
مینـــــــــــا
قسمت چهارم
نوشته همایون رقابی
هواپيما روي باند فرود گاه نشست . لرزش شديد ناشي از تماس چرخ ها با زمين همه چيز را لرزاند و دقايقي بعد همه در حال ترك هواپيما بوديم .
احمد به استقبال ما آمده بود و در سالن فرودگاه يكديگر را ديديم . پدرم بارها را تحويل گرفت و با كمك احمد همه را به اتومبيل منتقل كرديم . احمد پرسيد : خوب .... خوش گذشت ؟
پدرم گفت : بله ... جاي شما خالي . اما علي و خانواده اش واقعا كم بود مينا را حس ميكنند . با اينكه مدتي گذشته اما هنوز هم كسل هستند .
من گفتم : سعيد هم خيلي حال ترا پرسيد . ميگفت ممكن است براي تابستان سري به شيراز بزند و ترا هم ببيند .
- حتماٌ او هم از بابت در گذشت خواهرش خيلي ناراحت بود ؟
- مسلم است ... اما خوب ... سعي ميكرد نشان ندهد .
بسمت خانه ميرفتيم و من از اينكه به شيراز باز گشته بودم احساس خوشحالي ميكردم . چند روز بود كه در مشهد ميهمان خانواده مينا بوديم . اگر چه خيلي محبت ميكردند اما هر بار با ديدن من خاطره مينا در ذهنشان زنده ميشد و افسردگي به ايشان غلبه ميكرد .
آخه باعث آشنايي خانواده هاي ما دوستي من و مينا از دوران كودكي بود . من و مينا در يك كودكستان بوديم و در يك جشن كه والدين ما هم دعوت داشتند مادرم با مادر مينا آشنا شد و بدنبال آن رفت و آمد خانوادگي ما شروع گرديد .
مينا فقط يك برادر داشت كه از او سه سال بزرگتر بود . سعيد حالا تازه ليسانس خود را گرفته بود و بدنبال يك كار مناسب ميگشت .
از دسـت دادن خواهرش شديدا به او لطمه زده بود . با اين تفاوت سني كم ، آنها مدتها همبازي و همفكر خوب براي هم بودند و از همه بد تر اينك سعيد خواهر ديگري نداشت .
به خانه رسيديم و من خوشحال وارد شدم . مستخدم پير ما خديجه خانم در را باز كرد و خوش آمد گفت .
همگي داخل شديم و در هال روي راحتي ها نشستيم وخديجه چاي آورد . صحبت ها شروع شد و همه سعي ميكرديم حرفي از مينا زده نشود .
ژاله ، خواهرم ميگفت : بابا جان ، يك سفر هم بايد به اروميه برويم . آب هاي معدني آنجا خيلي براي شما نافع است .
پدرم در حاليكه چاي ميخورد گفت : انشاالله ... قسمت باشد ميرويم .
مادرم به خاله ام تلفن كرد و از حال او پرسيد و بعد هر كسي به كاري و صحبتي مشغول گرديد .
وقتي برادرم ميخواست برود مادرم نگذاشت و كمي بعد همه سر ميز شام نشسته بوديم .
در اين موقع خديجه خانم يك كارت هتل كورش را بمن داد و گفت : چند روز پيش آقايي به اينجا آمدند و سراغ شما را گرفتند . وقتي گفتم نيستند ، اين كارت را دادند و گفتند با اين شماره ها تماس بگيريد .
روي كارت را خواندم ديدم نوشته پيمان . ن .
اسمش را نوشته بود . با هيجان متوجه شدم اين همان كسيست كه در اداره مجله كتابم را براي خواندن و احيانا چاپ كردن گرفته بود . شام را رها كردم و بسوي تلفن دويدم .
تند تند شماره را گرفتم . شخصي گوشي را برداشت و من اطاق 214 را خواستم . گفت : گوشي ...
آنگاه سكوت بر قرار شد . پس از مدتي باز همان شــخص گفت : متأســفانه ايشان رفته اند . نيمساعت پيش هتل را بقصد فرود گاه ترك كردند .
