در يكي از اطاق هاي همين خانه خوابيده لذت ميبردم . حس ميكردم او هم به من توجه دارد . اگر چه رفتــار متين و پسنديده اي داشت اما نگاه هاي هر كس ميزان محبت او را بيان ميكند و من در چشم هاي سياه او سايه عشق را ديدم .

قبل از خواب قرار داد چاپ كتابش را تنظيم كردم و سپس چشمهايم را بر هم گذاشتم و در حاليكه تصوير ژيلا را در ذهن داشتم خوابيدم .

صبح وقتي از خواب بلند شدم ، پس از دوش گرفتن لباس پوشيدم تا براي صرف صبحانه به هال بروم . قبلا احمد آقا گفته بود كه هر وقت بيدار شدم ميتوانم نزد آنها كه در هال صبحانه ميخورند بروم .درب اطاق را كه گشودم تا خارج شوم صداي صحبتي متوقفم كرد .

صداي ژيلا بود كه ميگفت از چاپ كتابش خيلي خوشحال است و بايد خبرش را به سعيد بدهد . مخاطبش احمد آقا بود .

من فورا به داخل اطاق برگشتم و درب را بستم .

سعيد كي بود ؟.... چه ارتباطي با ژيلا داشت ؟....

روي يك صندلي نشستم و به فكر پرداختم . سعيد كي بود ؟ .... همين يك اسم مرا كلافه كرده بود . آيا ژيلا را دوست داشت ؟....مسلما خيلي پيش از اينكه ژيلا مرا بشناسد او را ميشناخت والا اينطور راحت از او صحبت نميكرد .

راستي من چقدر احمق بودم . از صحبتهاي ژيلا كاملا مشخص بود كه توجهش به من فقط به خاطر چاپ كتابش ميباشد نه چيز ديگر .

چرا من چنين اشتباهي كردم؟ زندگي كاملا مرفه ژيلا با زندگي معمولي من كه حتي يك خانه هم از خود نداشتم زمين تا آسمان تفاوت داشت . چرا من بايد دل باو ببندم ؟

مسلما سعيد كه با آنها آشناست امكانات زندگي بهتري دارد كه متناسب با رفاه خانواده ژيلاست . شايد بغير از سعيد ديگران هم باشند .... ژيلا كه بچه نيست ... او دختري زيبا و تحصيل كرده و ثروتمند است . پس بسادگي ميتواند خواستگاران فراوان داشته باشد .

انگار آب سردي روي سرم ريخته بودند . تصميم گرفتم حـد خود را رعايت كنــم و پس از امضاء قرار داد بســـرعت از آنها دور شوم .

بليط هواپيما را كه در جيبم و لابلاي نامه هاي ژيلا بود بيرون كشيدم و تاريخش را مجددا نگاه كردم . همانطور كه احمد گفته بود فردا شب ميتوانستم شيراز را ترك كنم . اما اين مهم نبود . چون خود احمد ميتوانست تاريخ آنرا عوض كند و همين امروز به تهران باز گردم .

بليط را مجددا در جيبم گذاشتم و قرار داد را برداشتم و بقصد صرف صبحانه از اطاق خارج شدم . همه در هال جمع بودند و پس از سلام و تعارف منهم به جمع آنان پيوستم . ژيلا همچنان از زيبايي ميدرخشيد اما من ديگر آن پيمان قبلي نبودم . از يكطرف نام سعيد تكانم داده بود و از طرف ديگر هرچه به او و زندگيش نگاه ميكردم تفاوت بيشتري را بين محيطش وزندگي خودم ميافتم .

قرار داد جلويش گذاشتم . سريعا خواند و امضاء كرد . بعد هم در حرف هايش تأكيد كرد كه چاپ شدن كتابش مورد نظر بوده ، نه مبلغ حاصل از آن .

صحبت عوض شد و از مسافرت اخيرشان به مشهد و افراد خانواده مينا حرف بميان آمد .فهميدم سعيد برادر ميناست

و دوسه سالي از ژيلا بزرگتر است . فعلا هم دانشگاه را تمام كرده و دنبال كار مناسبي ميگردد . از طرفي تنها فرزند خانواده ميباشد و كاملا مورد توجه است .

مدتي بعد از احمد خواهش كردم تاريخ پرواز را براي امروز عوض كند و عذر آوردم كه با داشتن كار زياد و نيز با امضاء شدن قرار داد چاپ كتاب نميتوانم بيشتر در شيراز بمانم .

نگاه ژيلا را روي خودم احساس ميكردم ، اما جر‌أت نگريستن به او را نداشتم . نفهميدم احمد چه گفت و ديگران چقدر اصرار در ماندنم كردند و نيز من چه جوابي دادم ، فقط متوجه شدم كه آخر سر احمد به سراغ تلفن رفت و با يكي از دوستانش در فرودگاه تماس گرفت و بعد به من گفت : درست شد . البته ما خيلي مايل بوديم بيشتر شما را ببينيم ، اما چون خودتان اصرار كرديد ناچار ساعت پرواز را براي نه صبح امروز تغييردادم . خودم هم با شما به فرودگاه ميآيم كه براي تغيير ساعت و تاريخ بليط اشكالي پيش نيايد .

تشكر كردم و چون وقت زيادي باقي نمانده بود در كيفم را گشودم و مبلغ قرار داد را كه قبلا آماده كرده بودم جلوي ژيلا گذاشتم . با اشاره به پول ها گفتم : اين مربوط به قرار داد چاپ كتاب شماست . اميدوارم براي نوشته هاي ديگرتان بتوانيم مبلغ بيشتري بپردازيم . ضمنا از محبت و پذيرايي شما بينهايت سپاسگزارم و اميدوارم بتوانم جبران كنم .

به پول دست نزد . نگاهم كرد و در يك لحظه كه چشمم به چشمش افتاد نم اشك را در آنها ديدم .

آهسته گفت : متشكرم

بعد بلند شد و گفت : ميروم تا آماده شوم .

نميدانستم چه احساسي دارد ؟ ...آيا اين اشك خوشحالي ناشي از چاپ كتابش بود ؟ ... آيا من ناراحتش كرده بودم ؟

بهر حال خودم هم حال خوشي نداشتم و حس ميكردم از خودم بدم ميآيد .

اما چــرا ؟...

قدرت عشق

قدرت عشق !

گویند که ...
در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی میکرد که در میان
مردم به سیاه خان شهرت داشت
وقتی که کریمخان میخواست بازار وکیل شیراز را بسازد
او جزئ یکی از بهترین کارگران آن دوران بود
در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت
بنابرین استادان معماری به کارگران
تنومند و قوی و با استقامت نیاز
داشتند تا مصالح را به دوش بکشند
و بالا ببرند
وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد
و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید
سیاه خان تنها کسی بود که میتوانست
آجر را به ارتفاع ده متری پرت کند
و استاد معمار و ور دستانش آجرها
را در هوا می قاپیدند و سقف را تکمیل میکردند
روزی کریمخان برای بازدید از پیشرفت کار سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت
میکند شش یا هفت آجر به دست معمار نمی رسید و می افتد و می شکند
کریمخان از سیاه پرسید
چه شده نکنه نون نخوردی؟؟!!
قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت
و همه به بالا میرسید!
سیاه خان ساکت ماند و چیزی نگفت
اما استاد معمار پایین آمد و یواشکی
بیخ گوش کریمخان گفت
قربان تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او زنش بود
چند روزست که زن سیاه خان قهر کرده
و به خانه ی پدرش رفته
سیاه خان هم دست و دل کار کردن ندارد
اگر چاره ای نیاندیشید کار ساخت بازار
یک سال عقب می افتد
او تنها کسی است که میتواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند
کریمخان فورا به خانه پدر زن او رفت
و زنش را به خانه آورد
بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها شروع به گریه کرد
کریمخان مقدار پول به آنها داد و گفت
امروز که گذشت اما فردا میخواهم همان سیاه خان همیشگی باشی
این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت
فردا کریمخان مجددا به بازار رفت
و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا
پرت میکند که از سر معمار هم رد میشود
بعد رو به همراهان کرد و گفت
ببینید عشق چه قدرتی دارد
آنکه آجرها را پرت میکرد عشق بود نه سیاه خان

آدم برای هرچیزی باید انگیزه داشته باشه.

برق

برق...

نوشته همايون رقابي

وقتي وارد خانه ميشويم بسادگي دكمه كليد برق را فشار ميدهيم و نور مطبوعي سراسر اطاق را فرا ميگيرد. هر وقت هم نخواستيم باز دكمه را فشار ميدهيم و چراغها خاموش ميشوند.

يخچالهاي ما آب خنك و يخ فراوان در اختيارمان قرار ميدهند و با توليد سرماي مناسب مواد غذائي را از فساد محفوظ ميدارند.

در تابستان كولر ها و در زمستان شوفاژ هواي معتدلي براي زندگي ما فراهم ميكنند. بمحض اينكه اراده ميكنيم با دستگاههاي بلندر و آب ميوه گيري و چرخ گوشت و بخار پز و سيستم هاي تهويه تمام امكانات رفاهي ما فراهم ميشود.

همه اينها در سايه وجود برق است كه انجام ميگيرد و ما زياد توجهي به اين مسئله نداريم.

اغلب به اشتباه فكر ميكنند اديسون برق را اختراع كرد، در حاليكه در زمان اديسون برق موجود بود و وي با اختراع لامپ روشنائي ، با استفاده از برق خانه ها را روشن كرد.

برق سالها پيش شناخته شده بود ، اما جز براي استفاده هاي محدودي از آن بهره برداري نميشد.

ولتا اولين كسي بود كه توانست با اختراع پيل ولتا جريان برق را در خدمت انسان در آورد.

كشف ولتا هم كاملا تصادفي بود . وي مشغول تشريح و آزمايش بدن يك قورباغه بود كه اين كار را با دو پنس انجام ميداد.

در حين كار، هنگاميكه دو سر يك عضله قورباغه را با دو پنس گرفته بود انتهاي پنس ها بهم برخورد كرد و ناگهان مشاهده نمود كه عضله قورباغه منقبض گرديد.

وي مسئله را پيگيري كرد و متوجه شد اگر در يك محلول رسانا مانند آب نمك يا آب اسيد دو فلز غير همجنس قرار گيرد اختلاف پتانسيلي بين آندو فلز ايجاد ميشود.

از همين نقطه بود كه پيل ولتا اختراع شد و در خدمت انسان در آمد.

مقدار جريان توليد شده در پيل ولتا بسيار ناچيز بود و بسرعت كاهش پيدا ميكرد. بنا بر اين با ساختن پيل هاي لكلانشه و انواع ديگري كه هم اكنون در بازار موجود است توانستند جريان برق بيشتري را توليد و بكار گيرند.

با وجود پيشرفت هاي توليد برق بوسيله باطري ، تا هنگامي كه جنراتورها شروع به كار نكردند نيروي برق كافي در اختيار بشر قرار نگرفت.

يك باطري قلمي معمولي ميتواند 1/5ولت با حد اكثر يك دهم آمپر برق توليد كند و چون توان توليد شده برابر با حاصلضرب ولت در آمپر است توان چنين باطري صد و پنجاه ميلي وات خواهد بود.

در حالي كه جنراتور هاي برق هزاران مگا (ميليون) وات انرژي توليد ميكنند و همين انرژي عظيم است كه در خانه ها همه چيز را به كار مياندازد.

در اينجا توجه شما را به نكته جالبي معطوف ميكنم. اگر برق نبود ، مثلا براي براه انداختن يك پنكه ناچار ميشديم يك موتور احتراقي مانند موتور ماشين ها را بكار بگيريم تا پروانه پنكه را بگرداند. اين كار صرفنظر از مشكلاتش ،‌ با ايجاد صدائي همراه بود كه محيط را آزار دهنده ميساخت.

يك پنكه فقط در حدود صدو پنجاه وات قدرت الكتريكي مصرف ميكند. اما وسائل ديگري مانند يخچال يا كولر و يا هيتر (گرم كننده) ها توانهاي بيشتري براي كار لازم دارند. به اين ترتيب اگر قرار بود براي بكار انداختن هر كدام از اين وسائل از موتور احتراقي استفاده كنيم ، صداهاي وحشتناكي در محيط كار و زندگيمان بوجود ميآمد و همه را به مرز جنون ميكشاند.

اما با توليد الكتريسته در كارخانه هاي مولد برق، اين صدا ها از زندگي ما دور ميشوند و ما در محيط آرام و مناسبي زندگي ميكنيم.

در اينجا بايد اين مسئله را هم در نظر بگيريم كه تمام اين صداها در كارخانه هاي برق بوجود ميآيند و كار كردن در محيط آن بشدت آزار دهنده ميباشد.

هر جنراتوري كه در حال كار است ميتواند با توليد صدها تا هزاران مگاوات انرژي ، برق مورد نياز ما را تأمين نمايد . اما صداهائي كه اين موتورها توليد ميكنند بحدي زياد است كه در محيط آنجا كسي قادر به حرف زدن نيست. زيرا صداي حرف انسان شنيده نميشود.

تمام كاركنان كارخانه برق ، براي حفاظت از گوش خود گوشي هاي خاصي را روي گوش خود ميگذارند كه شدت صدا را كاهش محسوسي ميدهد.

در آن محيط هيچ صدائي جز صداي وحشتناك موتورها بگوش نميرسد و با وجود بكار بردن گوشي هاي محافظ، بدن انسان نيز از تركش اين صداها در امان نخواهد بود.

بطور متوسط هر كنتوري كه در خانه ها نصب ميشود در حدود بيست آمپر است . با توجه به اينكه ولتاژ برق شهر در منازل 220 ولت است توان الكتريكي كه به هر خانه تحويل ميگردد در حدود چهار كيلووات ميباشد.

