مینا"3"

مینــــــــا
قسمت سوم
نوشته همایون رقابی
نامه اي از ژيلا به دستم رسيد . همه نامه يكطرف و جمله اي كه در حاشيه اش نوشته بود يكطرف .
از خواندنش حسابي تكان خوردم زيرا نوشته بود : بدجنس ... چرا ننوشته بودي پدرت به شيراز خواهد آمد ؟
اين جمله سخت پريشانم كرد . واضح است كه اگر پدر مينا به شيراز برود مشت من باز خواهد شد و ژيلا از مرگ دوستش با خبر ميگردد . آنوقت مسئله نامه ها مطرح ميشد و خلاصه معلوم نبود كار به كجا ميرسد . اما در اين ميان سلامتي ژيلا به خطر ميافتاد و من جدا نگران اين نكته بودم .
از اين كه در اين گرفتاري غرق شده بودم و با پاسخ دادن به نامه ژيلا خواسته بودم به او كمك نمايم سخت احساس پشيماني ميكردم . اگر چه قصد من كمك كردن به يك انسان نا اميد بود ولي بايد فكر آخرش را هم مينمودم .
نميدانستم عكس العمل ژيلا نسبت به اين مسئله چگونه خواهد بود اما مسلما ناراحت ميشد و اگر بوسيله پدر مينا در جريان امر قرار ميگرفت در صدد تفحص و پيدا كردن نويسنده نامه ها بر ميآمد . بديهيست بعلت فلج بودن و فقر مادي خودش نميتوانست به تهران بيايد اما وقتي پدر مينا در جريان نامه ها قرارميگرفت خيلي ساده ميتوانست به تهران بيايد و به خانه من مراجعه كند .آنوقت نميدانستم چه جوابي به او بدهم . از طرفي اين اميدواري در دلم پيدا شد كه پدر مينا وقتي وضع نابسامان ژيلا را ببيند مسلما بي تفاوت نخواهد بود و كمك هاي لازم را خواهد كرد . پس ژيلا آنطور هم كه فكر ميكردم بي كس نيست .
يك لحظه اين فكر در من پيدا شد كه چرا پدر مينا قبلا به او كمك نكرده است ، اما فهميدم سئوال بي مورديست . چون من از وضع ژيلا و اينكه چه كسي كمكش ميكند خبر نداشتم و بعيد نبود كه سفر پدر مينا به شيراز بقصد همين كمك و يا احتمالا ادامه كمك هايش باشد .
اما بالاخره من بايد چه كار ميكردم ؟ جرأت جواب دادن به نامه ژيلا را نداشتم و از طرفي فكر ميكردم بد نيست نامه اي به او بنويسم و همه چيز را صراحتا اعتراف كنم .مسلما اين خبر لطمه اي به روحيه حساسش وارد ميكرد .
نتوانستم اين كار را بكنم . نميدانستم چه بايد بنويسم ، ضمناً فكرميكردم اگر يك روز درب منزل مرا بزنند و پدر مينا به سراغم بيايد چگونه خواهم توانست عمل خود را توجيه كنم ؟
يك نكته هم كه كار را خراب ترميكرد مسئله خط من بود . نميتوانستم به بهانه لطمه ديدن دست راستم همچنان بد خط بنويسم و به حساب نوشتن با دست چپ بگذارم . پس گاهي تعجب ميكردم كه چطور انشاء نامه هاي من سوء ظن ژيلا را بر نينگيخته است ؟... پس بايد انشاء من و جمله بنديها و تكيه كلام هايم خيلي شبيه نوشته هاي مينا باشد .
()()()()()()()()()()()()()()()
با تحمل مقداري خسارت خانه ام را عوض كردم و به كسي نگفتم منزل جديدم كجاست . تقريبا دو هفته از رسيدن آخرين نامه ژيلا گذشته و من هيچ راه حل مناسبي براي اين مسئله پيدا نكرده بودم . ناچار منزلم را عوض كردم تا اگر پدر مينا و يا هر كس ديگري در اين رابطه خواست مرا پيدا كند نتواند .
نامه هاي ژيلا را نگاهداشته بودم و گاهي آنها را ميخواندم . دلم ميخواست بدانم چه بر سر اين دختر بد بخت آمده و بالاخره كارش به كجا ميرسد .