گفتم : نميدانيد هواپيماي ايشان چه ساعتي پرواز ميكند ؟
گفت : متأسفانه خير ، اما ميتوانيد از فرودگاه سئوال كنيد .
گوشي تلفن را گذاشتم . همه متوجه من بودند . برادرم پيشم آمد و گفت : چي شده ؟
جريان را برايش گفتم و بعد شرح دادم كه اين شخص يا كتابم را آورده كه اين كار را بوسيله پست هم ميتوانست بكند و يا ميخواست براي چاپش با من قرار داد ببندد .
احمد در حاليكه گوشي را بر ميداشت گفت :صبر كن ... من الان ترتيب كار را ميدهم . بعد اطلاعات فرودگاه را گرفت و راجع به ساعت اولين پرواز به تهران سئوال كرد .
()()()()()()()()()()()()()()()
نتوانستم ژيلا را ببينم . سمينار برگزار شده بود و من ناچار به ترك شيراز بودم . روز آخر باز به منزل آنها رفتم اما هرچه زنگ زدم كسي در را باز نكرد . حتما مستخدمه براي خريد و يا كار ديگري از خانه خارج شده بود .
به هتل باز گشتم و بالاخره كيفم را برداشتم و آنجا را بمقصد فرودگاه ترك كردم .
در فرودگاه پس از كمي معطلي كيفم را باز ديد كردند و وارد سالن مخصوص سوار شدن به هواپيما شدم .
هنوز در حدود يكساعت بوقت پرواز باقي بود . روي يك صندلي نشستم و براي چندمين بار شروع به خواندن قسمت هايي از كتاب ژيلا نمودم .
وقت بسرعت ميگذشت و كم كم سالن پر از مسافريني شد كه در اين سفر با ما به تهران ميرفتند .
بلند گو گاهگاه رسيدن پرواز يا برخاستن آنها را اعلام ميكرد . يكربع به پرواز ما مانده بود كه ناگهان شنيدم كه بلند گو نام مرا صدا ميكند و از من ميخواهد به اطلاعات رجوع كنم .
متحير از اين موضوع بسمت درب براه افتادم و در آنجا به پليسي كه مانع خروجم شده بود جريان را گفتم . بلند گو مجددا نام مرا صدا كرد و پليس بعد از ديدن كارت شناسائيم اجازه بازگشت با سالن اصلي و رجوع به اطلاعات را بمن داد و خودش تا درب ورود به آن قسمت همراهيم كرد.
بسمت ميز اطلاعات رفتم كه ناگهان صداي شادي بمن سلام نمود .
بله .... ژيلا بود . مشوش از نزديك شدن پرواز بودم اما با ديدن ژيلا همه چيز فراموشم شد . سلام كردم و دست داديم . مرد جواني در كنارش بود كه او هم سلام كر د و ژيلا برادرش احمد را معرفي نمود .
دست داديم و احمد گفت : بموقع رسيديم . اگر پروازتان به تأخير بيفتد اشكالي دارد ؟
گفتم : نه .... اما ...
ژيلا حرفم را قطع كرد و گفت : ما در سفر بوديم كه شـما آمديد . اگر اشكالي ندارد فردا يا پس فردا برويد .
گفتم : راستش اينكه براي عقد قرارداد چاپ كتابتان آمده بودم . مسلما اين كار در اين چند لحظه امكان پذير نيست . پس ناچارم برگشتم را به عقب بيندازم .
احمد گفت : اينجا همه با من آشنا هستند . شما بليط تانرا بمن بدهيد من ترتيب كارها ميدهم .
بليط را به او دادم و وي سريعا از ما دور شد .
ژيلا خيلي خوشحال بنظر ميرسيد . مثل اينكه خبر چاپ كتابش خوشحاليش را بيشتر كرده بود . منهم خوشحال بودم چون بالاخره ژيلا را ديده بودم و حالا در كنارم بود .
پرسيد : كتابم را خوانديد ؟
گفتم : بله .... و چند بار هم خواندم . واقعا جالب بود .