اين توان در مقابل مصرف كننده هاي برقي امروزي توان كمي است و گاهي مقدار مصرف از ده كيلو وات هم تجاوز مينمايد.

حال در نظر بگيريد با توجه به اينكه ميليونها خانه در شهري وجود دارند، چه توان عظيمي در كارخانه برق بايد توليد شود تا پاسخگوي اينهمه مصرف باشد.

نكته مهمتر اينكه توان توليد شده در اداره برق ، بسرعت در سيم هاي رابط تلف ميشود و براي جلوگيري از اين مشكل، ولتاژ توليد شده را با ترانسفورمر هاي مخصوص تا ميزان صدها هزار ولت بالا ميبرند و با اين كار از تلف شدن انرژي بمقدار زيادي جلوگيري مينمايند.

در محل مصرف برق، ناچار با ترانسفورمر هاي مناسب ديگري اين ولتاژ را پائين ميآورند و تبديل به برق 220 ولت مينمايند.

صد ها هزار پرسنل دائما در حال كار و مراقبت هستند تا برق توليد شده در اختيار ما قرار گيرد. مشكلاتي مانند سوختن قطعات و يا از كار افتادن موتورهاي احتراقي و يا ايجاد اتصالي ها و ... و... و... دائما بايد كنترل و برطرف گردند.

آنچه گفته شد ، گوشه اي از مراحل و معضلات توليد برق بود و در عمل مسائل بسيار زيادتري هست كه بايد برطرف گردد.

با اين ترتيب قيمت برق بسيار ارزان است و اگر ما از گراني آن شكايت داريم در حقيقت از درآمد كم خويش صحبت ميكنيم.

ما حقوقمان كم است وگرنه برق با اين مشكلات توليد، گران نيست.

مینا"3"

مینــــــــا

قسمت سوم

نوشته همایون رقابی

نامه اي از ژيلا به دستم رسيد . همه نامه يكطرف و جمله اي كه در حاشيه اش نوشته بود يكطرف .

از خواندنش حسابي تكان خوردم زيرا نوشته بود : بدجنس ... چرا ننوشته بودي پدرت به شيراز خواهد آمد ؟

اين جمله سخت پريشانم كرد . واضح است كه اگر پدر مينا به شيراز برود مشت من باز خواهد شد و ژيلا از مرگ دوستش با خبر ميگردد . آنوقت مسئله نامه ها مطرح ميشد و خلاصه معلوم نبود كار به كجا ميرسد . اما در اين ميان سلامتي ژيلا به خطر ميافتاد و من جدا نگران اين نكته بودم .

از اين كه در اين گرفتاري غرق شده بودم و با پاسخ دادن به نامه ژيلا خواسته بودم به او كمك نمايم سخت احساس پشيماني ميكردم . اگر چه قصد من كمك كردن به يك انسان نا اميد بود ولي بايد فكر آخرش را هم مينمودم .

نميدانستم عكس العمل ژيلا نسبت به اين مسئله چگونه خواهد بود اما مسلما ناراحت ميشد و اگر بوسيله پدر مينا در جريان امر قرار ميگرفت در صدد تفحص و پيدا كردن نويسنده نامه ها بر ميآمد . بديهيست بعلت فلج بودن و فقر مادي خودش نميتوانست به تهران بيايد اما وقتي پدر مينا در جريان نامه ها قرارميگرفت خيلي ساده ميتوانست به تهران بيايد و به خانه من مراجعه كند .آنوقت نميدانستم چه جوابي به او بدهم . از طرفي اين اميدواري در دلم پيدا شد كه پدر مينا وقتي وضع نابسامان ژيلا را ببيند مسلما بي تفاوت نخواهد بود و كمك هاي لازم را خواهد كرد . پس ژيلا آنطور هم كه فكر ميكردم بي كس نيست .

يك لحظه اين فكر در من پيدا شد كه چرا پدر مينا قبلا به او كمك نكرده است ، اما فهميدم سئوال بي مورديست . چون من از وضع ژيلا و اينكه چه كسي كمكش ميكند خبر نداشتم و بعيد نبود كه سفر پدر مينا به شيراز بقصد همين كمك و يا احتمالا ادامه كمك هايش باشد .

اما بالاخره من بايد چه كار ميكردم ؟ جرأت جواب دادن به نامه ژيلا را نداشتم و از طرفي فكر ميكردم بد نيست نامه اي به او بنويسم و همه چيز را صراحتا اعتراف كنم .مسلما اين خبر لطمه اي به روحيه حساسش وارد ميكرد .

نتوانستم اين كار را بكنم . نميدانستم چه بايد بنويسم ، ضمناً فكرميكردم اگر يك روز درب منزل مرا بزنند و پدر مينا به سراغم بيايد چگونه خواهم توانست عمل خود را توجيه كنم ؟

يك نكته هم كه كار را خراب ترميكرد مسئله خط من بود . نميتوانستم به بهانه لطمه ديدن دست راستم همچنان بد خط بنويسم و به حساب نوشتن با دست چپ بگذارم . پس گاهي تعجب ميكردم كه چطور انشاء نامه هاي من سوء ظن ژيلا را بر نينگيخته است ؟... پس بايد انشاء من و جمله بنديها و تكيه كلام هايم خيلي شبيه نوشته هاي مينا باشد .

()()()()()()()()()()()()()()()

با تحمل مقداري خسارت خانه ام را عوض كردم و به كسي نگفتم منزل جديدم كجاست . تقريبا دو هفته از رسيدن آخرين نامه ژيلا گذشته و من هيچ راه حل مناسبي براي اين مسئله پيدا نكرده بودم . ناچار منزلم را عوض كردم تا اگر پدر مينا و يا هر كس ديگري در اين رابطه خواست مرا پيدا كند نتواند .

نامه هاي ژيلا را نگاهداشته بودم و گاهي آنها را ميخواندم . دلم ميخواست بدانم چه بر سر اين دختر بد بخت آمده و بالاخره كارش به كجا ميرسد .

مدتي بهمين منوال گذشت . يك روز رئيس اداره مرا احضار كرد و به اطاقش رفتم .

صندلي تعارفم كرد و نشستم . آنگاه شروع به صحبت كرد و گفت : آقاي پيمان.... از آنجاييكه رشته شما ادبيات انگليسي و فارسي است از امروز مقالات رسيده را براي تأييد و چاپ ، اول نزد شما ميفرستم . اگر تشخيص داديد كه مقاله اي براي چاپ مناسب است زيرش دستور لازم را بنويسيد تا اقدام كنند . اين كار با حفظ سمت قبلي شما خواهد بود و از نظر اضافه كاري هم شما را راضي ميكنيم .

گفتم : اما تا بحال آقاي تجلي اين كار را ميكردند ؟

گفت : آقاي تجلي يكي از همكاران دانشمند و با سابق ماست كه متأسفانه بعلت زيادي سن بازنشسته شده است و از ديروز در كنار ما نيست . بنا بر اين فعلا بايد جور كار ايشان را شما بكشيد .

ضمن اعلام قبول اين مسئوليت تشكر كردم و به اطاقم برگشتم . از آن روز مقالاتي را كه ميرسيد براي اظهار نظر به من ميدادند و اغلب مجبور ميشدم مدت زيادي اضافه كار كنم و حتي برخي از آنها را براي بررسي به خانه ميبردم .

در نتيجه اين زياد شدن كار از فكر مينا و ژيلا بيشتر غافل شدم و كمي آسودگي فكري برايم ايجاد شد .

()()()()()()()()()()()()()()()

يكروز مستخدم اداره دختر خانمي را به اطاق من راهنمايي كرد و وي بعد از سلام گفت : من يك داستان نوشته ام و ميخواهم اگر مورد قبول واقع شود در مجله تان بچاپ برسانيد .

متعاقب اين حرف يك دفتر قطور روي ميز من گذاشت .

بر اساس تجربه ميدانستم كسانيكه داستان مينويسند ، خودشان از نوشته خويش بسيار لذت ميبرند و نقصي در آن نميبينند . در نتيجه توقع چاپ آنرا دارند . بديهيست يك نويسنده خبره و يا يك كارشناس بخوبي به نقاط ضعف اين نوشته ها پي ميبرد و وقتي از چاپ آن امتناع ميورزد صداي نويسنده بلند ميشود و خود را مغبون شده ميابد .

در اين گونه موارد اگر نويسنده تازه كار پارتي نداشته باشد تا مسئول مربوطه را براي چاپ تحت فشار قرار دهند ، با نارضايتي و اخم دنبال كارش ميرود . ولي اگر پارتي داشته باشد ......

بهر حال با توجه به اين مسائل از او پرسيدم : شما نويسنده هستيد ؟

گفت : ميخواهم باشم .... تازه شروع كرده ام .

طوري حرف ميزد كه گويي از كار خودش مطمئن است . نگاهي به او كردم ، بسيار زيبا بود و شخصيت ممتازش در رفتار و حرف زدنش مشخص ميگرديد .

گفتم : شما بايد اول كتابتان را به چند نفر اهل علم و ادب نشان بدهيد و اگر مورد تأييد قرار گرفت آنوقت شايد بشود كاري كرد .

گفت : البته اين كار را كرده ام و مدتي قبل ميخواستم آنرا براي شما بفرستم اما چون مجبور شدم سفري به تهران بيايم ترجيح دادم داستانم را هم با خودم بياورم .

  • از كجا تشريف آورديد ؟
  • شيراز .... من اهل شيرازم و در دانشكده ادبيات تحصيل ميكنم .

دفتر را برداشتم و صفحه اول آنرا باز كردم . با خط خوشي نام داستانش را نوشته بود و كمي پايين تر با خط ريز تري اسم نويسنده آمده بود .

يكه خوردم . بار ديگر اسم نويسنده را خواندم و بعد بي اختيار نگاهي به دختر خانم كردم . آنگاه مجددا و با ناباوري اسم نويسنده را كه نوشته بود : نويسنده "ژيلا .‌ م‌ ." ديدم .

خداي من ... اين چطور ممكن است ؟.... دختري به اين زيبايي و شيك پوشي ، در حالي كه رفاه از سر و رويش ميباريد .....چگونه ممكن است ژيلا باشد ؟

چون ديدم سكوتم طولاني شده ، ناچار براي اطمينـان خاطر با صداي متزلزلي گفتم : ببخشيد ... اسم شما ؟....

با تعجب گفت : همانطور كه ملاحظه كرديد اسم من "ژيلا . م . " است .

مدتي گيج و مبهوت او و دفتر را متناوباٌ تماشا كردم . وقتي تغيير حال مرا ديد پرسيد : چيزي شده ؟

بزحمت گفتم : نه ... و بعد با شرمندگي از تأخير ، يك صندلي براي نشستن تعارفش كردم .

نشست و منتظر جواب من شد . چون حالم دگرگون شده بود و نميتوانستم تصميم بگيرم ، خودم را مشغول ورق زدن دفترش كردم و در حاليكه هيچ چيز نميتوانستم بخوانم به اين كار تظاهر نمودم .

بالاخره بخودم مسلط شدم و فكر كردم ممكن است دو نفر با يك اسم وجود داشته باشند و لذا پرسيدم : چطور شد كه به تهران آمديد ؟

گفت : مجبور شدم ... كار مهمي پيش آمد كه ناچار شدم خودم با برادرم به تهران بيايم .

  • خيلي عذر ميخواهم ... ميدانم نبايد اين سئوال را بكنم . اما اگر امكان دارد .... منظورم اينستكه اگر ممكن است ....خلاصه دلم ميخواست بدانم كارتان چيست كه بخاطر آن بتهران آمديد ؟.... البته اگر خصوصي نيست .

متعجب شد ، ولي موٌدبانه گفت : نه .... مسئله مهمي نيست كه نتوانم بگويم . اما اگر بگويم خودش يك داستان پليسي هيجان انگيز ميشود كه انتها ندارد .

  • جالب شد . جريان چيست ؟
  • جريان از اين قرار است كه من مدتي با يك مرده مكاتبه ميكردم . بنظرتان جالب نيست ؟

لرزه اي بر تنم نشست و حس ميكردم اسرار مينا و ژيلا برايم در حال فاش شدن است . گفتم : چطور ...؟ با يك مرده ...؟

سايه غمي در چهره اش پيدا شد و گفت : بله ... دوستي داشتم كه بر اثر تصادف فوت كرده بود . اما تا مدتي بعد از فوتش كه من از آن بيخبر بودم با هم مكاتبه ميكرديم و نامه هايش ميرسيد .

داغ شده بودم و در عين حال خود را متعجب نشان دادم و گفتم : محال است .....؟؟

گفت : نه ... عين واقعيت است . من و دوستم قرار گذاشته بوديم براي نشان دادن قدرت قلم و نويسندگي .....

آنگاه ژيلا جريان شرط بنديشانرا با مينا شرح داد و موضوع روشن گرديد . در آخر اضافه كرد . با برادرم به خانه مينا رفتيم . معلوم شد شخصيكه آنجا زندگي ميكرده تغيير منزل داده و آدرسي هم از خود بجا نگذاشته است . اينجاست كه داستان نيمه تمام ميماند .

پرسيدم : حدس ميزنيد چرا آن شخص بجاي مينا بنامه هايتان جواب ميداد ؟

  • نميدانم ، ولي احتمالا فكر ميكنم وي اشتباه كرده و مرا واقعا يك دختر عليل و فقير و مستحق كمك تصور نموده است و چون ظاهرا آدم خير خواهي بوده براي كمك به من اين نامه ها را نوشته است .
  • جريان جالبي است كه قابل چاپ در مجله است .
  • در اين ميان به من ثابت شد كه ميتوانم با قدرت قلمم تصورات واهي در فكر اشخاص بوجود آورم . در نتيجه اگر دوستم زنده بود شرط را ميباخت .
  • حالا اگر نويسنده نامه ها را پيدا كنيد چه خواهيد كرد ؟
  • نميدانم .... چون او به من بدي نكرده است ، شايد تشكر كنم و پولش را پس بدهم . البته كمي از اينكه گولش زدم احساس ناراحتي ميكنم ، ولي خوب .... من تقصيري نداشتم .