مدتي بهمين منوال گذشت . يك روز رئيس اداره مرا احضار كرد و به اطاقش رفتم .
صندلي تعارفم كرد و نشستم . آنگاه شروع به صحبت كرد و گفت : آقاي پيمان.... از آنجاييكه رشته شما ادبيات انگليسي و فارسي است از امروز مقالات رسيده را براي تأييد و چاپ ، اول نزد شما ميفرستم . اگر تشخيص داديد كه مقاله اي براي چاپ مناسب است زيرش دستور لازم را بنويسيد تا اقدام كنند . اين كار با حفظ سمت قبلي شما خواهد بود و از نظر اضافه كاري هم شما را راضي ميكنيم .
گفتم : اما تا بحال آقاي تجلي اين كار را ميكردند ؟
گفت : آقاي تجلي يكي از همكاران دانشمند و با سابق ماست كه متأسفانه بعلت زيادي سن بازنشسته شده است و از ديروز در كنار ما نيست . بنا بر اين فعلا بايد جور كار ايشان را شما بكشيد .
ضمن اعلام قبول اين مسئوليت تشكر كردم و به اطاقم برگشتم . از آن روز مقالاتي را كه ميرسيد براي اظهار نظر به من ميدادند و اغلب مجبور ميشدم مدت زيادي اضافه كار كنم و حتي برخي از آنها را براي بررسي به خانه ميبردم .
در نتيجه اين زياد شدن كار از فكر مينا و ژيلا بيشتر غافل شدم و كمي آسودگي فكري برايم ايجاد شد .
()()()()()()()()()()()()()()()
يكروز مستخدم اداره دختر خانمي را به اطاق من راهنمايي كرد و وي بعد از سلام گفت : من يك داستان نوشته ام و ميخواهم اگر مورد قبول واقع شود در مجله تان بچاپ برسانيد .
متعاقب اين حرف يك دفتر قطور روي ميز من گذاشت .
بر اساس تجربه ميدانستم كسانيكه داستان مينويسند ، خودشان از نوشته خويش بسيار لذت ميبرند و نقصي در آن نميبينند . در نتيجه توقع چاپ آنرا دارند . بديهيست يك نويسنده خبره و يا يك كارشناس بخوبي به نقاط ضعف اين نوشته ها پي ميبرد و وقتي از چاپ آن امتناع ميورزد صداي نويسنده بلند ميشود و خود را مغبون شده ميابد .
در اين گونه موارد اگر نويسنده تازه كار پارتي نداشته باشد تا مسئول مربوطه را براي چاپ تحت فشار قرار دهند ، با نارضايتي و اخم دنبال كارش ميرود . ولي اگر پارتي داشته باشد ......
بهر حال با توجه به اين مسائل از او پرسيدم : شما نويسنده هستيد ؟
گفت : ميخواهم باشم .... تازه شروع كرده ام .
طوري حرف ميزد كه گويي از كار خودش مطمئن است . نگاهي به او كردم ، بسيار زيبا بود و شخصيت ممتازش در رفتار و حرف زدنش مشخص ميگرديد .
گفتم : شما بايد اول كتابتان را به چند نفر اهل علم و ادب نشان بدهيد و اگر مورد تأييد قرار گرفت آنوقت شايد بشود كاري كرد .
گفت : البته اين كار را كرده ام و مدتي قبل ميخواستم آنرا براي شما بفرستم اما چون مجبور شدم سفري به تهران بيايم ترجيح دادم داستانم را هم با خودم بياورم .
- از كجا تشريف آورديد ؟
- شيراز .... من اهل شيرازم و در دانشكده ادبيات تحصيل ميكنم .
دفتر را برداشتم و صفحه اول آنرا باز كردم . با خط خوشي نام داستانش را نوشته بود و كمي پايين تر با خط ريز تري اسم نويسنده آمده بود .
يكه خوردم . بار ديگر اسم نويسنده را خواندم و بعد بي اختيار نگاهي به دختر خانم كردم . آنگاه مجددا و با ناباوري اسم نويسنده را كه نوشته بود : نويسنده "ژيلا . م ." ديدم .