لبخندي كه زيبائيش را دو چندان ميكرد بر لبانش ظاهر شد و با خوشــحالي گفت : راستي ؟ .... باور كنم ؟...
- بله .... حقيقتا عالي نوشته بوديد . من به شما تبريك ميگويم . مطمئنم كه آتيه درخشاني در پيش داريد .
ذوق زده شده بود و تشكر ميكرد اما احساس ميكردم دوست دارد بيشتر راجع به كتابش با او صحبت كنم .
منهم شروع كردم و شرح مفصلي از زيبايي هاي آنچه او نوشته بود بيان نمودم . حرفم از دلم برميخاست و دروغ نميگفتم . اما صد در صد ميدانستم كه علاقه من به ژيلا اين آنچنان را آنچنان تر كرده بود .
ژيلا چشم از من بر نميداشت و مثل اشخاص سحر شده مرا مينگريست و به حرف هايم گوش ميكرد. منهم در آتش نگاههايش ميسوختم و گرم از حرارت آن به حرف هايم ادامه ميدادم و بالاخره صداي احمد كه ميگفت " كار تمام شد " ما را از دنياي خودمان بيرون كشيد .
احمد گفت : تاريخ پروازتان را براي پس فردا شب گذاشتم ولي بهر حال اگر خواستيد باز هم قابل تغيير است . حالا بفرماييد برويم .
بقدري در وجود ژيلا غرق شده بودم كه گذشت زمان را حس نميكردم . باتفاق از فرودگاه خارج شديم و سوار ماشين احمد گشتيم .
من به اصرار آنها جلو و پهلوي احمد نشستم و ژيلا در صندلي عقب جا گرفت . ماشين حركت كرد و من در حاليكه يك پهلو نشسته بودم و با ژيلا حرف ميزدم ، چراغ هاي فرودگاه را ميديدم كه از ما دور ميشوند . وقتي ماشين در اولين پيچ بسمت شيراز تغيير مسير داد ديگر چراغها ديده نميشدند . از اينجا ببعد جاده تقريبا مستقيم بود و يكراست به خيابان كريم خان زند ميرسيديم .
احمد ميگفت : در تهران شانس ياريم نكرد خدمت برسم و كم مانده بود اينجا هم فرصت از دست برود .
گفتم : من براي شركت در يك سمينار به اينجا آمده بودم ولي علاوه بر آن تنها دلخوشيم در اين سفر ديدار شما ( در اينجا زير چشمي به ژيلا نگاه كردم و او هم متوجه شد ) و بستن قرار داد چاپ اين كتاب بود كه خوشبختانه در آخرين لحظات ميسر گرديد . ژيلا سرخ شد و چيزي نگفت اما احمد گفت : بهر حال اگر خديجه خانم كمي بيشتر در دادن كارت شما تأخير ميكرد نميتوانستيم حالا شما را پيش خودمان داشته باشيم .
فهميدم خديجه خانم همان مستخدمه آنهاست .
()()()()()()()()()()()()()()()
وقتي آقاي پيمان را در فرودگاه پيدا كرديم ، چيزي به پرواز نمانده بود . خوشبختانه زرنگي احمد باعث شد موقع برسيم و او را باز گردانيم . وقتي احمد براي درست كردن تاريخ بليط مراجعت او رفته بود من و او تنها شديم و در آن موقع با صدايي گرم و گيرا از كتاب من تعريف كرد . راستش را بخواهيد حرف هايش را نميفهميدم ، اما متوجه شدم كه كتاب مرا قابل چاپ تشخيص داده و براي عقد قرار داد آمده است . من در آن موقع فقط با او بودن را حس ميكردم و دلم ميخواست تا ابد حرف بزند و منهم گوش كنم .
وقتي سوار ماشين شديم و به شهر بر ميگشتيم حرف هاي زيادي زد اما در يك جمله اش شنيدم كه ميگفت : تنها دلخوشيم در اين سفر ديدار شما و بستن قرار داد چاپ اين كتاب بود .
در اين موقع او بمن نگاه ميكرد .
داغ شدم و سرم را پايين انداختم .
راستي مثل اينكه من ..... نه .... هيچي ....