خواستم بگويم شما مقابل آن شخص نشسته ايد اما صدا در گلويم گير كرد و موفق نشدم .

ژيلا پرسيد : اما شما چرا دانستن اين مطلب برايتان مهم بود ؟

بدون اينكه بتوانم جواب درستي بدهم موضوع را به كتابش كشاندم و گفتم : كتابتان را بطور امانت به من بدهيد . آنرا خواهم خواند و اگر قابل چاپ باشد ضمن عقد يك قرار داد اقدام به چاپش ميكنيم .

تشكر كرد و گفت : آدرس منزلم را هم در انتهاي كتاب نوشته ام كه اگر خواستيد با من تماس بگيريد از آن استفاده كنيد .

ميخواست برود .... به احترامش از جا بلند شدم . وقتي اين كار را كردم جلو آمد و دست داد .

يك لحظه ، موقعيكه دست ميداديم چشمم به چشمش افتاد و قلبم شديدا لرزيد . حس كردم اين لرزش از طريق نگاه به او هم منتقل شد . اما خودش را كنترل كرد و با لبخندي موٌدبانه خداحافظي كرد و رفت .

كتابش را در دست داشتم ، ولي فكرم كاملا متوجه او شده بود . بعد از چند دقيقه آنرا ورق زدم و سرسري نگاهي به محتوياتش انداختم . در چند جا قسمتهايي از آنرا خواندم .جالب بود . در يك نقطه موضوع آنقدر مهيج ميشد كه نميتوانستم خواندن را قطع كنم ، ولي ديدم حيف است چنين كتابي را به اين شكل مطالعه نمايم . پس تصميم گرفتم بعد از خاتمه كار آنرا به خانه ببرم و از ابتدا شروع به خواندن كنم .

همين كار را هم كردم و تا آخر شب نصف كتاب را تمام نمودم . موضوع داستان بسيار جالب بود و ژيلا هم واقعا قدرت قلم خوبي داشت . نوشته هايش كاملا خواننده را مجذوب ميكرد و كاملا ميشـد حدس زد كه آتيه درخشاني در فن نويسندگي دارد .

آن شب با فكر ژيلا و كتابش خوابيدم و روز بعد توانستم آنرا تمام كنم . از لطافت و زيبايي داستان لذت بردم .بنظر من نتنها اين كتاب قابل چاپ بود ،بلكه مسلما سرو صداي زيادي هم برپا ميكرد .

چند روز بعد كه طي آن كتاب ژيلا را چند بار خوانده بودم موضوع چاپش را با رئيس اداره در ميان گذاشتم و او گفت : هر طور صلاح ميدانيد اقدام كنيد .

بعد اضافه كرد : در دانشگاه شيراز سميناري تشكيل ميشود كه من به آن دعوت دارم . بنا به عللي ترجيح ميدهم از طرف اداره شما بجاي من در آن شركت كنيد . در نتيجه آنجا ميتوانيد قرار داد لازم را با نويسنده ببنديد .

با خوشحالي قبول كردم و روز بعد با هواپيما عازم شيراز شدم .

()()()()()()()()()()()()()()()

مدتي از مينا بيخبر بودم ، تا اينكه پدرش به شيراز آمد . تنها بود . وقتي سراغ مينا را از او گرفتم اشك در چشمش حلقه زد و گفت : متأسفانه .... مينا شديدا مريض است .

در خانه ما بوديم و پدر و مادرم هم حضور داشتند . پدرم با نگراني پرسيد : علي ... چيزي شده ؟....

پدرمينا در حاليكه اشك و بغض مجالش نميداد سرش را به علامت پاسخ مثبت تكان داد و به دستهايش خيره شد .

مادرم با ناراحتي گفت : خداي من ....؟؟؟

من با هيجان پرسيدم : چي شده ؟؟؟....

پدر مينا همانطور كه سرش پايين بود و با انگشتر خودش بازي ميكرد گفت : مينا مرده ...

باورم نميشد . گريه كردم . مادرم هم گريه كرد . پدرم پرسيد : كي ... چطور ؟....

  • تصادف كر د . حدود سه ماه پيش ... شايد هم بيشتر ....

در ميان گريه گفتم : اما من تا سه هفته قبل از او نامه داشتم .

موضوع جالب شده بود و همه در ميان ناراحتي و اشك مسئله را با تعجب بررسي ميكرديم .

نامه هاي مينا را آوردم و خيلي سريع مشخص شد كه كس ديگري آنها را نوشته است .

()()()()()()()()()()()()()()()

مدتي بعد با احمد برادرم كه براي انجام كاري عازم تهران بود همســفر شدم تا هم به خانه مينا بروم و نويسنده نامه ها را پيدا نمايم ، و هم در مورد چاپ كتابم بيكي از مجلات معتبر رجوع كنم .

در تهران با احمد به خانه مينا رفتيم . مستأجري كه آنجا بود خبري از نامه ها و نويسنده آنها نداشت و ميگفت : من فقط سه روز است كه به اين خانه آمده ام . بسراغ صاحبخانه رفتيم اما معلوم شد براي يكسال به خارج از كشور سفر كرده است .

در نتيجه نتوانستم نويسنده نامه ها را ببينم و از منظورش با خبر شوم .

روز بعد وقتي احمد بدنبال كارهايش ميرفت منهم كتابم را به دفتر مجله مورد نظرم بردم . در قسمت اطلاعات مرا بوسيله يك مستخدم به اطاق آقايي كه مسئول اين كار بود راهنمايي كردند .

اول فكر ميكردم با يك مرد نسبتا مسن و چاق كه سري كاملا بي مو دارد روبرو خواهم شد . اما وقتي ديدم جواني شيك پوش و مودب آنجا نشسته تعجب كردم . برخوردش با من خيلي خوب بود و طي صحبت هايمان جريان مينا را هم گفتم . برايش جالب بود . بعد هم كتابم را گرفت تا بخواند . گفت در صورت جالب بودن با من قرار دادي جهت چاپ آن خواهند بست .

مرد خوبي بنظر ميرسيد . حس ميكردم كمي مشوش است ، اما نگاههايش تا عمق وجود آدم نفوذ ميكرد . انگار با نگاه ميتوانست فكر انسان را بخواند .

آدرسم را هم در آخر كتاب نوشته بودم تا اگر خواست تماس بگيرد ، بتواند . و حالا منتظر خبري از او هستم .

()()()()()()()()()()()()()()()

تا شيراز فقط پنجاه دقيقه در راه بوديم . جالب است كه تشريفات سوار شدن و پياده شدن بيش از اين طول ميكشد . وقتي از فرودگاه خارج شدم هيجان خاصي داشتم . من قبلا هم به شيراز آمده بودم ، اما اين بار وضع فرق ميكرد . چرا پرده پوشي كنم .... حقيقت اينست كه از فكر ديدار مجدد ژيلا به هيجان آمده بودم . فكر ميكردم من به اين دختر كه با تصورات اشتباهي مدتي در باره اش فكر كرده بودم علاقمند شده ام .

يك تاكسي مخصوص فرودگاه را گرفتم . ميخواست مسافر ديگري نيز سواركند ، اما اجازه ندادم و آدرس هتل كورش را به او گفتم . حركت كرد و در حاليكه ميدان فرودگاه را پشت سر مينهاد من در فكر فرو رفتم .

با خود فكر ميكردم چطور شد كه من به ژيلا علاقمند شدم ؟ البته مدت نسبتا درازي بود كه با نامه نگاري ،شب و روزم رادر فكر او ميگذرانيدم ، اما وقتي وي را ديدم زمين تا به آسمان با ژيلاي تصورات من تفاوت داشت .

ژيلا واقعا زيبا بود . در عين زيبايي ، شخصيت محكمي داشت و ميدانست چه بايد بكند .

خوب حرف ميزد و مخاطب را به سادگي تحت تأثير قرار ميداد . از همه مهمتر .... چشم هاي سياهش بود كه با برق خاص خودش دل را ميلرزاند .

در چشمش خنده و شادي موج ميزد ، اما وقار خاصي در حركات و صحبتش بود كه مخاطب او را وادار به احترام مينمود .

همه اين ها كه از فكرم ميگذشت حرف بود . اگر چه حقيقت داشت ، ولي خودم خوب ميدانستم كه شديدا به ژيلا علاقمند شده ام . نميتوانستم بفهمم جالب بودن كتاب ژيلا باعث تشديد علاقه من به او شده بود و يا علاقه من كتابش را جالب توجه نشان ميداد .

ناگهان متوجه شدم به خيابان زند رسيده ايم . چنان غرق در تفكر بودم كه طول راه را حس نكردم . دقايقي بعد از خيابان زند هم رد شده بوديم و تاكسي جلوي هتل كورش توقف نمود .

پولش را پرداختم و پياده شدم .قبلا در هتل جا رزرو كرده بودم و لذا به سادگي به اطاقم راهنمايي شدم و قبل از هر كار به دوش گرفتن پرداختم .

سمينار در دانشكده ادبيات و علوم دانشگاه شيراز كه جنب حافظيه بود بر گزار ميشد و تاريخ شروع آن روز بعد بود . بنا بر اين من تمام روز را وقت داشتم كه برنامه اي براي خودم تنظيم كنم .

تصميم گرفتم نهار را در رستوران هتل صرف كنم و بعد از يك استراحت كوتاه سري به خيابان هاي اصلي شهر بزنم و نزديك غروب به خانه ژيلا بروم .

همين كار را كردم و عصر در حاليكه كتاب او در دستم بود با يك تاكسي به خيابان باغ اناري رفتم . ساختمان فرستنده تلويزيون شيراز در انتها و بالاترين نقطه اين خيابان بود . طبق آدرسي كه داشتم ، نرسيده به انتهاي خيابان پياده شدم و به دنبال يافتن خانه ژيلا پلاك ها را خواندم . بسادگي به درب مورد نظر رسيدم . ساختمان ويلايي و بزرگ بود . زنگ زدم . بيتاب از اينكه تا لحظاتي ديگر ژيلا را ميبينم منتظر شدم . لحظاتي گذشت و بعد بجاي اينكه از اف اف صدايي بگوش برسد ، درب حياط گشوده شد و زن نسبتا مسني كه معلوم بود مستخدم است با نگاهي متفحص مرا نگريست .

پرسيدم : منزل آقاي م . ؟

  • بله ، اما منزل نيستند .
  • ژيلا خانم تشريف دارند ؟
  • نخير .... همه به مسافرت رفته اند .

يكه خوردم و نا اميدانه پرسيدم : كجا رفته اند ؟

واضح بود كه نبايد اين سئوال را ميكردم و لذا به دنبال حرفم افزودم : كي از مسافرت بر ميگردند ؟

با سوء ظن مرا نگاه ميكرد و گفت : نميدانم .

حسابي سر خورده بودم . كمي مكث كردم . سپس كارت هتل را كه قبلا از مسئول آن گرفته بودم و شماره تلفن هتل هم روي آن بود از جيبم در آوردم . پس از نوشتن نامم آنرا به او دادم و گفتم : من در هتل كورش هستم . اگر آمدند بگوييد با اين شماره ها تماس بگيرند .

كارت را گرفت و گفت : چشم ، ميگويم .

خدا حافظي كردم و از آنجا دور شدم . خيابان خلوت بود و منهم بيكار ، قدم زنان از شيب تند خيابان بسمت ساختمان فرستنده تلويزيون بالا رفتم .

يك ساندويچ فروشي مشهور در آنجا بود . با اينكه سير بودم براي وقت گذراني داخل شدم و يك ساندويچ با نوشابه خوردم .

آنگاه باز بسمت انتهاي خيابان حركت كردم . وقتي جلوي فرستنده تلويزيون رسيدم ، در يك نقطه مناسب ايستادم و به تماشا پرداختم . از آنجا قسمت اعظم شيراز ديده ميشد .

در تمام اين مدت دلم از نبودن ژيلا گرفته بود و به او فكر ميكردم . با بي هدفي سري به نمايندگي مجله واقع در خيابان زند زدم و پس از ساعتي بدون صرف شام به هتل برگشتم و خوابيدم .

()()()()()()()(()()()()()()()

ادامه دارد...

گوسفند

گوسفند...

نوشته همايون ر قابي

سالها پيش ،‌هنگاميكه نو جواني بودم ، پدرم گوسفندی خرید تا برای روز بعد که عید قربان بود ذبح کنیم.

ساعت حدود شش عصر بود كه گوسفند وارد حياط شد و براي اينكه فرار نكند او را با يك طناب به درختي بستند. هوا هنوز روشن بود ولي سايه درخت گوسفند را از گرما محفوظ ميداشت.

برايش آب و علف ريختيم و به سر كار خودمان برگشتيم.

اما گوسفند نه آب خورد و نه علف.... مرتب صدا ميكرد و با بع بع مداوم همه را ناراحت ميساخت. يكي گفت: مثل اينكه حيوان ميداند روز آخر عمرش است و بهمين جهت بيقراري ميكند.

اين مسئله بنظر ديگران هم درست آمد و لذا بي اعتنا به سر و صداي او كارهايمان را ادامه داديم و بالاخره بعد از شام خوابيديم.

اما صداي گوسفند لحظه اي قطع نميشد و مرتب بع بع ميكرد. آنشب بر اثر صداي مداوم او خواب درستي نكرديم.