خداي من ... اين چطور ممكن است ؟.... دختري به اين زيبايي و شيك پوشي ، در حالي كه رفاه از سر و رويش ميباريد .....چگونه ممكن است ژيلا باشد ؟
چون ديدم سكوتم طولاني شده ، ناچار براي اطمينـان خاطر با صداي متزلزلي گفتم : ببخشيد ... اسم شما ؟....
با تعجب گفت : همانطور كه ملاحظه كرديد اسم من "ژيلا . م . " است .
مدتي گيج و مبهوت او و دفتر را متناوباٌ تماشا كردم . وقتي تغيير حال مرا ديد پرسيد : چيزي شده ؟
بزحمت گفتم : نه ... و بعد با شرمندگي از تأخير ، يك صندلي براي نشستن تعارفش كردم .
نشست و منتظر جواب من شد . چون حالم دگرگون شده بود و نميتوانستم تصميم بگيرم ، خودم را مشغول ورق زدن دفترش كردم و در حاليكه هيچ چيز نميتوانستم بخوانم به اين كار تظاهر نمودم .
بالاخره بخودم مسلط شدم و فكر كردم ممكن است دو نفر با يك اسم وجود داشته باشند و لذا پرسيدم : چطور شد كه به تهران آمديد ؟
گفت : مجبور شدم ... كار مهمي پيش آمد كه ناچار شدم خودم با برادرم به تهران بيايم .
- خيلي عذر ميخواهم ... ميدانم نبايد اين سئوال را بكنم . اما اگر امكان دارد .... منظورم اينستكه اگر ممكن است ....خلاصه دلم ميخواست بدانم كارتان چيست كه بخاطر آن بتهران آمديد ؟.... البته اگر خصوصي نيست .
متعجب شد ، ولي موٌدبانه گفت : نه .... مسئله مهمي نيست كه نتوانم بگويم . اما اگر بگويم خودش يك داستان پليسي هيجان انگيز ميشود كه انتها ندارد .
- جالب شد . جريان چيست ؟
- جريان از اين قرار است كه من مدتي با يك مرده مكاتبه ميكردم . بنظرتان جالب نيست ؟
لرزه اي بر تنم نشست و حس ميكردم اسرار مينا و ژيلا برايم در حال فاش شدن است . گفتم : چطور ...؟ با يك مرده ...؟
سايه غمي در چهره اش پيدا شد و گفت : بله ... دوستي داشتم كه بر اثر تصادف فوت كرده بود . اما تا مدتي بعد از فوتش كه من از آن بيخبر بودم با هم مكاتبه ميكرديم و نامه هايش ميرسيد .
داغ شده بودم و در عين حال خود را متعجب نشان دادم و گفتم : محال است .....؟؟
گفت : نه ... عين واقعيت است . من و دوستم قرار گذاشته بوديم براي نشان دادن قدرت قلم و نويسندگي .....
آنگاه ژيلا جريان شرط بنديشانرا با مينا شرح داد و موضوع روشن گرديد . در آخر اضافه كرد . با برادرم به خانه مينا رفتيم . معلوم شد شخصيكه آنجا زندگي ميكرده تغيير منزل داده و آدرسي هم از خود بجا نگذاشته است . اينجاست كه داستان نيمه تمام ميماند .
پرسيدم : حدس ميزنيد چرا آن شخص بجاي مينا بنامه هايتان جواب ميداد ؟
- نميدانم ، ولي احتمالا فكر ميكنم وي اشتباه كرده و مرا واقعا يك دختر عليل و فقير و مستحق كمك تصور نموده است و چون ظاهرا آدم خير خواهي بوده براي كمك به من اين نامه ها را نوشته است .
- جريان جالبي است كه قابل چاپ در مجله است .
- در اين ميان به من ثابت شد كه ميتوانم با قدرت قلمم تصورات واهي در فكر اشخاص بوجود آورم . در نتيجه اگر دوستم زنده بود شرط را ميباخت .
- حالا اگر نويسنده نامه ها را پيدا كنيد چه خواهيد كرد ؟
- نميدانم .... چون او به من بدي نكرده است ، شايد تشكر كنم و پولش را پس بدهم . البته كمي از اينكه گولش زدم احساس ناراحتي ميكنم ، ولي خوب .... من تقصيري نداشتم .
