به كودك دروغ نگوئيد...

نوشته همایون رقابی

وقتي بچه بودم با برادر و خواهرم در حياط يا اتاقها بازي ميكرديم. گاهي كه شيطنتي از ما سر ميزد ميگفتند:حاجي خرناس را صدا ميكنيم كه ترا بخورد.

براي رفتن به آشپزخانه بايد دو يا سه تا پله از حياط پائين ميرفتيم تا به كف آن ميرسيديم. بعد از اينكه ما را با آمدن حاجي خرناس مي ترساندند براي اثبات حرف خودشان ، ناگهان از پله هاي آشپزخانه يك سر وحشتناك بيرون ميآمد كه دنباله آن لباس سياهي بر تن او بود. البته ما فقط سر و قسمتي از شانه او را ميديديم. اين حاجي خرناس بود. وقتي سرش را بيرون ميآورد نعره اي ميزد و تهديد ميكرد كه اگر شيطنت كنيم ما را خواهد خورد.

ما هم از ترس ساكت مي شديم و گوشه اين مي نشستيم.

در عرض هفته معمولا يك يا دو مرتبه حاجي خرناس خودش را به ما نشان ميداد و ما هم ماست ها را كيسه ميكرديم.

در همان زمان مرا به كودكستان گذاشتند. در آنجا دو معلم خانم داشتيم كه جمعيت حدود بيست نفري بچه ها را اداره ميكردند. يكي از آنها بنام خانم نيري بسيار پر جذبه بود و همه از او ميترسيديم. نام معلم ديگرمان خانم فروغي بود كه بسيار مهربان بود و همه بچه ها دوستش داشتند.

در كودكستان گاهي شعر مي خوانديم و گاهي نمايش بازي مي كرديم و خلاصه سرمان را گرم مي كردند.

من بچه بسيار زيبائي بودم ، بطوريكه هر جا ميرفتم نظر همه را جلب مينمودم. اين دو معلم هم شايد به همين علت مرا خيلي دوست داشتند.

يكي از چيز هائي كه در كودكستان بما گفتند اين بود كه : اگر گناهي بكنيم و يا كار بدي انجام دهيم، پاي چشم هايمان نوشته ميشود و معلمين ميفهمند كه ما اين كار بد را كرده ايم.

در اين مواقع معمولا خانم نيري ما را با تندي و عتاب مورد سرزنش قرار ميداد و معلم ديگرمان نيز با مهرباني واسطه ميشد و ميگفت :‌ديگه تكرار نميكند.... بچه خوبي است .

من در منزل شيطنتي نمي كردم و اگر هم كاري انجام ميدادم كه مورد پسند بزرگتر ها نبود ميگفتند : پاي چشمت نوشته شد. فردا خانم نيري مي فهمد.

منهم كه مي ترسيدم التماس و گريه ميكردم كه ترا به خدا پاكش كنيد ... ديگه اين كار را نمي كنم.

در اين حالت مادرم يا خواهرم انگشت شست خود را بعنوان پاك كردن پاي چشم هايم ميكشيدند و ميگفتند : پاك شد.

منهم باور مي كردم و به كار خود مشغول ميشدم.

يك خواهر ناتني داشتم كه به دبيرستان ميرفت و سر راهش مرا به كودكستان ميرساند.

در منزل ما يك قاب بزرگ بود كه عكس پدرم را در آن قرار داده بودند. يكروز شيشه اين قاب شكست و معلوم نبود كي آنرا شكسته است.

وقتي من به كودكستان رفتم، خانم نيري و فروغي مرا صدا كردند و به يك اطاق كوچك بردند.

خانم نيري با قيافه غضب آلوده اي گفت: چرا شيشه قاب عكس پدرت را شكستي؟ پاي چشمت نوشته شده كه كار تست.

و بعد تهديد كرد كه اينطور و آنطور مجازت مي شوي.