وقتي به شهر رسيديم تشكر كرد و گفت : چون امشب دير وقت است لطفا مرا به هتل برسانيد ، فردا براي بستن قرار داد خدمت ميرسم .
بند دلم پاره شد . دلم نميخواست به هتل برود . اما قبل از اينكه حرف ديگري بزند احمد گفت :غير ممكن است . در منزل ما هم يك لقمه غذا و يك جا براي خوابيدن پيدا ميشود .
پيمان گفت : نه ... اينكه خيلي زحمت ميشود . من مطمئنم هنوز اطاق من در هتل خاليست . پس اجازه بدهيد آنجا باشم .
احمد گفت : شما به منزل ما بياييد . اگر بد گذشت فردا هر طور خواستيد عمل ميكنيم .
خوشحال شدم و احمد عليرغم حرف هاي پيمان ماشين را به در خانه ما برد و پياده شديم . خديجه خانم در را باز كرد و پس از ورود به هال ، پدر و مادرم از آقاي پيمان استقبال كردند .
چاي آمد و همگي به نوشيدن و گفتگو نشستيم . پيمان از كتابم تعريف ميكرد و به پدرم ميگفت : اگر ژيلا خانم بهمين منوال جلو برود يقينا نويسنده مشهوري خواهد شد .
پدرم پاسخ مناسبي داد و ضمن صرف ميوه بازار صحبت كاملا گرم شده بود . آقاي پيمان ميان حرف هايش به من گفت : ژيلا خانم ... كتاب شما را بصورت داستان دنباله دار در مجله چاپ ميكنيم و فعلا براي همين كار قرار داد خواهيم بست . بعدا ميتوانيم آنرا بصورت كتاب منتشركنيم و حساب آن جدا خواهد بود . شما براي چاپ كتابتان در مجله چه مبلغي پيشنهاد ميكنيد ؟
من صادقانه گفتم : اين اولين كار منست كه چاپ ميشود و هيچ تجربه اي در مسائل مربوط به آن ندارم . بيشتر چاپ شدن آن مورد نظر من است .
احمد دخالت كرد و گفت : شما خودتان هر طور صلاح ميدانيد عمل كنيد . خوشبختانه وضع طوريست كه مسائل مادي مورد نظر نميباشد .
باز من ضمن تأييد حرف هاي احمد اختيار عقد قرار داد را به او دادم و بالاخره بعد از ساعتي پدرم كه احساس خستگي ميكرد پيشنهاد نمود آقاي پيمان را به اطاق خوابش راهنمايي كنيم .
احمد اين كار را كرد و من كه از خوشحالي در پوست نميگنجيدم به برادرم پيشنهاد كردم برود و زن و بچه هايش را هم به آنجا بياورد تا دور هم باشيم . مادرم هم گفته مرا تأييد كرد و گفت : دلم براي بچه ها تنگ شده ... حالا كه ميهمان داريم برو آنها را هم بياور .
احمد قبول كرد و رفت . دقايقي بعد آنها آمدند و باصطلاح جمعمان جمع شد .
كم كم همه براي خواب آماده شدند و منهم به اطاق خودم رفتم .
نفهميدم كي خوابم برد ، اما اين را ميدانم تا موقعيكه بيداربودم فقط به آقاي پيمان و كتابم فكر كردم . صبح روز بعد خديجه خانم مرا صدا كرد تا از خواب بيدار شدم . دست و صورتم را شستم و سر و وضعم را مرتب كردم . توي راهرو كه ميرفتم احمد را ديدم . احمد خنديد . گفت : سلام .... خانم نويسنده چطوري ؟
گفتم : عالي ... باور كن خيلي خوشحالم . راستي سلام ... تو چطوري ؟
- به به به .... خانم نويسنده را ببين كه جملاتش را پس و پيش ميگويد .
- احمد سر به سرم نگذار ... جدا از اينكه كتابم چاپ ميشود خيلي خوشحالم .
- يادت هست هي بهت ميگفتم چيز بنويس ... ؟ حالا بالاخره موفق شدي .