خواستم بگويم شما مقابل آن شخص نشسته ايد اما صدا در گلويم گير كرد و موفق نشدم .
ژيلا پرسيد : اما شما چرا دانستن اين مطلب برايتان مهم بود ؟
بدون اينكه بتوانم جواب درستي بدهم موضوع را به كتابش كشاندم و گفتم : كتابتان را بطور امانت به من بدهيد . آنرا خواهم خواند و اگر قابل چاپ باشد ضمن عقد يك قرار داد اقدام به چاپش ميكنيم .
تشكر كرد و گفت : آدرس منزلم را هم در انتهاي كتاب نوشته ام كه اگر خواستيد با من تماس بگيريد از آن استفاده كنيد .
ميخواست برود .... به احترامش از جا بلند شدم . وقتي اين كار را كردم جلو آمد و دست داد .
يك لحظه ، موقعيكه دست ميداديم چشمم به چشمش افتاد و قلبم شديدا لرزيد . حس كردم اين لرزش از طريق نگاه به او هم منتقل شد . اما خودش را كنترل كرد و با لبخندي موٌدبانه خداحافظي كرد و رفت .
كتابش را در دست داشتم ، ولي فكرم كاملا متوجه او شده بود . بعد از چند دقيقه آنرا ورق زدم و سرسري نگاهي به محتوياتش انداختم . در چند جا قسمتهايي از آنرا خواندم .جالب بود . در يك نقطه موضوع آنقدر مهيج ميشد كه نميتوانستم خواندن را قطع كنم ، ولي ديدم حيف است چنين كتابي را به اين شكل مطالعه نمايم . پس تصميم گرفتم بعد از خاتمه كار آنرا به خانه ببرم و از ابتدا شروع به خواندن كنم .
همين كار را هم كردم و تا آخر شب نصف كتاب را تمام نمودم . موضوع داستان بسيار جالب بود و ژيلا هم واقعا قدرت قلم خوبي داشت . نوشته هايش كاملا خواننده را مجذوب ميكرد و كاملا ميشـد حدس زد كه آتيه درخشاني در فن نويسندگي دارد .
آن شب با فكر ژيلا و كتابش خوابيدم و روز بعد توانستم آنرا تمام كنم . از لطافت و زيبايي داستان لذت بردم .بنظر من نتنها اين كتاب قابل چاپ بود ،بلكه مسلما سرو صداي زيادي هم برپا ميكرد .
چند روز بعد كه طي آن كتاب ژيلا را چند بار خوانده بودم موضوع چاپش را با رئيس اداره در ميان گذاشتم و او گفت : هر طور صلاح ميدانيد اقدام كنيد .
بعد اضافه كرد : در دانشگاه شيراز سميناري تشكيل ميشود كه من به آن دعوت دارم . بنا به عللي ترجيح ميدهم از طرف اداره شما بجاي من در آن شركت كنيد . در نتيجه آنجا ميتوانيد قرار داد لازم را با نويسنده ببنديد .
با خوشحالي قبول كردم و روز بعد با هواپيما عازم شيراز شدم .
()()()()()()()()()()()()()()()
مدتي از مينا بيخبر بودم ، تا اينكه پدرش به شيراز آمد . تنها بود . وقتي سراغ مينا را از او گرفتم اشك در چشمش حلقه زد و گفت : متأسفانه .... مينا شديدا مريض است .
در خانه ما بوديم و پدر و مادرم هم حضور داشتند . پدرم با نگراني پرسيد : علي ... چيزي شده ؟....
پدرمينا در حاليكه اشك و بغض مجالش نميداد سرش را به علامت پاسخ مثبت تكان داد و به دستهايش خيره شد .
مادرم با ناراحتي گفت : خداي من ....؟؟؟
من با هيجان پرسيدم : چي شده ؟؟؟....
پدر مينا همانطور كه سرش پايين بود و با انگشتر خودش بازي ميكرد گفت : مينا مرده ...
باورم نميشد . گريه كردم . مادرم هم گريه كرد . پدرم پرسيد : كي ... چطور ؟....