من نه از ترس ، ... بلكه چون شكستن شيشه كار من نبود ، از شدت ناراحتي ناشي از اين تهمت اشك به چشمانم آمد.

در درون من چيزي خرد شد و قلبم شكست. با اطمينان از اين كه من اين كار را نكرده ام بغضي شديد گلويم را فشرد و نمي گذاشت حرفي بزنم.

خانم فروغي تا اشك مرا ديد مرا بغل كرد و گفت: آخي ... ديگه نمي كند.... اين بچه خوبيست.... ديگه نمي كند. اين حركت او بيشتر مرا آتش زد. چون بخاطر كاري كه نكرده بودم سرزنش ميشدم و محبت ميديدم.

خانم فروغي با محبت مرا ناز كرد و به سر كلاس فرستاد.

اما من اشكم بند نميآمد زيرا برايم مسلم شد كه نوشته شدن پاي چشم دروغ است و اين تهمت را بيهوده به من زده اند.

معلم مهربان ما كه اشك مرا ديد بيشتر مهرباني كرد و گفت: تو كه عمدا نكردي ... خوب پيش آمده .... ناراحت نباش....

از اين حرف او من بيشتر گريه ام مي گرفت ، چون بيشتر درد تهمت خوردن را حس مي كردم. ولي متأسفانه نمي توانستم اعتراضي بكنم .

آنروز وقتي به خانه رسيدم، در حياط كنار ناودان فلزي ايستادم و به اتاق خودمان كه در طبقه بالا بود نرفتم.

مادرم كه در اتاق بود با تعجب گفت: همايون .... چرا بالا نمي آئي....

نمي دانستم چه بگويم ... فقط گفتم: من فهميدم كه پاي چشم نوشته شدن دروغ است .... چون من شيشه قاب پدر را نشكستم اما خانم نيري مرا دعوا كرد و گفت كه پاي چشمت نوشته شده تو شكستي.

بغض گلويم را مي فشرد. مادرم با تعجب گفت: اين كار خواهرت است كه ترا به كودكستان رسانده....خواسته ضربه اي بزند... وگرنه ما مي دانيم كه تو شيشه را نشكستي.

من نمي فهميدم كه چرا بايد خواهرم چنين دشمني در حق من بكند و دنباله قضيه را هم بياد ندارم. ولي از اين كه بزرگتر ها بما بچه ها دروغ مي گويند خيلي ناراحت شدم.

چند وقت بعد در زير زمين خانه بازي مي كردم. چشمم به صندوق بزرگي افتاد كه در گوشه زير زمين بود. از روي كنجكاوي در آن را باز كردم و ناگهان ديدم صورت حاجي خرناس وسط مقداري لباس در آن قرار دارد.

اول ترسيدم ، ولي وقتي دقت كردم ديدم كه آن صورت يك ماسك مقوائي است كه آنجا قرار داده اند.

قهميدم كه حاجي خرناس هم دروغ است . ماسك را برداشتم و با كشي كه داشت آنرا به صورت خودم زدم. سپس رفتم جلوي آئينه خودم را تماشا كردم و خنده ام گرفت. وقتي مادرم مرا ديد او هم خنديد و من گفتم : پس حاجي خرناس هم دروغ بود.

با ماسك به كوچه رفتم . ديدم برادرم از سر كوچه با دو خواهر بزرگترم در حال آمدن به منزل هستند.

شيطنتم گل كرد و با همان ماسك جلو رفتم و به برادرم گفتم : هووووو .... هووووو

من حاجي خرناس هستم.

برادرم اول ترسيد اما خواهر هايم به او گفتند : نترس اين همايون است.

در اين جا من ماسك را از صورتم برداشتم و خنديدم .

به اين ترتيب برادرم هم فهميد حاجي خرناسي وجود ندارد. البته بعد از آن هم زياد شيطنت نمي كرديم ، ولي از همان موقع حس مي كردم كه دروغ گفتن آنهم به بچه ها كار بسيار زشتي است.