ساعت سه بعد از نصف شب بود كه ناگهان زلزله مهيبي در تهران رخ داد. همه جا بشدت لرزيد و من ديدم حوض منزلمان كج ميشود و آب آن از يكطرف سرازير ميگردد. بلافاصله جهت كج شدن عوض شد و از طرف مقابل آبها بزمين ريختند.

همه از اطاقها و منازل بيرون ريختند و با وحشت منتظر تمام شدن زلزله بودند.

بالاخره زلزله تمام شد و همه نگران و ناراحت به نظاره نشستيم.

اما جالب بود كه بعد از تمام شدن زلزله ، گوسفند بيچاره كه از سر شب وقوع زلزله را حس كرده بود و مرتب با بع بع خبر ميداد، ساكت شد و تا صبح خوابيد.

روز عيد قربان من نتوانستم مراسم ذبح حيوان را تحمل كنم و از خانه خارج شدم. وقتي باز گشتم كار تمام بود و گوشت قرباني بين همسايه ها تقسيم شده بود.

براي من جالب بود كه اينهمه انسان وقوع زلزله را پيش بيني نميكردند و هنوز هم نميتوانند بكنند اما آن گوسفند از چندين ساعت قبل متوجه شده بود و با سر و صدا اعلام ميكرد. افسوس كه كسي زبان او را نمي فهميد.

مینا"2"

((مینا ))

قسمت دوم

نوشته همایون رقابی

از دانشكده تازه برگشته بودم كه خواهرم جلو دويد و گفت : ژيلا... يك نامه داري .

گفتم : از كي ؟

خنديد و گفت : حدس بزن .

  • اذيتم نكن .... بگو از كيست ؟
  • چه بد اخلاق.... خوب از ميناست ديگه ....

خنديدم و گفتم : بد اخلاق خودتي ... حالا نامه را به من بده .

  • دست مامان است .

مامان داخل هال روي مبل نشسته بود . آنجا رفتم و سلام كردم و بعد گفتم :مامان، از مينا نامه آمده ؟

مادرم درحاليكه نامه را بسوي من دراز ميكرد جواب سلامم را داد و گفت : آره .... بيا ...

نامه را گرفتم و به اطاقم رفتم . روي يك صندلي راحت نشستم و شروع به خواندن نمودم . هم خطش عجيب و غريب بود وهم انشايش . تازه نامه را امضاء هم نكرده بود . ولي خوب ... وقتي دست راستش صدمه ديده باشد با دست چپ كه نميتوانست بهتر از اين بنويسد و يا امضاء كند .

اما موضوع نامه واقعا جالب بود . اين بد جنس ميخواهد روي دست من بزند . اما من كه نميگذارم . آنچنان جوابي برايش بنويسم كه بنشيند و زار زار گريه كند . من بايد شرط را ببرم .

خوب ... خودش اين شرط را پيشنهاد كرده بود و حالا هم بايد مسابقه را ادامه دهد گرچه خيلي دوستش دارم ، اما عيبي كه دارد اينستكه خودش را در نويسندگي از همه بالاتر ميداند .

بياد آن روزي افتادم كه به من ميگفت : ژيلا ... تو آنقدر در رفاهي كه معني غم و بدبختي را نميفهمي . تو هيچوقت نميتواني درد يك دختر زجر كشيده را در نوشته هايت منعكس كني ، چون نسبت به دنياي آنها بيگانه هستي .

گفتم : بهمين نسبت تو هم نخواهي توانست دنياي اغنيا را در نوشته هايت تشريح كني ... گرچه تو هم از طبقه فقير و زجر ديده نيستي ، اما اگر اين دليل تو درست باشد نه ميتواني شاديهاي زندگي ثروتمندان را برشته تحرير در آوري و نه غم درماندگانرا .

گفت :من با تو فرق دارم ... فكر من باز است . تخيلاتم وقتي اوج ميگيرند تمام دنيا را زير پر خود دارند . اما تو خشكي و آن قدرت تخيل لازم را نداري .

  • اما من و تو هم سن هستيم و رشته ادبيات را ميخوانيم .پس چه چيز بيشتر از من ميداني كه اينقدر به خودت مينازي ؟
  • اين ديگر ارثي است . پدر منهم با قريحه بود و خوب مينوشت . من از او به ارث بردم .
  • تو از كجا ميداني پدر من يا مادرم داراي قدرت نويسندگي هستند يا نه ؟
  • از خودت و افكارت ميفهمم . بهر حال آنچه براي من مسلم است ، تو نميتواني دنياي غم و رنج و بدبختي را حس كني و آنطور كه هست برشته تحرير در آوري ... فهميدي ؟
  • پس لازم شد كه بنويسم و بتو خانم از خود راضي ثابت كنم كه ميتوانم .
  • شرط ميبندم كه از عهده اش بر نيايي خانم از خود ناراضي .....
  • چه شرطي ؟
  • ببين ،... تو نامه اي برايم بنويس كه مرا غرق در اندوه كند و من نامه اي بتو خواهم نوشت كه شادت نمايد . اين نامه نگاري را ادامه خواهيم داد تا از مجموع آنها كتابي درست شود . اين كتاب را به قضاوت ديگران ميگذاريم و حتي اگر توانستيم آنرا چاپ ميكنيم .هر كدام در نوشته هاي خود موفق تر بوديم شــرط را برده و اگر چاپ كتاب در آمدي داشته باشد تماما به او ميرسد .

خنديدم و گفتم : قبول دارم . وقتي به تهران برگشتي نامه نگاري را شروع ميكنيم . اما بدا به حالت ... چون كاري ميكنم كه از غصه دق كني .

گفت : من به نامه هاي تو ميخندم . چون نوشته هايت از ته دل نيست . تو غم را تجربه نكرده اي .

  • خواهيم ديد .

به دنبال اين صحبت ها ، وقتي او به تهران رفت نامه نگاري ما شروع شد . من سعي ميكردم در نامه هايم غم و غصه دختري تنها و شكست خورده در عشق را به او منتقل كنم و او در دو نامه قبليش تلاش كرده بود مرا به دنياي شاديها ببرد . البته من به كلمات ساختگي او ميخندم و مسلما او هم به نوشته هاي من ميخنديد ، اما بهر شكل ، شرط شرط است و بايد ادامه پيدا كند .

چيز عجيبي اخيرا در نامه اش ديدم كه انگار حرف هايش از ته دل برميخواست . اگرچه زياد تحت تأثير قرار نگرفتم ، اما بدون اغراق بيشتر از قبل روي من اثر كرد .واي ... چه بد .... من دارم كم كم اقرارميكنم كه او مرا تحت تأثير قرار داده ...

نه... بايد مبارزه كنم .

اين مرتبه نامه اي خواهم نوشت كه بيچاره اش كند . اگر او خود را نويسنده ميداند منهم دست كمي از او ندارم . اين را بايد ثابت كنم .

خواهيم ديد .

()()()()()()()()()()()()()()()

نامه ژيلا رسيد . وقتي آنرا خواندم راستي راستي دلم گرفت . عجيب غم دار مينويسد .كلامش پر از غم است و زهر تنهايي را بجان انسان تزريق ميكند . با خواندن آن كمي بيشتر به اوضاع زندگيش وارد شدم و حالا بايد جواب او را بنويسم .

در نامه اش نوشته بود :

دوست اميد آفرين من مينا جان

سلام

نامه پر از محبتت بدستم رسيد و قطراتي از اميد را در دلم چكاند . اما مينا جان ... تو كه ميداني وضع من چگونه است چرا اينطور قضاوت ميكني ؟.... چرا ميخواهي با ياد آوري غمهايم بيشتر و بيشتر در دنياي تنهايي خودم غرق شوم ؟

چه چيز را بايد زيبا ببينم كه نديده ام ؟ ... آيا عشقي كه عاقبتي جز شكست نداشت زيباست و يا خيانت دوستي كه بعد از سالها يكرنگي عشقم را از دستم گرفت ؟

آيا ضربه اي كه بر اثر ازدواج آن دو به من وارد شد و زمين گيرم كرد اميد بخش است و يا چشمهايي كه كم كم نور خود را از دست ميدهند ؟

تو ميداني كه من اسير صندلي چرخ دار شده ام و با وجود اينكه تمام بدنم سالم است ، اما ضربه از دست دادن مردي كه از صميم دل دوستش داشتم مرا به چنين روزي نشاند .

تو ميداني كه صميمي ترين دوستم به من خيانت كرد و عشقم را از دستم گرفت . . و همچنين ميداني كه بعلت همين وضعيت قادر به كار كردن نيستم و در نتيجه بايد زير سايه صدقه ديگران زندگي كنم . پس با اين ترتيب جز اشك و احساس رنج چيز ديگري در زندگي من نيست كه به آن دل خوش باشم .

از من خواسته بودي خاطرات خوش گذشته را برايت بنويسم . حالا كه به گذشته نگاه ميكنم جز غم و محنت چيزي نميبينم . هرچه بود فريب بود و يا واقعيت خود غم .

اگر زمان كودكي احساس شادي و بي خيالي در همه هست ، با از دست دادن پدر و مادرم هرگز چنين شادي را حس نكردم و اگر در سنين جواني زيبايي و انرژي و نيرو باعث زندگي خوش ميشود ، خودت خوب ميداني كه من نه زيبايي دارم و نه در حاليكه روي صندلي چرخ دار نشسته ام انرژي و نيرويي برايم باقي مانده است .

البته اميد هايي كه در نامه تو مشاهده ميشود مرا كمي گرم ميكند اما جدا مرا ببخش كه با قلبي اين چنين سرد و ماتم زده تلاش هاي ترا بي اثر ميكنم .

در هر حال از تو ممنونم كه در اين تنهايي وحشتناك زندگي من ، با نامه هايت گرمي محبت را بسويم ميفرستي اما حقيقتا آرزو دارم خداوند مرا زودتر به پايان راهم برساند تا هم خود از اين ناراحتي ها نجات يابم و هم تو از دست دوستي اين چنين مأيوس رهايي يابي .

بدي كار من در اينست كه فقط خودم را ميبينم و از خودم صحبت ميكنم . از اين بابت هم معذرت ميخواهم . نوشته بودي كه دستت صدمه ديده و با دست چپ نامه را نوشته اي . اگر چه خطت بد و كاملا نا آشنا بود اما باز بوي ترا ميداد و با ديدنش لحظاتي از دنياي تنهاي خودم بيرون آمدم . متأسفم كه دستت آسيب ديده و اميدوارم تا نامه بعدي كاملا خوب شده باشد .

از خداوند برايت سلامتي و خوشي ( همان چيز هايي كه خودم از آنها محرومم‌ ) مسئلت دارم .

خداحافظ ژيلاي غمگين تو

بعد از خواندن نامه چند نكته برايم آشـكار شد . اول اينكه مينا راست دست بوده و لذا حالا ظاهرا بايد با دست چپ نامه بنويسد . دوم اينكه ژيلا در كودكي پدر و مادرش را از دست داده و اين ضربه روحي بزرگي به او زده است . سوم ، دوست او مردي را كه مورد توجه كامل ژيلا بوده از چنگش خارج كرده و بازدواج او درآمده است . چهارم ، ژيلا زيبايي چنداني ندارد و بدتر از همه اينكه بر اثر ضربه روحي فلج شده و از صندلي چرخ دار استفاده ميكند .

پنجم ، وضع مالي وي خوب نيست و با كمك ديگران زندگي ميكند . اما هنوز نفهميده بودم او چند سال دارد و بسادگي از پاسخ به سئوال غير مستقيم من در اينمورد طفره رفته بود . همچنين نفهميدم كه او خواهر يا برادر و يا قوم و خويشي دارد يا نه و آيا تنهايي او در نتيجه نداشتن آنهاست يا اينكه مثلا هركدام از اقوامش گرفتار زندگي هاي خود هستند و كسي به او توجه نمينمايد .

با داشتن اين معلومات و مجهولات تصميم گرفتم نامه دوم را بنويسم و باز سعي كنم اين نا اميدي را از وجودش دور كنم .

براي انجام اين كار دو سه صفحه كاغذ سياه كردم اما هيچكدام مورد پسندم نشد . اشكال كار بيشتر در اين بود كه از خاطرات مشترك مينا و ژيلا هيچ اطلاعي نداشتم و لذا ناچار بودم حرف هاي مبهمي كه معاني كلي داشته باشند رديف كنم .

حالا كه ميدانستم با يك دختر زمين گير طرف صحبت هستم بايد بيش از پيش در نوشته هايم دقت ميكردم تا مبادا كلماتم به او ضربه اي بزند و يا نبودن نامه از طرف مينا را فاش كند .

بالاخره بعد از چند روز تلاش و صرف وقت نامه را نوشتم و كاملا سعي كردم خطم مانند نامه قبلي باشد . وقتي آنرا پست كردم نفس راحتي كشيدم و در انتظار جواب به كارهاي عاديم پرداختم .

يك روز به بهرام جريان عليل بودن ژيلا را بدون اينكه اسمي از وي ببرم گفتم و پرسيدم : آيا باز هم عقيده دارد كه من بخاطر دختر بودن و زيبا بودن وي و امثال اين چيز ها كه قبلا گفته بود خير خواهي ميكنم يا نه ؟

به شوخي پوزخندي زد و گفت : صبر كن ... خواهيم ديد . موقعيكه به دام افتادي ضمن عرض تبريك يك "ديدي"هم بتو خواهم گفت .

()()()()()()()()()()()()()()()

امروز خيلي خوشحال و شاد هستم .

اما اينكه نشد ... براي يك نويسنده بكار بردن دو كلمه با يك معني ، آنهم پشت سر هم صحيح نيست . پس بهتر است جمله ام را اينطور تصحيح كنم " امروز خيلي سر حال و شاد هستم . " مثل اينكه بهتر شد . خوب ... علت اينكه خوشحالم اينستكه در امتحانات نيمه ترم نمرات بسيار خوبي آورده ام . يكي از استادانم از بابت اين مسئله مرا شفاها تشويق كرد و گفت آتيه خوبي دارم .