- آره ... راستي راستي تو و تشويق هايت مرا نويسنده كرديد . اما داداش ... مثل اينكه خدا اين آقاي پيمان را از آسمان فرستاد تا بكمك او كتابم چاپ شود .
- در اين كه از آسمان آمده شكي نيست . خودم بليط هواپيماي دو سره اش را ديدم و تاريخ برگشتنش را درست كردم .
- شوخي نكن ... ميدوني ... باورم نميشود كه كتابم چاپ خواهد شد . جاي مينا خالي كه ببيند . سعيد ميگفت اگر چاپ شد بما هم خبر بده .
باتفاق به هال رفتيم . پدر و مادرم هم آنجا بودند و لحظاتي بعد آقاي پيمان هم آمد و بعد از سلام و حرف هاي مقدماتي ، فرم قرار داد را كه براي امضاء آماده شده بود جلوي من گذاشت .
معلوم شد ديشب قبل از خواب آماده كرده و حالا بايد فقط امضاء ميكردم .
تقريبا و سريعا آنرا خواندم و امضا نمودم . مبلغش اگر چه قابل ملاحظه بود اما براي من اهميتي نداشت .
همانطور كه اشاره كرده بودم مهم چاپ شدن كتابم بود و بس و اين مطلب را صراحتا باز گو كرده بودم .
بدنبال اين كار مسير صحبت عوض شد و به مسافرت ما و خانواده مينا پرداختيم . براي آقاي پيمان توضيح دادم كه علي اسم پدر مينا و سعيد برادرش است كه با مادرشان فعلا در مشهد زندگي ميكنند .
آقاي پيمان از سن و سال سعيد پرسيد . برايش گفتم و بعد صحبت هاي ديگر به ميان آمد .
()()()()()()()()()()()()()()()
شب را با خيال ژيلا بسر بردم . از اينكه او در چند متري من و در يكي از اطاق هاي همين خانه خوابيده لذت ميبردم . حس ميكردم او هم به من توجه دارد . اگر چه رفتــار متين و پسنديده اي داشت اما نگاه هاي هر كس ميزان محبت او را بيان ميكند و من در چشم هاي سياه او سايه عشق را ديدم .
قبل از خواب قرار داد چاپ كتابش را تنظيم كردم و سپس چشمهايم را بر هم گذاشتم و در حاليكه تصوير ژيلا را در ذهن داشتم خوابيدم .
صبح وقتي از خواب بلند شدم ، پس از دوش گرفتن لباس پوشيدم تا براي صرف صبحانه به هال بروم . قبلا احمد آقا گفته بود كه هر وقت بيدار شدم ميتوانم نزد آنها كه در هال صبحانه ميخورند بروم .درب اطاق را كه گشودم تا خارج شوم صداي صحبتي متوقفم كرد .
صداي ژيلا بود كه ميگفت از چاپ كتابش خيلي خوشحال است و بايد خبرش را به سعيد بدهد . مخاطبش احمد آقا بود .
من فورا به داخل اطاق برگشتم و درب را بستم .
سعيد كي بود ؟.... چه ارتباطي با ژيلا داشت ؟....
روي يك صندلي نشستم و به فكر پرداختم . سعيد كي بود ؟ .... همين يك اسم مرا كلافه كرده بود . آيا ژيلا را دوست داشت ؟....مسلما خيلي پيش از اينكه ژيلا مرا بشناسد او را ميشناخت والا اينطور راحت از او صحبت نميكرد .
راستي من چقدر احمق بودم . از صحبتهاي ژيلا كاملا مشخص بود كه توجهش به من فقط به خاطر چاپ كتابش ميباشد نه چيز ديگر .
چرا من چنين اشتباهي كردم؟ زندگي كاملا مرفه ژيلا با زندگي معمولي من كه حتي يك خانه هم از خود نداشتم زمين تا آسمان تفاوت داشت . چرا من بايد دل باو ببندم ؟
مسلما سعيد كه با آنها آشناست امكانات زندگي بهتري دارد كه متناسب با رفاه خانواده ژيلاست . شايد بغير از سعيد ديگران هم باشند .... ژيلا كه بچه نيست ... او دختري زيبا و تحصيل كرده و ثروتمند است . پس بسادگي ميتواند خواستگاران فراوان داشته باشد .