- تصادف كر د . حدود سه ماه پيش ... شايد هم بيشتر ....
در ميان گريه گفتم : اما من تا سه هفته قبل از او نامه داشتم .
موضوع جالب شده بود و همه در ميان ناراحتي و اشك مسئله را با تعجب بررسي ميكرديم .
نامه هاي مينا را آوردم و خيلي سريع مشخص شد كه كس ديگري آنها را نوشته است .
()()()()()()()()()()()()()()()
مدتي بعد با احمد برادرم كه براي انجام كاري عازم تهران بود همســفر شدم تا هم به خانه مينا بروم و نويسنده نامه ها را پيدا نمايم ، و هم در مورد چاپ كتابم بيكي از مجلات معتبر رجوع كنم .
در تهران با احمد به خانه مينا رفتيم . مستأجري كه آنجا بود خبري از نامه ها و نويسنده آنها نداشت و ميگفت : من فقط سه روز است كه به اين خانه آمده ام . بسراغ صاحبخانه رفتيم اما معلوم شد براي يكسال به خارج از كشور سفر كرده است .
در نتيجه نتوانستم نويسنده نامه ها را ببينم و از منظورش با خبر شوم .
روز بعد وقتي احمد بدنبال كارهايش ميرفت منهم كتابم را به دفتر مجله مورد نظرم بردم . در قسمت اطلاعات مرا بوسيله يك مستخدم به اطاق آقايي كه مسئول اين كار بود راهنمايي كردند .
اول فكر ميكردم با يك مرد نسبتا مسن و چاق كه سري كاملا بي مو دارد روبرو خواهم شد . اما وقتي ديدم جواني شيك پوش و مودب آنجا نشسته تعجب كردم . برخوردش با من خيلي خوب بود و طي صحبت هايمان جريان مينا را هم گفتم . برايش جالب بود . بعد هم كتابم را گرفت تا بخواند . گفت در صورت جالب بودن با من قرار دادي جهت چاپ آن خواهند بست .
مرد خوبي بنظر ميرسيد . حس ميكردم كمي مشوش است ، اما نگاههايش تا عمق وجود آدم نفوذ ميكرد . انگار با نگاه ميتوانست فكر انسان را بخواند .
آدرسم را هم در آخر كتاب نوشته بودم تا اگر خواست تماس بگيرد ، بتواند . و حالا منتظر خبري از او هستم .
()()()()()()()()()()()()()()()
تا شيراز فقط پنجاه دقيقه در راه بوديم . جالب است كه تشريفات سوار شدن و پياده شدن بيش از اين طول ميكشد . وقتي از فرودگاه خارج شدم هيجان خاصي داشتم . من قبلا هم به شيراز آمده بودم ، اما اين بار وضع فرق ميكرد . چرا پرده پوشي كنم .... حقيقت اينست كه از فكر ديدار مجدد ژيلا به هيجان آمده بودم . فكر ميكردم من به اين دختر كه با تصورات اشتباهي مدتي در باره اش فكر كرده بودم علاقمند شده ام .
يك تاكسي مخصوص فرودگاه را گرفتم . ميخواست مسافر ديگري نيز سواركند ، اما اجازه ندادم و آدرس هتل كورش را به او گفتم . حركت كرد و در حاليكه ميدان فرودگاه را پشت سر مينهاد من در فكر فرو رفتم .
با خود فكر ميكردم چطور شد كه من به ژيلا علاقمند شدم ؟ البته مدت نسبتا درازي بود كه با نامه نگاري ،شب و روزم رادر فكر او ميگذرانيدم ، اما وقتي وي را ديدم زمين تا به آسمان با ژيلاي تصورات من تفاوت داشت .
ژيلا واقعا زيبا بود . در عين زيبايي ، شخصيت محكمي داشت و ميدانست چه بايد بكند .
خوب حرف ميزد و مخاطب را به سادگي تحت تأثير قرار ميداد . از همه مهمتر .... چشم هاي سياهش بود كه با برق خاص خودش دل را ميلرزاند .
در چشمش خنده و شادي موج ميزد ، اما وقار خاصي در حركات و صحبتش بود كه مخاطب او را وادار به احترام مينمود .