بياد مينا افتادم كه ميگفت : تو نميتواني نويسنده خوبي شوي . ثابت خواهم كرد كه سخت در اشتباه است . دلم ميخواهد آن روزي كه بعنوان يك نويسنده شناخته شده ام ببينم و آن موقع سر بسر مينا بگذارم .

پدرم عقيده دارد من نويسنده بزرگي خواهم شد اما مادرم ميگويد "انشاالله" كه خواهي شد . آخه او فكرميكند كه نظر پدرم بخاطر علاقه پدر و فرزندي تا اين حد مثبت است .

خواهرم نوشته هاي مرا ميخواند و اغلب با كلمه "بد نيست" تشويقم ميكند . اما مشوق واقعي من برادرم است كه با زن و دو فرزندش در خانه اي با فاصله نيم ساعت پياده روي از خانه ما زندگي ميكند .

احمد با اينكه كارش زياد است و به خانواده اش هم ميرسد ، هر وقت مرا ميبيند سراغ نوشته تازه ام را ميگيرد و اگر چيزي ننوشته باشم اخم هايش را در هم ميكند . خيلي جدي ميگويد : خواهر ، بنويس ... تنبلي نكن . دفعه ديگر بايد تلافي اين دفعه را هم در آوري و دو برابر بنويسي .

اگر از يك نوشته من خيلي خوشش بيايد هديه مناسبي برايم ميخرد و خلاصه اينكه بزرگترين مشوق و حامي من در نويسندگي برادرم است .

يك داستان جالب (البته بنظر خودم ) در حال نوشتن دارم كه احمد از آن خبر ندارد . ميخواهم وقتي تمام شد نشانش بدهم و در صورتيكه پســنديد بطور آزمايشي براي چاپ به يك مجله بدهم . اگر موفق بشوم و چاپش كنند ديگر رسما نويسنده شده ام .

ديروز يك نامه از مينا رسيد . حسابي مرا مسخره كرده بود . طوري جوابم را ميداد كه انگار راستي راستي من يك دختر فلج و تنها هستم . در جملاتش تلاش ميكرد اين دختر مأيوس را به زندگي اميدوار كند . راستش اگر من واقعا در آن شرايط بودم اين نامه ها ميتوانست دل گرمم كند . حالا در جوابش باز هم نامه اي پر از يأس خواهم نوشت و وادارش ميكنم كه قبول كند قادر به نوشتن حرفهاي دل يك دختر فقير بيچاره هم هستم . مينا نوشته بود :

دوست من ،ژيلاي مهربانم

باز هم سلام ، چقدر دلم ميخواست ميتوانستم پيش تو باشم و اين سلام را از نزديك بتو عرضه كنم . شايد هم بزودي اين كار ميسر بشود ، اما حالا فقط به همين نامه ها دلخوش هستم .

ژيلا جان ... اگر چه بر نامه هاي تو سلطان غم حاكم مطلق است اما سبك نگارشت نشان ميدهد كه ميتواني خوب بنويسي . در اينصورت پس چرا تلاش نميكني مطالب شادي آفرين از زير قلمت بيرون بريزد ؟

راستي يك دوست پيدا كرده ام كه پدرش متخصص هيپنوتيزم است . وقتي بطور غير مستقيم جريان ترا برايش گفتم ، فكري كرد و گفت : چون اين شخص ناراحتي جسمي ندارد و فقط بخاطر ضربه روحي فلج شده است ، با هيپنوتيزم كاملا قابل درمان ميباشد . حتي ميشود آثار غم و اندوه را تا حد زيادي از خاطرش زدود .

خوب ... چطور است ؟ ... حالا ديدي كه دنيا فقط جاي غم نيست ؟... پس ميشود خيلي سريع معالجه ات كرد و با يك روحيه خوب بسوي زندگي پر از شادي روانه ات نمود .

از نظر مادي هم نگران نباش ، تا كاملا خوب بشوي من مبلغي اگرچه مختصر باشد برايت ميفرستم . اما خواهش ميكنم به غرورت بر نخورد چون من آنرا بعنوان قرض بتو ميدهم و بعد كه خوب شدي پس ميگيرم . خوب ... حالا دوست دارم بخندي ... بلند هم بخندي ....آنقدر شاد بخندي كه من در نامه ات صداي خنده شادت را بشنوم .

ژيلا جان ... با عرض شرمندگي فقط توانستم مبلغ دو هزار تومان بوسيله بانك برايت حواله كنم كه اميدوارم تا بحال رسيده باشد . سعي ميكنم بيشتر هم بفرستم تا تو در رفاه باشي . اما در مورد آن متخصص هيپنوتيزم بايد بگويم كه خودش هم علاقمند است بتواند خدمتي بكند . احتمالا وادارش ميكنم بعنوان گردش به شيراز بيايد و سري هم به تو بزند . در اينصورت معالجه تو حتميست .

ژيلا ... باور كن كه زندگي پر از شاديست . از حالا تصميم بگير كه خوش باشي و ديگر سايه غم را بر چهره ات نبينم .

نامه ام را خاتمه ميدهم و بيصبرانه منتظر نامه پر از نشاط تو خواهم بود .

خداحافظ قربانت مينا

خوب مسخره ام كرده ... ميخواهد با هيپنوتيزم معالجه ام كند . كم كم دارم به عقل او شك ميكنم . جالبست كه دو هزار تومان هم برايم حواله كرده . البته مسلما اين كار را نكرده است چون هم من ناراحت ميشوم و هم اينكه او چنين شوخي هاي زننده اي را نميكند . اما بهر حال بايد جوابي به او بدهم تا معني قدرت قلم را بفهمد .

()()()()()()()()()()()()()()()

احمق .... احمق .... راستي راستي احمق .... من نميدانم به اين ميناي احمق چه چيزي بهتر از اين كلمه ميتوان گفت ؟

.... حسابي عصبانيم كرده . بايد بيشتر فكر كنم و بعد تصميم بگيرم . آخه اينهم شد كار؟.... ديروز راستي راستي از طرف بانك يك حواله دو هزار توماني را كه فرستنده اش مينا بود به در خانه ما آوردند .

نميدانم چه بگويم ... همه اهل خانه از اين عمل متعجب شدند . اين دختره فكر نميكند كه كفش معمولي پاي من دو برابر اين مبلغ قيمت دارد ؟.... راستي چرا اين كار را كرده ؟... آيا قصدش توهين است ؟....

باز هم بايد فكر كنم .

راستي يك خبر جالب ... پدر مينا بوسيله يكي از دوستانش پيغام داده كه براي ديدن ما سه هفته ديگر به شيراز ميآيد . حتما اينجا كاري دارد . اگر مينا هم با او ميآمد خوشحال ميشدم و بعد هم از نزديك حسابش را ميرسيدم . اما خوب ... اين كه نميشود . چون مينا در تهران درس ميخواند و پدر و مادرش در مشهد زندگي ميكنند . آخه كار پدر مينا در مشهد است اما همگي اهل شيراز ميباشند .

بدون مينا هم سفرشان لطفي ندارد ... حالا شايد سر راهشان مينا را هم بردارند و پيش ما بيايند . اونوقت من ميدانم و مينا . ولي حالا بايد فورا يك نامه برايش بنويسم و در رل يك دختر فقير و فلج از لطف اين دوست پر محبت تشكركنم .

كار نوشتن داستانم خوب پيش ميرود وسعي ميكنم هرچه زودتر تمامش كنم و براي چاپ بفرستم .

اگر چاپ بشود از خوشحالي دو كيلو بستني خواهم خورد . آخه من بستني خيلي دوست دارم .

قیمت دلار از ابتدای انقلاب تا کنون

قیمت دلار از ابتدای انقلاب تا کنون ...

شعری منتسب به ملا احمد نراقی

شعری منتسب به ملا احمد نراقی

در تقسيم بندي انسانها؛

🌸 آنکس که بداند و بخواهد که بداند
خود را به بلنداي سعادت برساند

🌸 آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

🌸 آنکس که بداند و نداند که بداند
با کوزه ي آب است ولي تشنه بماند

🌸 آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خويش به مقصد برساند

🌸 آنکس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند

🌸 آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

🌸 آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حيف است چنين جانوري زنده بماند

مینا

(( مينــــــا ))

نوشته همایون رقابی

آن روز وقتي وارد خانه شدم ، در صندوق نامه ها پاكتي را ديدم . برداشتم و داخل راهرو ورودي شدم . هنگاميكه در حال بالا رفتن از پله ها بودم آنرا باز كردم .

سر راهم مقداري ميوه خريده بودم كه پاكت آن اينك در دستم بود و در نتيجه باز شدن پاكت نامه كمي به كندي صورت گرفت .

جلوي درب هال ايستادم و در حاليكه پاكت ميوه را در دست چپ داشتم با دست راست كليد را داخل قفل كردم و درب را گشودم . در داخل هال چند مبل راحتي گذاشته بودم و ميز مناسبي نيز در وسط قرار داشت .

ميوه ها را روي ميز گذاشتم و بلافاصله روي مبلي كه در كنار آباژور قرار داشت نشستم . نامه را بيرون آوردم و پاكت آنرا روي ميز انداختم و بعد از تكيه كردن شروع به خواندن نمودم . نوشته بود :

دوست خوبم سلام ... سلامي كه همراه با گرمي محبت يك دوست تنهاست . نه ... اشتباه كردم ...نبايد در ابتداي نامه ام اين كلمه وحشتناك را بكار ميبردم .

مرا ببخش ... اما چه كنم ... آنقدر تنهايي مرا احاطه كرده كه در همه جا و حتي در اول نامه ام نامش بدون اختيار ميآيد .

آنها كه در كانون گرم خانواده زندگي ميكنند و حد اقل گرماي محبت پدر و مادر را در وجود خود حس مينمايند ، نميتوانند حال مــرا در اين تنهايي مطلق دريابند . اغلب به حال كساني كه در يك خانه پر از خواهر و برادر زندگي ميكنند غبطه ميخورم . اما افسوس كه هيچ چيز نميتواند رنج تنهائيم را كاهش دهد .

در منزل من سكوت ، حاكم بر همه چيز است . گاهي كه از شدت تنهايي به جان ميآيم و براي رفع ناراحتيم آوازي را زير لب زمزمه ميكنم ، بنظرم ميرسد صداي من به حيطه فرمانروايي اين حاكم لطمه زده و خشمگينش نموده است .

در اين حالت بي اختيار ساكت ميشوم . گاهي هم مثل ديوانه ها با خودم بلند حرف ميزنم تا لااقل صدايي در اين خانه شنيده شود ،اما اين شنيدن ، توأم با حرف زدن است و لذت شنيدن تنها را ندارد . از تنها دوستم كه تو هستي در چنان فاصله اي قرار گرفته ام كه جز با نامه نميتوانم خبري داشته باشم و يا حرفي بزنم . پس اگر جملات من عجيب است معذرت ميخواهم . شايد حرف نزدن را با نوشتن جبران ميكنم ، اما چون تو تنها دوست من هستي ناچار حرف هايم را براي تو مينويسم .

مينا جان ....

ناگهان مكث كردم . پس اين نامه مال من نبود ... عجب اشتباهي ... متأسفانه من بدون اينكه ر وي پاكت را بخوانم به گمان اينكه مال من است آنرا گشوده بودم . خواندن را قطع كردم و پاكت را از روي ميز برداشتم و به نام گيرنده آن نگاه كردم .

همانطور كه حدس ميزدم نامه براي دختري بنام مينا نوشته شده بود اما آدرس ، آدرس منزل من بود .

بلافاصله دريافتم نامه بايد متعلق به كسي باشد كه قبلا در اين خانه زندگي ميكرده است .

من فقط چند روزي بود كه به اينجا نقل مكان كرده بودم و ساكنين قبلي را نميشناختم . اين خانه را بوسيله يك بنگاه معاملات ملكي از صاحبخانه اجاره كرده بودم و او نيز راجع به مستأجر قبلي چيزي به من نگفت و خانه را تخليه شده تحويلم داد .

به آدرس فرستنده نگاه كردم و ديدم دختري بنام ژيلا . م . آنرا از شيراز فرستاده است . شرمگين از اينكه نامه ديگران را خوانده ام ، فورا آنرا در پاكت گذاشتم و در صدد بر آمدم صاحبش را پيدا كرده و نامه را با عذر خواهي تحويلش دهم .

عصر آنروز براي انجام اين كار به سراغ بنگاه معاملات ملكي رفتم و از آدرس مستأجر قبلي خانه سئوال كردم . متأسفانه او هم ايشان را نميشناخت . شماره تلفن صاحبخانه را داشت و با استفاده از آن به خانه او زنگ زدم . پس از چند بار زنگ زدن متوجه شدم كه در خانه نيستند و تصميم گرفتم شب در حدود ساعت نه مجددا زنگ بزنم . خوشبختانه در منزل تلفن داشتيم و لذا پس از مدتي گردش و وقت گذراني ، در يك رستوران شام خوردم و به خانه مراجعت كردم .

درست سر ســـاعت نه گوشي را برداشتم و به صاحبخانه زنگ زدم . خودش گوشي را برداشت و پس از سلام و عليك و حرف هاي مقدماتي منظورم را به او گفتم و پرسيدم آدرس مستأجر قبلي را دارد يا خير ؟

كمي من و من كرد و بالاخره گفت : حقيقت اينست كه در منزل شما قبلا يك دختر شهرستاني تنها زندگي ميكرد كه در دانشگاه درس ميخواند . متأسفانه چندي پيش در يك سانحه اتومبيل فوت كرد . بعد از مدتي پدرش به تهران آمد و اثاث مختصر او را با خود برد .