انگار آب سردي روي سرم ريخته بودند . تصميم گرفتم حـد خود را رعايت كنــم و پس از امضاء قرار داد بســـرعت از آنها دور شوم .
بليط هواپيما را كه در جيبم و لابلاي نامه هاي ژيلا بود بيرون كشيدم و تاريخش را مجددا نگاه كردم . همانطور كه احمد گفته بود فردا شب ميتوانستم شيراز را ترك كنم . اما اين مهم نبود . چون خود احمد ميتوانست تاريخ آنرا عوض كند و همين امروز به تهران باز گردم .
بليط را مجددا در جيبم گذاشتم و قرار داد را برداشتم و بقصد صرف صبحانه از اطاق خارج شدم . همه در هال جمع بودند و پس از سلام و تعارف منهم به جمع آنان پيوستم . ژيلا همچنان از زيبايي ميدرخشيد اما من ديگر آن پيمان قبلي نبودم . از يكطرف نام سعيد تكانم داده بود و از طرف ديگر هرچه به او و زندگيش نگاه ميكردم تفاوت بيشتري را بين محيطش وزندگي خودم ميافتم .
قرار داد جلويش گذاشتم . سريعا خواند و امضاء كرد . بعد هم در حرف هايش تأكيد كرد كه چاپ شدن كتابش مورد نظر بوده ، نه مبلغ حاصل از آن .
صحبت عوض شد و از مسافرت اخيرشان به مشهد و افراد خانواده مينا حرف بميان آمد .فهميدم سعيد برادر ميناست
و دوسه سالي از ژيلا بزرگتر است . فعلا هم دانشگاه را تمام كرده و دنبال كار مناسبي ميگردد . از طرفي تنها فرزند خانواده ميباشد و كاملا مورد توجه است .
مدتي بعد از احمد خواهش كردم تاريخ پرواز را براي امروز عوض كند و عذر آوردم كه با داشتن كار زياد و نيز با امضاء شدن قرار داد چاپ كتاب نميتوانم بيشتر در شيراز بمانم .
نگاه ژيلا را روي خودم احساس ميكردم ، اما جرأت نگريستن به او را نداشتم . نفهميدم احمد چه گفت و ديگران چقدر اصرار در ماندنم كردند و نيز من چه جوابي دادم ، فقط متوجه شدم كه آخر سر احمد به سراغ تلفن رفت و با يكي از دوستانش در فرودگاه تماس گرفت و بعد به من گفت : درست شد . البته ما خيلي مايل بوديم بيشتر شما را ببينيم ، اما چون خودتان اصرار كرديد ناچار ساعت پرواز را براي نه صبح امروز تغييردادم . خودم هم با شما به فرودگاه ميآيم كه براي تغيير ساعت و تاريخ بليط اشكالي پيش نيايد .
تشكر كردم و چون وقت زيادي باقي نمانده بود در كيفم را گشودم و مبلغ قرار داد را كه قبلا آماده كرده بودم جلوي ژيلا گذاشتم . با اشاره به پول ها گفتم : اين مربوط به قرار داد چاپ كتاب شماست . اميدوارم براي نوشته هاي ديگرتان بتوانيم مبلغ بيشتري بپردازيم . ضمنا از محبت و پذيرايي شما بينهايت سپاسگزارم و اميدوارم بتوانم جبران كنم .
به پول دست نزد . نگاهم كرد و در يك لحظه كه چشمم به چشمش افتاد نم اشك را در آنها ديدم .
آهسته گفت : متشكرم
بعد بلند شد و گفت : ميروم تا آماده شوم .
نميدانستم چه احساسي دارد ؟ ...آيا اين اشك خوشحالي ناشي از چاپ كتابش بود ؟ ... آيا من ناراحتش كرده بودم ؟
بهر حال خودم هم حال خوشي نداشتم و حس ميكردم از خودم بدم ميآيد .
اما چــرا ؟...