همه اين ها كه از فكرم ميگذشت حرف بود . اگر چه حقيقت داشت ، ولي خودم خوب ميدانستم كه شديدا به ژيلا علاقمند شده ام . نميتوانستم بفهمم جالب بودن كتاب ژيلا باعث تشديد علاقه من به او شده بود و يا علاقه من كتابش را جالب توجه نشان ميداد .
ناگهان متوجه شدم به خيابان زند رسيده ايم . چنان غرق در تفكر بودم كه طول راه را حس نكردم . دقايقي بعد از خيابان زند هم رد شده بوديم و تاكسي جلوي هتل كورش توقف نمود .
پولش را پرداختم و پياده شدم .قبلا در هتل جا رزرو كرده بودم و لذا به سادگي به اطاقم راهنمايي شدم و قبل از هر كار به دوش گرفتن پرداختم .
سمينار در دانشكده ادبيات و علوم دانشگاه شيراز كه جنب حافظيه بود بر گزار ميشد و تاريخ شروع آن روز بعد بود . بنا بر اين من تمام روز را وقت داشتم كه برنامه اي براي خودم تنظيم كنم .
تصميم گرفتم نهار را در رستوران هتل صرف كنم و بعد از يك استراحت كوتاه سري به خيابان هاي اصلي شهر بزنم و نزديك غروب به خانه ژيلا بروم .
همين كار را كردم و عصر در حاليكه كتاب او در دستم بود با يك تاكسي به خيابان باغ اناري رفتم . ساختمان فرستنده تلويزيون شيراز در انتها و بالاترين نقطه اين خيابان بود . طبق آدرسي كه داشتم ، نرسيده به انتهاي خيابان پياده شدم و به دنبال يافتن خانه ژيلا پلاك ها را خواندم . بسادگي به درب مورد نظر رسيدم . ساختمان ويلايي و بزرگ بود . زنگ زدم . بيتاب از اينكه تا لحظاتي ديگر ژيلا را ميبينم منتظر شدم . لحظاتي گذشت و بعد بجاي اينكه از اف اف صدايي بگوش برسد ، درب حياط گشوده شد و زن نسبتا مسني كه معلوم بود مستخدم است با نگاهي متفحص مرا نگريست .
پرسيدم : منزل آقاي م . ؟
- بله ، اما منزل نيستند .
- ژيلا خانم تشريف دارند ؟
- نخير .... همه به مسافرت رفته اند .
يكه خوردم و نا اميدانه پرسيدم : كجا رفته اند ؟
واضح بود كه نبايد اين سئوال را ميكردم و لذا به دنبال حرفم افزودم : كي از مسافرت بر ميگردند ؟
با سوء ظن مرا نگاه ميكرد و گفت : نميدانم .
حسابي سر خورده بودم . كمي مكث كردم . سپس كارت هتل را كه قبلا از مسئول آن گرفته بودم و شماره تلفن هتل هم روي آن بود از جيبم در آوردم . پس از نوشتن نامم آنرا به او دادم و گفتم : من در هتل كورش هستم . اگر آمدند بگوييد با اين شماره ها تماس بگيرند .
كارت را گرفت و گفت : چشم ، ميگويم .
خدا حافظي كردم و از آنجا دور شدم . خيابان خلوت بود و منهم بيكار ، قدم زنان از شيب تند خيابان بسمت ساختمان فرستنده تلويزيون بالا رفتم .
يك ساندويچ فروشي مشهور در آنجا بود . با اينكه سير بودم براي وقت گذراني داخل شدم و يك ساندويچ با نوشابه خوردم .
آنگاه باز بسمت انتهاي خيابان حركت كردم . وقتي جلوي فرستنده تلويزيون رسيدم ، در يك نقطه مناسب ايستادم و به تماشا پرداختم . از آنجا قسمت اعظم شيراز ديده ميشد .
در تمام اين مدت دلم از نبودن ژيلا گرفته بود و به او فكر ميكردم . با بي هدفي سري به نمايندگي مجله واقع در خيابان زند زدم و پس از ساعتي بدون صرف شام به هتل برگشتم و خوابيدم .
()()()()()()()(()()()()()()()
ادامه دارد...