پرسيدم : اسم آن دختر مينا نبود ؟

  • چرا ... اسمش مينا و اهل شيراز بود . اما آدرس فعلي خانواده اش را نميدانم .

خدا حافظي كردم و گوشي را روي تلفن گذاشتم . از اينكه اين دختر جوان فوت كرده متأثر شدم اما بيشتر از اين ناراحت بودم كه دوستش ژيلا از مرگ او خبر نداشت و در نتيجه برايش كاغذ نوشته بود . از خودم سئوال ميكردم كه حالا بايد چه كار بكنم ؟ ... آيا نامه را به آدرس فرستنده پس بفرستم و خبر فوت دوستش را بدهم ؟

حقيقت اين بود كه من از عهده چنين كاري بر نميآمدم . آنهم دادن خبري به اين بدي ... به دختري تنها مانند ژيلا....

نميدانستم چه كنم . اگر نامه را نگشوده بودم و به مسئله وضع روحي ژيلا پي نميبردم ، فورا نامه را پس ميفرستادم . اما تنهايي ژيلا و غمي كه لابلاي جملات نامه اش موج ميزد مرا از اين كار باز ميداشت . از طرفي نامه طوري بود كه بعد از خواندن آن بخود اجازه چنين كاري را نميدادم .

ژيلا تنها دوستش را كه فرسنگها از او دور بود از دست داده بود و خودش هم به دلايلي كه من نميدانستم در اين دنياي بزرگ تنهاي تنها زندگي ميكرد و يگانه دلخوشي او همين نامه نوشتن به دوستش بود . حال اگر به او مينوشتم كه مينا مرده است ، ضربه شديدي به روحيه غمگين او وارد ميشد . مسلماٌ نبايد اين كار را ميكردم . اما پس بايد چه كنم ؟

ديدم حالا كه من نامه را تا نيمه خوانده ام براي تصميم گيـري بهتر است تا آخر آنرا بخوانم و با دانستن مطالب مهم آن راحت تر ميشد تصميم بگيرم . پس با اين فكر دوباره نامه را از پاكت در آوردم و به خواندن ادامه دادم . نوشته بود :

مينا جان .... نميدانم چرا بايد من آماج اينهمه تنهايي و غم باشم ... چرا بغير از تو كسي در دنيا نيست كه بتوانم حرف هايم را به او بزنم ؟ بهر حال تو خوب ميداني كه چرا من دچار اين تنهايي وحشتناك شده ام و اگر ترا نداشتم تا غمم را با تو بگويم ، مسلما تا بحال مرده بودم .

گاه فكر خود كشي به سرم ميافتد اما سعي ميكنم به آن نينديشم . نصايح تو هميشه يادم هست و فقط به تو دوست خوبم و حرف هاي زيبايت دلخوش كرده ام .

گاهي فكر ميكنم تحمل اين تنهايي حق من است زيرا بايد جزاي اينكه بسادگي دلم را به عشق سپردم ببينم . آنهم چه عشقي....

نه .... بهتر است ياد آور آن عشق يك جانبه نشوم و قلب شكسته ام را در تنهايي و دور از گرگ هاي خونخوار انسان نما نگاهدارم .

مرا ببخش كه نامه اي اين چنين غمگين برايت نوشتم . چه كنم .... دست خودم نيست ... از تو باز هم معذرت ميخواهم و به اميد دريافت نامه ات كه تنها اميد من در زندگيست بسر ميبرم .

خداحافظ دوست تنهاي تو ژيلا

نامه كوتاهي بود كه از آن بوي غم ميآمد ، اما مطلب مهمي دستگيرم نشد . سبك نوشتن نامه هم عجيب بود . مثل اينكه نويسنده آن انشاء نوشته است . ولي اين نكته راهي براي تصميم گيري نشانم نميداد . فكر ميكردم اگر ژيلا از مرگ دوستش با خبر بشود چه حالي به او دست خواهد داد .با آنچه از نامه اش درك كرده بودم بعيد نبود با از دست دادن مينا ، او نيز خود كشي كند .از عشقي كه او را به چنين حالي انداخته بود متنفر شدم و پيش خود ميگفتم آن مردي كه دختري را به اين عذاب دچار كرده اكنون كجاست ؟ آيا خبر دارد با زندگي يك انسان بازي كرده ؟ آيا وجداني در او هست كه كمي ناراحتش كند ؟

از اين سئوالات كه زياد بودند پرهيز كردم و باز در اين انديشه فرو رفتم كه با نامه ژيلا چه بايد بكنم ؟

بالاخره بدون اينكه بتوانم به نتيجه اي برسم ، خسته و غم آلود به رختخواب رفتم و خوابيدم . گرچه فكر اين نامه راحتم نميگذاشت اما وقتي خوابم برد توانستم يكسره بخوابم .

روز بعد در تمام مدتي كه سر كارم بودم فكر نامه و ژيلا و مينا آني مرا رها نكرد . نميدانستم دوستي خانواده مينا و ژيلا تا چه حد بوده ، اما تعجب ميكردم كه با چنين صميميتي چگونه خانواده مينا مرگ فرزندشان را به دوستش خبر ندادند و اين وظيفه خطير به گردن من افتاده است .

بفكر افتادم با يكي دو نفر از دوستان مشورت كنم و همين كاررا هم كردم . بدون اينكه اسمي از ژيلا و مينا ببرم موضوع را با بهرام ، يكي از همكارانم در ميان گذاشتم و از او كمك فكري خواستم . او خيلي راحت گفت : معلوم ميشود خيلي بيكاري ... اگر مثل من گرفتار زن و بچه بودي از اين فكر ها نميكردي .... مگر اين نامه مال توست ؟

گفتم : مسلما مال من نيست ....

گفت : آدرس گيرنده اش را داري ؟

  • نه .... گفتم كه ندارم .
  • دلت ميخواهد براي فرستنده اش پس بفرستي ؟
  • نه ... نميشود .
  • پس آنرا پاره كن و دور بريز .
  • اما آن دختر نويسنده نامه منتظر جواب دوستش است . اگر جواب دريافت نكند ....

حرفم را قطع كرد و گفت : به من و تو چه ...؟ چرا بكار مردم دخالت ميكني ؟

  • آخه تو فكر نميكني كه ممكن است او خود كشي كند ؟
  • به من چه كه اين فكر را بكنم ...؟ مگر فكر ديگري ندارم كه غم مردم را هم به آنها اضافه كنم ؟
  • من فكر ميكنم تو از نظر انساني نقاط ضعفي داري كه بايد اصلاح بشود . انسان كه نميتواند نسبت به همنوعان خود اينقدر بي تفاوت باشد .
  • راستي ...؟ خوب ... بگو ببينم ، آقاي انسان دوست ... اگر بجاي يك دختر خانم غمگين و تنها و شايد هم خوشگل يك مرد گردن كلفت بود ، تو باز هم غصه او را ميخوردي ؟
  • مرد با زن خيلي فرق ميكند .
  • يعني اگر مرد بود ميگفتي گور پدرش و نامه را پس ميفرستادي و يا پاره ميكردي ؟
  • نه .... اما ...
  • اما ندارد ... پس بنظر تو فقط زنها انسان هستند و بايد در غمشان شريك شد .
  • نه ... همه انسانند ... اما زنها ضعيف تر و آسيب پذير تر هستند . مرد ميتواند به هر حال گليم خود را از آب بيرون بكشد ، اما اين كار براي زنها سخت تر است .
  • كي ميگه زنها ضعيف ترند ؟... همين جنابعالي كه مرد هستيد و خود را قويتر ميدانيد حاضريد با يك اشاره ابروي زنها تا ابر قو هم پياده بدويد . بنا بر اين ميبينيد كه قدرت اين جنس لطيف چقدر زياد است . اما بنظر من اين انسان دوست تو ناشي از عشق به همين جنس لطيف است و بعنوان اينكه ميخواهي در غمشان شريك بشوي و كمكشان بكني دستي دستي خودت را در دام مياندازي .
  • اه .... جداً گندش را در آوردي ... مرا بگو كه با كي مشورت كردم .
  • مشورت كردي و جوابش را هم گرفتي . اما تن خودت ميخارد ... تو صيدي هستي كه خيال ميكني صيادي ... به بهانه كمك كردن به شكارچي از هر طرف كه تيري رها شود خود را جلوي آن مياندازي .
  • بسه ديگه .... بسه ....
  • باشه ... بسه ... اما آقاي پيمان خان ... از حالا آن روزي را كه طوق لعنت از همين طريق به گردنت افتاده ميبينم . آن روز خودم بهت تبريك خواهم گفت . يادت باشد .
  • باشه ... باشه ... متشكرم . اما بسه ديگه .

ديگر چيزي نگفت و من پس از جدا شدن از او با يكي ديگر از دوستانم موضوع را در ميان گذاشتم . اين يكي مجرد بود و سعي ميكرد طوري صحبت كند كه نامه را از من بگيرد و خودش به اصطلاح ترتيب كارها را بدهد . چون حسن نيتي در او نديدم بحث را رها كردم .

دو روز گذشت و در اين مدت فكر ميكردم كه با نامه چه بايد بكنم ؟ . نهايتاٌ راه حلي بنظرم رسيد و تصميم گرفتم بنام مينا جواب نامه او را بدهم و با جملات مناسب روحيه اش را تقويت كنم و خلاصه كاري كنم كه به فكر خودكشي نيفتد و به زندگي اميدوار شود .

مشكل اصلي اين بود كه من خط مينا را نديده بودم و در نتيجه نميتوانستم آنرا تقليد كنم .

اين مشكل را موقتا باين ترتيب حل كردم كه با خط بدي نامه را بنويسم و در آن ذكر كنم دست راستم آسيب ديده و ناچار با دست چپ نامه را نوشته ام . يك لحظه بنظرم رسيد كه ممكن است مينا چپ دست بوده است ؟....ناچار براي رفع اين اشكال بايد جمله را اينطور مينوشتم كه چون دستم آسيب ديده با دست ديگرم اين نامه را مينويسم .

باين ترتيب او متوجه خط نميشد . با اين نيت كاغذي برداشتم و با خطي كه سعي ميكردم بد باشد شروع به نوشتن نمودم . اگرچه ابتدا كار مشكل بنظر ميرسيد اما وقتي شروع كردم كلمات بي اختيار روي كاغذ ميريختند و خيلي ساده توانستم نامه اي با مضمون زير براي ژيلا بنويسم و بفرستم .

دوست عزيزم ، ژيلاي خوبم....

سلام ، آنهم سلامي چو بوي خوش آشنايي . نميداني چقدر از دريافت نامه ات خوشحال شدم . اگرچه در سراسر آن بوي غم و تنهاي را يافتم ، اما ميدانم تو چه روحيه قوي و شادي داري و مسلم است كه اين غصه هاي موقتي نميتواند بتو غلبه كند .

ژيلا جان ... چرا با مردم معاشرت نميكني ؟ همه كه نميتوانند بد باشند . دنيا پر از افراد گوناگون است . زشت و زيبا با هم هستند و خوب و بد هم با هم .تو زيبا ها را انتخاب كن و خوب ها را به دوستي بگير . اما تنها نباش . افسوس كه نميتوانم پيش تو باشم و اگر غير از اين بود ثانيه اي ترا تنها نميگذاشتم و آنقدر با محبت خودم گرمت ميكردم كه سردي تنهايي و غمها را فراموش كني .

حتما تعجب ميكني كه چرا انشاء من يك مرتبه عوض شده ؟ .... علت اينست كه من تصميم گرفته ام دنيا را زيبا ببينم و اين همه زيبايي را از طريق نامه هايم به تو انتقال دهم . دلم ميخواهد در نـامه بعدي برايم از شادي هايت و از سرگرمي هاييكه براي خودت درست كرده اي بنويسي .

از عشق گذشته ديگر حرف نزن و از عشق جديدت بگو و خلاصه نامه اي بنويس كه مرا از خوشحالي برقص در آورد .

( در اينجا راجع به بدي خطم و نوشتن با دست ديگر توضيح دادم .)

برايم از اوضاع و احوال خودت و دور و بري هايت مفصل بنويس و قول بده دنيا را با چشم علاقمند به آنچه هست تماشا كني .

يك پيشنهاد ديگر هم دارم . قلم بردار و تمام خاطرات خوشي كه از بدو تولد داري با ذكر تاريخ آن برايم بنويس .اين خودش خيلي اميدواري ميآورد .حتما اين كار را بكن و زود جواب نامه ام را بفرست كه بيصبرانه منتظر هستم .

خدا حافظ قربانت مينا

تازه در اينموقع متوجه شدم كه امضاء مينا را بلد نيستم ،اما بدون اهميت دادن به اين مسئله نامه را پست كردم و نفس راحتي كشيدم .

در نامه جملات را طوري نوشتم تا سن ژيلا را در پاسخ او بفهمم و نيز بدانم كه پدر و مادر دارد يا نه و اگر ندارد با چه كسي زندگي ميكند و خلاصه منظرم از كلمه "دور و بري هايت" همين بود كه از هر كس كه با او نسبتي دارد و يا حتي سلام و عليكي بين آنهاست برايم بنويسد تا بيشتر با اوضاع و احوال او آشنا شوم .

()()()()()()()()()()()()()()()

ادامه دارد...

هیچکس اختیار سرنوشت خود را ندارد...

هیچکس اختیار سرنوشت خود را ندارد...

نوشته همایون رقابی

سرنوشت همه مردم بستگی به اجتماعی دارد که در آن زندگی میکنند. فقیر و غنی وقتی در میان مردم بد زندگی میکنند سرشتشان بد میشود و بالعکس ، وقتی در اجتماع خوبی بسر میبرند خود نیز دارای خصائل پسندیده میشوند.

در میان بزرگان جوامع میبینیم مثلا گاندی ترور شد. چرا؟... زیرا جامعه یک انسان خوب را نمیخواست. و یا انور سادات بوسیله گارد محافظش بقتل رسید و همچنین خانم بینظیر بوتو که میخواست رئیس جمهور پاکستان بشود نیز ترور گردید.

زندگی پر دروغ

زندگي پر دروغ...

نوشته همايون رقابي

تكرار هر چيزي ، آنرا براي ما عادي ميكند. بطوري كه ديگر آنرا نمي بينيم و نمي شنويم. بعنوان مثال : كساني كه كنار دريا زندگي ميكنند كم كم غرش امواج دريا را نميشنوند. و براي شنيدن آن بايد بطور ارادي توجه كنند . همچنين كساني كه در مجاورت يك دستگاه پر سرو صدا قرار گرفته اند بعد از مدتي صداي آنرا نخواهند شنيد و باز براي شنيدن آن بايد بطور ارادي توجه كنند.

زندگي ما پر از دروغ و ريا شده و بحدي اين مشكل تكرار ميشود كه قبح آنرا درك نميكنيم و ما هم در مقابل دروغ هاي ديگران صميمانه دروغ ميگوئيم.

وقتي دو نفر بهم ميرسند با صميميت سلام ميكنند ، دست ميدهند و اظهار ارادت ميكنند. احوال يكديگر را ميپرسند و به خانواده سلام ميرسانند. اما در ته دلشان فقط نفرت و دشمني موج ميزند و حد اكثر اينكه نسبت به آنها بيتفاوت هستند.

براي آنها نه ارادتي در كار است و نه سلام رساندنشان مهم ميباشد. فقط يك تكليف را انجام ميدهند و وقتي هم از يكديگر جدا شدند آنچه را كه گفتند فراموش ميكنند.

اغلب در برخورد دو نفر علاوه بر اين گفتارها ، مسئله دعوت به خانه هم پيش ميآيد ، ولي آنهم از روي ريا و دروغگوئي ميباشد. اگر طرف مقابل دعوت آنها را قبول نمايد در دل بخودشان لعنت ميفرستند كه چرا وي را دعوت كرده اند.

اين دروغها و اين تظاهرات ظاهرا دوستانه در زندگي ما بشدت رسوخ پيدا كرده و حتي در روابط زناشوئي و فاميلي هم رواج يافته است.

به همين دليل ديگر دل ها با هم يكي نيست و صميميتي در كار مشاهده نميشود.

متاسفانه اين دروغ ها در بسياري از روابط اجتماعي نيز شيوع يافته و از شدت تكرار،‌براي ما بيتفاوت شده و متوجه دروغ بودن آنها نميشويم.

مثلا اخباري كه از فرستنده ها پخش ميشود اغلب دروغ است. اگر يك ابر قدرت مانند آمريكا و يا انگليس براي يك كشور جهان سوم دل ميسوزانند و خبرش را اعلام مينمايند ، غرض دلسوزي و انسان دوستي نيست ، بلكه منافع خاصي آنها را وادار ميكند كه چنين دروغ هائي را بگويند. اگر هم كسي بگويد اينها دروغ ميگويند يك اسم برايش ميگذارند و دروغ گفتن را با آن اسم جديد عوض ميكنند. مثلا به اخبار دروغ و گفتارهاي كذب سردمداران كشورها سياست ميگويند.

يكي از پر بيننده ترين دروغ ها در زندگي ما كه اصلا متوجه دروغ بودن آنها نميشويم مسئله تبليغات است. اينجا هم با گذاشتن اسم تبليغات بجاي دروغ پخش و شنيدن آنرا قانوني ميكنند . تبليغات در همه موارد پر از دروغ است.

وقتي عكس يك ساندويچ همبرگر را روي تابلوي يك مغازه ميبينيد با آنچه كه بعنوان همان ساندويچ بشما تحويل ميدهند زمين تا آسمان تفاوت دارد.

اين عكس نشاندهنده يك ساندويچ همبرگر اشتها بر انگيز و پر گوشت و مخلفات آنست كه از لابلاي نان آن بمقدار زيادي بيرون زده اند . اما ساندويچي كه به همان نام بشما داده ميشود ناني است كه اگر آنرا باز كنيد كمي گوشت و سبزي در ميان آنست.

هيچكس هم اعتراضي به اين مسئله نميكند زيرا آن عكس تبليغ است و اين خوراك ميباشد. نميگوئيم در آن عكس دروغ گفته اند ... فقط ميگوئيم تبليغ است.

وقتي مشخصات يك دستگاهي را براي فروش اعلام ميكنند كاملا با آنچه كه در عمل مشاهده خواهيم كرد متفاوت است.

وقتي صحبت از جوايز كلاني ميشود كه فلان موسسه يا فلان سازنده به مشتريان خود ميدهد بايد بدانيم كه قسمت اعظم آن دروغ است.

امثال اين مسائل زياد است اما بعلت تكرار زياد ديگر متوجه دروغ بودن آن نميشويم و باز هم گول تبليغات را ميخوريم.

اين مسئله مخصوصا در فروش اجناسي كه در اينترنت تبليغ ميشوند كاملا محسوس است. باصطلاح گنجشك را رنگ مبكنند و بجاي قناري ميفروشند.

وقتي هم كه جنس را بوسيله پست به خانه خريدار ميفرستند و خريدار متوجه ميشود چقدر سرش كلاه رفته هيچ آدرسي از فروشنده ندارد و با اين ترتيب كاملا مغبون شده است.

به عكس روي يك قوطي بيسكويت كرم دار نگاه كنيم . ميبينيم در هر بيسكويت مقدار زيادي كرم لابلاي دو نان بيسكويت قرار گرفته است . بطوريكه اشتها را تحريك ميكند. اما وقتي در آنرا باز ميكنيم متوجه ميشويم كه در وسط دو نان اصلا كرمي وجود ندارد. با جدا كردن دو تكه نان مقدار كمي كرم در وسط آنها مشاهده ميكنيم كه از بيرون قابل مشاهده نيست.

اينجا هم با گذاشتن نام تبليغ بجاي دروغ مسئله را براي خودمان حل ميكنيم و بر اثر تكرار متوجه نيستيم كه ما را فريب داده اند.

معمولا دروغ گفتن از روي ترس است. ولي اگر اسم آنرا عوض كنيم ديگر ترسي در كار نيست. تبليغ يا سياست با دروغ خيلي تفاوت دارد. اظهار ارادت بيمورد با دروغ يكي نيست . علت اينست كه اسم جديدي براي اين دروغ ها تعيين كرده ايم.

وقتي ميخواهيم كسي مزاحم ما نشود به دروغ ميگوئيم كار داريم و يا خانه نيستيم و امثال اين دروغ ها...

اما اسم اينهم دروغ نيست ... اين از سر باز كردن است.

تازه اگر هم قبول كنيم در مورد خاصي دروغ ميگوئيم ، پسوندي برايش ميتراشيم و آنرا موجه جلوه ميدهيم .

مثلا ميگوئيم دروغ مصلحت آميز...!!!

اگر به وجدان خود رجوع كنيم ميبينيم كه دروغ دروغ است و كلمه مصلحت آميز هيچ چيزي از نكبت آن كم نميكند. ولي چون پسوند براي آن گذاشته ايم خودمان را گول ميزنيم كه عيبي ندارد و مشكلي در كار نيست.

نتيجه اين همه دروغ و بسياري ديگر كه در اين مختصر شرح آنها نميگنجد اين است كه در جامعه امروزي هيچكس به هيچكس اعتماد ندارد. در برخورد ها و صحبت ها اول فرض اينست كه طرف دروغ ميگويد، مگر اينكه خلافش ثابت شود.

در قديم براي ايجاد تعهد مردم يك موي سبيل خود را گرو ميگذاشتند و محكم بر سر قول خود ميايستادند.

اما امروزه بدهكار زير چك و سفته خود ميزند و حاضر نيست بدهي خود را بپردازد.

اين وضعيت اساس زندگي اجتماعي را متزلزل كرده و هيچكس نميتواند با اطمينان در اين جامعه زندگي كند.

همه ميترسند.... همه اضطراب دارند.... همه از آينده خوف دارند.... همه از انسانيت تهي شده اند و خلاصه همه بدبخت هستند.

تلاش

((تلاش))

نوشته همایون رقابی

بلند گفت : حسن آباد ؟ ... نبود

صدايي گفت : نگهدار

علي با دست روي داشبرد كوبيد كه معني نگهدار را براي راننده داشت .

اتوبوس توقف كرد و مسافر پياده شد . در ايستگاههاي ديگر هم چند نفر پياده يا سوار شدند. در ايستگاه شاهپور پسر جواني كه چند كتاب در دست داشت در حاليكه به علي سلام ميكرد سوار شد. علي جواب سلامش را با صميميت داد و گفت : چطوري فري ؟....

فريدون، دوست و هم محلي علي از دوران بچگي بود . خانواده علي بعلت فقر نگذاشتند او درس بخواند و بعد از اينكه سنين كودكي را با شاگردي كردن در چند مغازه گذرانده و حالا هم شاگرد شوفر اتوبوس شده بود .

فريدون با اينكه خانواده اش از طبقه مرفه جامعه نبود توانست درس بخواند و اكنون در كلاس پنجم دبيرستان بود . او با اتوبوس مسير مدرسه به خانه اش را طي ميكرد و بارها هم بازي دوران كودكيش علي را در حال كار ديده بود .

آنروز چهارپايه جلوي اتوبوس كه معمولا علي روي آن مينشست به تعارف وي نصيب فريدون شد . علي هم روي پله ايستاده بود و نام ايستگاهها را با صداي بلند اعلام مينمود و اگر مسافري قصد پياده و سوار شدن را داشت كرايه اش را ميگرفت و او را به خارج يا داخل اتوبوس ميفرستاد.

فريدون يكي از كتابهايش را باز كرده بود و نگاه ميكرد. در يك صفحه از كتاب مثلثي رسم شده بود و زواياي آنرا مشخص كرده بودند.

علي چشمش به مثلث افتاد و ديد فريدون با دقت به آن نگاه ميكند . ماشين خلوت شده بود و در يك فرصت مناسب در حاليكه مثلث را نشان ميداد از فريدون پرسيد: اين چيه ؟ ....

  • مثلثه .... سه گوش.
  • چه فايده داره كه اينطور نگاش ميكني ؟
  • اين كتاب هندسه است . داره ميگه مجموع زواياي مثلث 180 درجه است .
  • اين زاويه ها چي هستند.
  • همين گوشه هاي مثلث.
  • اونوقت درجه چيه ؟
  • درجه .... اگر يك دايره را به 360 قسمت مساوي تقسيم كنيم ، هر قسمت را يك درجه ميگن.
  • مختاري ؟.... پياده ميشي آقا

مسافري كه ميخواست پياده بشود جلو آمده بود و گفت : بله ... پياده ميشم

باز علي روي داشبرد اتوبوس كوبيد و راننده در ايستگاه ماشين را نگهداشت . ايستگاه بعد فريدون هم خداحافظي كرد و پياده شد.

سه روز بعد باز فريدون علي را در اتوبوس ديد و با هم سلام و عليك كردند . علي به كتابهاي درسي فريدون نگاه كرد و گفت : اينم هندسه است ؟

  • نه ... جبره ...
  • تو اينم زاويه داره
  • ميتونه داشته باشه ، اما با هندسه فرق ميكنه
  • نميدونم چطور شد كه يادم مونده جمع زاويه هاي مثلث 180 درجه است .

يكروز هم كتاب جغرافيا را در دست فريدون ديد و در مورد آن با كنجكاوي از وي توضيح خواست . فريدون مطالبي را در مورد آن برايش گفت و چون او را مشتاق ديد پرسيد: تو كه اينهمه علاقه داري ، چرا درس نميخواني ؟

  • ميدوني كه من اهل درس مرس نيستم . حالام كه از من گذشته .
  • چرا گذشته ؟ ... تو ميتوني شبها بري اكابر و درس بخوني .
  • ول كن بابا ... من كه اصلا سواد ندارم .
  • ببين علي ... تو استعداد خوبي داري . سر كوچه ما هم كلاس اكابر هست . بيا امشب با هم بريم اونجا اسمت را بنويس.
  • بيخيال ... ولش كن ...

()()()()()()()()()()

كتابهاي فريدون همچنان علي را جلب ميكرد و يكهفته بعد از آخرين صحبتشان ، وقتي او را ديد گفت : علي ... اون كلاسه كه گفتي ، هنوز اسم مينويسه ؟

  • آره ... ميخواي امشب بريم ثبت نام ؟
  • بريم ... ميخوام ببينم غير مثلث و زاويه هاش توي اين كتابا ديگه چي نوشتن .
  • پس عصري بيا در خانه ما تا با هم بريم براي ثبت نام .

عصر آنروز علي با كمي دلشوره زنگ درب خانه فريدون را بصدا در آورد. دلشوره اش بخاطر ناشناخته بودن كاري بود كه ميخواست انجام دهد . بايد درس ميخواند و با مثلث و چيز هاي ديگر آشنا ميشد. نميدانست موفق ميشود يا نه اما بهر حال تصميم گرفته بود به كلاس برود .

كمي بعد ناهيد خواهر فريدون درب را باز كرد. علي با ديدن ناهيد همه چيز از يادش رفت . ديگر دلشوره درس و مثلث را نداشت اما نميدانست براي چه كاري آنجا آمده بود . وقتي بچه بودند علي بارها ناهيد را ديده بود اما در آنموقع او يك دختر كوچك بود كه با همبازي هاي خودش بازي ميكرد.ولي حالا....

علي بزحمت سلام كرد و جواب شنيد . مدتها بود كه ناهيد را از نزديك نديده بود . ميفهميد سكوت كردن بد است اما نميدانست چه بگويد. بالاخره هم خود ناهيد بود كه گفت : تشريف داشته باشيد ، الان ميگويم فريدون بيايد.

با گفتن اين حرف درب را نيمه بسته گذاشت و بداخل خانه مراجعت نمود . دقايقي بعد فريدون از خانه بيرون آمد و بعد از سلام و احوالپرسي گفت : خوب .... بريم ببينم چطور درس ميخواني ؟....

با هم براه افتادند . علي دلش ميخواست در مورد ناهيد صحبت كند اما جرأت نميكرد . فقط توانست بپرسد : در خونه شما همه درس خوانده اند؟

فريدون گفت : همه .... درس خيلي خوب است . خواهي ديد .

علي باز بخود جرأت داد و گفت : يعني ناهيد خانم هم درس خوانده اند؟

  • گفتم كه .... همه ما درس خوانده ايم . ناهيد الان سال اول دانشگاه است .

()()()()()()()()()()

حواس علي دنبال مثلث و زواياي آن بود اما بيشتر وقت ها به ناهيد فكر ميكرد.در اعماق وجودش چشمهاي سياه ناهيد را ميديد و هنگاميكه نگاههاي او بيادش ميآمد آرزوهاي ناشناخته اي در قلبش طغيان ميكرد. علي تا آنموقع عاشق نشده بود . نميدانست عشق چه آتشي است و با وجود انسان چه ها ميكند. حالا فقط از روي كنجكاوي نبود كه ميخواست بداند مثلث و زواياي آن چيست، دلش ميخواست فايده اين درس را بداند ، اما خوب ميدانست بزرگترين فايده آن رسيدن به ناهيد ميباشد .

وقتي الفبا را شروع كرد تا مدتها اسمي از مثلث نميشنيد ، اما كم كم توانست روزنامه بخواند . روز بروز علاقه اش به درس زيادتر ميشد. با راهنمايي معلمش تصميم گرفت سه كلاس را در يك سال بخواند و اينكار را هم كرد . سال بعد هم سه كلاس را در يكسال تمام كرد و حالا مدرك ششم ابتدايي را داشت . مثلث را هم شناخته بود و غير از آن با مستطيل و مربع و خيلي از مطالب درسي ديگر هم آشنا شده بود . ظرف دو سال توانسته بود در عين كار كردن با سواد هم بشود و حساب و كتاب ياد بگيرد. در اين مدت آني فكر ناهيد راحتش نميگذاشت و هميشه سعي ميكرد بهانه اي براي ديدن او پيدا كند . اين بهانه زياد هم ساده بدست نميآمد . اگر كار لازمي با فريدون داشت شايد ميشد درب خانه او را بكوبد. تازه باز هم شانس زيادي ميخواست كه ناهيد درب را باز كند . يكروز وقتي فريدون را ديد با ترس و خجالت از او اجازه گرفت كه مادرش را براي خواستگاري ناهيد به خانه آنها بفرستد.

فريدون مدتي سكوت كرد و بالاخره گفت : علي ... تو تازه شش كلاس ابتدايي درس خوانده اي ! .... تو كار درست و حسابي نداري ... تو خانه و زندگي نداري !... با چه امكاني ميخواهي اين كار را بكني ؟ ناهيد سال ديگر مهندس ميشود. از قديم گفته اند :كبوتر با كبوتر باز با باز..... پايت را از گليم خودت دراز تر نكن. ضمنا ديگر به در خانه ما نيا...

علي خجالت زده سرش را پائين انداخت و چيزي نگفت . خوب ميفهميد كه حرفهاي فريدون كاملا درست است، بنا بر اين براي درس خواندن مصمم تر شد .

علاوه بر ناهيد و عشقش به او ، علي تازه ميفهميد كه تشنه علم است . تازه متوجه شده بود كه عمرش چقدر بيهوده گذشته . بنابر اين با تمام توان درس ميخواند . روزها همچنان شاگرد شوفر بود و عصرها دانش آموز .دبيرستان را در دوسال به اتمام رساند و موفق به اخذ ديپلم رياضي شد.

ديگر فريدون را نميديد ، فقط ميدانست كه مهندس شده و ازدواج كرده است . بهر حال از اينكه باعث ترقي وي شده بود محبت و احترام زيادي در دلش نسبت به او احساس ميكرد . همچنين به درب منزلشان براي ديدن ناهيد نميرفت و حتي دوستش را هم نميديد. در كنكور شركت كرد و توانست با رتبه خوبي در دانشگاه قبول شود. بعد از مدتي توانست در كتابخانه دانشگاه كاري براي خود بيابد . حالا ديگر مجبور نبود شاگرد شوفري كند . كارش را دوست داشت و بعلاوه كتابها او را هرچه بيشتر با علم آشنا ميكردند.

علاوه بر درس در كارش هم كوشا بود ، بطوريكه همه از او رضايت داشتند. چهار سال با تلاش كار كرد و درس خواند . از تمام اوقات خويش براي پيشرفت استفاده ميكرد . حد اكثر واحدهاي درسي را ميگرفت و در ترم هاي تابستاني نيز شركت مينمود. و بالاخره موفق شد مدرك مهندسي خود را دريافت كند.

در فوق ليسانس هم قبول شد و با عشق و علاقه هرچه تمامتر درس را دنبال كرد . كار تدريسي در دانشگاه به او دادند كه درآمد مكفي برايش تأمين مينمود . حالا تصميم داشت روزي با مادرش به خانه ناهيد براي خواستگاري برود.

در اين چند سال گاهي از دور ناهيد را ميديد و ميدانست هنوز ازدواج نكرده است . همچنان به او علاقمند بود و حالا كه ميتوانست اقدام به خواستگاري كند، خود را خوشبخت ترين فرد دنيا ميديد . با اين حال دلش شور ميزد و نميدانست چه خواهد شد .

بالاخره روز موعود رسيد و به اتفاق مادرش با اطلاع قبلي به خانه ناهيد رفتند. فريدون هم بود و با محبت از او پذيرايي كرد. او نميدانست كه علي تا چه مقدار در درس جلو رفته ولي انتظار داشت كه مهندس شده باشد. وقتي فهميد او دوره فوق ليسانس را طي ميكند بيشتر خوشحال شد . پدرو مادر ناهيد هم بودند و بالاخره ناهيد هم به جمع آنان اضافه گشت .

مراسم خواستگاري بدون تكلف انجام گرفت و قرار و مدار ها گذاشته شد. علي بصراحت گفت كه خود را مديون فريدون ميداند و اوست كه باعث درس خواندن و ترقي وي شده است . اما فريدون قبول نميكرد و ميگفت كه خود علي علاقه و استعداد لازم را داشت .

مجلس گرم شده بود و بالاخره با اصرار فريدون شام را همانجا بودند و سپس بخانه بازگشتند.

()()()()()()()()()()

چند سال بعد فريدون به تشويق علي در دوره فوق ليسانس شركت كرد و علي كه تازه دكتراي خود را دريافت كرده بود در دانشگاه استاد مدرس وي شد.

اضافه شدن يك كودك به جمع خانوادگي علي شادماني بيشتري براي آنها به ارمغان آورد . در تمام مراحل زندگي علي يك لحظه از درس خواندن و تحقيق دست نكشيد و بزودي مقاله هاي علمي وي در نشريه هاي معروف دنيا چاپ شد.

ناهيد در كنار علي و فرزندش كاملا خوشبخت بود ، مخصوصا كه علي همواره تكرار ميكرد: عشق ناهيد عامل اصلي درس خواندن و ترقي وي شده است .

پايان

جهان سکوت و تاریکی ها

جهان سکوت و تاریکی ها...

نوشته همایون رقابی

دنیائی که ما در آن زندگی میکنیم سراسر سکوت و تاریکی است. همه چیز در این جهان بما بستگی دارد و ما هستیم که با حواس خود به این دنیا شکل میدهیم.

برای روشن شدن مطلب ، باید بگوئیم دنیا و هرچه در آن هست بوسیله حواس ما به مغز معرفی میشوند. اما حواس ما بسیارناقص هستند و آنچه به مغز میفرستند در حیطه همین نقص ها قرار دارد و معلوم نیست حقیقتی در کار باشد.

دنیائی که ما میشناسیم سراسر مملو از حرکت است. هیچ سکونی در کار نیست. از ریزترین ذرات مثلا اتم ها و یا کوچکتر از آن الکترون ها و پروتونها گرفته تا ستارگان غول آسائی که اندازه آنها در وهم هم نمیگنجد... همه و همه در حرکت و جنب و جوش هستند . نوع حرکت در همه جا یکسان نیست ، اما حرکات نوسانی در همه جا بچشم میخورد.

پاندول ساعت و یا یک تاب ، حرکت نوسانی دارند. این ملموس ترین نوع حرکت نوسانی برای ماست. اما فراوانند چیزهای شناخته شده و یا ناشناخته که دارای حرکت نوسانی هستند.

به هر نوسان یک سیکل میگویند "c" و مجموعه سیکل ها در یک ثانیه را فرکانس"F" مینامند. نوسانات پاندول ساعت بسیار کم است اما نوسانات بالاتر و بسیار بالاتر هستند که زندگی و درک ما به آنها بستگی تام دارد.

هوا وقتی مرتعش شود در حقیقت به نوسان افتاده است. این نوسان میتواند تا صدها هزار سیکل در ثانیه وجود داشته باشد، اما گوش ما فقط نوسانات بین بیست سیکل در ثانیه تا بیست هزار سیکل در ثانیه را میشنود.این ردیف فرکانس را فرکانس صوتی مینامند.

حال در نظر بگیریم اگر همه افراد بشر ناشنوا باشند صدائی وجود خواهد داشت؟

مسلما ارتعاشات هوا و ردیف فرکانس صوتی از بین نخواهد رفت اما وقتی گوشی برای شنیدن آن وجود نداشته باشد به این معنی است که صدا هم وجود ندارد.

در حقیقت آنچه وجود دارد ارتعاش هوا است ولی تا شنیده نشود صدا مفهومی نخواهد داشت.

اشخاص ناشنوا در دنیائی مملو از سکوت مطلق هستند و برایشان صدا مفهومی ندارد.

در آنتن فرستنده های رادیوئی، الکترونها نوسان میکنند و حاصل این کار تولید موجی ناشناخته است که با سرعت نور طی طریق میکند و سر راهش به هر جسم هادی برخورد کند الکترونهای آنرا با دامنه ای بسیار کوچکتر وادار به نوسان کردن با همان فرکانس خودش مینماید.

نام این امواج را فرکانس رادیوئی و یا امواج رادیوئی گذاشته اند و در تعریف میگویند "از تاثیر حوزه الکتریکی بر حوزه مغناطیسی این امواج تولید میشوند"

اما در حقیقت هیچ نوع شناختی از ماهیت این امواج نداریم و جالب است بدانیم که سراسر گیتی پر از چنین امواجی است.

امواج مزبور از فرکانس های بسیار کم تا فرکانس های بسیار بالا وجود دارند و شامل طیف های مختلفی نیز میباشند.

جدول زیر نشاندهنده فرکانس و طول موج امواج الکترومانیتیک میباشد و در آن باریکه ای که چشم ما میبیند و نور مینامیم مشخص شده است.

در شکل زیر هم با اعداد طول موج و فرکانس طیف نور مرئی نشان داده شده است.

خورشید و بسیاری از ستارگان انوار خود را در همه جا میفرستند. اما باید چشمی باشد که این نورها را ببیند،در غیر اینصورت نور معنی خود را از دست خواهد داد.

یک نفر که مادرزاد نابیناست هرگز معنی نور را نمیداند و برای او جهان جز تاریکی چیزی نیست. و این در حالیست که در اطراف او نور وجود دارد.

اگر تمام مردم عالم نابینا بودند صحبت راجع به نور مفهومی نداشت و اصولا کسی راجع به نور صحبت و تفکری نمیکرد.

همچنین اگر تمام مردم عالم ناشنوا بودند صدا مفهوم خود را از دست میداد در حالیکه فرکانس صوتی همه جا موجود بود.

این مسئله نشان میدهد که درک عالم هستی ، کاملا بستگی به وجود ما دارد و بدون ما چیزی وجود نخواهد داشت.

ممکن است بگوئید بفرض تمام مردم جهان نابینا و ناشنوا باشند امواج الکترومانیتیک و صوتی وجود دارند. اما این مسئله نمیتواند صحیح باشد ، زیرا با وجود درک انسان ها این امواج موجودیت و نام پیدا کرده اند.

اگر ما یک حس برتر از بینائی داشتیم جهان را بصورت دیگر میدیدیم و ای بسا در درک جدید ما یافته های حواس دیگرمان باطل بنظر میآمد.

تصور چنین نکته هائی مشکل است اما برای اینکه مسئله ملموس تر باشد میتوانیم از خواب دیدن استفاده کنیم.

در هنگام خواب دیدن همه چیز بنظرمان طبیعی است و وجود دارند. اما وقتی از خواب بیدار میشویم همه آنچه را که دیده ایم رویا میابیم و متوجه میشویم حقیقتی در آن نبوده است.

از کجا میدانیم هم اکنون ما خواب نیستیم و آنچه را که میبینیم و درک میکنیم یک رویا بیشتر نیست!...؟...

چگونه میتوانیم مطمئن باشیم آنچه را که از دنیای ملموسمان میبینیم و درک میکنیم ، حقیقت مطلق است؟...

اطمینان داشتن به آنچه ما میفهمیم ، با این حواس ناقص ما بسیار دور از منطق میباشد. متاسفانه امیدی هم نیست که با این سبک درک، روزی بتوانیم به حقیقت مطلق دست یابیم.